Forwarded from دویدنها
رفقا، لَنگان نه جادهی یکطرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
از تنهایی میگریخت و به تنهایی پناه میبرد. زندگی گذشتهاش دیگر کاملاً رنگ باخته بود و قوتی برای تقلا برای بازگردانیاش نداشت. خستگی عظیمی روحاش را میآزرد. در ساعتهایی که بیدار بود یا میپنداشت که بیدار است، سعی میکرد خطاهاش را به یاد بیاورد تا دلیلی قانعکننده برای راندهشدن به اینجا بیابد و نمییافت. شغل و وطن و خانواده و عشق، هر کدام تصویر بعیدی شده بودند که از فرط تاربودن دیگر نمیشد بهشان التفاتی کرد.
خواست با خودِ توی آینهش ستیز کند. بدناش دیگر توانایی نداشت. زانوهای نَزارش نیز، دیگر یارای به دوش کشیدناش را نداشتند. در طول جدالها سرگرم میشد و میتوانست کمی زمان را بکشد. قانع میشد و قانع نمیکرد و قانع نمیشد و قانع میکرد و هر چه در تنهایی فرو میرفت، به خود درون آینهش شبیهتر میشد.
جلوی آینه ایستاد. تمام تلاشاش را کرد تا دوباره به خودش نگاه کند. نشانهها را میدید، افسون طرح تن را میدید ولی خودش را نمیدید. آبشار گیسوان را دنبال میکرد تا به انحنای جادویی ترقوههاش برسد و اگر در جامهی عریانی بود، چرخش سپیدی را بر جدار سینه دنبال میکرد تا به تقعر شکم برسد. شرمگاه را نمیدید و بر رانها چندان خیره میشد که گویی دارد دیگری را در آینه میبیند. بعد ساقها را طواف میکرد و سفر دیدنیاش در ناخنهای رنگزدهی پا تمام میشد.
در همهی این لحظات خاطرهای نداشت که میل به بازگشتناش داشته باشد. چینهای چهرهش، قصیدهی افول وجاهتاش بودند و خمیدگیِ جزئی قامتاش، مطلع کمان سالخوردگی بود.
از داستان سیمای زنی ناتمام
خواست با خودِ توی آینهش ستیز کند. بدناش دیگر توانایی نداشت. زانوهای نَزارش نیز، دیگر یارای به دوش کشیدناش را نداشتند. در طول جدالها سرگرم میشد و میتوانست کمی زمان را بکشد. قانع میشد و قانع نمیکرد و قانع نمیشد و قانع میکرد و هر چه در تنهایی فرو میرفت، به خود درون آینهش شبیهتر میشد.
جلوی آینه ایستاد. تمام تلاشاش را کرد تا دوباره به خودش نگاه کند. نشانهها را میدید، افسون طرح تن را میدید ولی خودش را نمیدید. آبشار گیسوان را دنبال میکرد تا به انحنای جادویی ترقوههاش برسد و اگر در جامهی عریانی بود، چرخش سپیدی را بر جدار سینه دنبال میکرد تا به تقعر شکم برسد. شرمگاه را نمیدید و بر رانها چندان خیره میشد که گویی دارد دیگری را در آینه میبیند. بعد ساقها را طواف میکرد و سفر دیدنیاش در ناخنهای رنگزدهی پا تمام میشد.
در همهی این لحظات خاطرهای نداشت که میل به بازگشتناش داشته باشد. چینهای چهرهش، قصیدهی افول وجاهتاش بودند و خمیدگیِ جزئی قامتاش، مطلع کمان سالخوردگی بود.
از داستان سیمای زنی ناتمام
| خانه؛ یک تعلقِ برگرداننده |
نقاشی: ماینارد دیکسون.
صفر. جرقهی نوشتن این تکهپاره یک شبی در میانهی بحران پیک پنجم و بعد از هشتمین شبکاریِ پشتسرهم زده شد. وقتی که نشستم با خودم حساب کردم ، طی ده شب، روی پنجتا تخت توی دوتا بیمارستان، یک درمانگاه و دوتا خانه خوابیده بودم. –البته اگر بشود اسم آن مُردنهای موقت یکیدو ساعته را خواب گذاشت.-
۱. خانه در معنای کلاسیک، احتمالاً یک مکان نزدیک به آرامش است برای برگشتن؛ بهعبارت دیگر، مهمترین اصلی که یک مکان را تبدیل به خانه میکند، امنیتِ محفوظی است که آدم برگشته را پذیراست. در واقع خانه کاری به آدمِ رفته ندارد؛ خانه ساخته شده برای برگشتن، برای سکونت.
۲. در حکمت ۴۴۲ نهجالبلاغه آمده: «هیچ شهری برای تو از شهر دیگر بهتر نیست؛ بهترینِ شهرها آن است که پذیرای تو باشد.»
همین نکتهی به ظاهر پیشپاافتاده، دلیل محکمی بود برای اینکه در تمام شبهایی که در جاهای مختلف خوابیده بودم، احساس نکنم توی خانهم. من به هیچکدام از خانهها و یا بیمارستانها تعلق نداشتم. در باطن هیچکدامشان یک تعلقِ برگرداننده حس نمیکردم که برم گرداند.با اینکه خانهی بابا راحتتر از بقیه و پشت اتاق احیای اورژانس، جذابترینشان بود، اما این محفوظنبودن، بیش از آنچه که باید آزاردهنده بود. من به هیچ کدام از این جاها تعلقی نداشتم. چیزی این وسط وجود نداشت که تحریکام کند که برگردم بهش، هر چند آرام نباشد.
از طرف دیگر کیلومترها با مرحوم گلشیری فاصله داشتم که گفته بود: «نه! من خانهای ندارم. سقفی نمانده است، دیوار و سقف خانهی من همین هاست که مینویسم.»
بعد یک روز صبح که هنوز بیدار نشده بودم و در به در عقب روپوش سفیدم میگشتم، دیدم خانهیی که دنبالاش بودم همین دو متر پارچهی روپوشام بود -که درستنپوشیدناش محل نزاع همیشگیام با بالادستیهام بوده است.- روپوش سفیدی که خیلی طعنهوار همرنگ کفن است و اگر درزهاش را بشکافی، پارچهی خاماش هم احتمالاً به ابعاد خلعت آخرت نزدیک است.
۳. زخمها نقطهی اتصال ما به گذشته هستند. با زخمهاست که میتوانیم بهیاد بیاوریم چه بر سرمان گذشته. در چنین شرایطی است که آن «خانهی پذیرنده» وارد میشود. خانه، زخمها را میپذیرد، زخمها را به رسمیت میشناسد، زخمها را توجیه نمیکند و زخمها را نمیشمرد تا حسابوکتاب کند.
۴. یادم میآید توی یک تبلیغ تلویزیونییی، چیزی، میگفت: «آدم معتاد توی خانهی خودش کارتنخواب میشود.» کارتنخوابییی که اینجا ازش حرف زدهاند همان احساس عدمتعلق مذکور است. کمشدن تحریکپذیری خانه و اعضاش نسبت به تو و کمترشدن اهمیتات در آن مکانی که قرار است شبها بمیری.
اما برای من، در مقابل همهی آن مکانها و تختهای نسبتاً راحت و غیر راحت، یک لباس امنیت محفوظی داشت که برم میگرداند. هر صبح میفرستادم پی مرگ و شب میخواباندم توی بغلاش؛ خانه.
۵. حالا که پیک تمام شده و کرونا دارد میرود، فکر میکنم یک میراث بزرگ برام یادگاری گذاشته که سالها طول میکشد بتوانم درمان درخوری براش پیدا کنم. کرونا و متعلقاتاش من و خیلیهای دیگر را «بیخانمان» کرده و در هر خانه را به روی زخمهامان بسته تا یادمان نرود این چند ماه کجای تاریخ ایستاده بودیم.
۶. بهقول الهی:
«سفر چرا کنم، چرا
سفر کنم؟
من که میتوانم سرگردان باشم
سالها حوالیی خانهام»
نقاشی: ماینارد دیکسون.
صفر. جرقهی نوشتن این تکهپاره یک شبی در میانهی بحران پیک پنجم و بعد از هشتمین شبکاریِ پشتسرهم زده شد. وقتی که نشستم با خودم حساب کردم ، طی ده شب، روی پنجتا تخت توی دوتا بیمارستان، یک درمانگاه و دوتا خانه خوابیده بودم. –البته اگر بشود اسم آن مُردنهای موقت یکیدو ساعته را خواب گذاشت.-
۱. خانه در معنای کلاسیک، احتمالاً یک مکان نزدیک به آرامش است برای برگشتن؛ بهعبارت دیگر، مهمترین اصلی که یک مکان را تبدیل به خانه میکند، امنیتِ محفوظی است که آدم برگشته را پذیراست. در واقع خانه کاری به آدمِ رفته ندارد؛ خانه ساخته شده برای برگشتن، برای سکونت.
۲. در حکمت ۴۴۲ نهجالبلاغه آمده: «هیچ شهری برای تو از شهر دیگر بهتر نیست؛ بهترینِ شهرها آن است که پذیرای تو باشد.»
همین نکتهی به ظاهر پیشپاافتاده، دلیل محکمی بود برای اینکه در تمام شبهایی که در جاهای مختلف خوابیده بودم، احساس نکنم توی خانهم. من به هیچکدام از خانهها و یا بیمارستانها تعلق نداشتم. در باطن هیچکدامشان یک تعلقِ برگرداننده حس نمیکردم که برم گرداند.با اینکه خانهی بابا راحتتر از بقیه و پشت اتاق احیای اورژانس، جذابترینشان بود، اما این محفوظنبودن، بیش از آنچه که باید آزاردهنده بود. من به هیچ کدام از این جاها تعلقی نداشتم. چیزی این وسط وجود نداشت که تحریکام کند که برگردم بهش، هر چند آرام نباشد.
از طرف دیگر کیلومترها با مرحوم گلشیری فاصله داشتم که گفته بود: «نه! من خانهای ندارم. سقفی نمانده است، دیوار و سقف خانهی من همین هاست که مینویسم.»
بعد یک روز صبح که هنوز بیدار نشده بودم و در به در عقب روپوش سفیدم میگشتم، دیدم خانهیی که دنبالاش بودم همین دو متر پارچهی روپوشام بود -که درستنپوشیدناش محل نزاع همیشگیام با بالادستیهام بوده است.- روپوش سفیدی که خیلی طعنهوار همرنگ کفن است و اگر درزهاش را بشکافی، پارچهی خاماش هم احتمالاً به ابعاد خلعت آخرت نزدیک است.
۳. زخمها نقطهی اتصال ما به گذشته هستند. با زخمهاست که میتوانیم بهیاد بیاوریم چه بر سرمان گذشته. در چنین شرایطی است که آن «خانهی پذیرنده» وارد میشود. خانه، زخمها را میپذیرد، زخمها را به رسمیت میشناسد، زخمها را توجیه نمیکند و زخمها را نمیشمرد تا حسابوکتاب کند.
۴. یادم میآید توی یک تبلیغ تلویزیونییی، چیزی، میگفت: «آدم معتاد توی خانهی خودش کارتنخواب میشود.» کارتنخوابییی که اینجا ازش حرف زدهاند همان احساس عدمتعلق مذکور است. کمشدن تحریکپذیری خانه و اعضاش نسبت به تو و کمترشدن اهمیتات در آن مکانی که قرار است شبها بمیری.
اما برای من، در مقابل همهی آن مکانها و تختهای نسبتاً راحت و غیر راحت، یک لباس امنیت محفوظی داشت که برم میگرداند. هر صبح میفرستادم پی مرگ و شب میخواباندم توی بغلاش؛ خانه.
۵. حالا که پیک تمام شده و کرونا دارد میرود، فکر میکنم یک میراث بزرگ برام یادگاری گذاشته که سالها طول میکشد بتوانم درمان درخوری براش پیدا کنم. کرونا و متعلقاتاش من و خیلیهای دیگر را «بیخانمان» کرده و در هر خانه را به روی زخمهامان بسته تا یادمان نرود این چند ماه کجای تاریخ ایستاده بودیم.
۶. بهقول الهی:
«سفر چرا کنم، چرا
سفر کنم؟
من که میتوانم سرگردان باشم
سالها حوالیی خانهام»
کانادا؛ خارج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشهی جغرافیا درآمد.
«غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ «رخ دیوانه» بود؛ یک تقریباً دیوانهی عمیقاً زیبا که بختش برگشته بود و مجبور شده بود توی آن فروشگاه همیشهباز کار کند. همینها بهاضافهی چندتا ویژگی اخلاقی و غیراخلاقی دیگر غزاله، میخ خاطرخواهی یونس را از همان روز اول کوبید کف سرامیکهای فروشگاه.
بودن با غزاله، کارکردن توی فروشگاه را برای یونس شبیه یک خواب بلند کرده که باهاش از زندگی نکبتبارش فرار میکرد؛ کارکردن اسبوار و بوسیدنهای مخفی غزاله افسار زندگی یونس را، برخلاف من، داده بود دست خودش. من فکر میکنم همین باعث شد وقتی شیما توی آن عصر زنگزدهی زمستان تلفن کرد و گفت غزاله پریده، یونس خیلی راحت توانست علیه کتاب جغرافیای دبیرستان، سازمان ملل متحد و گوگلمپ قیام کند.
یعنی اگر آمریکا توانست با زور شوروی را از هم بپاشاند و چندتا اسم به نقشه اضافه کند یا از آن طرف هیتلر توانست با خیلی کُشته چندتا اسم از لابلای اروپا محو کند، یونس بهراحتی آبخوردن توانست هردوتاش را با هم انجام بدهد. یونس شد هیتلر آمریکاییای که کانادا را از روی نقشه حذف کرد و «خارج» را جایگزینش کرد.
از اواسط قصه هر وقت پسرخالهی مامانش اسکایپ میکرد، یک لبخند ریز میزد و میگفت از خارج تلفن دارم و یا آن روزی که صاحبکارمان داشت از جاستین ترودو حرف میزد و من با گیجی همیشگیام از یونس پرسیدم: «جاستین ترودو چیِ کجاست؟»، یونس زیرلبی بهم رساند که جاستین ترودو نخستوزیر خارج است و میگویند خیلی آدم کاردرستی است.
جهانگشایی یونس همانطور که قصهی محبوب بچههای دورونزدیک شد، با کمک یک مجموعهتوهم شیشهایطور دیگر، جلوی خیلی از اتفاقهای کلیشهای بعد از رفتن معشوقهها را هم گرفت.
آخرهای قصه، یک شب که کل بچههای ورودیمان جمع شده بود و معدهها لببهلب از الکل شده بود، سمیرا گیر داد که همه باید آواز بخوانند؛ شبیه فیلمهای دهههشتاد. من یک چیزی توی مایههای دشتی خواندم، یونس یک شبهآواز نامجویی خواند، خود سمیرا یک سارا نائینی مستانه خواند و آرش یک چیزهای مبهمی زمزمه کرد که خودش میگفت یکی از ترانههای همایون شجریان بوده. بعد مسعود از وسط لاسهای پنهانی، یک ذکر مصیبتی با ترجیعبند «رفتی ماچی ندادی کانادا» خواند و سهچهارتا قسَم اُوِرت خورد که این ترانه را فقط خودش و خواننده، که رفیق چندین سالهش بود، شنیدهاند.
این ارتباط مخوف «ماچندادن» و «کانادارفتن» اول یک سکوت ترحیمواری چسباند سینهی دیوار، بعد یاد همه آورد که کانادا یکیدو سال است از روی نقشه حذف شده.
یونس بیهیچ واکنشتئاترگونهای، تا آخر شب نشست، دوسه نخ سیگار بیشتر از همیشه کشید، سهچهارتا لیوان دیگر خورد و بعد یک خداحافظی معمولی با همه کرد.
از همان شب تا دو هفته بعدش که از پزشکی قانونی بهم زنگ زدند تا بروم برای شناسایی نعش سوختهی یونس که توی یکی از خرابههای پایینشهر پیدا کرده بودند، داشتم به این فکر میکردم اگر غزاله، دور از چشم شوهرش، یکیدوتا ماچ توی پاکتی/چیزی برای یونس جاگذاشته بود یا اگر امیر بالافشان هم داستان حذف قهرمانانهی کانادا از روی نقشه را شنیده بود و ماچهای وصولنشدهش را از یک زنی در یک جای دیگری از دنیا طلب میکرد و میگذاشت کانادا همان «خارج» بماند، ما مجبور نبودیم همهجا را دنبال یونس بگردیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشهی جغرافیا درآمد.
«غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ «رخ دیوانه» بود؛ یک تقریباً دیوانهی عمیقاً زیبا که بختش برگشته بود و مجبور شده بود توی آن فروشگاه همیشهباز کار کند. همینها بهاضافهی چندتا ویژگی اخلاقی و غیراخلاقی دیگر غزاله، میخ خاطرخواهی یونس را از همان روز اول کوبید کف سرامیکهای فروشگاه.
بودن با غزاله، کارکردن توی فروشگاه را برای یونس شبیه یک خواب بلند کرده که باهاش از زندگی نکبتبارش فرار میکرد؛ کارکردن اسبوار و بوسیدنهای مخفی غزاله افسار زندگی یونس را، برخلاف من، داده بود دست خودش. من فکر میکنم همین باعث شد وقتی شیما توی آن عصر زنگزدهی زمستان تلفن کرد و گفت غزاله پریده، یونس خیلی راحت توانست علیه کتاب جغرافیای دبیرستان، سازمان ملل متحد و گوگلمپ قیام کند.
یعنی اگر آمریکا توانست با زور شوروی را از هم بپاشاند و چندتا اسم به نقشه اضافه کند یا از آن طرف هیتلر توانست با خیلی کُشته چندتا اسم از لابلای اروپا محو کند، یونس بهراحتی آبخوردن توانست هردوتاش را با هم انجام بدهد. یونس شد هیتلر آمریکاییای که کانادا را از روی نقشه حذف کرد و «خارج» را جایگزینش کرد.
از اواسط قصه هر وقت پسرخالهی مامانش اسکایپ میکرد، یک لبخند ریز میزد و میگفت از خارج تلفن دارم و یا آن روزی که صاحبکارمان داشت از جاستین ترودو حرف میزد و من با گیجی همیشگیام از یونس پرسیدم: «جاستین ترودو چیِ کجاست؟»، یونس زیرلبی بهم رساند که جاستین ترودو نخستوزیر خارج است و میگویند خیلی آدم کاردرستی است.
جهانگشایی یونس همانطور که قصهی محبوب بچههای دورونزدیک شد، با کمک یک مجموعهتوهم شیشهایطور دیگر، جلوی خیلی از اتفاقهای کلیشهای بعد از رفتن معشوقهها را هم گرفت.
آخرهای قصه، یک شب که کل بچههای ورودیمان جمع شده بود و معدهها لببهلب از الکل شده بود، سمیرا گیر داد که همه باید آواز بخوانند؛ شبیه فیلمهای دهههشتاد. من یک چیزی توی مایههای دشتی خواندم، یونس یک شبهآواز نامجویی خواند، خود سمیرا یک سارا نائینی مستانه خواند و آرش یک چیزهای مبهمی زمزمه کرد که خودش میگفت یکی از ترانههای همایون شجریان بوده. بعد مسعود از وسط لاسهای پنهانی، یک ذکر مصیبتی با ترجیعبند «رفتی ماچی ندادی کانادا» خواند و سهچهارتا قسَم اُوِرت خورد که این ترانه را فقط خودش و خواننده، که رفیق چندین سالهش بود، شنیدهاند.
این ارتباط مخوف «ماچندادن» و «کانادارفتن» اول یک سکوت ترحیمواری چسباند سینهی دیوار، بعد یاد همه آورد که کانادا یکیدو سال است از روی نقشه حذف شده.
یونس بیهیچ واکنشتئاترگونهای، تا آخر شب نشست، دوسه نخ سیگار بیشتر از همیشه کشید، سهچهارتا لیوان دیگر خورد و بعد یک خداحافظی معمولی با همه کرد.
از همان شب تا دو هفته بعدش که از پزشکی قانونی بهم زنگ زدند تا بروم برای شناسایی نعش سوختهی یونس که توی یکی از خرابههای پایینشهر پیدا کرده بودند، داشتم به این فکر میکردم اگر غزاله، دور از چشم شوهرش، یکیدوتا ماچ توی پاکتی/چیزی برای یونس جاگذاشته بود یا اگر امیر بالافشان هم داستان حذف قهرمانانهی کانادا از روی نقشه را شنیده بود و ماچهای وصولنشدهش را از یک زنی در یک جای دیگری از دنیا طلب میکرد و میگذاشت کانادا همان «خارج» بماند، ما مجبور نبودیم همهجا را دنبال یونس بگردیم.
برفِ وخیم
با احترام به حسین صفا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مدرسه که زدیم بیرون، همهجا سفید شده بود. برف، بیوقت و وخیم، راهها را تقریباً بسته بود و خیابان را ساکت کرده بود. سگهای محله که دستیارهای تماموقت ناظم بودند هم با یک عقبنشینی استراتژیک، ناپدید شده بودند.
من و حسین، بیآنکه از سروصدای سگها و خبردارشدن ناظم از فرارمان بترسیم، فاتحانه، دوچرخهبه دست راه افتادیم سمت امامزاده.
امامزاده، برخلاف اینکه برای همه ته خط بود، برای ما اول خط بود؛ توی صحن امامزاده کُشتههای جنگ را خاک کرده بودند و پشت گنبد بقیهی مُردهها خوابیده بودند. برخلاف این رسم، من و حسین سیگارکشیدن را از همانجا و خیرهی قبرها شروع کردیم.
برف کمکم داشت شدت میگرفت و ما هنوز سیگار اول را کامل نکشیده بودیم و وقت نکرده بودیم دربارهی عید و تعطیلی خودسرمان حرف بزنیم که سید مهدی از در غسّالخانه آمد بیرون. توی محوطهی غسّالخانه هیچ لکهی سیاهی وسط برفها پیدا نبود اما سید مهدی روپوش مُردهشستنش را تن کرده بود.
دو دقیقه بعد، من و حسین با سید مهدی سلام و احوالپرسی مفصلی کرده بودیم و بهش گفته بودیم که پدرهامان کجا هستند و دارند چکار میکنند. بعد دوچرخههامان را به درختهای کنار مردهشورخانه قفل کرده بودیم و چسبیده بودیم به بخاری توی اتاق تطهیر.
سید مهدی که به بخاری نفتی تکیه داده بود و داشت با پارهکفنها یک کفن سرهم میکرد، همانطور که آواز غریبانهای زیر لب زمزمه میکرد، نگاه بغضآلودی به پیرمرد خوابیدهرویسنگ کرد و درآمد که: «بیکسوکاره. یه ماه این پشت، توی سردخونه بود، عدل امروز وسط کولاک، سردخونهی مریضخونه پر شده، قاضی حکم کرده اینو خاکش کنم. چیزمیزاشم آوردن گذاشتن اینجا.»
کل داراییاش یک تسبیح بود، یک مُهر شکسته و یک تکهکاغذ که روش نوشته بود: «ولی»
جملههای مثلهمیشهبریدهی سید مهدی و خلوتی قبرستان، وسوسهی دائمی تملک مُردهها را برای من و حسین را زنده کرد؛ داشتن یک مُرده که فقط مال ما باشد و تنها گریهکُنهاش فقط خودمان باشیم، یکی از چیزهایی بود که همیشه حین سیگارکشیدن و خیرهی قبرهای نامنظم بهش فکر کرده بودیم؛ هرچند فقط یک بار حرفش را زده بودیم.
سید مهدی مرده را کفن کرد و گذاشت توی تابوت چوبی کنار غسّالخانه بعد خودش پایین تابوت را گرفت و من و حسین جلوی تابوت را گرفتیم، دو بار وسط راه گذاشتیم روی زمین و چهلپنجاه قدم آنطرفتر، جنازه را گذاشتیم کنار قبر آمادهای که کفش سفید شده بود.
برف روی سر ما و روی مرده را پوشانده بود و سرما داشت چشمهامان را خشک میکرد.
آقا ولی، شبیه شاههای بیمملکتی بود که رفته بودند در تبعید بمیرند؛ مراسمش در سکوت و باشکوه کامل انجام شد.
سیدمهدی نماز میت مخلصانهای خواند و ما بهش اقتدا کردیم، حسین مفصلاً تلقینش داد و من «انّا لله» و آیههای قبل و بعدش را عبدالباسطوار بالاسرش خواندم. از دوسه روز بعد که برفها آب شد تا روز قبل از سال تحویل، من و حسین دیوانهوار آنجا کار کردیم تا مقبرهی آشنای جدیدمان سروشکل گرفت و توانستیم روز سالتحویل بنشینیم آنجا و تسلیتهای این و آن را با تأثر قبول کنیم.
*
پارسال که از خاکسپاری محمد برمیگشتم طبق عادت همهی این سالهای بعد از کوچم از شهرمان، اول رفتم سر قبر سید مهدی فاتحه خواندم و بعد رفتم تا با آقا ولی خلوت کنم.
وقتی رسیدم دیدم یک متر آنطرفتر از قبر آقا ولی، یک زن خیلی موجهی نشسته بود و داشت قرآن مبسوطی میخواند.
نزدیکهای قبر نشستم تا نتوانم روی سنگ عوضشده را بخوانم و همانطور که داشتم وغزده رابطهی زن و سنگ جدید و آقا ولی را آنالیز میکردم، به حسین فکر میکردم که کجاست. بعد زن که فهمیده بود دوسه دقیقه است خیره شدهم، قرآن را بوسید گذاشت روی سنگ قبر و احتمالاً برای اینکه مطمئن شود توی نخش نیستم و نمیخواهم بهش شماره بدهم، پرسید: «شما میشناختینشون؟»
من سعی کردم خودم را لولیتر از آن چیزی که هستم جلوه بدهم، بعد سرم را چرخاندم طرف زن و خیرهی سنگهای باغچه که با حسین بهزور ترازشان کرده بودیم، گفتم:
«نه والا. من فقط عادت دارم سر قبر غریبهها فاتحه بخونم.»
با احترام به حسین صفا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مدرسه که زدیم بیرون، همهجا سفید شده بود. برف، بیوقت و وخیم، راهها را تقریباً بسته بود و خیابان را ساکت کرده بود. سگهای محله که دستیارهای تماموقت ناظم بودند هم با یک عقبنشینی استراتژیک، ناپدید شده بودند.
من و حسین، بیآنکه از سروصدای سگها و خبردارشدن ناظم از فرارمان بترسیم، فاتحانه، دوچرخهبه دست راه افتادیم سمت امامزاده.
امامزاده، برخلاف اینکه برای همه ته خط بود، برای ما اول خط بود؛ توی صحن امامزاده کُشتههای جنگ را خاک کرده بودند و پشت گنبد بقیهی مُردهها خوابیده بودند. برخلاف این رسم، من و حسین سیگارکشیدن را از همانجا و خیرهی قبرها شروع کردیم.
برف کمکم داشت شدت میگرفت و ما هنوز سیگار اول را کامل نکشیده بودیم و وقت نکرده بودیم دربارهی عید و تعطیلی خودسرمان حرف بزنیم که سید مهدی از در غسّالخانه آمد بیرون. توی محوطهی غسّالخانه هیچ لکهی سیاهی وسط برفها پیدا نبود اما سید مهدی روپوش مُردهشستنش را تن کرده بود.
دو دقیقه بعد، من و حسین با سید مهدی سلام و احوالپرسی مفصلی کرده بودیم و بهش گفته بودیم که پدرهامان کجا هستند و دارند چکار میکنند. بعد دوچرخههامان را به درختهای کنار مردهشورخانه قفل کرده بودیم و چسبیده بودیم به بخاری توی اتاق تطهیر.
سید مهدی که به بخاری نفتی تکیه داده بود و داشت با پارهکفنها یک کفن سرهم میکرد، همانطور که آواز غریبانهای زیر لب زمزمه میکرد، نگاه بغضآلودی به پیرمرد خوابیدهرویسنگ کرد و درآمد که: «بیکسوکاره. یه ماه این پشت، توی سردخونه بود، عدل امروز وسط کولاک، سردخونهی مریضخونه پر شده، قاضی حکم کرده اینو خاکش کنم. چیزمیزاشم آوردن گذاشتن اینجا.»
کل داراییاش یک تسبیح بود، یک مُهر شکسته و یک تکهکاغذ که روش نوشته بود: «ولی»
جملههای مثلهمیشهبریدهی سید مهدی و خلوتی قبرستان، وسوسهی دائمی تملک مُردهها را برای من و حسین را زنده کرد؛ داشتن یک مُرده که فقط مال ما باشد و تنها گریهکُنهاش فقط خودمان باشیم، یکی از چیزهایی بود که همیشه حین سیگارکشیدن و خیرهی قبرهای نامنظم بهش فکر کرده بودیم؛ هرچند فقط یک بار حرفش را زده بودیم.
سید مهدی مرده را کفن کرد و گذاشت توی تابوت چوبی کنار غسّالخانه بعد خودش پایین تابوت را گرفت و من و حسین جلوی تابوت را گرفتیم، دو بار وسط راه گذاشتیم روی زمین و چهلپنجاه قدم آنطرفتر، جنازه را گذاشتیم کنار قبر آمادهای که کفش سفید شده بود.
برف روی سر ما و روی مرده را پوشانده بود و سرما داشت چشمهامان را خشک میکرد.
آقا ولی، شبیه شاههای بیمملکتی بود که رفته بودند در تبعید بمیرند؛ مراسمش در سکوت و باشکوه کامل انجام شد.
سیدمهدی نماز میت مخلصانهای خواند و ما بهش اقتدا کردیم، حسین مفصلاً تلقینش داد و من «انّا لله» و آیههای قبل و بعدش را عبدالباسطوار بالاسرش خواندم. از دوسه روز بعد که برفها آب شد تا روز قبل از سال تحویل، من و حسین دیوانهوار آنجا کار کردیم تا مقبرهی آشنای جدیدمان سروشکل گرفت و توانستیم روز سالتحویل بنشینیم آنجا و تسلیتهای این و آن را با تأثر قبول کنیم.
*
پارسال که از خاکسپاری محمد برمیگشتم طبق عادت همهی این سالهای بعد از کوچم از شهرمان، اول رفتم سر قبر سید مهدی فاتحه خواندم و بعد رفتم تا با آقا ولی خلوت کنم.
وقتی رسیدم دیدم یک متر آنطرفتر از قبر آقا ولی، یک زن خیلی موجهی نشسته بود و داشت قرآن مبسوطی میخواند.
نزدیکهای قبر نشستم تا نتوانم روی سنگ عوضشده را بخوانم و همانطور که داشتم وغزده رابطهی زن و سنگ جدید و آقا ولی را آنالیز میکردم، به حسین فکر میکردم که کجاست. بعد زن که فهمیده بود دوسه دقیقه است خیره شدهم، قرآن را بوسید گذاشت روی سنگ قبر و احتمالاً برای اینکه مطمئن شود توی نخش نیستم و نمیخواهم بهش شماره بدهم، پرسید: «شما میشناختینشون؟»
من سعی کردم خودم را لولیتر از آن چیزی که هستم جلوه بدهم، بعد سرم را چرخاندم طرف زن و خیرهی سنگهای باغچه که با حسین بهزور ترازشان کرده بودیم، گفتم:
«نه والا. من فقط عادت دارم سر قبر غریبهها فاتحه بخونم.»
❤1
حتی قصههای زندگیام مال خودم نیست؛ سالهاست دارم تکهپارههای قصههای دیگران را زندگی میکنم.
| جوانمرگی علیه آرزو؛ بهیاد یعقوب یادعلی |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. عصر روز چهارم اسفند، بعد از یک شبکاری نکبت از خواب بیدار شدم، طبق عادت این سالها توی خوابوبیداری شروع کردم به چککردن پیامهام. اولین پست اینستاگرام، خبر مرگ یعقوب یادعلی را مثل پتک کوبید توی صورتام.
۱. یک شب شکیبا توئیت زده بود: «چی بر سر تصمیمات مدتدار که آدمها قبل از مرگشون گرفتن میاد؟»
۲. از روزی که رمان «آداب بیقراری» را تمام کردهم تا همین امروز، هر وقت کمرم زیر بار «خودمبودن» خم شده، برای مدت کوتاهی تصمیم گرفتهم به سبکوسیاق مهندس کامران خسروی -کارکتر اصلی رمان- علیه زندگی عصیان کنم؛ با یک هویت ناشناس بروم یک جایی دور از هر چهره، صدا یا اسم آشنایی زندگی کنم.
بهصورت موازی، همین وسوسهی دائمی، یک عامل مهم بوده برای سوق دادنم به پریدن؛ تصور اینکه صبح تا شب هیچکس نشناسدم چیزی است که کل این سالها باهاش سر کردهم.
۳. کامران خسروی در زندگی جدیدش علاوه بر ناشناسی، به یک اصل مهم پایبند بود؛ دیگر مطلقاً هیچ آرزویی نداشت.
این آرزونداشتن گاهی باورپذیربودن کارکتر را برام با چالش مواجه میکرد. یعنی من فکر میکنم همین که صبح یا ظهر یا عصر از تخت میآییم بیرون، یک نوعی از آرزومندی است.
نَفس زندگی خودش عصیان علیه مرگی است که خلاف هر آرزوست.
حالا میتوانم به شکیبا جواب بدهم که تصمیمهای مدتدار، در جایی که زندگی پایان بپذیرد، برای خود شخص، نه که متوقف بلکه از اساس انکار میشوند. هر تصمیم و آرزو با مرگ، قطعی و بدون بازگشت، رها میشوند؛ حتا در جاهایی که یک هدف سازمانی یا یک پروژه، بعد از مرگ صاحب ایده/آرزو ادامه پیدا میکند به این دلیل است که آدمهای جدیدی که روی کار آمدهاند آرزوهایی مشابه دارند. به بیان دیگر، شباهت آرزوها هدف را هل میدهد جلو، نه کسی که مُرده.
۴. من توی این دو سال بیشمار جوانمرگ دیدم که دوتاشان از رفقای نزدیکام بودند.
حالا هر بار که به یادشان میافتم، میروم آخرین پیامهاشان را دوباره میخوانم یا سعی میکنم آخرین دیالوگهاشان را بهیاد بیاورم؛ یکیشان فندکام را برده تا فرداش پس بیاورد -که هنوز فردا نرسیده- و یکیشان قول داده وقتی انارها رسید بیاید این طرفها -که هنوز انارها نرسیدهاند-.
اینجاست که از خودم مکرر میپرسم این تصمیمها کجا رفتهاند و آیا واقعاً انکار شدهاند؟ و یا همهش یک مکانیسم دفاعی برای پذیرش یک سوگ بزرگ بوده؟
انتظارم برای برگرداندن فندک -که بهطرز فاحشی مضحک است- تمنای یک آرزوی بربادرفته است یا احترام به یک تصمیم مدتدار؟ من با همهی اینهایی که گفتم و باور دارم، نمیخواهم بپذیرم مرگ پایان هر تصمیم و آرزوست.
۵. مرگ یعقوب یادعلیِ ازپیشمقتول در این شرایط یک موقعیت کاملاً انتحاری بود.
نعش یعقوب یادعلی توی وطن از آرزو خالی شده بود، بعد هلاش داده بودند توی آمریکا تا بنشیند به کارهای بدش فکر کند.
اما این ورپریدن، آنجایی عجیب میشد که فهمیدم یادعلی این اواخر دستبهکار رمان تازهیی -که من ترجمهش میکنم آرزوی تازه- شده بود. این آرزوی جدید برای من خیانت یعقوب یادعلی به کامران خسروی تلقی میشد. گویا خود آقای نویسنده هم فهمیده بود بیآرزو نمیشود زیست، و این تکه از کامران خسرویاش باورپذیر نیست و با آرزوست که جوانمرگی معنا پیدا میکند.
۵+۱. پاراگراف آخر خبر مرگ یادعلی احتمالاً حسادتبرانگیزترین خبر این اواخر بود چون دقیقاً به شیوهیی جان داده بود که همیشه توی این سالها آرزوش را داشتم.
نویسنده، رفته بود بیرون سیگار بکشد و برنگشته بود؛ توی غربت، مرگ با ایست قلبی، در پنجاهویک سالگی.
خاک بر تو خوش باد یعقوب یادعلی. حیف تو و قلمات.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. عصر روز چهارم اسفند، بعد از یک شبکاری نکبت از خواب بیدار شدم، طبق عادت این سالها توی خوابوبیداری شروع کردم به چککردن پیامهام. اولین پست اینستاگرام، خبر مرگ یعقوب یادعلی را مثل پتک کوبید توی صورتام.
۱. یک شب شکیبا توئیت زده بود: «چی بر سر تصمیمات مدتدار که آدمها قبل از مرگشون گرفتن میاد؟»
۲. از روزی که رمان «آداب بیقراری» را تمام کردهم تا همین امروز، هر وقت کمرم زیر بار «خودمبودن» خم شده، برای مدت کوتاهی تصمیم گرفتهم به سبکوسیاق مهندس کامران خسروی -کارکتر اصلی رمان- علیه زندگی عصیان کنم؛ با یک هویت ناشناس بروم یک جایی دور از هر چهره، صدا یا اسم آشنایی زندگی کنم.
بهصورت موازی، همین وسوسهی دائمی، یک عامل مهم بوده برای سوق دادنم به پریدن؛ تصور اینکه صبح تا شب هیچکس نشناسدم چیزی است که کل این سالها باهاش سر کردهم.
۳. کامران خسروی در زندگی جدیدش علاوه بر ناشناسی، به یک اصل مهم پایبند بود؛ دیگر مطلقاً هیچ آرزویی نداشت.
این آرزونداشتن گاهی باورپذیربودن کارکتر را برام با چالش مواجه میکرد. یعنی من فکر میکنم همین که صبح یا ظهر یا عصر از تخت میآییم بیرون، یک نوعی از آرزومندی است.
نَفس زندگی خودش عصیان علیه مرگی است که خلاف هر آرزوست.
حالا میتوانم به شکیبا جواب بدهم که تصمیمهای مدتدار، در جایی که زندگی پایان بپذیرد، برای خود شخص، نه که متوقف بلکه از اساس انکار میشوند. هر تصمیم و آرزو با مرگ، قطعی و بدون بازگشت، رها میشوند؛ حتا در جاهایی که یک هدف سازمانی یا یک پروژه، بعد از مرگ صاحب ایده/آرزو ادامه پیدا میکند به این دلیل است که آدمهای جدیدی که روی کار آمدهاند آرزوهایی مشابه دارند. به بیان دیگر، شباهت آرزوها هدف را هل میدهد جلو، نه کسی که مُرده.
۴. من توی این دو سال بیشمار جوانمرگ دیدم که دوتاشان از رفقای نزدیکام بودند.
حالا هر بار که به یادشان میافتم، میروم آخرین پیامهاشان را دوباره میخوانم یا سعی میکنم آخرین دیالوگهاشان را بهیاد بیاورم؛ یکیشان فندکام را برده تا فرداش پس بیاورد -که هنوز فردا نرسیده- و یکیشان قول داده وقتی انارها رسید بیاید این طرفها -که هنوز انارها نرسیدهاند-.
اینجاست که از خودم مکرر میپرسم این تصمیمها کجا رفتهاند و آیا واقعاً انکار شدهاند؟ و یا همهش یک مکانیسم دفاعی برای پذیرش یک سوگ بزرگ بوده؟
انتظارم برای برگرداندن فندک -که بهطرز فاحشی مضحک است- تمنای یک آرزوی بربادرفته است یا احترام به یک تصمیم مدتدار؟ من با همهی اینهایی که گفتم و باور دارم، نمیخواهم بپذیرم مرگ پایان هر تصمیم و آرزوست.
۵. مرگ یعقوب یادعلیِ ازپیشمقتول در این شرایط یک موقعیت کاملاً انتحاری بود.
نعش یعقوب یادعلی توی وطن از آرزو خالی شده بود، بعد هلاش داده بودند توی آمریکا تا بنشیند به کارهای بدش فکر کند.
اما این ورپریدن، آنجایی عجیب میشد که فهمیدم یادعلی این اواخر دستبهکار رمان تازهیی -که من ترجمهش میکنم آرزوی تازه- شده بود. این آرزوی جدید برای من خیانت یعقوب یادعلی به کامران خسروی تلقی میشد. گویا خود آقای نویسنده هم فهمیده بود بیآرزو نمیشود زیست، و این تکه از کامران خسرویاش باورپذیر نیست و با آرزوست که جوانمرگی معنا پیدا میکند.
۵+۱. پاراگراف آخر خبر مرگ یادعلی احتمالاً حسادتبرانگیزترین خبر این اواخر بود چون دقیقاً به شیوهیی جان داده بود که همیشه توی این سالها آرزوش را داشتم.
نویسنده، رفته بود بیرون سیگار بکشد و برنگشته بود؛ توی غربت، مرگ با ایست قلبی، در پنجاهویک سالگی.
خاک بر تو خوش باد یعقوب یادعلی. حیف تو و قلمات.
در کمین بهار، زوزه میکشد رودی که به دریاهای تو میریزد.
من بلدِ این فصلها نیستم که دورنگاند.
من بلدِ این ناکامیها نبودهم که از آن ما نبودهاند و تحمیلیتر از هر تولد، زندگی و مرگاند.
من سرم را به شانهی هر که سپردهم، در تداعی تیزیِ تیغ ابد، برام معلمی کرده است
گفتم: آمدهها اگر نه برای رفتن بودند، اصل آمدنشان معلق میماند.
و تو گفتی: تعلیق هر تعلق، مأمن حتمی هر اوجگرفته و هر مایلبهاوج است؛ چراکه مبنای پریدن بر آن است که بیدرجاییات پایان پذیرد و برای برگشتن، استحقاق فرود داشته باشی.
گفته بودی: آویختن، منشأ آن حسهاست که فکر میکنی مال تو نیست و درشان نقش نداری. تو خودت را آویختهای و خیال میکنی این شعور، انسانی است.
گفته بودم که من در حالهای همهی مستقبلها زیستهم و این لیاقتام، عامدانه، زندگی عمیقات را از جنونهایی اصیل نیستند بازمیدارد.
سرم به سایهت نمیرسید و آفتاب، بر شانهی یک طرحوارهی اسب، معتقد به دوری شده بود.
حالا همهی اعتقادها را میتوانستم/میتوانستی توی دستهام/دستهات، مچاله کنم/مچاله کنی.
در آینهیی که هر دو بودیم و من نبودم و تو بودی، هزار موج لانه کرده بود و هزار گله از چرای هجرتوار برمیگشت.
من بلدِ این فصلها نیستم که دورنگاند.
من بلدِ این ناکامیها نبودهم که از آن ما نبودهاند و تحمیلیتر از هر تولد، زندگی و مرگاند.
من سرم را به شانهی هر که سپردهم، در تداعی تیزیِ تیغ ابد، برام معلمی کرده است
گفتم: آمدهها اگر نه برای رفتن بودند، اصل آمدنشان معلق میماند.
و تو گفتی: تعلیق هر تعلق، مأمن حتمی هر اوجگرفته و هر مایلبهاوج است؛ چراکه مبنای پریدن بر آن است که بیدرجاییات پایان پذیرد و برای برگشتن، استحقاق فرود داشته باشی.
گفته بودی: آویختن، منشأ آن حسهاست که فکر میکنی مال تو نیست و درشان نقش نداری. تو خودت را آویختهای و خیال میکنی این شعور، انسانی است.
گفته بودم که من در حالهای همهی مستقبلها زیستهم و این لیاقتام، عامدانه، زندگی عمیقات را از جنونهایی اصیل نیستند بازمیدارد.
سرم به سایهت نمیرسید و آفتاب، بر شانهی یک طرحوارهی اسب، معتقد به دوری شده بود.
حالا همهی اعتقادها را میتوانستم/میتوانستی توی دستهام/دستهات، مچاله کنم/مچاله کنی.
در آینهیی که هر دو بودیم و من نبودم و تو بودی، هزار موج لانه کرده بود و هزار گله از چرای هجرتوار برمیگشت.
خبردار
به مجید راد و تهِ خط
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا رضا هر وقت عرق میخورد تو کفشش میشاشید؛ این را فقط من و داوود و بهمن -که پسرهاش بودند- میدانستیم.
دفعهی اولی که پام به عرقخوری پدر-پسریشان باز شد، بعد از اینکه یکونیم لیتری تمام شد، آقا رضا از بین دود غلیظ سیگار که حلقمان را پر کرده بود بلند شد، از در اتاق زد بیرون، ایستاد لب باغچه، سینهش را مردانه صاف کرد و مثل سربازی که خبردار توی صبحگاه بایستد، شاشید.
من تمام تلاشم را کردم تا خودم را بیتفاوت جلوه دهم -و موفق هم شدم- و احتمالاً همین رازداری و درک مناسبم از موقعیت، باعث شد آقا رضا اجازه بدهد دفعههای بعد هم دعوتم کنند آنجا.
آقا رضا فقط، با پسرهاش عرق میخورد، آن هم فقط توی خانه. یعنی همه مطمئن بودیم که چشمهای شهلای جنگزدهش را کس دیگری ندیده و کفش و جوراب خیسازشاشش هم جای دیگری جز کنار باغچه حیاط خانه را رد نینداخته بود.
برای یک مدت طولانی، هر عرقخوری سهنفرهی ما که به حضور آقا رضا مزین میشد، یک افق جدید به کنجکاوی ما در باب آن حرکت اضافه میکرد. از آنطرف آقا رضا، مثل مأمورهای کا.گ.ب، نه تکوتباری توی شهرمان داشت و نه کسی قبل از جنگ دیده بودش. مادر داوود هم نتوانسته بود تحملش کند تا ما ازش در مورد شاش سرپایی شوهرش استفتا کنیم. مادرشان مرجع تقلید غایبی بود که تنها شمارهای که ازش مانده بود را، طعنهوار، دفتر اسناد رسمی اولِ خیابان قائم -که سند طلاقشان را توش امضا کرده بودند- جواب میداد.
همین چیزها باعث شد وقتی آقارضا کلید نیسان سبزقورباغهایاش را سپرد به بهمن و گفت برویم جلوی زندان، عقب رحیم پوستری که همسنگر رضا بود، ما خیلی خودمان را نگه داشتیم تا همان جلوی زندان از گذشتهی آقارضا نپرسیم.
رحیم، اسکوبارِ خستهای بود که بعد از جریان دهکیلو شیشهی توی در ماشینش -که زیر پوستر فردین جاسازش کرده بود- اول از زیر ابد دررفته بود، بعد حُسن رفتار را گذاشته بود روی درجهی آخر و حالا بعد از بیستسال جلوی زندان دستگرد ایستاده بود و داشت عقب «رضا گُشنه» میگشت.
توی باری نیسان تا برسیم جلوی خانهی آخر بنبست شقایق -که خانهی آقا رضا بود- رحیم پوستری، مفمفکنان، جریان گرسنگی همیشگی رضا توی نوجوانی را تعریف کرد، بعد از آنجا فرمان خاطرهگویی زندانیوارش را گِرد کرد سمت جبهه و سنگر و شبهایی که با آقا رضا صبح کرده بودند. دست آخر هم سهچهارتا خاطرهی خشتکدار دیگر تعریف کرد تا چُرتش بگیرد و مگنای قرمز بگیراند.
من و داوود بهترین تئاتر زندگیمان -از دههی فجر کلاس سوم راهنمایی به اینور- را جلوش بازی کردیم و هی به خاطرههای تراژیکش خندیدیم تا بتوانیم توی دلش جا باز کنیم و یک چیزهایی ازش بپرسیم.
شب توی خانه، رحیم بعد از مخملیشدن صداش، «شاشو» و «گشنه» را یکخطدرمیان، میبست به ناف آقا رضا و ما هم همانطور که خنده تحویل میدادیم و یک تکههای جدیدی از شقهی گوسفند وسط حیاط را به سیخ میکشیدیم، دلدل میزدیم که آقا رضا برود سر گنجهی خرابات.
نیم ساعت بعد، داوود بعد از اشارهی ابروی آقا رضا، بالذتترین نوشابه زرد زندگیاش را از توی یخچال در آورد و گذاشت توی سفره بغل دست باباش.
نوشابه زرد که نصف شد، رحیم و آقا رضا، مثل نوازندههای ارکستر بلافاصله بعد از اینکه پرده بسته شود، با هم از جاشان بلند شدند و هر کدامشان رفت یک طرف حیاط. رحیم دوسهبار چراغ توالت را خاموش و روشن کرد، بعد با صدای شُرشُر سر چرخاند سمت باغچه و با آقا رضای خبردار مواجه شد.
من و داوود و بهمن مثل تماشاگرهایی که دیر به فیلم رسیده باشند، خیرهی برخورد تاریخی رضا و رحیم مانده بودیم و حتا جرأت نداشتیم دستمان را بالا بیاوریم تا پک بعدی را بزنیم.
رضا که تازه فهمیده بود چه شده، با متانت تمام، کارش را ادامه داد و بعد از اینکه بوی نم جورابش حیاط را پر کرد، بیآنکه به رحیم نگاه کند در را کوبید و رفت.
رحیم، برخلاف چیزی که انتظار داشتیم، اول نیمساعت رفت دستشویی بعد آمد نشست لب باغچه و خیرهی شُرهشاشهای قبلی آقا رضا که روی موزاییکهای نقشدار کنار باغچه شوره بسته بود، یک تف پرخلط انداخت و گفت:
«رضا هم کمتحمل شدهها. قبلا فقط گشنگی رو نمیتونست تحمل کنه. پیر شده به گمونم.»
بعد با لحن مجری برنامهی راه شب رادیو، گفت:
به مجید راد و تهِ خط
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا رضا هر وقت عرق میخورد تو کفشش میشاشید؛ این را فقط من و داوود و بهمن -که پسرهاش بودند- میدانستیم.
دفعهی اولی که پام به عرقخوری پدر-پسریشان باز شد، بعد از اینکه یکونیم لیتری تمام شد، آقا رضا از بین دود غلیظ سیگار که حلقمان را پر کرده بود بلند شد، از در اتاق زد بیرون، ایستاد لب باغچه، سینهش را مردانه صاف کرد و مثل سربازی که خبردار توی صبحگاه بایستد، شاشید.
من تمام تلاشم را کردم تا خودم را بیتفاوت جلوه دهم -و موفق هم شدم- و احتمالاً همین رازداری و درک مناسبم از موقعیت، باعث شد آقا رضا اجازه بدهد دفعههای بعد هم دعوتم کنند آنجا.
آقا رضا فقط، با پسرهاش عرق میخورد، آن هم فقط توی خانه. یعنی همه مطمئن بودیم که چشمهای شهلای جنگزدهش را کس دیگری ندیده و کفش و جوراب خیسازشاشش هم جای دیگری جز کنار باغچه حیاط خانه را رد نینداخته بود.
برای یک مدت طولانی، هر عرقخوری سهنفرهی ما که به حضور آقا رضا مزین میشد، یک افق جدید به کنجکاوی ما در باب آن حرکت اضافه میکرد. از آنطرف آقا رضا، مثل مأمورهای کا.گ.ب، نه تکوتباری توی شهرمان داشت و نه کسی قبل از جنگ دیده بودش. مادر داوود هم نتوانسته بود تحملش کند تا ما ازش در مورد شاش سرپایی شوهرش استفتا کنیم. مادرشان مرجع تقلید غایبی بود که تنها شمارهای که ازش مانده بود را، طعنهوار، دفتر اسناد رسمی اولِ خیابان قائم -که سند طلاقشان را توش امضا کرده بودند- جواب میداد.
همین چیزها باعث شد وقتی آقارضا کلید نیسان سبزقورباغهایاش را سپرد به بهمن و گفت برویم جلوی زندان، عقب رحیم پوستری که همسنگر رضا بود، ما خیلی خودمان را نگه داشتیم تا همان جلوی زندان از گذشتهی آقارضا نپرسیم.
رحیم، اسکوبارِ خستهای بود که بعد از جریان دهکیلو شیشهی توی در ماشینش -که زیر پوستر فردین جاسازش کرده بود- اول از زیر ابد دررفته بود، بعد حُسن رفتار را گذاشته بود روی درجهی آخر و حالا بعد از بیستسال جلوی زندان دستگرد ایستاده بود و داشت عقب «رضا گُشنه» میگشت.
توی باری نیسان تا برسیم جلوی خانهی آخر بنبست شقایق -که خانهی آقا رضا بود- رحیم پوستری، مفمفکنان، جریان گرسنگی همیشگی رضا توی نوجوانی را تعریف کرد، بعد از آنجا فرمان خاطرهگویی زندانیوارش را گِرد کرد سمت جبهه و سنگر و شبهایی که با آقا رضا صبح کرده بودند. دست آخر هم سهچهارتا خاطرهی خشتکدار دیگر تعریف کرد تا چُرتش بگیرد و مگنای قرمز بگیراند.
من و داوود بهترین تئاتر زندگیمان -از دههی فجر کلاس سوم راهنمایی به اینور- را جلوش بازی کردیم و هی به خاطرههای تراژیکش خندیدیم تا بتوانیم توی دلش جا باز کنیم و یک چیزهایی ازش بپرسیم.
شب توی خانه، رحیم بعد از مخملیشدن صداش، «شاشو» و «گشنه» را یکخطدرمیان، میبست به ناف آقا رضا و ما هم همانطور که خنده تحویل میدادیم و یک تکههای جدیدی از شقهی گوسفند وسط حیاط را به سیخ میکشیدیم، دلدل میزدیم که آقا رضا برود سر گنجهی خرابات.
نیم ساعت بعد، داوود بعد از اشارهی ابروی آقا رضا، بالذتترین نوشابه زرد زندگیاش را از توی یخچال در آورد و گذاشت توی سفره بغل دست باباش.
نوشابه زرد که نصف شد، رحیم و آقا رضا، مثل نوازندههای ارکستر بلافاصله بعد از اینکه پرده بسته شود، با هم از جاشان بلند شدند و هر کدامشان رفت یک طرف حیاط. رحیم دوسهبار چراغ توالت را خاموش و روشن کرد، بعد با صدای شُرشُر سر چرخاند سمت باغچه و با آقا رضای خبردار مواجه شد.
من و داوود و بهمن مثل تماشاگرهایی که دیر به فیلم رسیده باشند، خیرهی برخورد تاریخی رضا و رحیم مانده بودیم و حتا جرأت نداشتیم دستمان را بالا بیاوریم تا پک بعدی را بزنیم.
رضا که تازه فهمیده بود چه شده، با متانت تمام، کارش را ادامه داد و بعد از اینکه بوی نم جورابش حیاط را پر کرد، بیآنکه به رحیم نگاه کند در را کوبید و رفت.
رحیم، برخلاف چیزی که انتظار داشتیم، اول نیمساعت رفت دستشویی بعد آمد نشست لب باغچه و خیرهی شُرهشاشهای قبلی آقا رضا که روی موزاییکهای نقشدار کنار باغچه شوره بسته بود، یک تف پرخلط انداخت و گفت:
«رضا هم کمتحمل شدهها. قبلا فقط گشنگی رو نمیتونست تحمل کنه. پیر شده به گمونم.»
بعد با لحن مجری برنامهی راه شب رادیو، گفت:
«رضا سهسال از خدمت فراری بود، از ترس گشنگی و جیرهی جنگ، البته خودش میگفت از گولّه میترسه. بعدم که به زور گرفتنش و آوردنش جبهه، توی پادگان و خط مقدم همیشه تنبیه بود. حالا هر دفعه برای یه چیزی. یه بار سیگار ازش گرفتند، سرهنگه میخواست تنبیهش کنه، شیکم گشنه گذاشتش تو آفتاب خبردار وایسته. رضا هم نکرد نامردی، دوسه ساعت بعدش، خودشاشید؛ خبردار. سرهنگه خیلی جنتلمنانه اومد آزاد داد بهش، بعدم بردش توی دفتر خودش غذا داد بهش.
از اونجا به بعد، هر وقت سرهنگه حوصلهی گرمای دارخُوین رو نداشت، رضا گشنه رو مثل میمون کوکی میذاشت سینهی آفتاب، بغل پرچم و همچین بهش غذا نمیداد تا تو پوتینش بشاشه. بعد میبرد ناهار مهمونش میکرد و بهش مرخصی ساعتی میداد.
از همونوقتا بود بیشتر بچهها اسمشو گذاشتن شاشو. البته که یه سری دیگهشون به گشنه معتقد موندن. اونموقع یه گردان نگاهش میکردند، تخمش نبود، حالا کمطاقت شده، از اینکه من نگاهش کنم قهر میکنه.»
بعد رو کرد به من که داشتم ذغال منقل توی ایوان را باد میزدم، مگنا را با سر انگشتش خاموش کرد و پرسید:
«بلدی بچسبونی؟»
از اونجا به بعد، هر وقت سرهنگه حوصلهی گرمای دارخُوین رو نداشت، رضا گشنه رو مثل میمون کوکی میذاشت سینهی آفتاب، بغل پرچم و همچین بهش غذا نمیداد تا تو پوتینش بشاشه. بعد میبرد ناهار مهمونش میکرد و بهش مرخصی ساعتی میداد.
از همونوقتا بود بیشتر بچهها اسمشو گذاشتن شاشو. البته که یه سری دیگهشون به گشنه معتقد موندن. اونموقع یه گردان نگاهش میکردند، تخمش نبود، حالا کمطاقت شده، از اینکه من نگاهش کنم قهر میکنه.»
بعد رو کرد به من که داشتم ذغال منقل توی ایوان را باد میزدم، مگنا را با سر انگشتش خاموش کرد و پرسید:
«بلدی بچسبونی؟»
آخرین دیدار..
[از اینجایِ متن تا آخر صفحه، با خودکار مشکی خط خورده و یکیدوجای آن با خاکستر سیگار سوخته است.]
[از اینجایِ متن تا آخر صفحه، با خودکار مشکی خط خورده و یکیدوجای آن با خاکستر سیگار سوخته است.]
چند سطر بر آینه در آینه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علی نادری
صفر. آینه در آینه مجموعهی سیزده داستان بهم پیوسته است، بهقلم محسن اماموردی، چاپشده در زمستان چهارصد.
۱. جایی خوانده بودم که منیرو روانیپور در توصیف شهریار مندنیپور گفته بود: «مندنیپور دستهایی آهنی دارد که به آنها دستکش مخملی پوشانده است.»
بهگمان من، عکس همین قضیه برای اماموردی صادق است. اماموردی علیرغم اینکه قلمی با ظرافت و لطافت دارد که اگر بخواهد -چنانکه در داستان «دور» همین مجموعه- تنه به تنهی شعر میزند، آگاهانه کلمات را تندوتیز به سمت مخاطب پرتاب میکند؛ با طنزی طعنهزن شبیه نویسندگان آمریکای جنوبی و کوبندگی سلینوار، سعی میکند خواننده را از انفعال بیرون بکشد.
۲. در قسمتهای دیگری از داستانها، نگارنده سعی میکند داستان را عمداً برخلاف آنچیزی که مخاطب میخواهد -نه آنطور که انتظار دارد- پیش ببرد. در این آگاهی اگر چه سهم زیادی معطوف به نویسنده است، اما نباید از نقش خوانندهی حرفهیی و داستانبلد گذر کرد. خوانندهی حرفهیی یکی از فاکتورهای مهمی است که میتواند نویسنده را در شکلبندی و پایانبندی داستان یاری کند که اماموردی مشخصاً از این موضوع بهرهمند است.
۳. گرایش ادبیات داستانی دهههشتاد ایران به داستانهای منفعل آپارتمانی که در دیالوگهای بین دو نفر از قشر متوسط یا الیت جامعه خلاصه میشود، چیزی است که در این مجموعه به چشم نمیخورد. در اکثر داستانها -بهخصوص در اسبهای اطراف، زوزه در دستگاه دشتی و ابر شبانه- ما با یک جغرافیای کامل با مختصات دقیق مواجهیم. جغرافیایی که بهمرور در داستان شکل میگیرد و داستان را از بیجاشدن و پرتبودن نجات میدهد.
۴. آینه در آینه برای من اما، جدال اساسی راوی با روایت است. البته که کشاکش دائمی بین راوی و روایت چیز جدیدی در مقولهی داستان نیست و هر کسی که داستاننوشتن را پیگیری کرده باشد میتواند به این مسئله اذعان کند.
اما نکتهیی که آینه در آینه را متمایز میکند، نوع کنش بین راوی و روایت است. راوی گاهی عقب میکشد و به روایت اجازه میدهد راه خودش را برود [در دیالوگهای بهارنارنج «دور»] و گاهی این روایت است که لکولک میکند تا راوی زنده بماند و در نرود [در قسمتهایی از یحیا]. این تعادلِ بهخصوص که قاعدتاً بنابهتجربه بهدست آمده، نویسنده را هم در فرم یاری میکند و هم به مخاطب این اجازه را میدهد که راوی، روایت و خودش را بهعنوان سه مقوله ببیند که هم قابلیت همپوشانی دارند و هم میتوانند جداگانه نفس بکشند.
۵. یحیا را قبلتر تکهتکه خوانده بودم. یحیا یک نوع جنون در فارسینویسی است که قبلاً مشابهش را سراغ نداشتهم.
تقریباً اکثر مربیهای فوتبال زمانی که پلن دیگری ندارند، یک مدافع وسط بلندقامت را میگذارند توی محوطهی حریف و توپ را از جای زمین که شد، بلند میفرستتد جلو.
اماموردی یحیای بلندقامت را میفرستد جلو، نظم را برهم میزند و قواعد فارسینویسی را عامدانه دستکاری میکندـ یک حملهی کاملاً انتحاری به ذهنیت مخاطب نسبت به قواعدی که ذهناش مایل است از آن پیروی کند؛ یک حملهی تمامعیار.
۶. صدای بازشدن در میآید. مرد، لنگهکفش یحیا را لگد میکند و میآید تو. بوی مرگ اول از راهپله میآید بالا، بعد میپیچد بهسمت اتاق. من و یحیا سرمیچرخانیم، نگاه آستینهای گرهزده و بازوبند قرمزش میکنیم. میآید. سکوت. مینشیند. دوتا کلاغ که یکیشان کور است و دیگری روی یک پاش، مثل فک سرمازده، میلرزد، روی شانههاش نشستهاند. به یکی از شیشههای جلوی پنجره اشاره میکند و سهبار میگوید: «نابلدم.».
من نگاه یحیا میکنم، یحیا برمیگردد و به گلدان نگاه میکند. یحیا بلند میشود. کتف راست ازشانهدرآمدهیی را با ریشه میکشد بیرون. کلاغ کور، دور اتاق میچرخد بعد میرود. سکوت. کلاغ با پاکتنامهی بزرگی برمیگردد. کتف را از یحیا میگیرم میگذارم توی پاکت. کلاغ لنگ، قلم را از جلوی یحیا برمیدارد، یک سرفهی بلند میکند. بوی خون هوای اتاق را هاشور میزند. کلاغ چندتا بال شلخته میزند و با پاش، با خط درشت، پشت پاکت مینویسد: «نابلد». بعد لبهی پاکت را با خونی از که دهانش بیرون میزند، خیس میکند. کلاغ کور پنجره را باز میکند. مرد با دندان و کلاغها با منقار پاکت را میگیرند. مرد میایستد روی لبهی پنجره. بعد کلاغها پر میزنند و مرد از توی قاب پنجره محو میشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علی نادری
صفر. آینه در آینه مجموعهی سیزده داستان بهم پیوسته است، بهقلم محسن اماموردی، چاپشده در زمستان چهارصد.
۱. جایی خوانده بودم که منیرو روانیپور در توصیف شهریار مندنیپور گفته بود: «مندنیپور دستهایی آهنی دارد که به آنها دستکش مخملی پوشانده است.»
بهگمان من، عکس همین قضیه برای اماموردی صادق است. اماموردی علیرغم اینکه قلمی با ظرافت و لطافت دارد که اگر بخواهد -چنانکه در داستان «دور» همین مجموعه- تنه به تنهی شعر میزند، آگاهانه کلمات را تندوتیز به سمت مخاطب پرتاب میکند؛ با طنزی طعنهزن شبیه نویسندگان آمریکای جنوبی و کوبندگی سلینوار، سعی میکند خواننده را از انفعال بیرون بکشد.
۲. در قسمتهای دیگری از داستانها، نگارنده سعی میکند داستان را عمداً برخلاف آنچیزی که مخاطب میخواهد -نه آنطور که انتظار دارد- پیش ببرد. در این آگاهی اگر چه سهم زیادی معطوف به نویسنده است، اما نباید از نقش خوانندهی حرفهیی و داستانبلد گذر کرد. خوانندهی حرفهیی یکی از فاکتورهای مهمی است که میتواند نویسنده را در شکلبندی و پایانبندی داستان یاری کند که اماموردی مشخصاً از این موضوع بهرهمند است.
۳. گرایش ادبیات داستانی دهههشتاد ایران به داستانهای منفعل آپارتمانی که در دیالوگهای بین دو نفر از قشر متوسط یا الیت جامعه خلاصه میشود، چیزی است که در این مجموعه به چشم نمیخورد. در اکثر داستانها -بهخصوص در اسبهای اطراف، زوزه در دستگاه دشتی و ابر شبانه- ما با یک جغرافیای کامل با مختصات دقیق مواجهیم. جغرافیایی که بهمرور در داستان شکل میگیرد و داستان را از بیجاشدن و پرتبودن نجات میدهد.
۴. آینه در آینه برای من اما، جدال اساسی راوی با روایت است. البته که کشاکش دائمی بین راوی و روایت چیز جدیدی در مقولهی داستان نیست و هر کسی که داستاننوشتن را پیگیری کرده باشد میتواند به این مسئله اذعان کند.
اما نکتهیی که آینه در آینه را متمایز میکند، نوع کنش بین راوی و روایت است. راوی گاهی عقب میکشد و به روایت اجازه میدهد راه خودش را برود [در دیالوگهای بهارنارنج «دور»] و گاهی این روایت است که لکولک میکند تا راوی زنده بماند و در نرود [در قسمتهایی از یحیا]. این تعادلِ بهخصوص که قاعدتاً بنابهتجربه بهدست آمده، نویسنده را هم در فرم یاری میکند و هم به مخاطب این اجازه را میدهد که راوی، روایت و خودش را بهعنوان سه مقوله ببیند که هم قابلیت همپوشانی دارند و هم میتوانند جداگانه نفس بکشند.
۵. یحیا را قبلتر تکهتکه خوانده بودم. یحیا یک نوع جنون در فارسینویسی است که قبلاً مشابهش را سراغ نداشتهم.
تقریباً اکثر مربیهای فوتبال زمانی که پلن دیگری ندارند، یک مدافع وسط بلندقامت را میگذارند توی محوطهی حریف و توپ را از جای زمین که شد، بلند میفرستتد جلو.
اماموردی یحیای بلندقامت را میفرستد جلو، نظم را برهم میزند و قواعد فارسینویسی را عامدانه دستکاری میکندـ یک حملهی کاملاً انتحاری به ذهنیت مخاطب نسبت به قواعدی که ذهناش مایل است از آن پیروی کند؛ یک حملهی تمامعیار.
۶. صدای بازشدن در میآید. مرد، لنگهکفش یحیا را لگد میکند و میآید تو. بوی مرگ اول از راهپله میآید بالا، بعد میپیچد بهسمت اتاق. من و یحیا سرمیچرخانیم، نگاه آستینهای گرهزده و بازوبند قرمزش میکنیم. میآید. سکوت. مینشیند. دوتا کلاغ که یکیشان کور است و دیگری روی یک پاش، مثل فک سرمازده، میلرزد، روی شانههاش نشستهاند. به یکی از شیشههای جلوی پنجره اشاره میکند و سهبار میگوید: «نابلدم.».
من نگاه یحیا میکنم، یحیا برمیگردد و به گلدان نگاه میکند. یحیا بلند میشود. کتف راست ازشانهدرآمدهیی را با ریشه میکشد بیرون. کلاغ کور، دور اتاق میچرخد بعد میرود. سکوت. کلاغ با پاکتنامهی بزرگی برمیگردد. کتف را از یحیا میگیرم میگذارم توی پاکت. کلاغ لنگ، قلم را از جلوی یحیا برمیدارد، یک سرفهی بلند میکند. بوی خون هوای اتاق را هاشور میزند. کلاغ چندتا بال شلخته میزند و با پاش، با خط درشت، پشت پاکت مینویسد: «نابلد». بعد لبهی پاکت را با خونی از که دهانش بیرون میزند، خیس میکند. کلاغ کور پنجره را باز میکند. مرد با دندان و کلاغها با منقار پاکت را میگیرند. مرد میایستد روی لبهی پنجره. بعد کلاغها پر میزنند و مرد از توی قاب پنجره محو میشود.
هفت پیکرِ یک رّثای ابدی
«الذین إذا إصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»
بقره ۱۵۶
رَثا: گریستن بر مُرده، سوگسرود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. «چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند»
۲. حالا تو واقعاً مُردهیی؛ شرعاً، قانوناً و طباً.
حالا دیگر هیچکس یارای زیرسوالبردن این حکم را ندارد؛ حکمی ابدی که پرندگانِ سیاهپوش آسماناش را هاشور زدهاند و در پسزمینهش ابرهای اردیبهشت، متأخر، مشق بارش میکنند.
۳. بعد از آن شب، شبهای زیادی را صرف فکرکردن به آخرینهام کردهم. آخرین جایی که میروم، آخرین خانهیی که ازش فرار میکنم، آخرین زنی که میبوسم، آخرین حرفهایی که با خودم میزنم، آخرین کلمههایی که مینویسم و آخرین پیراهنی که میپوشم. تو در همهی اینها به کمال رسیده بودی. شبیه قهرمانهای فیلمها مرگ ازت دور بود و دقیقاً جایی ایستاده بودی که باید میایستادی؛ با صلابت، بعد از آن همه رنج.
۴. حالا فهمیدهم که خودخواهی در سوگواری نه تنها عیب نیست، بلکه باید بهش به چشم یک حُسن بزرگ نگاه کرد. من توی این سوگ -برخلاف همهی سوگهای دیگرم و حتا تاریخچهی همین سوگ- میخواهم خودخواهی پیشه کنم.
عزیز دلم، اندوه تو شخصیترین اندوه من باقی خواهد ماند و آن تکهم که با خودت بردی، زیر خاک ریشه خواهد داد، تا یک روز دیگر، توی یک هوای آزادتر جوانههاش سکوت عمیق بین ما را بدرد.
۵. توی این سالها، بعد از اقسام مختلفی از مشقت، ناکامی و دویدنهای بیثمر که تجربه کردم، نگفتم و ننوشتم که عمیقاً خستهم. حالا باید نقاب از چهره بردارم، دستهام را جلوی خستگی بالا بیاورم و بگویم دیگر توان ندارم. من دیگر توان ندارم از اینجای قصه به بعد را جلو ببرم. زیر بار وجدانام له شدهم، همهی پناههام را ازدسترفته میبینم و غرقشدن در این بحر اندوه را پذیرفتهم. حالا میایستم همینجا، نگاه این مزار میکنم و در منتهای تاریکی میمانم.
۶. نمیدانم کدام دیدارمان دیدار آخر بود. آن شبی که گونهت را بوسیدم، عصری که توی ICU دستات را گرفتم و خیرهی حیاط نفرینی خفهخون گرفتم، یا اصلاً هیچکداماش. من قانع شدم اما «مگر دیدار دیگری در کار است؟»
تو قصه نشدی که بتوانم نفریناش کنم، تو شعر نبودی که بتوانم توی گوش کسی بخوانمش و تو حتا کلمه نبودی که بتوان به فراموشیاش خو کرد.
خیلی ایستادی. خیلی مرزها را آنطور که دلات میخواست، از نو، آفریدی. بیشتر از آنچه که سهمات از زندگی بود رنج کشیدی و کمتر -عزیز دلم خیلی کمتر- از چیزی که سهمات از زندگی بود، لذت چشیدی.
حالا میایستم رو به تمام حرفهایی که زدم -برخلاف تو که فاتحانه میخندیدی- دست میکنم موها و ریشهای حالاسفیدم را شانه میکنم، خودم را برای آیندهی بدون تو آماده میکنم و مینویسم:
«من برگشتم و باران بر سرشانهم رد انداخته بود
زن رسید و بینمان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چُنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتی نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر»
خسته نباشی عزیز دلم. سفر بخیر.
۷. هفتم را نمینویسم. پیراهن سیاه میپوشم.
«الذین إذا إصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»
بقره ۱۵۶
رَثا: گریستن بر مُرده، سوگسرود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. «چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند»
۲. حالا تو واقعاً مُردهیی؛ شرعاً، قانوناً و طباً.
حالا دیگر هیچکس یارای زیرسوالبردن این حکم را ندارد؛ حکمی ابدی که پرندگانِ سیاهپوش آسماناش را هاشور زدهاند و در پسزمینهش ابرهای اردیبهشت، متأخر، مشق بارش میکنند.
۳. بعد از آن شب، شبهای زیادی را صرف فکرکردن به آخرینهام کردهم. آخرین جایی که میروم، آخرین خانهیی که ازش فرار میکنم، آخرین زنی که میبوسم، آخرین حرفهایی که با خودم میزنم، آخرین کلمههایی که مینویسم و آخرین پیراهنی که میپوشم. تو در همهی اینها به کمال رسیده بودی. شبیه قهرمانهای فیلمها مرگ ازت دور بود و دقیقاً جایی ایستاده بودی که باید میایستادی؛ با صلابت، بعد از آن همه رنج.
۴. حالا فهمیدهم که خودخواهی در سوگواری نه تنها عیب نیست، بلکه باید بهش به چشم یک حُسن بزرگ نگاه کرد. من توی این سوگ -برخلاف همهی سوگهای دیگرم و حتا تاریخچهی همین سوگ- میخواهم خودخواهی پیشه کنم.
عزیز دلم، اندوه تو شخصیترین اندوه من باقی خواهد ماند و آن تکهم که با خودت بردی، زیر خاک ریشه خواهد داد، تا یک روز دیگر، توی یک هوای آزادتر جوانههاش سکوت عمیق بین ما را بدرد.
۵. توی این سالها، بعد از اقسام مختلفی از مشقت، ناکامی و دویدنهای بیثمر که تجربه کردم، نگفتم و ننوشتم که عمیقاً خستهم. حالا باید نقاب از چهره بردارم، دستهام را جلوی خستگی بالا بیاورم و بگویم دیگر توان ندارم. من دیگر توان ندارم از اینجای قصه به بعد را جلو ببرم. زیر بار وجدانام له شدهم، همهی پناههام را ازدسترفته میبینم و غرقشدن در این بحر اندوه را پذیرفتهم. حالا میایستم همینجا، نگاه این مزار میکنم و در منتهای تاریکی میمانم.
۶. نمیدانم کدام دیدارمان دیدار آخر بود. آن شبی که گونهت را بوسیدم، عصری که توی ICU دستات را گرفتم و خیرهی حیاط نفرینی خفهخون گرفتم، یا اصلاً هیچکداماش. من قانع شدم اما «مگر دیدار دیگری در کار است؟»
تو قصه نشدی که بتوانم نفریناش کنم، تو شعر نبودی که بتوانم توی گوش کسی بخوانمش و تو حتا کلمه نبودی که بتوان به فراموشیاش خو کرد.
خیلی ایستادی. خیلی مرزها را آنطور که دلات میخواست، از نو، آفریدی. بیشتر از آنچه که سهمات از زندگی بود رنج کشیدی و کمتر -عزیز دلم خیلی کمتر- از چیزی که سهمات از زندگی بود، لذت چشیدی.
حالا میایستم رو به تمام حرفهایی که زدم -برخلاف تو که فاتحانه میخندیدی- دست میکنم موها و ریشهای حالاسفیدم را شانه میکنم، خودم را برای آیندهی بدون تو آماده میکنم و مینویسم:
«من برگشتم و باران بر سرشانهم رد انداخته بود
زن رسید و بینمان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چُنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتی نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر»
خسته نباشی عزیز دلم. سفر بخیر.
۷. هفتم را نمینویسم. پیراهن سیاه میپوشم.
برای محمدرضا و برگهایی که زیر پاهامان ریخت
ویرانهیی که نگاهمان را در خودش خوابانیده بود
انبوهیِ زخمهایی بود که نبودند
سواری که در غبار میآمد
رفته بود
[ و اشک را در تنگ ماهیان شرح بده ]
*
ما بر خوابها لگام زده بودیم
و در سرزمینهای معصوم رویا میتازاندیم
«عاشقانه» مزاح کلمه بود در بیداری
تو نیامدی و کجای خانه گم شدی؟
*
کجای خانه گم شدی و کجای خانه کم شدی؟
ما
ترسیده مشق گریختن کردیم
این کدامین زخم بود که میبایست مرهماش را توشیح میکردی؟
*
آنچنان بوسیده بودمت
که ترکهای لبام میخندید
و آن صبح توی میدان
-زنی که بدکاره بود-
چرا داشت طرح تنات را روی کاغذی نشانم میداد؟
*
شانهیی که در قبرت گذاشته بودیم
نوجوان بود
و آن زن ها چرا میآمدند
وقتی که هر شرحه از پیکرم بوی تو را با خودش داشت؟
*
مزاری که نزدیکترین به دامنه بود
اولین طلوع دشت را تحریر میکرد
چرا نمیپذیرفتیم که باید میرفتی تا آبادی بیاید؟
*
راهی بر علف یافتیم که بافتهی جویبار بود
آن دیدنی که منتظرش بودی
در کدام ستون بود که سقف آسمان را نگه میداشت؟
تحدی سنگ ما
در لِرد نپختهی کوزهی شراب بود
و وقتی که ایستادی رو به من
و درختان! و درختان؟
*
تکیدگیِ رعشهی کفکردهت
خندههای لرزان آن باکره است در قبرستان
تو چرا نباید عروس میشدی
وقتی دامان دامادها بوی زِنا با خودش داشت؟
*
من برگشتم و باران بر سرشانهم رَد انداخته بود
زن رسید و بین مان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتیِ نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر
ویرانهیی که نگاهمان را در خودش خوابانیده بود
انبوهیِ زخمهایی بود که نبودند
سواری که در غبار میآمد
رفته بود
[ و اشک را در تنگ ماهیان شرح بده ]
*
ما بر خوابها لگام زده بودیم
و در سرزمینهای معصوم رویا میتازاندیم
«عاشقانه» مزاح کلمه بود در بیداری
تو نیامدی و کجای خانه گم شدی؟
*
کجای خانه گم شدی و کجای خانه کم شدی؟
ما
ترسیده مشق گریختن کردیم
این کدامین زخم بود که میبایست مرهماش را توشیح میکردی؟
*
آنچنان بوسیده بودمت
که ترکهای لبام میخندید
و آن صبح توی میدان
-زنی که بدکاره بود-
چرا داشت طرح تنات را روی کاغذی نشانم میداد؟
*
شانهیی که در قبرت گذاشته بودیم
نوجوان بود
و آن زن ها چرا میآمدند
وقتی که هر شرحه از پیکرم بوی تو را با خودش داشت؟
*
مزاری که نزدیکترین به دامنه بود
اولین طلوع دشت را تحریر میکرد
چرا نمیپذیرفتیم که باید میرفتی تا آبادی بیاید؟
*
راهی بر علف یافتیم که بافتهی جویبار بود
آن دیدنی که منتظرش بودی
در کدام ستون بود که سقف آسمان را نگه میداشت؟
تحدی سنگ ما
در لِرد نپختهی کوزهی شراب بود
و وقتی که ایستادی رو به من
و درختان! و درختان؟
*
تکیدگیِ رعشهی کفکردهت
خندههای لرزان آن باکره است در قبرستان
تو چرا نباید عروس میشدی
وقتی دامان دامادها بوی زِنا با خودش داشت؟
*
من برگشتم و باران بر سرشانهم رَد انداخته بود
زن رسید و بین مان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتیِ نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر
سرود گناهکاری
برای ترحیم صامت دونفرهمان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آفتاب دارد خودش را لنگلنگان میکشاند پشت کوه که میرسم جلوی قبرستان. باد، ناخوانده و بیصدا، دارد خاک قبرستان را برای مُردههای هنوزنمُرده شخم میزند. میایستم توی ورودی راه آسفالتهی قبرستان -که از همهی قبرها بالاتر است-. هوای شبمانده، گیج و حماقتبار، سرد است و اردیبهشت که علیه تقویم قیام کرده، هنوز سرنزده است.
پشت به کوه میایستم تا تهماندهی آفتاب چشمم را نزند. یکدسته سیاهپوشِ گریان، پراکنده و مجبور، دارند از سر مزاری که روبروی غسالخانه است، میروند بهسمت ماشینهاشان. چندتا بچه، دواندوان، سکوت ازلی قبرستان را بهم میزنند. آرامآرام -طوری که پا روی سنگ قبری نگذارم- میآیم پایین.
دو طرف خیابان اصلی با ماشینهای عزادار پر شده. میپیچم توی یک فرعی وسط قبرها و از صداها دور میشوم. فانوس نگرانی از دور سوسو میزند. کشانکشان -با آخرین توانی که برام مانده- خودم را میرسانم به قبر تازهکندهشدهای که فانوس، بالاش روشن است. باد صدای جمعیت دور را دورتر میکند. سرم را برمیگردانم و جمعیت را میبینم که فاتحهی نهاییشان را بلندبلند میخوانند و میروند بهسمت خروجی. بوی خاکِ تازه کشیده میشود توی بینیام. به اطراف نگاه میکنم. از اینجا تا دیوار آجری کوتاهی -که حدّ قبرستان است- یک خیابانمانند آسفالت، یک ردیف جدول سیمانی، چندتا چنار خمشده و یک درخت توت بیمیوه، بهنوبت ردیف شدهاند. برمیگردم به کوه نگاه میکنم و آخرین پرتوهای نوک قله را با نگاه بدرقه میکنم.
باد دوباره شدت میگیرد. سیگار روشن میکنم و دود را فوت میکنم بهطرف قبر خالی.
صدای آواز زنانهای از دور میآید. سر میچرخانم. زن -ایستاده و خیرهی روبرو- دارد زیر لب میخواند. روبروش -سمت راست قبر- مردی سیاهپوش ایستاده. زن و مرد از دو طرف نزدیک میشوند، میایستند جلوم. باد، باصدا و پُرناله، لای درختها دور میزند، خاکهای اطراف قبر را بلند میکند، بعد فانوس را خاموش میکند. موهای مرد مجعد و یکدست سیاه است، خطهای چهرهش عمیق شدهاند و ریشهاش به قهوهای میزند. مرد مینشیند کنارم. با هم خیرهی زیبایی بیقید زن میشویم. زن، موهای صافش را ریخته یکطرف صورتش. لبهاش سرخِ سرخ اند و پای چشمهاش گود سیاه افتاده است. بیآنکه به من نگاه کند -خیرهی مرد- مینشیند کنار قبر. مرد برمیگردد به من نگاه میکند.
میپرسم: «پس مُردهش کو؟»
بیدرنگ جواب میدهد: «منم. خیلی سال است. هر روز.»
[سکوت]. صدای باد بیشتر میشود. کلوخهای کوچک ازخاکدرآمده روی زمین جابجا میشوند. صدای آواز آنقدر دورونزدیک میشود که شک میکنم نکند کسی دارد وسط کاسهی سر خودم آواز میخواند. زن روسریاش را برمیدارد و به دوردست نگاه میکند. آوازش، شبهشِروهی عمیقی است به تُرکی.
مرد از جاش بلند میشود، دور قبر طواف میکند، بعد میرود پایین تا مرگ را معماری کند. زن برمیگردد به سمت سربالایی کوه. [سکوت]. باد سنگهای بزرگتر را به اطراف پرت میکند. زن که برمیگردد، مرد همهی لباسهاش را درآورده. کفشهاش را از قبر میاندازد بیرون. زن کفن سفید -که توی دست راستش است را- میدهد به مرد. دستم به جیبم نمیرود تا سیگار بیرون بکشم. شاخهی خشک درختی را از کنار صورتم میشکنم میگذارم روی لبم. زن شمع -که توی دست چپش است- را میآورد جلوی صورتم. سر چوب آتش میگیرد، دود گلوم را میزند. دوسهتا پک میزنم، دود را فوت میکنم بالا.
زن پیراهن سیاهش را در میآورد میاندازد کنار قبر. بلور تنش سیاهی را کنار میزند. مرد از قبر میآید بیرون. سرم را برمیگردانم سمت کوه. به تکچراغ جلوی غسالخانه که روشن است خیره میشوم. باقیمانده لباسهای زن را میبینم که از کنارم پرت میشوند رو به تاریکی. حجم تن زن از فضا کاسته میشود و در حجم تن مرد جای میگیرد. [زن پُرسوزتر میخواند.]
**
دست زن شانهم را نوازش میکند. برمیگردم به قبر نگاه میکنم. نسیم کمجانی از لای تاریکی چرخ میزند و صورتم را نوازش میکند. زن سنگی مستطیلشکل -که با روسری سیاهش دورش را پوشانده- میگذارد توی دستم. برهنگیاش را نمیبینم. جدابهجدا به قبر نزدیک میشویم. بدن کوچکترشدهی مرد، کف قبر را آراسته است. با دست خاک میریزیم روی صورتش. باد گردنهامان را میسوزاند. زن، ملتمس، بهم نگاه میکند. با تهماندهی خاک روی قبر را صاف میکنیم. به پشت دراز میکشم روی خاک. زن میآید صورتش را میچسباند به خاک نرم. دهنک میزند. آوازی ته حنجرهش نمانده است. به سیاهی یکدست آسمان نگاه میکنم. گردنم را میچرخانم بهسمت زن. توی چشمهام خیره میشود. اشکهاش میچکد روی مزار.
کسی از دور میخواند:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»
برای ترحیم صامت دونفرهمان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آفتاب دارد خودش را لنگلنگان میکشاند پشت کوه که میرسم جلوی قبرستان. باد، ناخوانده و بیصدا، دارد خاک قبرستان را برای مُردههای هنوزنمُرده شخم میزند. میایستم توی ورودی راه آسفالتهی قبرستان -که از همهی قبرها بالاتر است-. هوای شبمانده، گیج و حماقتبار، سرد است و اردیبهشت که علیه تقویم قیام کرده، هنوز سرنزده است.
پشت به کوه میایستم تا تهماندهی آفتاب چشمم را نزند. یکدسته سیاهپوشِ گریان، پراکنده و مجبور، دارند از سر مزاری که روبروی غسالخانه است، میروند بهسمت ماشینهاشان. چندتا بچه، دواندوان، سکوت ازلی قبرستان را بهم میزنند. آرامآرام -طوری که پا روی سنگ قبری نگذارم- میآیم پایین.
دو طرف خیابان اصلی با ماشینهای عزادار پر شده. میپیچم توی یک فرعی وسط قبرها و از صداها دور میشوم. فانوس نگرانی از دور سوسو میزند. کشانکشان -با آخرین توانی که برام مانده- خودم را میرسانم به قبر تازهکندهشدهای که فانوس، بالاش روشن است. باد صدای جمعیت دور را دورتر میکند. سرم را برمیگردانم و جمعیت را میبینم که فاتحهی نهاییشان را بلندبلند میخوانند و میروند بهسمت خروجی. بوی خاکِ تازه کشیده میشود توی بینیام. به اطراف نگاه میکنم. از اینجا تا دیوار آجری کوتاهی -که حدّ قبرستان است- یک خیابانمانند آسفالت، یک ردیف جدول سیمانی، چندتا چنار خمشده و یک درخت توت بیمیوه، بهنوبت ردیف شدهاند. برمیگردم به کوه نگاه میکنم و آخرین پرتوهای نوک قله را با نگاه بدرقه میکنم.
باد دوباره شدت میگیرد. سیگار روشن میکنم و دود را فوت میکنم بهطرف قبر خالی.
صدای آواز زنانهای از دور میآید. سر میچرخانم. زن -ایستاده و خیرهی روبرو- دارد زیر لب میخواند. روبروش -سمت راست قبر- مردی سیاهپوش ایستاده. زن و مرد از دو طرف نزدیک میشوند، میایستند جلوم. باد، باصدا و پُرناله، لای درختها دور میزند، خاکهای اطراف قبر را بلند میکند، بعد فانوس را خاموش میکند. موهای مرد مجعد و یکدست سیاه است، خطهای چهرهش عمیق شدهاند و ریشهاش به قهوهای میزند. مرد مینشیند کنارم. با هم خیرهی زیبایی بیقید زن میشویم. زن، موهای صافش را ریخته یکطرف صورتش. لبهاش سرخِ سرخ اند و پای چشمهاش گود سیاه افتاده است. بیآنکه به من نگاه کند -خیرهی مرد- مینشیند کنار قبر. مرد برمیگردد به من نگاه میکند.
میپرسم: «پس مُردهش کو؟»
بیدرنگ جواب میدهد: «منم. خیلی سال است. هر روز.»
[سکوت]. صدای باد بیشتر میشود. کلوخهای کوچک ازخاکدرآمده روی زمین جابجا میشوند. صدای آواز آنقدر دورونزدیک میشود که شک میکنم نکند کسی دارد وسط کاسهی سر خودم آواز میخواند. زن روسریاش را برمیدارد و به دوردست نگاه میکند. آوازش، شبهشِروهی عمیقی است به تُرکی.
مرد از جاش بلند میشود، دور قبر طواف میکند، بعد میرود پایین تا مرگ را معماری کند. زن برمیگردد به سمت سربالایی کوه. [سکوت]. باد سنگهای بزرگتر را به اطراف پرت میکند. زن که برمیگردد، مرد همهی لباسهاش را درآورده. کفشهاش را از قبر میاندازد بیرون. زن کفن سفید -که توی دست راستش است را- میدهد به مرد. دستم به جیبم نمیرود تا سیگار بیرون بکشم. شاخهی خشک درختی را از کنار صورتم میشکنم میگذارم روی لبم. زن شمع -که توی دست چپش است- را میآورد جلوی صورتم. سر چوب آتش میگیرد، دود گلوم را میزند. دوسهتا پک میزنم، دود را فوت میکنم بالا.
زن پیراهن سیاهش را در میآورد میاندازد کنار قبر. بلور تنش سیاهی را کنار میزند. مرد از قبر میآید بیرون. سرم را برمیگردانم سمت کوه. به تکچراغ جلوی غسالخانه که روشن است خیره میشوم. باقیمانده لباسهای زن را میبینم که از کنارم پرت میشوند رو به تاریکی. حجم تن زن از فضا کاسته میشود و در حجم تن مرد جای میگیرد. [زن پُرسوزتر میخواند.]
**
دست زن شانهم را نوازش میکند. برمیگردم به قبر نگاه میکنم. نسیم کمجانی از لای تاریکی چرخ میزند و صورتم را نوازش میکند. زن سنگی مستطیلشکل -که با روسری سیاهش دورش را پوشانده- میگذارد توی دستم. برهنگیاش را نمیبینم. جدابهجدا به قبر نزدیک میشویم. بدن کوچکترشدهی مرد، کف قبر را آراسته است. با دست خاک میریزیم روی صورتش. باد گردنهامان را میسوزاند. زن، ملتمس، بهم نگاه میکند. با تهماندهی خاک روی قبر را صاف میکنیم. به پشت دراز میکشم روی خاک. زن میآید صورتش را میچسباند به خاک نرم. دهنک میزند. آوازی ته حنجرهش نمانده است. به سیاهی یکدست آسمان نگاه میکنم. گردنم را میچرخانم بهسمت زن. توی چشمهام خیره میشود. اشکهاش میچکد روی مزار.
کسی از دور میخواند:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»
•خُرده:
مهین
کانادا؛ خارج
برف وخیم
خبردار
سرود گناهکاری
سمفونی مهرههای گردن
جنونِ خون
ارکستر خیابان
بینشان
جزئیات علیه کانادا
بلیت جنگزده
دست خدا
حکم
خوابِ دریا
برف و خاکستر
آپرکات
کبوترهای آسمان راهآهن
درختها را نباید منتظر گذاشت
•تقلا:
بدرقهیی برای آقای شجریان
گزارشی علیه مرگ؛ آخرین گل مارادونا
نیمهی تاریک
سنگرهای سوخته؛ مؤخرهیی بر نیمهی تاریک
سال فقدان؛ کلمههای ازدسترفته
پسر روی سکوهای امجدیه تو در غربت خواهی مرد
مسعود کیمیایی؛ تنهای ایستاده در باران
خانه؛ یک تعلقِ برگرداننده
جوانمرگی علیه آرزو؛ بهیاد یعقوب یادعلی
چند سطر بر آینه در آینه
هفت پیکر یک رثای ابدی
معماری حجمهای خالی
اصل سودرسانی صدا بهجای تصویر
آقای حسینی خیلی زمستان شده
مهرجویی، پایان جنون هامون
بیضایی، حفرهی خالی بر پیکرهی وطن
مهین
کانادا؛ خارج
برف وخیم
خبردار
سرود گناهکاری
سمفونی مهرههای گردن
جنونِ خون
ارکستر خیابان
بینشان
جزئیات علیه کانادا
بلیت جنگزده
دست خدا
حکم
خوابِ دریا
برف و خاکستر
آپرکات
کبوترهای آسمان راهآهن
درختها را نباید منتظر گذاشت
•تقلا:
بدرقهیی برای آقای شجریان
گزارشی علیه مرگ؛ آخرین گل مارادونا
نیمهی تاریک
سنگرهای سوخته؛ مؤخرهیی بر نیمهی تاریک
سال فقدان؛ کلمههای ازدسترفته
پسر روی سکوهای امجدیه تو در غربت خواهی مرد
مسعود کیمیایی؛ تنهای ایستاده در باران
خانه؛ یک تعلقِ برگرداننده
جوانمرگی علیه آرزو؛ بهیاد یعقوب یادعلی
چند سطر بر آینه در آینه
هفت پیکر یک رثای ابدی
معماری حجمهای خالی
اصل سودرسانی صدا بهجای تصویر
آقای حسینی خیلی زمستان شده
مهرجویی، پایان جنون هامون
بیضایی، حفرهی خالی بر پیکرهی وطن