دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
برفِ وخیم
با احترام به حسین صفا


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‏از مدرسه که زدیم بیرون، همه‌جا سفید شده بود. برف، بی‌وقت و وخیم، راه‌ها را تقریباً بسته بود و خیابان را ساکت کرده بود. سگ‌های محله که دستیارهای تمام‌وقت ناظم بودند هم با یک عقب‌نشینی استراتژیک، ناپدید شده بودند.
من و حسین، بی‌آن‌که از سروصدای سگ‌ها و خبردارشدن ناظم از فرارمان ‏بترسیم، فاتحانه، دوچرخه‌به دست راه افتادیم سمت امامزاده.
امامزاده، برخلاف این‌که برای همه ته خط بود، برای ما اول خط بود؛ توی صحن امامزاده کُشته‌های جنگ را خاک کرده بودند و پشت گنبد بقیه‌ی مُرده‌ها خوابیده بودند. برخلاف این رسم، من و حسین سیگارکشیدن را از همان‌جا و خیره‌ی قبرها شروع کردیم.
برف کم‌کم داشت شدت می‌گرفت و ما ‏هنوز سیگار اول را کامل نکشیده بودیم و وقت نکرده بودیم درباره‌ی عید و تعطیلی خودسرمان حرف بزنیم که سید مهدی از در غسّال‌خانه آمد بیرون. توی محوطه‌ی غسّال‌خانه هیچ لکه‌ی سیاهی وسط برف‌ها پیدا نبود اما سید مهدی روپوش مُرده‌شستنش را تن کرده بود.
دو دقیقه بعد، من و حسین با سید مهدی ‏سلام و احوال‌پرسی مفصلی کرده بودیم و بهش گفته بودیم که پدرهامان کجا هستند و دارند چکار می‌کنند. بعد دوچرخه‌هامان را به درخت‌های کنار مرده‌شورخانه قفل کرده بودیم و چسبیده بودیم به بخاری توی اتاق تطهیر.
سید مهدی که به بخاری نفتی تکیه داده بود و داشت با پاره‌کفن‌ها یک کفن سرهم می‌کرد، همان‌طور که آواز غریبانه‌ای زیر لب زمزمه می‌کرد، نگاه بغض‌آلودی به پیرمرد خوابیده‌روی‌سنگ کرد و درآمد که: ‏«بی‌کس‌وکاره. یه ماه این پشت، توی سردخونه بود، عدل امروز وسط کولاک، سردخونه‌ی مریض‌خونه پر شده، قاضی حکم کرده اینو خاکش کنم. چیزمیزاشم آوردن گذاشتن اینجا.»
کل دارایی‌اش یک تسبیح بود، یک مُهر شکسته و یک تکه‌کاغذ که روش نوشته بود: «ولی»
جمله‌های مثل‌همیشه‌بریده‌ی سید مهدی و خلوتی‏ قبرستان، وسوسه‌ی دائمی تملک مُرده‌ها را برای من و حسین را زنده کرد؛ داشتن یک مُرده که فقط مال ما باشد و تنها گریه‌کُن‌هاش فقط خودمان باشیم، یکی از چیزهایی بود که همیشه حین سیگارکشیدن و خیره‌ی قبرهای نامنظم بهش فکر کرده بودیم؛ هرچند فقط یک بار حرفش را زده بودیم.
سید مهدی مرده را ‏کفن کرد و گذاشت توی تابوت چوبی کنار غسّال‌خانه بعد خودش پایین تابوت را گرفت و من و حسین جلوی تابوت را گرفتیم، دو بار وسط راه گذاشتیم روی زمین و چهل‌پنجاه قدم آن‌طرف‌تر، جنازه را گذاشتیم کنار قبر آماده‌ای که کفش سفید شده بود.
برف روی سر ما و روی مرده را پوشانده بود و سرما داشت ‏چشم‌هامان را خشک می‌کرد.
آقا ولی، شبیه شاه‌های بی‌مملکتی بود که رفته بودند در تبعید بمیرند؛ مراسمش در سکوت و باشکوه کامل انجام شد.
سیدمهدی نماز میت مخلصانه‌ای خواند و ما بهش اقتدا کردیم، حسین مفصلاً تلقینش داد و من «انّا لله» و آیه‌های قبل و بعدش را عبدالباسط‌وار بالاسرش خواندم. ‏از دوسه روز بعد که برف‌ها آب شد تا روز قبل از سال تحویل، من و حسین دیوانه‌وار آنجا کار کردیم تا مقبره‌ی آشنای جدیدمان سروشکل گرفت و توانستیم روز سال‌تحویل بنشینیم آنجا و تسلیت‌های این و آن را با تأثر قبول کنیم.

*
پارسال که از خاکسپاری محمد برمی‌گشتم طبق عادت همه‌ی این سال‌های بعد ‏از کوچم از شهرمان، اول رفتم سر قبر سید مهدی فاتحه خواندم و بعد رفتم تا با آقا ولی خلوت کنم.
وقتی رسیدم دیدم یک متر آن‌طرف‌تر از قبر آقا ولی، یک زن خیلی موجهی نشسته بود و داشت قرآن مبسوطی می‌خواند.
نزدیک‌های قبر نشستم تا نتوانم روی سنگ عوض‌شده را بخوانم و همان‌طور که داشتم وغ‌زده ‏رابطه‌ی زن و سنگ جدید و آقا ولی را آنالیز می‌کردم، به حسین فکر می‌کردم که کجاست. بعد زن که فهمیده بود دوسه دقیقه است خیره شده‌م، قرآن را بوسید گذاشت روی سنگ قبر و احتمالاً برای این‌که مطمئن شود توی نخش نیستم و نمی‌خواهم بهش شماره بدهم، پرسید: «شما می‌شناختینشون‌‌؟»
من سعی کردم ‏خودم را لولی‌تر از آن چیزی که هستم جلوه بدهم، بعد سرم را چرخاندم طرف زن و خیره‌ی سنگ‌های باغچه که با حسین به‌زور ترازشان کرده بودیم، گفتم:
«نه والا. من فقط عادت دارم سر قبر غریبه‌ها فاتحه بخونم.»
1
حتی قصه‌های زندگی‌ام مال خودم نیست؛ سال‌هاست دارم تکه‌‌پاره‌های قصه‌های دیگران را زندگی می‌کنم.
| جوان‌مرگی علیه آرزو؛

به‌یاد یعقوب یادعلی |
| جوان‌مرگی علیه آرزو؛ به‌یاد یعقوب یادعلی |

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صفر. عصر روز چهارم اسفند، بعد از یک شب‌کاری نکبت از خواب بیدار شدم، طبق عادت این سال‌ها توی خواب‌وبیداری شروع کردم به چک‌کردن پیام‌هام. اولین پست اینستاگرام، خبر مرگ یعقوب یادعلی را مثل پتک کوبید توی صورت‌ام.

۱. یک شب شکیبا توئیت زده بود: «چی بر سر تصمیمات مدت‌دار که آدم‌ها قبل از مرگشون گرفتن میاد؟»

۲. از روزی که رمان «آداب بی‌قراری» را تمام کرده‌م تا همین امروز، هر وقت کمرم زیر بار «خودم‌بودن» خم شده، برای مدت کوتاهی تصمیم گرفته‌م به سبک‌وسیاق مهندس کامران خسروی -کارکتر اصلی رمان- علیه زندگی عصیان کنم؛ با یک هویت ناشناس بروم یک جایی دور از هر چهره، صدا یا اسم آشنایی زندگی کنم.
به‌صورت موازی، همین وسوسه‌ی دائمی، یک عامل مهم بوده برای سوق‌ دادنم به پریدن؛ تصور این‌که صبح تا شب هیچ‌کس نشناسدم چیزی است که کل این سال‌ها باهاش سر کرده‌م.

۳. کامران خسروی در زندگی جدیدش علاوه بر ناشناسی، به یک اصل مهم پایبند بود؛ دیگر مطلقاً هیچ آرزویی نداشت.
این آرزونداشتن گاهی باورپذیربودن کارکتر را برام با چالش مواجه می‌کرد. یعنی من فکر می‌کنم همین که صبح یا ظهر یا عصر از تخت می‌آییم بیرون، یک نوعی از آرزومندی است.
نَفس زندگی خودش عصیان علیه مرگی است که خلاف هر آرزوست.
حالا می‌توانم به شکیبا جواب بدهم که تصمیم‌های مدت‌دار، در جایی که زندگی پایان بپذیرد، برای خود شخص، نه که متوقف‌ بلکه از اساس انکار می‌شوند. هر تصمیم و آرزو با مرگ، قطعی و بدون بازگشت، رها می‌شوند؛ حتا در جاهایی که یک هدف سازمانی یا یک پروژه، بعد از مرگ صاحب ایده/آرزو ادامه پیدا می‌کند به این دلیل است که آدم‌های جدیدی که روی کار آمده‌اند آرزوهایی مشابه دارند. به بیان دیگر، شباهت آرزوها هدف را هل می‌دهد جلو، نه کسی که مُرده.

۴. من توی این دو سال بی‌شمار جوان‌مرگ دیدم که دوتاشان از رفقای نزدیک‌ام بودند.
حالا هر بار که به یادشان می‌افتم، می‌روم آخرین پیام‌هاشان را دوباره می‌خوانم یا سعی می‌کنم آخرین دیالوگ‌هاشان را به‌یاد بیاورم؛ یکی‌شان فندک‌ام را برده تا فرداش پس بیاورد -که هنوز فردا نرسیده- و یکی‌شان قول داده وقتی انارها رسید بیاید این طرف‌ها -که هنوز انارها نرسیده‌اند-.
اینجاست که از خودم مکرر می‌پرسم این تصمیم‌ها کجا رفته‌اند و آیا واقعاً انکار شده‌اند؟ و یا همه‌ش یک مکانیسم دفاعی برای پذیرش یک سوگ بزرگ بوده؟
انتظارم برای برگرداندن فندک -که به‌طرز فاحشی مضحک است- تمنای یک آرزوی بربادرفته است یا احترام به یک تصمیم مدت‌دار؟ من با همه‌ی این‌هایی که گفتم و باور دارم، نمی‌خواهم بپذیرم مرگ پایان هر تصمیم و آرزوست.

۵. مرگ یعقوب یادعلیِ از‌پیش‌مقتول در این شرایط یک موقعیت کاملاً انتحاری بود.
نعش یعقوب یادعلی توی وطن از آرزو خالی شده بود، بعد هل‌اش داده بودند توی آمریکا تا بنشیند به کارهای بدش فکر کند.
اما این ورپریدن، آنجایی عجیب می‌شد که فهمیدم یادعلی این اواخر دست‌به‌کار رمان تازه‌یی -که من ترجمه‌ش می‌کنم آرزوی تازه- شده بود. این آرزوی جدید برای من خیانت یعقوب یادعلی به کامران خسروی تلقی می‌شد. گویا خود آقای نویسنده هم فهمیده بود بی‌آرزو نمی‌شود زیست، و این تکه از کامران خسروی‌اش باورپذیر نیست و با آرزوست که جوان‌مرگی معنا پیدا می‌کند.

۵+۱. پاراگراف آخر خبر مرگ یادعلی احتمالاً حسادت‌برانگیزترین خبر این اواخر بود چون دقیقاً به شیوه‌یی جان داده بود که همیشه توی این سال‌ها آرزوش را داشتم.
نویسنده، رفته بود بیرون سیگار بکشد و برنگشته بود؛ توی غربت، مرگ با ایست قلبی، در پنجاه‌ویک سالگی.



خاک بر تو خوش باد یعقوب یادعلی. حیف تو و قلم‌ات.
‏در کمین بهار، زوزه می‌کشد رودی که به دریاهای تو می‌ریزد.
من بلدِ این فصل‌ها نیستم که دورنگ‌اند.
من بلدِ این ناکامی‌ها نبوده‌م که از آن ما نبوده‌اند و تحمیلی‌تر از هر تولد، زندگی و مرگ‌اند.
من سرم را به شانه‌ی هر که سپرده‌م، در تداعی تیزیِ تیغ ابد، برام معلمی کرده است
‏گفتم: آمده‌ها اگر نه برای رفتن بودند، اصل آمدن‌شان معلق می‌ماند.
و تو گفتی: تعلیق هر تعلق، مأمن حتمی هر اوج‌گرفته و هر مایل‌به‌اوج است؛ چراکه مبنای پریدن بر آن است که بی‌درجایی‌ات پایان پذیرد و برای برگشتن، استحقاق فرود داشته باشی.
‏گفته بودی: آویختن، منشأ آن حس‌هاست که فکر می‌کنی مال تو نیست و درشان نقش نداری. تو خودت را آویخته‌ای و خیال می‌کنی این شعور، انسانی است.
گفته بودم که من در حال‌های همه‌ی مستقبل‌ها زیسته‌م و این لیاقت‌ام، عامدانه، زندگی‌ عمیق‌ات را از جنون‌هایی اصیل نیستند باز‌می‌دارد.
‏سرم به سایه‌ت نمی‌رسید و آفتاب، بر شانه‌ی یک طرح‌واره‌ی اسب، معتقد به دوری شده بود.
حالا همه‌ی اعتقادها را می‌توانستم/می‌توانستی توی دست‌هام/دست‌هات، مچاله کنم/مچاله کنی.
در آینه‌یی که هر دو بودیم و من نبودم و تو بودی، هزار موج لانه کرده بود و هزار گله از چرای هجرت‌وار برمی‌گشت.
خبردار

به مجید راد و تهِ خط


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


‏آقا رضا هر وقت عرق می‌خورد تو کفشش می‌شاشید؛ این را فقط من و داوود و بهمن -که پسرهاش بودند- می‌دانستیم.
دفعه‌ی اولی که پام به عرق‌خوری پدر‌-پسری‌شان باز شد، بعد از این‌که یک‌ونیم لیتری تمام شد، آقا رضا از بین دود غلیظ سیگار که حلق‌مان را پر کرده بود بلند شد، از در اتاق زد بیرون، ‏ایستاد لب باغچه، سینه‌ش را مردانه صاف کرد و مثل سربازی که خبردار توی صبحگاه بایستد، شاشید.
من تمام تلاشم را کردم تا خودم را بی‌‌تفاوت جلوه دهم -و موفق هم شدم- و احتمالاً همین رازداری و درک مناسبم از موقعیت، باعث شد آقا رضا اجازه بدهد دفعه‌های بعد هم دعوتم کنند آن‌جا.
آقا رضا فقط، ‏با پسرهاش عرق می‌خورد، آن هم فقط توی خانه. یعنی همه مطمئن بودیم که چشم‌های شهلای جنگ‌زده‌ش را کس دیگری ندیده و کفش و جوراب خیس‌ازشاشش هم جای دیگری جز کنار باغچه حیاط خانه‌ را رد نینداخته بود.
برای یک مدت طولانی، هر عرق‌خوری سه‌نفره‌ی ما که به حضور آقا رضا مزین می‌شد، یک افق جدید ‏به کنجکاوی ما در باب آن حرکت اضافه می‌کرد. از آن‌طرف آقا رضا، مثل مأمورهای کا.گ.ب، نه تک‌وتباری توی شهرمان داشت و نه کسی قبل از جنگ دیده بودش. مادر داوود هم نتوانسته بود تحملش کند تا ما ازش در مورد شاش سرپایی شوهرش استفتا کنیم. مادرشان مرجع تقلید غایبی بود که تنها شماره‌ای که ازش‏ مانده بود را، طعنه‌وار، دفتر اسناد رسمی اولِ خیابان قائم -‌که سند طلاق‌شان را توش امضا کرده بودند- جواب می‌داد.
همین چیزها باعث شد وقتی آقارضا کلید نیسان سبزقورباغه‌ای‌اش را سپرد به بهمن و گفت برویم جلوی زندان، عقب رحیم پوستری که هم‌سنگر رضا بود، ما خیلی خودمان را نگه داشتیم تا همان جلوی زندان از گذشته‌ی آقارضا نپرسیم.
‏رحیم، اسکوبارِ خسته‌ای بود که بعد از جریان ده‌کیلو شیشه‌ی توی در ماشینش -که زیر پوستر فردین جاسازش کرده بود- اول از زیر ابد دررفته بود، بعد حُسن رفتار را گذاشته بود روی درجه‌ی آخر و حالا بعد از بیست‌سال جلوی زندان دستگرد ایستاده بود و داشت عقب «رضا گُشنه» می‌گشت.
توی باری نیسان ‏تا برسیم جلوی خانه‌ی آخر بن‌بست شقایق -که خانه‌ی آقا رضا بود- رحیم پوستری، مف‌مف‌کنان، جریان گرسنگی همیشگی رضا توی نوجوانی را تعریف کرد، بعد از آن‌جا فرمان خاطره‌گویی زندانی‌وارش را گِرد کرد سمت جبهه و سنگر و شب‌هایی که با آقا رضا صبح کرده بودند. دست آخر هم سه‌چهارتا خاطره‌ی خشتک‌دار دیگر تعریف کرد تا چُرتش بگیرد و مگنای قرمز بگیراند.
من و داوود ‏بهترین تئاتر زندگی‌مان -از دهه‌ی فجر کلاس سوم راهنمایی به این‌ور- را جلوش بازی کردیم و هی به خاطره‌های تراژیکش خندیدیم تا بتوانیم توی دلش جا باز کنیم و یک چیزهایی ازش بپرسیم.
شب توی خانه، رحیم بعد از مخملی‌شدن صداش، «شاشو» و «گشنه» را یک‌خط‌درمیان، می‌بست به ناف آقا رضا و ما هم همان‌طور که خنده تحویل می‌دادیم و یک تکه‌های جدیدی از ‏شقه‌‌ی گوسفند وسط حیاط را به سیخ می‌کشیدیم، دل‌دل می‌زدیم که آقا رضا برود سر گنجه‌ی خرابات.
نیم ساعت بعد، داوود بعد از اشاره‌ی ابروی آقا رضا، بالذت‌ترین نوشابه زرد زندگی‌اش را از توی یخچال در آورد و گذاشت توی سفره بغل دست باباش.
نوشابه زرد که نصف شد، رحیم و آقا رضا، مثل نوازنده‌های ارکستر بلافاصله بعد از این‌که پرده بسته شود، با هم از جاشان بلند شدند و هر کدام‌‌شان رفت یک طرف حیاط. رحیم دوسه‌بار چراغ توالت را خاموش و روشن کرد، بعد با صدای شُرشُر سر چرخاند سمت باغچه و با آقا رضای خبردار مواجه شد.
من و داوود و بهمن مثل تماشاگرهایی که دیر به فیلم رسیده باشند، خیره‌ی برخورد تاریخی رضا و رحیم مانده بودیم و حتا جرأت نداشتیم دست‌مان را بالا بیاوریم تا پک بعدی را بزنیم.
رضا که تازه فهمیده بود چه شده، با متانت تمام، کارش را ادامه داد و بعد از این‌که بوی نم جورابش حیاط را پر کرد، بی‌آن‌که به رحیم نگاه کند در را کوبید و رفت.
رحیم، برخلاف چیزی که انتظار داشتیم، اول نیم‌ساعت رفت دستشویی ‏بعد آمد نشست لب باغچه و خیره‌ی شُره‌شاش‌های قبلی آقا رضا که روی موزاییک‌های نقش‌دار کنار باغچه شوره بسته بود، یک تف پرخلط انداخت و گفت:
«رضا هم کم‌تحمل شده‌ها. قبلا فقط گشنگی رو نمی‌تونست تحمل کنه. پیر شده به گمونم.»
بعد با لحن مجری برنامه‌ی راه شب رادیو، گفت:
«رضا سه‌سال از خدمت فراری بود، از ترس گشنگی و جیره‌ی جنگ، البته خودش می‌گفت از گولّه می‌ترسه. بعدم که به زور گرفتنش و آوردنش جبهه، توی پادگان و خط مقدم همیشه ‏تنبیه بود. حالا هر دفعه برای یه چیزی. یه بار سیگار ازش گرفتند، سرهنگه می‌خواست تنبیهش کنه، شیکم گشنه گذاشتش تو آفتاب خبردار وایسته. رضا هم نکرد نامردی، دوسه ساعت بعدش، خودشاشید؛ خبردار. سرهنگه خیلی جنتلمنانه اومد آزاد داد بهش، بعدم بردش توی دفتر خودش غذا داد بهش.
از اون‌جا به بعد، هر وقت سرهنگه حوصله‌ی گرمای دارخُوین رو نداشت، رضا گشنه رو مثل ‏میمون کوکی می‌ذاشت سینه‌ی آفتاب، بغل پرچم و همچین بهش غذا نمی‌داد تا تو پوتینش بشاشه. بعد می‌برد ناهار مهمونش می‌کرد و بهش مرخصی ساعتی می‌داد.
از همون‌وقتا بود بیشتر بچه‌ها اسمشو گذاشتن شاشو. البته که یه سری دیگه‌شون به گشنه معتقد موندن. اون‌موقع یه گردان نگاهش می‌کردند، تخمش نبود، حالا کم‌طاقت شده، از این‌که من نگاهش کنم قهر می‌کنه.»
‏بعد رو کرد به من که داشتم ذغال منقل توی ایوان را باد می‌زدم، مگنا را با سر انگشتش خاموش کرد و پرسید:
«بلدی بچسبونی؟»
آخرین دیدار..
[از این‌جایِ متن تا آخر صفحه، با خودکار مشکی خط خورده و یکی‌دوجای آن با خاکستر سیگار سوخته است.]
چند سطر بر آینه در آینه
چند سطر بر آینه در آینه


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علی نادری

صفر. آینه در آینه مجموعه‌ی سیزده داستان بهم پیوسته است، به‌قلم محسن امام‌وردی، چاپ‌شده در زمستان چهارصد.

۱. جایی خوانده بودم که منیرو روانی‌پور در توصیف شهریار مندنی‌پور گفته بود: «مندنی‌پور دست‌هایی آهنی دارد که به آن‌ها دستکش مخملی پوشانده است.»
به‌گمان من، عکس همین قضیه برای امام‌وردی صادق است. امام‌وردی علی‌رغم این‌که قلمی با ظرافت و لطافت دارد که اگر بخواهد -چنان‌که در داستان «دور» همین مجموعه- تنه به تنه‌ی شعر می‌زند، آگاهانه کلمات را تندوتیز به سمت مخاطب پرتاب می‌کند؛ با طنزی طعنه‌زن شبیه نویسندگان آمریکای جنوبی و کوبندگی سلین‌وار، سعی می‌کند خواننده را از انفعال بیرون بکشد.

۲. در قسمت‌های دیگری از داستان‌ها، نگارنده سعی می‌کند داستان را عمداً برخلاف آن‌چیزی که مخاطب می‌خواهد -نه آن‌طور که انتظار دارد- پیش ببرد. در این آگاهی اگر چه سهم زیادی معطوف به نویسنده است، اما نباید از نقش خواننده‌ی حرفه‌یی و داستان‌بلد گذر کرد. خواننده‌ی حرفه‌یی یکی از فاکتورهای مهمی‌ است که می‌تواند نویسنده را در شکل‌بندی و پایان‌بندی داستان یاری کند که امام‌وردی مشخصاً از این موضوع بهره‌مند است.

۳. گرایش ادبیات داستانی دهه‌هشتاد ایران به داستان‌های منفعل آپارتمانی که در دیالوگ‌های بین دو نفر از قشر متوسط یا الیت جامعه خلاصه می‌شود، چیزی است که در این مجموعه به چشم نمی‌خورد. در اکثر داستان‌ها -به‌خصوص در اسب‌های اطراف، زوزه در دستگاه دشتی و ابر شبانه- ما با یک جغرافیای کامل با مختصات دقیق مواجهیم. جغرافیایی که به‌مرور در داستان شکل می‌گیرد و داستان را از بی‌جاشدن و پرت‌بودن نجات می‌دهد.

۴. آینه در آینه برای من اما‌، جدال اساسی راوی با روایت است. البته که کشاکش دائمی بین راوی و روایت چیز جدیدی در مقوله‌ی داستان نیست و هر کسی که داستان‌نوشتن را پیگیری کرده باشد می‌تواند به این مسئله اذعان کند.
اما نکته‌یی که آینه در آینه را متمایز می‌کند، نوع کنش بین راوی و روایت است. راوی گاهی عقب می‌کشد و به روایت اجازه می‌دهد راه خودش را برود [در دیالوگ‌های بهارنارنج «دور»] و گاهی این روایت است که لک‌ولک می‌کند تا راوی زنده بماند و در نرود ‌[در قسمت‌هایی از یحیا].‌ این تعادلِ به‌خصوص که قاعدتاً بنابه‌تجربه به‌دست آمده، نویسنده را هم در فرم یاری می‌کند و هم به مخاطب این اجازه را می‌دهد که راوی، روایت و خودش را به‌عنوان سه مقوله ببیند که هم قابلیت هم‌پوشانی دارند و هم می‌توانند جداگانه نفس بکشند.

۵. یحیا را قبل‌تر تکه‌تکه خوانده بودم. یحیا یک نوع جنون در فارسی‌نویسی است که قبلاً مشابه‌ش را سراغ نداشته‌م.
تقریباً اکثر مربی‌های فوتبال زمانی که پلن دیگری ندارند، یک مدافع وسط بلندقامت را می‌گذارند توی محوطه‌ی حریف و توپ را از جای زمین که شد، بلند می‌فرستتد جلو.
امام‌وردی یحیای بلندقامت را می‌فرستد جلو، نظم را برهم می‌زند و قواعد فارسی‌نویسی را عامدانه دستکاری می‌کندـ یک حمله‌ی کاملاً انتحاری به ذهنیت مخاطب نسبت به قواعدی که ذهن‌اش مایل است از آن پیروی کند؛ یک حمله‌ی تمام‌عیار.

۶. صدای بازشدن در می‌آید. مرد، لنگه‌کفش یحیا را لگد می‌کند و می‌آید تو. بوی مرگ اول از راه‌پله می‌آید بالا، بعد می‌پیچد به‌سمت اتاق. من و یحیا سرمی‌چرخانیم، نگاه آستین‌های گره‌زده و بازوبند قرمزش می‌کنیم. می‌آید. سکوت. می‌نشیند. دوتا کلاغ که یکی‌شان کور است و دیگری روی یک‌ پاش، مثل فک سرمازده، می‌لرزد، روی شانه‌هاش نشسته‌اند. به یکی از شیشه‌های جلوی پنجره اشاره می‌کند و سه‌بار می‌گوید: «نابلدم.».
من نگاه یحیا می‌کنم، یحیا برمی‌گردد و به گلدان نگاه می‌کند. یحیا بلند می‌شود. کتف راست ازشانه‌درآمده‌یی را با ریشه می‌کشد بیرون. کلاغ کور، دور اتاق می‌چرخد بعد می‌رود. سکوت. کلاغ با پاکت‌نامه‌ی بزرگی برمی‌گردد. کتف را از یحیا می‌گیرم می‌گذارم توی پاکت. کلاغ لنگ، قلم را از جلوی یحیا برمی‌دارد، یک سرفه‌ی بلند می‌کند. بوی خون هوای اتاق را هاشور می‌زند. کلاغ چندتا بال شلخته می‌زند و با پاش، با خط درشت، پشت پاکت می‌نویسد: «نابلد». بعد لبه‌ی پاکت را با خونی از که دهانش بیرون می‌زند، خیس می‌کند. کلاغ کور پنجره را باز می‌کند. مرد با دندان و کلاغ‌ها با منقار پاکت را می‌گیرند. مرد می‌ایستد روی لبه‌ی پنجره. بعد کلاغ‌ها پر می‌زنند و مرد از توی قاب پنجره محو می‌شود.
هفت پیکرِ یک رَثای ابدی
هفت پیکرِ یک رّثای ابدی


«الذین إذا إصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»
بقره ۱۵۶

رَثا: گریستن بر مُرده، سوگ‌سرود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. «چطور می‌تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند»

۲. حالا تو واقعاً مُرده‌یی؛ شرعاً، قانوناً و طباً.
حالا دیگر هیچ‌کس یارای زیرسوال‌بردن این حکم را ندارد؛ حکمی ابدی که پرندگانِ سیاه‌پوش آسمان‌اش را هاشور زده‌اند و در پس‌زمینه‌ش ابرهای اردیبهشت، متأخر، مشق بارش می‌کنند.

۳. بعد از آن شب، شب‌های زیادی را صرف فکرکردن به آخرین‌هام کرده‌م. آخرین جایی که می‌روم، آخرین خانه‌یی که ازش فرار می‌کنم، آخرین زنی که می‌بوسم، آخرین حرف‌هایی که با خودم می‌زنم، آخرین کلمه‌هایی که می‌نویسم و آخرین پیراهنی که می‌پوشم. تو در همه‌ی این‌ها به کمال رسیده بودی. شبیه قهرمان‌های فیلم‌ها مرگ ازت دور بود و دقیقاً جایی ایستاده بودی که باید می‌ایستادی؛ با صلابت، بعد از آن همه رنج.

۴. حالا فهمیده‌م که خودخواهی در سوگواری نه تنها عیب نیست، بلکه باید بهش به چشم یک حُسن بزرگ نگاه کرد. من توی این سوگ -برخلاف همه‌ی سوگ‌های دیگرم و حتا تاریخچه‌ی همین سوگ- می‌خواهم خودخواهی پیشه کنم.
عزیز دلم، اندوه تو شخصی‌ترین اندوه من باقی خواهد ماند و آن تکه‌م که با خودت بردی، زیر خاک ریشه خواهد داد، تا یک روز دیگر، توی یک هوای آزادتر جوانه‌هاش سکوت عمیق بین ما را بدرد.

۵. توی این سال‌ها، بعد از اقسام مختلفی از مشقت، ناکامی و دویدن‌های بی‌ثمر که تجربه کردم، نگفتم و ننوشتم که عمیقاً خسته‌م. حالا باید نقاب از چهره بردارم، دست‌هام را جلوی خستگی بالا بیاورم و بگویم دیگر توان ندارم. من دیگر توان ندارم از این‌جای قصه به بعد را جلو ببرم. زیر بار وجدان‌ام له شده‌م، همه‌ی پناه‌هام را ازدست‌رفته می‌بینم و غرق‌شدن در این بحر اندوه را پذیرفته‌م. حالا می‌ایستم همین‌جا، نگاه این مزار می‌کنم و در منتهای تاریکی می‌مانم.

۶. نمی‌دانم کدام دیدارمان دیدار آخر بود. آن شبی که گونه‌ت را بوسیدم، عصری که توی ICU دست‌ات را گرفتم و خیره‌ی حیاط نفرینی خفه‌خون گرفتم، یا اصلاً هیچ‌کدام‌اش. من قانع شدم اما «مگر دیدار دیگری در کار است؟»
تو قصه نشدی که بتوانم نفرین‌اش کنم، تو شعر نبودی که بتوانم توی گوش کسی بخوانمش و تو حتا کلمه نبودی که بتوان به فراموشی‌اش خو کرد.
خیلی ایستادی. خیلی مرزها را آن‌طور که دل‌ات می‌خواست، از نو، آفریدی. بیشتر از آن‌چه که سهم‌ات از زندگی بود رنج کشیدی و کمتر -عزیز دلم خیلی کم‌تر- از چیزی که سهم‌ات از زندگی بود، لذت چشیدی.
حالا می‌ایستم رو به تمام حرف‌هایی که زدم -برخلاف تو که فاتحانه می‌خندیدی- دست می‌کنم موها و ریش‌های حالاسفیدم را شانه می‌کنم‌، خودم را برای آینده‌ی بدون تو آماده می‌کنم و می‌نویسم:
«من برگشتم و باران بر سرشانه‌م رد انداخته بود
زن رسید و بین‌مان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چُنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتی نیم‌شب خیابان
من در تلاطم قافیه‌ی آخر»

خسته نباشی عزیز دلم. سفر بخیر.

۷. هفتم را نمی‌نویسم. پیراهن سیاه می‌پوشم.
برای محمدرضا و برگ‌هایی که زیر پاهامان ریخت



ویرانه‌یی که نگاه‌مان را در خودش خوابانیده بود
انبوهیِ زخم‌هایی بود که نبودند
سواری که در غبار می‌آمد
رفته بود
[ و اشک را در تنگ ماهیان شرح بده ]
*
ما بر خواب‌ها لگام زده بودیم
و در سرزمین‌های معصوم رویا می‌تازاندیم
«عاشقانه» مزاح کلمه بود در بیداری
تو نیامدی و کجای خانه گم شدی؟
*
کجای خانه گم شدی و کجای خانه کم شدی؟
ما
ترسیده مشق گریختن کردیم
این کدامین زخم بود که می‌بایست مرهم‌اش را توشیح می‌کردی؟
*
آن‌چنان بوسیده بودمت
که ترک‌های لب‌ام می‌خندید
و آن صبح توی میدان
-زنی که بدکاره بود-
چرا داشت طرح تن‌ات را روی کاغذی نشانم می‌داد؟
*
شانه‌یی که در قبرت گذاشته بودیم
نوجوان بود
و آن زن ها چرا می‌آمدند
وقتی که هر شرحه از پیکرم بوی تو را با خودش داشت؟
*
مزاری که نزدیک‌ترین به دامنه بود
اولین طلوع دشت را تحریر می‌کرد
چرا نمی‌پذیرفتیم که باید می‌رفتی تا آبادی بیاید؟
*
راهی بر علف یافتیم که بافته‌ی جویبار بود
آن دیدنی که منتظرش بودی
در کدام ستون بود که سقف آسمان را نگه می‌داشت؟
تحدی سنگ ما
در لِرد نپخته‌ی کوزه‌ی شراب بود
و وقتی که ایستادی رو به من
و درختان! و درختان؟
*
تکیدگیِ رعشه‌ی کف‌کرده‌ت
خنده‌های لرزان آن باکره است در قبرستان
تو چرا نباید عروس می‌شدی
وقتی دامان دامادها بوی زِنا با خودش داشت؟
*
من برگشتم و باران بر سرشانه‌م رَد انداخته بود
زن رسید و بین مان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتی‌ِ نیم‌شب خیابان
من در تلاطم قافیه‌ی آخر
سرود گناهکاری


برای ترحیم صامت دونفره‌مان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آفتاب دارد خودش را لنگ‌لنگان می‌کشاند پشت کوه که می‌رسم جلوی قبرستان. باد، ناخوانده و بی‌صدا، دارد خاک قبرستان را برای مُرده‌های هنوزنمُرده شخم می‌زند. می‌ایستم توی ورودی راه آسفالته‌ی قبرستان -که از همه‌ی قبرها بالاتر است-. هوای شب‌مانده، گیج و حماقت‌بار، سرد است و اردیبهشت که علیه تقویم قیام کرده، هنوز سرنزده است.
پشت به کوه می‌ایستم تا ته‌مانده‌ی آفتاب چشمم را نزند. یک‌دسته سیاه‌پوشِ گریان، پراکنده و مجبور، دارند از سر مزاری که روبروی غسال‌خانه است، می‌روند به‌سمت ماشین‌هاشان. چندتا بچه، دوان‌دوان، سکوت ازلی قبرستان را بهم می‌زنند. آرام‌آرام -طوری که پا روی سنگ قبری نگذارم- می‌آیم پایین.
دو طرف خیابان اصلی با ماشین‌های عزادار پر شده. می‌پیچم توی یک فرعی وسط قبرها و از صداها دور می‌شوم. فانوس نگرانی از دور سوسو می‌زند. کشان‌کشان -با آخرین توانی که برام مانده- خودم را می‌رسانم به قبر تازه‌کنده‌شده‌ای که فانوس، بالاش روشن است. باد صدای جمعیت دور را دورتر می‌کند. سرم را برمی‌گردانم و جمعیت را می‌بینم که فاتحه‌ی نهایی‌شان را بلندبلند می‌خوانند و می‌روند به‌سمت خروجی. بوی خاکِ تازه کشیده می‌شود توی بینی‌ام. به اطراف نگاه می‌کنم. از اینجا تا دیوار آجری کوتاهی -که حدّ قبرستان است- یک خیابان‌مانند آسفالت، یک ردیف جدول سیمانی، چندتا چنار خم‌شده و یک درخت توت بی‌میوه، به‌نوبت ردیف شده‌اند. برمی‌گردم به کوه نگاه می‌کنم و آخرین پرتوهای نوک قله را با نگاه بدرقه می‌کنم.
باد دوباره شدت می‌گیرد. سیگار روشن می‌کنم و دود را فوت می‌کنم به‌طرف قبر خالی.
صدای آواز زنانه‌ای از دور می‌آید. سر می‌چرخانم. زن -ایستاده و خیره‌ی روبرو- دارد زیر لب می‌خواند. روبروش -سمت راست قبر- مردی سیاه‌پوش ایستاده. زن و مرد از دو طرف نزدیک می‌شوند، می‌ایستند جلوم. باد، باصدا و پُرناله، لای درخت‌ها دور می‌زند، خاک‌های اطراف قبر را بلند می‌کند، بعد فانوس را خاموش می‌کند. موهای مرد مجعد و یک‌دست سیاه است، خط‌های چهره‌ش عمیق شده‌اند و ریش‌هاش به قهوه‌ای می‌زند. مرد می‌نشیند کنارم. با هم خیره‌ی زیبایی بی‌قید زن می‌شویم. زن، موهای صافش را ریخته یک‌طرف صورتش. لب‌هاش سرخِ سرخ‌ اند و پای چشم‌هاش گود سیاه افتاده است. بی‌آن‌که به من نگاه کند -خیره‌ی مرد- می‌نشیند کنار قبر. مرد برمی‌گردد به من نگاه می‌کند.
می‌پرسم: «پس مُرده‌ش کو؟»
بی‌درنگ جواب می‌دهد: «منم. خیلی سال است. هر روز.»
[سکوت]. صدای باد بیشتر می‌شود. کلوخ‌های کوچک ازخاک‌درآمده روی زمین جابجا می‌شوند. صدای آواز آن‌قدر دورونزدیک می‌شود که شک می‌کنم نکند کسی دارد وسط کاسه‌ی سر خودم آواز می‌خواند. زن روسری‌اش را برمی‌دارد و به دوردست نگاه می‌کند. آوازش، شبه‌شِروه‌ی عمیقی است به تُرکی.
مرد از جاش بلند می‌شود، دور قبر طواف می‌کند، بعد می‌رود پایین تا مرگ را معماری کند. زن برمی‌گردد به سمت سربالایی کوه. [سکوت]. باد سنگ‌های بزرگتر را به اطراف پرت می‌کند. زن که برمی‌گردد، مرد همه‌ی لباس‌هاش را درآورده. کفش‌هاش را از قبر می‌اندازد بیرون. زن کفن سفید -که توی دست راستش است را- می‌دهد به مرد. دستم به جیبم نمی‌رود تا سیگار بیرون بکشم. شاخه‌ی خشک درختی را از کنار صورتم می‌شکنم می‌گذارم روی لبم. زن شمع -که توی دست چپش است- را می‌آورد جلوی صورتم. سر چوب آتش می‌گیرد، دود گلوم را می‌زند. دوسه‌تا پک می‌زنم، دود را فوت می‌کنم بالا.
زن پیراهن سیاهش را در می‌آورد می‌اندازد کنار قبر. بلور تنش سیاهی را کنار می‌زند. مرد از قبر می‌آید بیرون. سرم را برمی‌گردانم سمت کوه. به تک‌چراغ جلوی غسال‌خانه که روشن است خیره می‌شوم. باقی‌مانده لباس‌های زن را می‌بینم که از کنارم پرت می‌شوند رو به تاریکی. حجم تن زن از فضا کاسته می‌شود و در حجم تن مرد جای می‌گیرد. [زن پُرسوزتر می‌خواند.]
**
دست زن شانه‌م را نوازش می‌کند. برمی‌گردم به قبر نگاه می‌کنم. نسیم کم‌جانی از لای تاریکی چرخ می‌زند و صورتم را نوازش می‌کند. زن سنگی مستطیل‌شکل -که با روسری‌ سیاهش دورش را پوشانده- می‌گذارد توی دستم. برهنگی‌اش را نمی‌بینم. جدابه‌جدا به قبر نزدیک می‌شویم. بدن کوچک‌‌ترشده‌ی مرد، کف قبر را آراسته است. با دست خاک‌ می‌ریزیم روی صورتش. باد گردن‌هامان را می‌سوزاند. زن، ملتمس، بهم نگاه می‌کند. با ته‌مانده‌ی خاک روی قبر را صاف می‌کنیم. به پشت دراز می‌کشم روی خاک. زن می‌‌آید صورتش را می‌چسباند به خاک نرم. دهنک می‌زند. آوازی ته حنجره‌ش نمانده است. به سیاهی یک‌دست آسمان نگاه می‌کنم. گردنم را می‌چرخانم به‌سمت زن. توی چشم‌هام خیره می‌شود. اشک‌هاش می‌چکد روی مزار.
کسی از دور می‌خواند:

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»
| معماری حجم‌های خالی؛ مؤخره‌یی برای خانه: یک تعلق برگرداننده. |
| معماری حجم‌های خالی؛ مؤخره‌یی برای خانه: یک تعلق برگرداننده. |


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. علی‌رغم این‌که ایده‌ی اولیه‌ی این تکه‌پاره چند هفته پیش درگیرم کرده بود و به یک جمع‌بندی تقریباً کامل هم رسیده بودم، یک اتفاق مهم افتاد.
آفتاب تیره‌ی اول صبح، اولین روز ابری بعد از روزهای توی خانه را نقاشی کرده بود. دیروز صبح اولین روز ابری بعد از آن تلاش نزدیک‌به‌موفقیت نافرجام‌ام برای دستیابی به خانه بود. دیروز از وسط بوی دریا که اتوبان خرازی را پر کرده بود، برگشتم خانه‌ی پدری.

۲. اواخر اردیبهشت، داشتیم با یونس مثل همیشه دوان‌دوان توی راهروهای شبیه‌بهم سیتی سنتر دنبال سینما می‌گشتیم که مامان زنگ زد. حال‌احوال کرد، نصیحت‌های همیشگی‌اش را تکرار کرد و وقتی دید دارم نفس‌نفس می‌زنم تا خودم را قبل از شروع‌شدن روز صفر برسانم طبقه‌ی سوم سیتی سنتر ملعون، قطع کرد.
از همان لحظه تا وقتی فیلم تمام شد، هر وقت امیر جدیدی جلوی دوربین نیامد، من فقط به یک چیز فکر می‌کردم. شباهت لهجه‌م قبل و بعد از تماس مامان.
توی این چند ماه، هر وقت مامان زنگ می‌زد، فارسی‌ام برمی‌گشت به تنظیمات کارخانه و قمشه‌یی غلیظ حرف می‌زدم. به‌مجرد این‌که تلفن را می‌گذاشتم توی جیب‌ام، فارسی‌ام می‌افتاد توی اتوبان اصفهان-تهران و معجونی از هر دو را تحویل یونس می‌دادم؛ منتها به‌طرز عجیبی از آن شب با یونس هم قمشه‌یی حرف زده‌م، تا همین امروز.
این تفاوت به‌ظاهر کوچک، یک چیز را برام روشن کرد، که قبلاً به ذهن‌ام نرسیده بود. من فقط زمان‌هایی که احساس می‌کردم توی خانه‌م با آن لهجه حرف می‌زدم؛ و آن شب، بعد از چندین ماه رفاقت با یونس، ناخودآگاه حس کرده بودم با یونس توی خانه‌م. سگ‌دانی‌مان شده بود خانه و فارسی‌ام چرخیده بود به‌سمت فارسیِ خانگی.

۳. احساسی که اخیراً بعد از کم‌شدن هر آدم -‌مُرده یا رفته- باهاش مواجه می‌شوم، نزدیک‌ترین حالت به phantom pain است؛ درد اندام خیالی با منشأ آشفتگی عصبی که بیماران بعد از قطع‌شدن عضو باهاش مواجه می‌شوند.
آدم‌های خانه حالا همه‌شان تبدیل به حجم‌هایی خالی شده‌اند که نمی‌توانم مرزی بین بودن و نبودن‌شان تعیین کنم.
این‌که وسط خرابات هنوز ناخودآگاه دست‌ام می‌رود به گوشی تا به ممد زنگ بزنم تا سر راه سیگار بگیرد، یا وقتی از شیفت برمی‌گردم شک می‌کنم که به زنه گفتم که رسیدم یا نه، یا این‌که توی این دو ماه که مسعود رفته رژه یاد بگیرد هر روز عصر بهش زنگ می‌زنم که بپرسم قهوه خورده یا نه و اگر نخورده صبر کند تا برسم، همه‌ش قدم‌زدن توی اتاق‌هایی خالی است که نمی‌توانم دیوارهاش را ببینم. ذهن‌ام دارد در برابر زندگی مقاومت می‌کند؛ یک نوعی از اینرسی که نمی‌خواهد بپذیرد دیگر خانه‌یی وجود ندارد و دیگر آدم‌های خانه نیستند و دیگر قرار نیست آن سه‌تا سلام‌های مخصوص‌شان را آماده کنند و دایره‌ی سبز روی صفحه‌ی گوشی‌شان را swipe کنند به‌سمت راست.

۴. جستجوی ازلی‌ام برای خانه، با فهمیدن یک اصل مهم تمام شد. «خانه‌ی آدم لامکان، لامکان است.»
یک روز صبح توی سوئیتی بیست‌متری توی ماسوله از خواب بیدار شدم، خیره‌ی برف‌ها و ابرها سیگار ناشتا را کشیدم و خیره‌ی کوه‌ها عمیقاً حس کردم توی خانه‌م.
حس تعلق که از روز قبل‌اش توی ترمینال نم‌کشیده‌ی انزلی شروع شده بود، توی بلوارِ غرق مِه کاملاً تحریک شده بود و آن‌جا به اوج خودش رسیده بود.
خانه‌ی لامکان، مثل یک منجی -ناگهانی- پیداش شد و من مانده بودم چکار کنم. نهصد کیلومتر آن‌ورتر از سگ‌دانی و خانه‌ی پدری؛ با یک اجاره‌ی تک‌شبه‌ی مختصر و کارت‌ملی گرویی. لای بوی نمک، ماهی گندیده و گیلکی‌های نافهم.

۵. خانه وابسته به زمان و مکان نیست. خانه نه‌تنها می‌تواند یک سوئیت اجاره‌یی، یک بلوار در مه‌، یک ترمینال نم‌کشیده، بین دست‌های یک زن یا چندخط فارسی کج‌ومعوج -با اسم مستعار لهجه- ‌باشد، بلکه می‌تواند یک فعل‌وانفعال ابْرمحور معمول در انزلی و نادر در اصفهان سگ‌جان باشد.
خانه شبیه باکره‌یی است که همه‌ی عمرش را، به‌خاطر تو، در پرهیزگاری سر کرده. شبیه اسبی وحشی که یکباره بی‌هیچ دلیل زین را بپذیرد.
خانه یک مجموعه‌ی تودرتو از ابژه‌های خالی است که اگر با تعلق پر شوند، تو را می‌پذیرند.
من ابداً مطرود بودم و از آن خانه فقط یک سهم می‌خواستم.
سمفونی مهره‌های گردن



«الامان ای جوخه/ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است» بهرام اردبیلی




به یونس نعیمی
و برای بغض دونفره‌ی جاده‌ی رشت-انزلی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بین «الله اکبر» اذان صبحی که مرتضا از روی دیوار حیاط خانه‌ی ما پرید پایین و «لا اله الا الله» اذان صبح روز آخر، دقیقاً دوازده‌تا اعدام فاصله افتاد.
مرتضا –چاقوبه‌دست- با لباس آبی زندان از سر دیوار خودش را ول کرد کف باغچه. هوا گرگ‌ومیش دم‌کرده‌ای بود آلوده‌به‌غبارصبح. من نشسته بودم روی سنگ لق جلوی ایوان و همان‌طور که گوشم را تیز کرده بودم برای شنیدن صدای شکستن صبحگاهی مهره‌های گردن، خیره‌ی نامه‌ی انتقالی‌ام، داشتم یازدهمین سیگار ناشتا را می‌گیراندم.
مرتضا چاقو را ناشیانه گرفت به سمتم و انگشت اشاره‌ی دست دیگرش را گذاشت روی بینی‌اش.
[تِق‌تِق‌تِق]
صدای تکبیر و سوت و جیغ و کف‌زدن‌ها نگذاشت سکوت اولیه‌ی بین من و مرتضا شکل درستی به خودش بگیرد. دو دقیقه بعدش هم صدای آژیر بلندگوی زندان و گشت پلیس صدای تماشاچی‌های بی‌بلیت را توی خودش گم کرد تا ما با ملت بی‌حساب شویم.
هنوز ده دقیقه از فرود تاریخی مرتضا نگذشته بود که افسرهای سراسیمه در خانه را زدند، از خانواده‌ی نصف‌مرده-نصف‌رفته‌م پرسیدند و آخر سر هم گفتند چیز مشکوکی ندیده‌م توی این چند دقیقه؟
من در خونسردانه‌ترین حالتی که وقتی یک نفر تیغه‌ی ضامنی را روی کمرش احساس کند به ستوان‌دوی خواب‌آلود گفتم: «نه خبری نبود. چی شده مگه؟» و در را بستم.
مرتضا در پاپیون‌وارترین شکل ممکن خندید، نیم‌چرخ مستانه‌ای زد به سمت ایوان، دوتا سیگار با هم گیراند، یکی‌اش را گرفت به سمتم و چاقو را گذاشت روی لبه‌ی ایوان.
آژیر زندان مثل خواننده‌ی درپیت پاپی که سه‌سانس پشت‌سرهم Sold out شده باشد، تا نزدیک‌های ظهر خواند و قبل از اذان خاموش شد. در همین حال محدوده‌ی جستجوی خانه‌به‌خانه وسیع‌تر شد و کل شهر بسیج شدند تا قاتل فرماندار سابق شهر که توی شلوغی اعدام چهارشنبه بیست‌وچهار مرداد فرار کرده بود را پیدا کنند. حتا عصر که داشتم می‌رفتم بیمارستان تا نامه‌م اخراجم را بگیرم و کشیک آخرم را هم پر کنم، جلوی بیمارستان پیاده‌م کردند، سگ‌ها را فرستادند تا خشتکم را هم بگردند بعد فرستادندم تو.
فردا صبح که برگشتم، مرتضا رفته بود نان خریده بود. چای را هم دم کرده بود و مثل ژاندارم‌های بازنشسته نوار بنان گذاشته بود تا اشتهامان باز شود. اتصال کاروان بنان به مرکب‌خوانی شجریان، یک‌جور مقدمه‌چینی شبه‌دراماتیک بود برای اولین و آخرین دیالوگ‌های بین من و مرتضا که حالا ریش‌هاش را زده بود و موهاش را شانه کرده بود.
مرتضا مثل بچه‌های درس‌نخوانده‌‌ی اول صبح –بریده بریده- درباره‌ی شغل و زن و زندگی‌ام پرسید. بعد بی‌آنکه سعی کند خودش را تبرئه کند درباره‌ی شهلا و ترور دونفره‌شان گفت. بعد هم دوسه‌تا فحش بچگانه به ننه‌ی شهلا داد که لوشان داده بود و برنامه‌های زندگی آینده‌ی چریکی‌شان را ریخته بود بهم. اتفاق‌های زندگی یک‌نواخت من در برابر اتفاق‌های زندگی مرتضا مثل کِلاش بود جلوی دوشکا؛ همه‌ی آن صبح تا عصر را من فقط گوش دادم و مرتضا گفت. نزدیک‌های غروب ازش پرسیدم چرا وقتی هنوز شهلا دارد زیر هشت می‌پوسد، زده بیرون؟
مرتضا که دیگر لکنتش برطرف شده بود و آماده‌ بود برای سخنرانی‌های آتشین گفت:
«هنوز زود بود برای اینکه یک جفت دمپایی ازم باقی بمونه. زدم بیرون چون هنوز زود بود.»
من اول سعی کردم یک ارجاع درون‌متنی به قسم پزشکی‌ای که خورده بودم بدهم و بپیچم به سمت مخالفت همیشگی ام با اعدام، منتها نتوانستم. یعنی نمی‌شد. به‌جاش بهش گفتم چقدر آن شبی که مهندس را زده بود و جنازه‌ی لاجانش را آوردند اورژانس، چقدر –توی دلم- بهش آفرین گفته بودم و چقدر از کمیت و کیفیت محل ساخت و تولید اسپرم‌های قاتل –غیابی و از روی حدس- پیش بچه‌ها تعریف کرده بودم. دست آخر هم افشای راز –که مهم‌ترین ترفند برای محکم‌ترشدن رفاقت است- را پیاده کردم و بهش گفتم هنوز پام به خاطر احیای نامؤثر مهندس گیر است و کمیته مرگ‌ومیر قصورم را محرز کرده و دارند تبعیدم می‌کنند بهداری زندان.
همین گفت‌وگوی ساده، مرتضای سال‌ها کوچ‌نشین را –بی‌مقدمه- یک‌جانشینِ خانه‌ی پدری‌ام کرد تا من احتمالاً در آینده به‌جز قصور در پرونده فوت فرماندار، به همدستی با قاتلش هم محکوم شوم.
مرتضا یک ورژن خیلی مدرن‌تر از مجید شریف‌واقفی بود؛ نه قیافه و رفتار و کردارش به چریک‌ها می‌خورد و نه تکلیفش را با خودش می‌دانست. توی آن هفت‌هشت ماه سه‌چهار بار بی‌خبر غیبش زد و هر بار –مثل قدرتِ گوزنها- زخمی و پُرپول برگشت. مرتضا همه‌ی کتاب‌های من و بابای خدابیامرزم را یک‌دور خواند و دوسه‌تا قصه‌ی نصفه‌کاره نوشت –که هنوز دارم‌شان- و چندتایی هم شعر برای شهلا یا شاید یک زن دیگر گفت؛ بی آنکه با من حرفی بزند.
توی این مدت هر چهارشنبه‌صبحی که توی حیاط زندان –که پنجاه متر آن‌طرف‌تر از خانه ما بود- آدم می‌کشتند، مرتضا می‌رفت روی پشت بام طبقه‌ی سوم خانه استتار می‌کرد و آن قدر با دوربین شکاری‌اش حیاط زندان را می‌پایید تا صدای صلوات بلند شود و صدای مؤذن‌زاده بپیچد.
از آن‌طرف توی این مدت، جای پای من هم داشت توی بهداری زندان سفت می‌شد و همزمان داشتم کم‌کم به کله‌کردن کادری‌های زندان و نوشتن گواهی فوت اعدامی‌ها یا اُورزده‌ها عادت می‌کردم؛ صبح‌های اعدام بعد از این‌که منحنی بخارکرده‌ی شاش‌های زندانی‌ها تَه می‌کشید و دیگر هیچکدام‌شان تکان نمی‌خورد، من باید می‌رفتم گوشی پزشکی را می‌گذاشتم روی قلب‌شان و به همه اطمینان می‌دادم که حالا دیگر می‌توانند دست از سر طرف بردارند چون مُرده.
هشت‌نه ماه بعد، یازدهمین اعدامی‌ای دوران تبعیدم توی زندان، شد شهلا. من به خودم زحمت ندادم که به مرتضا آمار بدهم که چهارشنبه‌ی موعود سر رسیده و آماده‌باش بعدی‌ام برای قطعی‌کردن مرگ شهلاست، چون می‌دانستم که می‌داند و اگر هم نمی‌دانست، ظهرنشده می‌فهمید. صبح چهارشنبه‌ای که شهلا را آوردند برای اعدام، کارگردان درخوری داشت.
برف –بی‌صدا و عجول- حیاط زندان را پر کرده بود. سه‌چهارتا سرباز سرمه‌ای‌پوش مثل مورچه‌های گیرکرده توی کاسه‌ی‌توالت داشتند دست‌وپا می‌زدند تا بتوانند برف‌ها را بریزند کنار و راه را باز کنند.
شهلا که از سوئیت آمد بیرون، برف تندتر شد. آخوند و رئیس زندان –قرآن و تسبیح‌به‌دست- ایستاده بودند. شهلا موهاش را بافته بود و بی‌آن‌که پاش زمین را لمس کند –انگار که بر بال زن‌های چادری سوار باشد- داشت می‌آمد جلو. مثل قهرمان‌های قبل از اهدای مدال، جلوی طناب دار ایستاد. توی حیاط کلاغ هم پر نمی‌زد. دوسه‌تا زندانی –بی‌اجازه- ایستاده بودند پشت پنجره‌ی یکی از اتاق‌های بالا و داشتند نگاه می‌کردند. شهلا یک نگاه گذرا به من و روپوش سفید برف‌زده انداخت، یک شبه‌وصیت نامفهوم توی گوش زن چادرپوش کناری‌اش کرد و رفت بالا.
[تِق‌تِق‌تِق]
وقتی برگشتم سمت خانه، سیاهی گرگ‌ومیش –خجالت‌زده‌ازخورشید- داشت به سمت روشنایی می‌رفت. تک‌وتوک همسایه‌ها داشتند از مسجد برمی‌گشتند و بوی تنور نانوایی به کل کوچه نشت کرده بود.
در حیاط را که باز کردم، نعش مرتضا با طنابی که از بالکن طبقه‌‌ی بالا نشأت گرفته بود، داشت وسط حیاط تاب می‌خورد. هوا سردتر از آن بود که بخواهم زنگ بزنم جایی کمک بخواهم یا بخواهم تلاش کنم مریض را بکشم پایین و مثلاً به احترام سوگندنامه‌ی بقراط یک نیمچه احیای ناموفق انجام بدهم.
نعش مرتضا مثل فیلمی که آخر قصه‌ش لو رفته باشد، بی‌هیجان و نادیدنی، فضای حیاط را تنگ کرده بود. دستم را کردم توی جیبم، بعد از سه‌چهاربار تلاش ناموفق فندک زدم، سیگار را روشن کردم و همان‌جا، خیره‌ی دمپایی‌های نامتقارن افتاده‌بربرف که پلان آخر فیلم ناتمام مرتضا بود، ماندم.