| مسعود کیمیایی؛ تنهای ایستاده در باران. |
برای هشتاد سالگی آقای رئیس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کبریت نیمسوختهی علاقهمان به سینما داشت پتپت میکرد و داشتیم آماده میشدیم تا مثل بچهی آدم بچسبیم به درس و مشقمان و اجزای سلول را حفظ کنیم و یاد بگیریم که مشتق وارونهی انتگرال است یا انتگرال وارونهی مشتق؛ که یک دریایی از اکسیژن، کبریت عشقسینمابودنمان را جوری روشن کرد که نسوختیم، جزغاله شدیم.
ما فکر میکردیم که سینما دوراهیها و دعواهای زرگری کارکترهای فرهادی (البته با احترام به دربارهی الی) ست که گیجمان میکند و قاضی درونمان را ناکاوت میکند و کاری میکند تا به خودمان و زنِ نداشتهمان شک کنیم و فرهادی را ببرد آن بالاها. تا از دست ساندرا بولاکِ دلفریب و مدونای زیبا جایزه بگیرد و برود کنار اسپیلبرگ، الیا کازان و یک دوجین دواُسکاری دیگر.
اما این آقا بود که سینما را به جان ما انداخت. همین مسعود کیمیاییِ بچه تهران. رفیق بیژن و فرامرز و اسفندیار.
آنجا بود که فهمیدیم چقدر فیلمِ ندیده داریم و توی این سالها چقدر فیلمِ بیخود دیدهایم. آنجا بود که فهمیدیم ردخور ندارد. ما قهرمانپرستیم. باید یک قهرمانی در کار باشد. یک قیصری، سلطانی، داش آکلی چیزی باید در کار باشد.
ما «عینی»ِ دندان مار، ما شاهد احمدلو بودیم که از توی کثافت زده بودیم بیرون و نمیخواستیم توی کثافتی که دوروبرمان بود بمانیم. ما پناه بردیم به مسافرخانهی سینما و اتاق احمد آقا مِستر، که مسعود خان کیمیایی تویش اتراق کرده بود.
ما یاد گرفتیم که رضا سرچشمه باشیم و برگردیم توی زندانمان. ما یاد گرفتیم که با زخمها باید ساخت. ما یاد گرفتیم که آخر سر باید توی بغل رفیق جان بدهیم. ما یاد گرفتیم که وقتی عاشق شدیم، باید فیلمهای زباناصلیمان را بدهیم به آن زن. ما یاد گرفتیم که به سینما احترام بگذاریم. ما یاد گرفتیم که ولو دست خالی باید برویم سراغ آبمنگلها. نباید به امید کسی بنشینیم و باید خودمان برویم بیخ یقهشان را بگیریم و حقمان را زنده کنیم. ما یاد گرفتیم که باید دست رضا معروفی پشت سرمان باشد تا بتوانیم از مرزها بپریم و البته که رضا معروفی ما کسی جز مسعود کیمیایی نبود.
سوار خسته ای که توی تاریک روشنای پرژکتور نیمسوز سینمای مریض این مملکت، داشت یادمان میداد که شعر میتواند فراتر از کلمه باشد. شعر را میشود زندگی کرد. شعر میتواند بیاید روی پرده. و ما میتوانیم برویم یکساعتونیم، روی پرده شعر ببینیم. با چاشنی دیالوگهای گلدرشت و ضامنی و چَتول عرق.
از اینجا به بعد قصه هم معلوم بود. شدیم جمعیت بیدین و ایمانی که پردهی نقرهیی سینما شد قبلهش و مسعود کیمیایی یکی از پیغمبرهایش. ما برای تمرین ایستادن، مسعود کیمیایی و کاوه و رضاهایش را وارد تکتک جزئیات زندگیمان کردیم. با کیمیایی انتقام گرفتیم، با کیمیایی رفاقت را ستایش کردیم، با کیمیایی بخشیدیم و با کیمیایی در سوگ رفقایمان نشستیم و آخرین آرزویمان شد این که برای یکبار هم که شده از استانبول بکشیم بالا، یک چرخ دور مجسمهی فردوسی بزنیم و تاخت برویم به سمت میدان آزادی تا برسیم در خانهیی که کسی آنجا منتظرمان است.
در واقع کیمیایی، اسم رمزی شد برای اینکه درپوش بگذاریم روی ناکامیهایمان تا کلاههای تاریخی و غیرتاریخی که بر سرمان رفته بود را تقدیس کنیم؛ حالا یکبار با شاپوی نوریِ «سرب»، یکبار با خشم رضای «اعتراض» و یکبار با نعرههای اکبر معززی «خط قرمز» زیر بازجویی.
ما توانستیم با یاریِ مسعود کیمیایی بار تاریخی که بر شانهمان تحمیل شده بود را بهزور تحمل کنیم و نفسنفسزنان برگردیم تا جلوی پرده سینما جان بدهیم.
اما ما هنوز خوشبختیم که می توانیم برویم پرژکتور کرایه کنیم، نسخههای ترمیمشده را دانلود کنیم و بنشینیم به تماشای تلاقی فرهاد، بهروز و کیمیایی؛ در پنجاه سالگی رضا موتوری و هشتاد سالگی آقای کیمیایی.
برای هشتاد سالگی آقای رئیس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کبریت نیمسوختهی علاقهمان به سینما داشت پتپت میکرد و داشتیم آماده میشدیم تا مثل بچهی آدم بچسبیم به درس و مشقمان و اجزای سلول را حفظ کنیم و یاد بگیریم که مشتق وارونهی انتگرال است یا انتگرال وارونهی مشتق؛ که یک دریایی از اکسیژن، کبریت عشقسینمابودنمان را جوری روشن کرد که نسوختیم، جزغاله شدیم.
ما فکر میکردیم که سینما دوراهیها و دعواهای زرگری کارکترهای فرهادی (البته با احترام به دربارهی الی) ست که گیجمان میکند و قاضی درونمان را ناکاوت میکند و کاری میکند تا به خودمان و زنِ نداشتهمان شک کنیم و فرهادی را ببرد آن بالاها. تا از دست ساندرا بولاکِ دلفریب و مدونای زیبا جایزه بگیرد و برود کنار اسپیلبرگ، الیا کازان و یک دوجین دواُسکاری دیگر.
اما این آقا بود که سینما را به جان ما انداخت. همین مسعود کیمیاییِ بچه تهران. رفیق بیژن و فرامرز و اسفندیار.
آنجا بود که فهمیدیم چقدر فیلمِ ندیده داریم و توی این سالها چقدر فیلمِ بیخود دیدهایم. آنجا بود که فهمیدیم ردخور ندارد. ما قهرمانپرستیم. باید یک قهرمانی در کار باشد. یک قیصری، سلطانی، داش آکلی چیزی باید در کار باشد.
ما «عینی»ِ دندان مار، ما شاهد احمدلو بودیم که از توی کثافت زده بودیم بیرون و نمیخواستیم توی کثافتی که دوروبرمان بود بمانیم. ما پناه بردیم به مسافرخانهی سینما و اتاق احمد آقا مِستر، که مسعود خان کیمیایی تویش اتراق کرده بود.
ما یاد گرفتیم که رضا سرچشمه باشیم و برگردیم توی زندانمان. ما یاد گرفتیم که با زخمها باید ساخت. ما یاد گرفتیم که آخر سر باید توی بغل رفیق جان بدهیم. ما یاد گرفتیم که وقتی عاشق شدیم، باید فیلمهای زباناصلیمان را بدهیم به آن زن. ما یاد گرفتیم که به سینما احترام بگذاریم. ما یاد گرفتیم که ولو دست خالی باید برویم سراغ آبمنگلها. نباید به امید کسی بنشینیم و باید خودمان برویم بیخ یقهشان را بگیریم و حقمان را زنده کنیم. ما یاد گرفتیم که باید دست رضا معروفی پشت سرمان باشد تا بتوانیم از مرزها بپریم و البته که رضا معروفی ما کسی جز مسعود کیمیایی نبود.
سوار خسته ای که توی تاریک روشنای پرژکتور نیمسوز سینمای مریض این مملکت، داشت یادمان میداد که شعر میتواند فراتر از کلمه باشد. شعر را میشود زندگی کرد. شعر میتواند بیاید روی پرده. و ما میتوانیم برویم یکساعتونیم، روی پرده شعر ببینیم. با چاشنی دیالوگهای گلدرشت و ضامنی و چَتول عرق.
از اینجا به بعد قصه هم معلوم بود. شدیم جمعیت بیدین و ایمانی که پردهی نقرهیی سینما شد قبلهش و مسعود کیمیایی یکی از پیغمبرهایش. ما برای تمرین ایستادن، مسعود کیمیایی و کاوه و رضاهایش را وارد تکتک جزئیات زندگیمان کردیم. با کیمیایی انتقام گرفتیم، با کیمیایی رفاقت را ستایش کردیم، با کیمیایی بخشیدیم و با کیمیایی در سوگ رفقایمان نشستیم و آخرین آرزویمان شد این که برای یکبار هم که شده از استانبول بکشیم بالا، یک چرخ دور مجسمهی فردوسی بزنیم و تاخت برویم به سمت میدان آزادی تا برسیم در خانهیی که کسی آنجا منتظرمان است.
در واقع کیمیایی، اسم رمزی شد برای اینکه درپوش بگذاریم روی ناکامیهایمان تا کلاههای تاریخی و غیرتاریخی که بر سرمان رفته بود را تقدیس کنیم؛ حالا یکبار با شاپوی نوریِ «سرب»، یکبار با خشم رضای «اعتراض» و یکبار با نعرههای اکبر معززی «خط قرمز» زیر بازجویی.
ما توانستیم با یاریِ مسعود کیمیایی بار تاریخی که بر شانهمان تحمیل شده بود را بهزور تحمل کنیم و نفسنفسزنان برگردیم تا جلوی پرده سینما جان بدهیم.
اما ما هنوز خوشبختیم که می توانیم برویم پرژکتور کرایه کنیم، نسخههای ترمیمشده را دانلود کنیم و بنشینیم به تماشای تلاقی فرهاد، بهروز و کیمیایی؛ در پنجاه سالگی رضا موتوری و هشتاد سالگی آقای کیمیایی.
من فکر میکنم یکی از دلایل ناامیدنشدن ماها، میل ذاتی اجدادمان به قمار است. این را توی آن دورهیی که همهش شکست بود و معتاد شده بودم و اگر یک مدت بدون شکست سرمیکردم، خمار میشدم، فهمیدم.
من یکجاهایی امید داشتم که احتمالا هر احد دیگری به جایم بود، ول میکرد و میرفت یا کلا ولاش میکرد. اما من مینشستم سر میز قمار و دست توی کیسهم میکردم و یک تکههای دیگری از خودم را میانداختم وسط و با اینکه میدانستم شکستخوردنام قطعی است، ولکنِ ماجرا نبودم.
بعدش یادم افتاد یکسال یکی از اقوام دور مزخرفصفتمان دعوتمان کرده برای شام توی خانهی جدیدش. خانهشان یک خانهی قدیمی بود توی یک محلهی نسبتا پایین با یک نمای رنگورورفته. اما توی خانه که میرفتی یک کویت عجیبی بود. در و دیوار و کابینت و فلان را چنان تعمیر کرده بود که اگر یک شب مست میافتادی توی خانه، صبح که بیدار میشدی فکر میکردی بالاشهر خفتات کردهاند؛ خانهی درخوری بود کلا.
بعدترها دیدم داستان آدمهایی که بعد از یک شکست سفتوسخت سعی میکنند خودشان را بسازند، یک چیزی است شبیه آن خانه. آدم سعی میکند روی آن ویرانه یک بنای تروتمیزی بسازد تا احساس کند که زنده است و زندگی هنوز جریان دارد و اینها؛ در حالی که آن خانهی بیاسکلت همیشه منتطر یک زلزله نشسته است تا آنهمه تجملات را بکشد زیر آوار و بنشیند روی سرش. آدم شکستخورده هم فقط لنگ این است که یک تلنگری-چیزی بخورد؛ یا یک لرزش احساس کند تا ببیند هر چه که ساخته یکهو میریزد روی زمین.
مثلا من هم همینطور شده بودم. فکر میکردم آدم میتواند، بعد از یکمدتی میشود، نشد. در را بستم، برگشتم تو و به همه سپردم اگر کسی آمد بگویند نیستش، رفته، بهقول بیژن جلالی:
«برای دیدن طوفانها رفته است»
شاپور بنیاد خدابیامرز توی آخرین کلمههاش گفته بود:
«نه
پیغامی از تاریکی
برایتان ندارم»
همان.
زیاده قربانت.
من یکجاهایی امید داشتم که احتمالا هر احد دیگری به جایم بود، ول میکرد و میرفت یا کلا ولاش میکرد. اما من مینشستم سر میز قمار و دست توی کیسهم میکردم و یک تکههای دیگری از خودم را میانداختم وسط و با اینکه میدانستم شکستخوردنام قطعی است، ولکنِ ماجرا نبودم.
بعدش یادم افتاد یکسال یکی از اقوام دور مزخرفصفتمان دعوتمان کرده برای شام توی خانهی جدیدش. خانهشان یک خانهی قدیمی بود توی یک محلهی نسبتا پایین با یک نمای رنگورورفته. اما توی خانه که میرفتی یک کویت عجیبی بود. در و دیوار و کابینت و فلان را چنان تعمیر کرده بود که اگر یک شب مست میافتادی توی خانه، صبح که بیدار میشدی فکر میکردی بالاشهر خفتات کردهاند؛ خانهی درخوری بود کلا.
بعدترها دیدم داستان آدمهایی که بعد از یک شکست سفتوسخت سعی میکنند خودشان را بسازند، یک چیزی است شبیه آن خانه. آدم سعی میکند روی آن ویرانه یک بنای تروتمیزی بسازد تا احساس کند که زنده است و زندگی هنوز جریان دارد و اینها؛ در حالی که آن خانهی بیاسکلت همیشه منتطر یک زلزله نشسته است تا آنهمه تجملات را بکشد زیر آوار و بنشیند روی سرش. آدم شکستخورده هم فقط لنگ این است که یک تلنگری-چیزی بخورد؛ یا یک لرزش احساس کند تا ببیند هر چه که ساخته یکهو میریزد روی زمین.
مثلا من هم همینطور شده بودم. فکر میکردم آدم میتواند، بعد از یکمدتی میشود، نشد. در را بستم، برگشتم تو و به همه سپردم اگر کسی آمد بگویند نیستش، رفته، بهقول بیژن جلالی:
«برای دیدن طوفانها رفته است»
شاپور بنیاد خدابیامرز توی آخرین کلمههاش گفته بود:
«نه
پیغامی از تاریکی
برایتان ندارم»
همان.
زیاده قربانت.
به این فکر کن که در نهایت، تو هم یک روز سرت را میگذاری بیآنکه کسی کلمهای حرامت کرده باشد.
اول قصه:
بچهها دارند توی کوچه فوتبال بازی میکنند. آقا رضا، سرایدار مدرسهی ته کوچه، رد میشود. بچهها میترسند. آقا رضا ساکت است و شبیه ناظمها. بزرگترین بچه میگوید: بابام میگه آقا رضا با خودش قهره.
بچهها حیران میمانند که مگر میشود آدم با خودش قهر کند؟
ته قصه:
خیلی سال بعد، کوچکترین بچهی کف کوچه میفهمد که آدم چرا و چطور با خودش قهر میکند.
بچهها دارند توی کوچه فوتبال بازی میکنند. آقا رضا، سرایدار مدرسهی ته کوچه، رد میشود. بچهها میترسند. آقا رضا ساکت است و شبیه ناظمها. بزرگترین بچه میگوید: بابام میگه آقا رضا با خودش قهره.
بچهها حیران میمانند که مگر میشود آدم با خودش قهر کند؟
ته قصه:
خیلی سال بعد، کوچکترین بچهی کف کوچه میفهمد که آدم چرا و چطور با خودش قهر میکند.
من بعد از آن دوران تقریباً طولانی و نسبتاً سیاهی که تمام روزم را صرف فکرکردن به تو میکردم، تصمیم گرفتم برای فکرکردن بهت زمان تعیین کنم تا مثلاً بتوانم در کنار خیالپردازی دربارهت، زندگی را هم -وَلو پارهوقت- ادامه بدهم.
حقیقتاش این است که وسوسهی دائمی تصور آینده با تو، باعث شده بود چندین مرتبه خودم را با تو اشتباه بگیرم؛ نوشته بودم قبلا برایت.
از یک جایی به بعد که تب قضیه خوابید، دیگر با خودم قرار گذاشتم زمان فکرکردن بهت، مشخص باشد. حُسن قضیه این بود که هر وقت وسوسهت گرفتارم میکرد، یک لبخند آغشتهبهتمسخری میزدم و میگفتم: «حالا وقتاش نیست، بعداً.». «بعداَ» که سر میرسید مینشستم از صفر تا صد، پلنِ بودن باهات را یک طور دیگر میچیدم. مثلا توی یک گوشهکنارهای دیگری میبوسیدمت یا توی دوسهتا ساندویچی نکبتزده دیگر شام میخوردیم.
نتیجهی این برنامهریزی دقیق، این شد که کل کلاسهای اندیشه اسلامی و ادبیات فارسی و تربیت بدنی ششدانگ به اسمات سَند خورد. یعنی جلسات طولانی و خوبی بود، طوری که جلسات آخر کارمان رسیده بود به دور دوم تماشای گوزنها یا هامون مهرجویی -چون دور اول اکران شخصیمان را توی جلسات دهدوازدهم کلاسها رفته بودیم-
بعدتر که گُه از آسمان بارید و گفتند تابستان شده، یک تکه از عصرهای کتابخانه شد برای تو. یعنی فرض کن قضیه آنقدر جدی بود که کار را تعطیل میکردم، دونخ سیگار چارواداری میکشیدم و پای خیالات را باز میکردم توی کتابخانه؛ وسط یک مشت پسر. اینجاهای داستان بود که دید معنویگرایانهم داشت کمتر میشد و قرار بود شکل هندسی موهات روی سرت را تصور کنم یا حتا طرح تنات را که نشد هیچوقت. نمیدانم چرا.
حالاها، راستاش را بخواهی سوداهای توی سرم زیاد شده و نمیرسم خیلی بهت فکر کنم. تو هم داری با یک تابع اکیداً صعودی ازم دور میشوی و سیگار هم که روزبهروز دارد گران میشود؛ نتیجه اینکه چند وقتی است ترافیک اتوبان «خرازی» و خیابان «شاپور» را وقف فکرکردن بهت کردهم. شرمنده، بیش از این در توانام نیست. حالا دیگر بستگی دارد کی از شیفت برگردم و مسافرهای اتوبوس چقدر حواسام را پرت کنند و رانندههای گوساله چقدر خیابان را بند بیاورند. معمولاش این است که خیلی طول نمیکشد و تا بیایم از سوالهای بنیادی به سوالهای جزئی برسم، راه باز شده و باید خط عوض کنم تا بروم خانه بمیرم.
فلذا حلال کن اگر روزهای خیلی شلوغ، خیلی وارد جزئیات میشوم. به هر حال قرار بود ما شرعاً و غیرشرعاً محرم بشویم که نشد. یعنی اگر گناهی هم باشد، گردن من. نگران نباش.
زیاده قربانت.
حقیقتاش این است که وسوسهی دائمی تصور آینده با تو، باعث شده بود چندین مرتبه خودم را با تو اشتباه بگیرم؛ نوشته بودم قبلا برایت.
از یک جایی به بعد که تب قضیه خوابید، دیگر با خودم قرار گذاشتم زمان فکرکردن بهت، مشخص باشد. حُسن قضیه این بود که هر وقت وسوسهت گرفتارم میکرد، یک لبخند آغشتهبهتمسخری میزدم و میگفتم: «حالا وقتاش نیست، بعداً.». «بعداَ» که سر میرسید مینشستم از صفر تا صد، پلنِ بودن باهات را یک طور دیگر میچیدم. مثلا توی یک گوشهکنارهای دیگری میبوسیدمت یا توی دوسهتا ساندویچی نکبتزده دیگر شام میخوردیم.
نتیجهی این برنامهریزی دقیق، این شد که کل کلاسهای اندیشه اسلامی و ادبیات فارسی و تربیت بدنی ششدانگ به اسمات سَند خورد. یعنی جلسات طولانی و خوبی بود، طوری که جلسات آخر کارمان رسیده بود به دور دوم تماشای گوزنها یا هامون مهرجویی -چون دور اول اکران شخصیمان را توی جلسات دهدوازدهم کلاسها رفته بودیم-
بعدتر که گُه از آسمان بارید و گفتند تابستان شده، یک تکه از عصرهای کتابخانه شد برای تو. یعنی فرض کن قضیه آنقدر جدی بود که کار را تعطیل میکردم، دونخ سیگار چارواداری میکشیدم و پای خیالات را باز میکردم توی کتابخانه؛ وسط یک مشت پسر. اینجاهای داستان بود که دید معنویگرایانهم داشت کمتر میشد و قرار بود شکل هندسی موهات روی سرت را تصور کنم یا حتا طرح تنات را که نشد هیچوقت. نمیدانم چرا.
حالاها، راستاش را بخواهی سوداهای توی سرم زیاد شده و نمیرسم خیلی بهت فکر کنم. تو هم داری با یک تابع اکیداً صعودی ازم دور میشوی و سیگار هم که روزبهروز دارد گران میشود؛ نتیجه اینکه چند وقتی است ترافیک اتوبان «خرازی» و خیابان «شاپور» را وقف فکرکردن بهت کردهم. شرمنده، بیش از این در توانام نیست. حالا دیگر بستگی دارد کی از شیفت برگردم و مسافرهای اتوبوس چقدر حواسام را پرت کنند و رانندههای گوساله چقدر خیابان را بند بیاورند. معمولاش این است که خیلی طول نمیکشد و تا بیایم از سوالهای بنیادی به سوالهای جزئی برسم، راه باز شده و باید خط عوض کنم تا بروم خانه بمیرم.
فلذا حلال کن اگر روزهای خیلی شلوغ، خیلی وارد جزئیات میشوم. به هر حال قرار بود ما شرعاً و غیرشرعاً محرم بشویم که نشد. یعنی اگر گناهی هم باشد، گردن من. نگران نباش.
زیاده قربانت.
مهین به محسن شایان
___
مهین، جنده نبود، یا اگر هم بود، ما هیچوقت نفهمیدیم. خانهش یک چهلمتریِ پرت بود توی اعماق شهرک روبروی دانشگاه که با کافهیی که من و مسعود توش کار میکردیم و دانشکدههامان یک مثلث قائمالزاویه میساخت. مهین زاویهی مهربان این مثلث بود؛ دور از استادهای زباننفهم و دورتر از صاحبکار حرملهصفت.
اولینباری که آمد کافه، یک غروب زمستانزدهی پاییز بود. در را باز کرد، چند ثانیه ایستاد و مثل قهرمانهای بینشان، بیصدا، چتر خاکستریاش را گذاشت دم در. یک ترکیب نافهم از زیبایی، میانسالی و لوندی بود، با یک پالتوی زرشکی و شالگردن مخطط که آرایش تقریباً غلیظش را نمیپوشاند. بدجاترین صندلیِ تکی را انتخاب کرد و مستقیم رفت نشست، بیآنکه به جایی نگاه کند.
من و مسعود که تازه از گلاویزشدنهای عصرانه، که تراپیمان برای جلوگیری از دیوانگی بود، فارغ شده بودیم، نفسزنان، شانهبهشانه ایستادیم پشت بار و خیرهی مهین شدیم. هر مشتری تازهی زیبا، یک جور کازینوی زنده برای من و مسعود بود؛ سر سفارشش شرط میبستیم و برنده، سفارش را میگذاشت روی میز مشتری و چند فقره لبخند دادوستد میکرد.
مهین چهارپنج دقیقه نشست، یک نخ وینستون لایت نصفه کشید و رفت آنطرفتر از جایی که ما ایستاده بودیم، قهوه سفارش داد. سفارش قهوه، مهره تأییدی بر دانش مشتریشناسی من بود. با این حدس درست، شرط را از مسعود، که خوشرنگترین چای و تازهترین بیسکوئیت کافه را برای مهین کنار گذاشته بود، بردم.
دوسه بار دست توی موهام تکان دادم، چند پاف از ادکلن مسعود که زیر بار بود را زدم به هر جایی که فکر میکردم و از زیر نگاه خیرهی مسعود، قهوه را گذاشتم سر میز. مهین بیآنکه درستوحسابی نگاهم کند، دوسهتا نفس عمیق کشید و هوای اطراف را تا شعاع چند متری فرستاد ته ریههاش، بعد سرش را بلند کرد، توی چشمهام، آدریهیپبورنیترین لبخند ممکن را زد و پرسید:
«این قهوه به این خوبی رو کی زده؟»
من با اکراه مسعود را نشانش دادم و مهین که اکراهم را فهمید، دوباره خندید.
همین ترکیب قهوه و خندههای بعدش بود که پای من و مسعود را به خانهش باز کرد. مهین برای هردوتامان میپخت، لباسهامان را میریخت توی ماشین لباسشویی، میخندید، برای مسعود درددل میکرد و با من میخوابید.
همین رفاقت سهنفره، رفتوآمدش را به کافه زیاد کرد و همه را فکریِ اینکه چرا مهین یکهو مشتری ثابت شده.
بعد، یک شب که چشمهای همه شهلا شده بود و یکونیم لیتری دوم ته کشیده بود، مهرداد که قدیمیترین شاگرد کافه بود بحث را کشاند سمت رفتوآمدهای هر بار طولانیترِ مهین و گفت که پسر مهین، چند سال مشتری ثابت کافه بوده و احتمالاً بار نوستالژیک قضیه زیاد است.
پسر مهین مُرده بود و مردن توی آن محله روی موتور اتفاق میافتاد، مگر خلافش ثابت میشد؛ روی موتور، یقیناً چِتپاره، رفته بود تو تیر برق.
پِیک بعدی، سعید که بغلدست مهرداد نشسته بود، از لابلای مِهدود سیگار که آشپزخانهی کافه را پوشانده بود، یک خدابیامرزیِ ترحمآمیز نثار روح پسر مهین کرد و گفت: «بعد از همین تراژدی بود که مهین اومد تو خط.»
تراژدی را توی آشپزخانهی کافه، وسط بوی روغن و چربی و سس، طوری به همهمان فهماند که هیچکدام از استادهای عشقِشکسپیر دانشکده هنر، که هر کدامشان یکدور من و مسعود را از کلاس بیرون کرده بود، نتوانسته بودند بهمان بفهمانند. بعد رو کرد به مهدی که کنار من و مسعود نشسته بود و نمیفهمید که چیپس جلوی دستش خیلی وقت است تمام شده، و گفت که یکیدو بار با مهدی رفتهاند خانهی مهین، تهِ بلوار شقایق و مهدی هم با تکانهای ریز سرش حرف سعید را تأیید کرد.
دوسه هفته بعد از جلسهی مبحث تراژدی، مسعود یک روز عصر مرخصی گرفت، شب نیامد و از فرداش نه دیگر مهین آمد کافه و نه دیگر در آپارتمانِ طبقهی سوم آخر بلوار شقایق به روی ما باز شد.
من خیلی الکل صرف این کردم که مسعود لو بدهد چه شده. دستِ آخر، یک شب توی پِیکهای آخر لو داد که آن روز عصر، مهین به جای من به مسعود گفته بود برود خانهش. بعد وقتی که مسعود پیراهن قهوهیی رنگرفتهش را درآورده بود، مهین خندیده بود و گفته بود:
«پس این بوی پسرم مال تو بوده. فقط من موندم چطوری به اون یکیتون سرایت کرده بود و من اینهمه مدت نفهمیدم این بوی تو بوده نه اون.»
بعد همان جلوی در، بیهوا، پیراهن مسعود را داده بود دستش و بدون اینکه دیگر نگاهش کند در را بسته بود.
___
مهین، جنده نبود، یا اگر هم بود، ما هیچوقت نفهمیدیم. خانهش یک چهلمتریِ پرت بود توی اعماق شهرک روبروی دانشگاه که با کافهیی که من و مسعود توش کار میکردیم و دانشکدههامان یک مثلث قائمالزاویه میساخت. مهین زاویهی مهربان این مثلث بود؛ دور از استادهای زباننفهم و دورتر از صاحبکار حرملهصفت.
اولینباری که آمد کافه، یک غروب زمستانزدهی پاییز بود. در را باز کرد، چند ثانیه ایستاد و مثل قهرمانهای بینشان، بیصدا، چتر خاکستریاش را گذاشت دم در. یک ترکیب نافهم از زیبایی، میانسالی و لوندی بود، با یک پالتوی زرشکی و شالگردن مخطط که آرایش تقریباً غلیظش را نمیپوشاند. بدجاترین صندلیِ تکی را انتخاب کرد و مستقیم رفت نشست، بیآنکه به جایی نگاه کند.
من و مسعود که تازه از گلاویزشدنهای عصرانه، که تراپیمان برای جلوگیری از دیوانگی بود، فارغ شده بودیم، نفسزنان، شانهبهشانه ایستادیم پشت بار و خیرهی مهین شدیم. هر مشتری تازهی زیبا، یک جور کازینوی زنده برای من و مسعود بود؛ سر سفارشش شرط میبستیم و برنده، سفارش را میگذاشت روی میز مشتری و چند فقره لبخند دادوستد میکرد.
مهین چهارپنج دقیقه نشست، یک نخ وینستون لایت نصفه کشید و رفت آنطرفتر از جایی که ما ایستاده بودیم، قهوه سفارش داد. سفارش قهوه، مهره تأییدی بر دانش مشتریشناسی من بود. با این حدس درست، شرط را از مسعود، که خوشرنگترین چای و تازهترین بیسکوئیت کافه را برای مهین کنار گذاشته بود، بردم.
دوسه بار دست توی موهام تکان دادم، چند پاف از ادکلن مسعود که زیر بار بود را زدم به هر جایی که فکر میکردم و از زیر نگاه خیرهی مسعود، قهوه را گذاشتم سر میز. مهین بیآنکه درستوحسابی نگاهم کند، دوسهتا نفس عمیق کشید و هوای اطراف را تا شعاع چند متری فرستاد ته ریههاش، بعد سرش را بلند کرد، توی چشمهام، آدریهیپبورنیترین لبخند ممکن را زد و پرسید:
«این قهوه به این خوبی رو کی زده؟»
من با اکراه مسعود را نشانش دادم و مهین که اکراهم را فهمید، دوباره خندید.
همین ترکیب قهوه و خندههای بعدش بود که پای من و مسعود را به خانهش باز کرد. مهین برای هردوتامان میپخت، لباسهامان را میریخت توی ماشین لباسشویی، میخندید، برای مسعود درددل میکرد و با من میخوابید.
همین رفاقت سهنفره، رفتوآمدش را به کافه زیاد کرد و همه را فکریِ اینکه چرا مهین یکهو مشتری ثابت شده.
بعد، یک شب که چشمهای همه شهلا شده بود و یکونیم لیتری دوم ته کشیده بود، مهرداد که قدیمیترین شاگرد کافه بود بحث را کشاند سمت رفتوآمدهای هر بار طولانیترِ مهین و گفت که پسر مهین، چند سال مشتری ثابت کافه بوده و احتمالاً بار نوستالژیک قضیه زیاد است.
پسر مهین مُرده بود و مردن توی آن محله روی موتور اتفاق میافتاد، مگر خلافش ثابت میشد؛ روی موتور، یقیناً چِتپاره، رفته بود تو تیر برق.
پِیک بعدی، سعید که بغلدست مهرداد نشسته بود، از لابلای مِهدود سیگار که آشپزخانهی کافه را پوشانده بود، یک خدابیامرزیِ ترحمآمیز نثار روح پسر مهین کرد و گفت: «بعد از همین تراژدی بود که مهین اومد تو خط.»
تراژدی را توی آشپزخانهی کافه، وسط بوی روغن و چربی و سس، طوری به همهمان فهماند که هیچکدام از استادهای عشقِشکسپیر دانشکده هنر، که هر کدامشان یکدور من و مسعود را از کلاس بیرون کرده بود، نتوانسته بودند بهمان بفهمانند. بعد رو کرد به مهدی که کنار من و مسعود نشسته بود و نمیفهمید که چیپس جلوی دستش خیلی وقت است تمام شده، و گفت که یکیدو بار با مهدی رفتهاند خانهی مهین، تهِ بلوار شقایق و مهدی هم با تکانهای ریز سرش حرف سعید را تأیید کرد.
دوسه هفته بعد از جلسهی مبحث تراژدی، مسعود یک روز عصر مرخصی گرفت، شب نیامد و از فرداش نه دیگر مهین آمد کافه و نه دیگر در آپارتمانِ طبقهی سوم آخر بلوار شقایق به روی ما باز شد.
من خیلی الکل صرف این کردم که مسعود لو بدهد چه شده. دستِ آخر، یک شب توی پِیکهای آخر لو داد که آن روز عصر، مهین به جای من به مسعود گفته بود برود خانهش. بعد وقتی که مسعود پیراهن قهوهیی رنگرفتهش را درآورده بود، مهین خندیده بود و گفته بود:
«پس این بوی پسرم مال تو بوده. فقط من موندم چطوری به اون یکیتون سرایت کرده بود و من اینهمه مدت نفهمیدم این بوی تو بوده نه اون.»
بعد همان جلوی در، بیهوا، پیراهن مسعود را داده بود دستش و بدون اینکه دیگر نگاهش کند در را بسته بود.
Forwarded from دویدنها
رفقا، لَنگان نه جادهی یکطرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
از تنهایی میگریخت و به تنهایی پناه میبرد. زندگی گذشتهاش دیگر کاملاً رنگ باخته بود و قوتی برای تقلا برای بازگردانیاش نداشت. خستگی عظیمی روحاش را میآزرد. در ساعتهایی که بیدار بود یا میپنداشت که بیدار است، سعی میکرد خطاهاش را به یاد بیاورد تا دلیلی قانعکننده برای راندهشدن به اینجا بیابد و نمییافت. شغل و وطن و خانواده و عشق، هر کدام تصویر بعیدی شده بودند که از فرط تاربودن دیگر نمیشد بهشان التفاتی کرد.
خواست با خودِ توی آینهش ستیز کند. بدناش دیگر توانایی نداشت. زانوهای نَزارش نیز، دیگر یارای به دوش کشیدناش را نداشتند. در طول جدالها سرگرم میشد و میتوانست کمی زمان را بکشد. قانع میشد و قانع نمیکرد و قانع نمیشد و قانع میکرد و هر چه در تنهایی فرو میرفت، به خود درون آینهش شبیهتر میشد.
جلوی آینه ایستاد. تمام تلاشاش را کرد تا دوباره به خودش نگاه کند. نشانهها را میدید، افسون طرح تن را میدید ولی خودش را نمیدید. آبشار گیسوان را دنبال میکرد تا به انحنای جادویی ترقوههاش برسد و اگر در جامهی عریانی بود، چرخش سپیدی را بر جدار سینه دنبال میکرد تا به تقعر شکم برسد. شرمگاه را نمیدید و بر رانها چندان خیره میشد که گویی دارد دیگری را در آینه میبیند. بعد ساقها را طواف میکرد و سفر دیدنیاش در ناخنهای رنگزدهی پا تمام میشد.
در همهی این لحظات خاطرهای نداشت که میل به بازگشتناش داشته باشد. چینهای چهرهش، قصیدهی افول وجاهتاش بودند و خمیدگیِ جزئی قامتاش، مطلع کمان سالخوردگی بود.
از داستان سیمای زنی ناتمام
خواست با خودِ توی آینهش ستیز کند. بدناش دیگر توانایی نداشت. زانوهای نَزارش نیز، دیگر یارای به دوش کشیدناش را نداشتند. در طول جدالها سرگرم میشد و میتوانست کمی زمان را بکشد. قانع میشد و قانع نمیکرد و قانع نمیشد و قانع میکرد و هر چه در تنهایی فرو میرفت، به خود درون آینهش شبیهتر میشد.
جلوی آینه ایستاد. تمام تلاشاش را کرد تا دوباره به خودش نگاه کند. نشانهها را میدید، افسون طرح تن را میدید ولی خودش را نمیدید. آبشار گیسوان را دنبال میکرد تا به انحنای جادویی ترقوههاش برسد و اگر در جامهی عریانی بود، چرخش سپیدی را بر جدار سینه دنبال میکرد تا به تقعر شکم برسد. شرمگاه را نمیدید و بر رانها چندان خیره میشد که گویی دارد دیگری را در آینه میبیند. بعد ساقها را طواف میکرد و سفر دیدنیاش در ناخنهای رنگزدهی پا تمام میشد.
در همهی این لحظات خاطرهای نداشت که میل به بازگشتناش داشته باشد. چینهای چهرهش، قصیدهی افول وجاهتاش بودند و خمیدگیِ جزئی قامتاش، مطلع کمان سالخوردگی بود.
از داستان سیمای زنی ناتمام
| خانه؛ یک تعلقِ برگرداننده |
نقاشی: ماینارد دیکسون.
صفر. جرقهی نوشتن این تکهپاره یک شبی در میانهی بحران پیک پنجم و بعد از هشتمین شبکاریِ پشتسرهم زده شد. وقتی که نشستم با خودم حساب کردم ، طی ده شب، روی پنجتا تخت توی دوتا بیمارستان، یک درمانگاه و دوتا خانه خوابیده بودم. –البته اگر بشود اسم آن مُردنهای موقت یکیدو ساعته را خواب گذاشت.-
۱. خانه در معنای کلاسیک، احتمالاً یک مکان نزدیک به آرامش است برای برگشتن؛ بهعبارت دیگر، مهمترین اصلی که یک مکان را تبدیل به خانه میکند، امنیتِ محفوظی است که آدم برگشته را پذیراست. در واقع خانه کاری به آدمِ رفته ندارد؛ خانه ساخته شده برای برگشتن، برای سکونت.
۲. در حکمت ۴۴۲ نهجالبلاغه آمده: «هیچ شهری برای تو از شهر دیگر بهتر نیست؛ بهترینِ شهرها آن است که پذیرای تو باشد.»
همین نکتهی به ظاهر پیشپاافتاده، دلیل محکمی بود برای اینکه در تمام شبهایی که در جاهای مختلف خوابیده بودم، احساس نکنم توی خانهم. من به هیچکدام از خانهها و یا بیمارستانها تعلق نداشتم. در باطن هیچکدامشان یک تعلقِ برگرداننده حس نمیکردم که برم گرداند.با اینکه خانهی بابا راحتتر از بقیه و پشت اتاق احیای اورژانس، جذابترینشان بود، اما این محفوظنبودن، بیش از آنچه که باید آزاردهنده بود. من به هیچ کدام از این جاها تعلقی نداشتم. چیزی این وسط وجود نداشت که تحریکام کند که برگردم بهش، هر چند آرام نباشد.
از طرف دیگر کیلومترها با مرحوم گلشیری فاصله داشتم که گفته بود: «نه! من خانهای ندارم. سقفی نمانده است، دیوار و سقف خانهی من همین هاست که مینویسم.»
بعد یک روز صبح که هنوز بیدار نشده بودم و در به در عقب روپوش سفیدم میگشتم، دیدم خانهیی که دنبالاش بودم همین دو متر پارچهی روپوشام بود -که درستنپوشیدناش محل نزاع همیشگیام با بالادستیهام بوده است.- روپوش سفیدی که خیلی طعنهوار همرنگ کفن است و اگر درزهاش را بشکافی، پارچهی خاماش هم احتمالاً به ابعاد خلعت آخرت نزدیک است.
۳. زخمها نقطهی اتصال ما به گذشته هستند. با زخمهاست که میتوانیم بهیاد بیاوریم چه بر سرمان گذشته. در چنین شرایطی است که آن «خانهی پذیرنده» وارد میشود. خانه، زخمها را میپذیرد، زخمها را به رسمیت میشناسد، زخمها را توجیه نمیکند و زخمها را نمیشمرد تا حسابوکتاب کند.
۴. یادم میآید توی یک تبلیغ تلویزیونییی، چیزی، میگفت: «آدم معتاد توی خانهی خودش کارتنخواب میشود.» کارتنخوابییی که اینجا ازش حرف زدهاند همان احساس عدمتعلق مذکور است. کمشدن تحریکپذیری خانه و اعضاش نسبت به تو و کمترشدن اهمیتات در آن مکانی که قرار است شبها بمیری.
اما برای من، در مقابل همهی آن مکانها و تختهای نسبتاً راحت و غیر راحت، یک لباس امنیت محفوظی داشت که برم میگرداند. هر صبح میفرستادم پی مرگ و شب میخواباندم توی بغلاش؛ خانه.
۵. حالا که پیک تمام شده و کرونا دارد میرود، فکر میکنم یک میراث بزرگ برام یادگاری گذاشته که سالها طول میکشد بتوانم درمان درخوری براش پیدا کنم. کرونا و متعلقاتاش من و خیلیهای دیگر را «بیخانمان» کرده و در هر خانه را به روی زخمهامان بسته تا یادمان نرود این چند ماه کجای تاریخ ایستاده بودیم.
۶. بهقول الهی:
«سفر چرا کنم، چرا
سفر کنم؟
من که میتوانم سرگردان باشم
سالها حوالیی خانهام»
نقاشی: ماینارد دیکسون.
صفر. جرقهی نوشتن این تکهپاره یک شبی در میانهی بحران پیک پنجم و بعد از هشتمین شبکاریِ پشتسرهم زده شد. وقتی که نشستم با خودم حساب کردم ، طی ده شب، روی پنجتا تخت توی دوتا بیمارستان، یک درمانگاه و دوتا خانه خوابیده بودم. –البته اگر بشود اسم آن مُردنهای موقت یکیدو ساعته را خواب گذاشت.-
۱. خانه در معنای کلاسیک، احتمالاً یک مکان نزدیک به آرامش است برای برگشتن؛ بهعبارت دیگر، مهمترین اصلی که یک مکان را تبدیل به خانه میکند، امنیتِ محفوظی است که آدم برگشته را پذیراست. در واقع خانه کاری به آدمِ رفته ندارد؛ خانه ساخته شده برای برگشتن، برای سکونت.
۲. در حکمت ۴۴۲ نهجالبلاغه آمده: «هیچ شهری برای تو از شهر دیگر بهتر نیست؛ بهترینِ شهرها آن است که پذیرای تو باشد.»
همین نکتهی به ظاهر پیشپاافتاده، دلیل محکمی بود برای اینکه در تمام شبهایی که در جاهای مختلف خوابیده بودم، احساس نکنم توی خانهم. من به هیچکدام از خانهها و یا بیمارستانها تعلق نداشتم. در باطن هیچکدامشان یک تعلقِ برگرداننده حس نمیکردم که برم گرداند.با اینکه خانهی بابا راحتتر از بقیه و پشت اتاق احیای اورژانس، جذابترینشان بود، اما این محفوظنبودن، بیش از آنچه که باید آزاردهنده بود. من به هیچ کدام از این جاها تعلقی نداشتم. چیزی این وسط وجود نداشت که تحریکام کند که برگردم بهش، هر چند آرام نباشد.
از طرف دیگر کیلومترها با مرحوم گلشیری فاصله داشتم که گفته بود: «نه! من خانهای ندارم. سقفی نمانده است، دیوار و سقف خانهی من همین هاست که مینویسم.»
بعد یک روز صبح که هنوز بیدار نشده بودم و در به در عقب روپوش سفیدم میگشتم، دیدم خانهیی که دنبالاش بودم همین دو متر پارچهی روپوشام بود -که درستنپوشیدناش محل نزاع همیشگیام با بالادستیهام بوده است.- روپوش سفیدی که خیلی طعنهوار همرنگ کفن است و اگر درزهاش را بشکافی، پارچهی خاماش هم احتمالاً به ابعاد خلعت آخرت نزدیک است.
۳. زخمها نقطهی اتصال ما به گذشته هستند. با زخمهاست که میتوانیم بهیاد بیاوریم چه بر سرمان گذشته. در چنین شرایطی است که آن «خانهی پذیرنده» وارد میشود. خانه، زخمها را میپذیرد، زخمها را به رسمیت میشناسد، زخمها را توجیه نمیکند و زخمها را نمیشمرد تا حسابوکتاب کند.
۴. یادم میآید توی یک تبلیغ تلویزیونییی، چیزی، میگفت: «آدم معتاد توی خانهی خودش کارتنخواب میشود.» کارتنخوابییی که اینجا ازش حرف زدهاند همان احساس عدمتعلق مذکور است. کمشدن تحریکپذیری خانه و اعضاش نسبت به تو و کمترشدن اهمیتات در آن مکانی که قرار است شبها بمیری.
اما برای من، در مقابل همهی آن مکانها و تختهای نسبتاً راحت و غیر راحت، یک لباس امنیت محفوظی داشت که برم میگرداند. هر صبح میفرستادم پی مرگ و شب میخواباندم توی بغلاش؛ خانه.
۵. حالا که پیک تمام شده و کرونا دارد میرود، فکر میکنم یک میراث بزرگ برام یادگاری گذاشته که سالها طول میکشد بتوانم درمان درخوری براش پیدا کنم. کرونا و متعلقاتاش من و خیلیهای دیگر را «بیخانمان» کرده و در هر خانه را به روی زخمهامان بسته تا یادمان نرود این چند ماه کجای تاریخ ایستاده بودیم.
۶. بهقول الهی:
«سفر چرا کنم، چرا
سفر کنم؟
من که میتوانم سرگردان باشم
سالها حوالیی خانهام»
کانادا؛ خارج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشهی جغرافیا درآمد.
«غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ «رخ دیوانه» بود؛ یک تقریباً دیوانهی عمیقاً زیبا که بختش برگشته بود و مجبور شده بود توی آن فروشگاه همیشهباز کار کند. همینها بهاضافهی چندتا ویژگی اخلاقی و غیراخلاقی دیگر غزاله، میخ خاطرخواهی یونس را از همان روز اول کوبید کف سرامیکهای فروشگاه.
بودن با غزاله، کارکردن توی فروشگاه را برای یونس شبیه یک خواب بلند کرده که باهاش از زندگی نکبتبارش فرار میکرد؛ کارکردن اسبوار و بوسیدنهای مخفی غزاله افسار زندگی یونس را، برخلاف من، داده بود دست خودش. من فکر میکنم همین باعث شد وقتی شیما توی آن عصر زنگزدهی زمستان تلفن کرد و گفت غزاله پریده، یونس خیلی راحت توانست علیه کتاب جغرافیای دبیرستان، سازمان ملل متحد و گوگلمپ قیام کند.
یعنی اگر آمریکا توانست با زور شوروی را از هم بپاشاند و چندتا اسم به نقشه اضافه کند یا از آن طرف هیتلر توانست با خیلی کُشته چندتا اسم از لابلای اروپا محو کند، یونس بهراحتی آبخوردن توانست هردوتاش را با هم انجام بدهد. یونس شد هیتلر آمریکاییای که کانادا را از روی نقشه حذف کرد و «خارج» را جایگزینش کرد.
از اواسط قصه هر وقت پسرخالهی مامانش اسکایپ میکرد، یک لبخند ریز میزد و میگفت از خارج تلفن دارم و یا آن روزی که صاحبکارمان داشت از جاستین ترودو حرف میزد و من با گیجی همیشگیام از یونس پرسیدم: «جاستین ترودو چیِ کجاست؟»، یونس زیرلبی بهم رساند که جاستین ترودو نخستوزیر خارج است و میگویند خیلی آدم کاردرستی است.
جهانگشایی یونس همانطور که قصهی محبوب بچههای دورونزدیک شد، با کمک یک مجموعهتوهم شیشهایطور دیگر، جلوی خیلی از اتفاقهای کلیشهای بعد از رفتن معشوقهها را هم گرفت.
آخرهای قصه، یک شب که کل بچههای ورودیمان جمع شده بود و معدهها لببهلب از الکل شده بود، سمیرا گیر داد که همه باید آواز بخوانند؛ شبیه فیلمهای دهههشتاد. من یک چیزی توی مایههای دشتی خواندم، یونس یک شبهآواز نامجویی خواند، خود سمیرا یک سارا نائینی مستانه خواند و آرش یک چیزهای مبهمی زمزمه کرد که خودش میگفت یکی از ترانههای همایون شجریان بوده. بعد مسعود از وسط لاسهای پنهانی، یک ذکر مصیبتی با ترجیعبند «رفتی ماچی ندادی کانادا» خواند و سهچهارتا قسَم اُوِرت خورد که این ترانه را فقط خودش و خواننده، که رفیق چندین سالهش بود، شنیدهاند.
این ارتباط مخوف «ماچندادن» و «کانادارفتن» اول یک سکوت ترحیمواری چسباند سینهی دیوار، بعد یاد همه آورد که کانادا یکیدو سال است از روی نقشه حذف شده.
یونس بیهیچ واکنشتئاترگونهای، تا آخر شب نشست، دوسه نخ سیگار بیشتر از همیشه کشید، سهچهارتا لیوان دیگر خورد و بعد یک خداحافظی معمولی با همه کرد.
از همان شب تا دو هفته بعدش که از پزشکی قانونی بهم زنگ زدند تا بروم برای شناسایی نعش سوختهی یونس که توی یکی از خرابههای پایینشهر پیدا کرده بودند، داشتم به این فکر میکردم اگر غزاله، دور از چشم شوهرش، یکیدوتا ماچ توی پاکتی/چیزی برای یونس جاگذاشته بود یا اگر امیر بالافشان هم داستان حذف قهرمانانهی کانادا از روی نقشه را شنیده بود و ماچهای وصولنشدهش را از یک زنی در یک جای دیگری از دنیا طلب میکرد و میگذاشت کانادا همان «خارج» بماند، ما مجبور نبودیم همهجا را دنبال یونس بگردیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشهی جغرافیا درآمد.
«غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ «رخ دیوانه» بود؛ یک تقریباً دیوانهی عمیقاً زیبا که بختش برگشته بود و مجبور شده بود توی آن فروشگاه همیشهباز کار کند. همینها بهاضافهی چندتا ویژگی اخلاقی و غیراخلاقی دیگر غزاله، میخ خاطرخواهی یونس را از همان روز اول کوبید کف سرامیکهای فروشگاه.
بودن با غزاله، کارکردن توی فروشگاه را برای یونس شبیه یک خواب بلند کرده که باهاش از زندگی نکبتبارش فرار میکرد؛ کارکردن اسبوار و بوسیدنهای مخفی غزاله افسار زندگی یونس را، برخلاف من، داده بود دست خودش. من فکر میکنم همین باعث شد وقتی شیما توی آن عصر زنگزدهی زمستان تلفن کرد و گفت غزاله پریده، یونس خیلی راحت توانست علیه کتاب جغرافیای دبیرستان، سازمان ملل متحد و گوگلمپ قیام کند.
یعنی اگر آمریکا توانست با زور شوروی را از هم بپاشاند و چندتا اسم به نقشه اضافه کند یا از آن طرف هیتلر توانست با خیلی کُشته چندتا اسم از لابلای اروپا محو کند، یونس بهراحتی آبخوردن توانست هردوتاش را با هم انجام بدهد. یونس شد هیتلر آمریکاییای که کانادا را از روی نقشه حذف کرد و «خارج» را جایگزینش کرد.
از اواسط قصه هر وقت پسرخالهی مامانش اسکایپ میکرد، یک لبخند ریز میزد و میگفت از خارج تلفن دارم و یا آن روزی که صاحبکارمان داشت از جاستین ترودو حرف میزد و من با گیجی همیشگیام از یونس پرسیدم: «جاستین ترودو چیِ کجاست؟»، یونس زیرلبی بهم رساند که جاستین ترودو نخستوزیر خارج است و میگویند خیلی آدم کاردرستی است.
جهانگشایی یونس همانطور که قصهی محبوب بچههای دورونزدیک شد، با کمک یک مجموعهتوهم شیشهایطور دیگر، جلوی خیلی از اتفاقهای کلیشهای بعد از رفتن معشوقهها را هم گرفت.
آخرهای قصه، یک شب که کل بچههای ورودیمان جمع شده بود و معدهها لببهلب از الکل شده بود، سمیرا گیر داد که همه باید آواز بخوانند؛ شبیه فیلمهای دهههشتاد. من یک چیزی توی مایههای دشتی خواندم، یونس یک شبهآواز نامجویی خواند، خود سمیرا یک سارا نائینی مستانه خواند و آرش یک چیزهای مبهمی زمزمه کرد که خودش میگفت یکی از ترانههای همایون شجریان بوده. بعد مسعود از وسط لاسهای پنهانی، یک ذکر مصیبتی با ترجیعبند «رفتی ماچی ندادی کانادا» خواند و سهچهارتا قسَم اُوِرت خورد که این ترانه را فقط خودش و خواننده، که رفیق چندین سالهش بود، شنیدهاند.
این ارتباط مخوف «ماچندادن» و «کانادارفتن» اول یک سکوت ترحیمواری چسباند سینهی دیوار، بعد یاد همه آورد که کانادا یکیدو سال است از روی نقشه حذف شده.
یونس بیهیچ واکنشتئاترگونهای، تا آخر شب نشست، دوسه نخ سیگار بیشتر از همیشه کشید، سهچهارتا لیوان دیگر خورد و بعد یک خداحافظی معمولی با همه کرد.
از همان شب تا دو هفته بعدش که از پزشکی قانونی بهم زنگ زدند تا بروم برای شناسایی نعش سوختهی یونس که توی یکی از خرابههای پایینشهر پیدا کرده بودند، داشتم به این فکر میکردم اگر غزاله، دور از چشم شوهرش، یکیدوتا ماچ توی پاکتی/چیزی برای یونس جاگذاشته بود یا اگر امیر بالافشان هم داستان حذف قهرمانانهی کانادا از روی نقشه را شنیده بود و ماچهای وصولنشدهش را از یک زنی در یک جای دیگری از دنیا طلب میکرد و میگذاشت کانادا همان «خارج» بماند، ما مجبور نبودیم همهجا را دنبال یونس بگردیم.
برفِ وخیم
با احترام به حسین صفا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مدرسه که زدیم بیرون، همهجا سفید شده بود. برف، بیوقت و وخیم، راهها را تقریباً بسته بود و خیابان را ساکت کرده بود. سگهای محله که دستیارهای تماموقت ناظم بودند هم با یک عقبنشینی استراتژیک، ناپدید شده بودند.
من و حسین، بیآنکه از سروصدای سگها و خبردارشدن ناظم از فرارمان بترسیم، فاتحانه، دوچرخهبه دست راه افتادیم سمت امامزاده.
امامزاده، برخلاف اینکه برای همه ته خط بود، برای ما اول خط بود؛ توی صحن امامزاده کُشتههای جنگ را خاک کرده بودند و پشت گنبد بقیهی مُردهها خوابیده بودند. برخلاف این رسم، من و حسین سیگارکشیدن را از همانجا و خیرهی قبرها شروع کردیم.
برف کمکم داشت شدت میگرفت و ما هنوز سیگار اول را کامل نکشیده بودیم و وقت نکرده بودیم دربارهی عید و تعطیلی خودسرمان حرف بزنیم که سید مهدی از در غسّالخانه آمد بیرون. توی محوطهی غسّالخانه هیچ لکهی سیاهی وسط برفها پیدا نبود اما سید مهدی روپوش مُردهشستنش را تن کرده بود.
دو دقیقه بعد، من و حسین با سید مهدی سلام و احوالپرسی مفصلی کرده بودیم و بهش گفته بودیم که پدرهامان کجا هستند و دارند چکار میکنند. بعد دوچرخههامان را به درختهای کنار مردهشورخانه قفل کرده بودیم و چسبیده بودیم به بخاری توی اتاق تطهیر.
سید مهدی که به بخاری نفتی تکیه داده بود و داشت با پارهکفنها یک کفن سرهم میکرد، همانطور که آواز غریبانهای زیر لب زمزمه میکرد، نگاه بغضآلودی به پیرمرد خوابیدهرویسنگ کرد و درآمد که: «بیکسوکاره. یه ماه این پشت، توی سردخونه بود، عدل امروز وسط کولاک، سردخونهی مریضخونه پر شده، قاضی حکم کرده اینو خاکش کنم. چیزمیزاشم آوردن گذاشتن اینجا.»
کل داراییاش یک تسبیح بود، یک مُهر شکسته و یک تکهکاغذ که روش نوشته بود: «ولی»
جملههای مثلهمیشهبریدهی سید مهدی و خلوتی قبرستان، وسوسهی دائمی تملک مُردهها را برای من و حسین را زنده کرد؛ داشتن یک مُرده که فقط مال ما باشد و تنها گریهکُنهاش فقط خودمان باشیم، یکی از چیزهایی بود که همیشه حین سیگارکشیدن و خیرهی قبرهای نامنظم بهش فکر کرده بودیم؛ هرچند فقط یک بار حرفش را زده بودیم.
سید مهدی مرده را کفن کرد و گذاشت توی تابوت چوبی کنار غسّالخانه بعد خودش پایین تابوت را گرفت و من و حسین جلوی تابوت را گرفتیم، دو بار وسط راه گذاشتیم روی زمین و چهلپنجاه قدم آنطرفتر، جنازه را گذاشتیم کنار قبر آمادهای که کفش سفید شده بود.
برف روی سر ما و روی مرده را پوشانده بود و سرما داشت چشمهامان را خشک میکرد.
آقا ولی، شبیه شاههای بیمملکتی بود که رفته بودند در تبعید بمیرند؛ مراسمش در سکوت و باشکوه کامل انجام شد.
سیدمهدی نماز میت مخلصانهای خواند و ما بهش اقتدا کردیم، حسین مفصلاً تلقینش داد و من «انّا لله» و آیههای قبل و بعدش را عبدالباسطوار بالاسرش خواندم. از دوسه روز بعد که برفها آب شد تا روز قبل از سال تحویل، من و حسین دیوانهوار آنجا کار کردیم تا مقبرهی آشنای جدیدمان سروشکل گرفت و توانستیم روز سالتحویل بنشینیم آنجا و تسلیتهای این و آن را با تأثر قبول کنیم.
*
پارسال که از خاکسپاری محمد برمیگشتم طبق عادت همهی این سالهای بعد از کوچم از شهرمان، اول رفتم سر قبر سید مهدی فاتحه خواندم و بعد رفتم تا با آقا ولی خلوت کنم.
وقتی رسیدم دیدم یک متر آنطرفتر از قبر آقا ولی، یک زن خیلی موجهی نشسته بود و داشت قرآن مبسوطی میخواند.
نزدیکهای قبر نشستم تا نتوانم روی سنگ عوضشده را بخوانم و همانطور که داشتم وغزده رابطهی زن و سنگ جدید و آقا ولی را آنالیز میکردم، به حسین فکر میکردم که کجاست. بعد زن که فهمیده بود دوسه دقیقه است خیره شدهم، قرآن را بوسید گذاشت روی سنگ قبر و احتمالاً برای اینکه مطمئن شود توی نخش نیستم و نمیخواهم بهش شماره بدهم، پرسید: «شما میشناختینشون؟»
من سعی کردم خودم را لولیتر از آن چیزی که هستم جلوه بدهم، بعد سرم را چرخاندم طرف زن و خیرهی سنگهای باغچه که با حسین بهزور ترازشان کرده بودیم، گفتم:
«نه والا. من فقط عادت دارم سر قبر غریبهها فاتحه بخونم.»
با احترام به حسین صفا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مدرسه که زدیم بیرون، همهجا سفید شده بود. برف، بیوقت و وخیم، راهها را تقریباً بسته بود و خیابان را ساکت کرده بود. سگهای محله که دستیارهای تماموقت ناظم بودند هم با یک عقبنشینی استراتژیک، ناپدید شده بودند.
من و حسین، بیآنکه از سروصدای سگها و خبردارشدن ناظم از فرارمان بترسیم، فاتحانه، دوچرخهبه دست راه افتادیم سمت امامزاده.
امامزاده، برخلاف اینکه برای همه ته خط بود، برای ما اول خط بود؛ توی صحن امامزاده کُشتههای جنگ را خاک کرده بودند و پشت گنبد بقیهی مُردهها خوابیده بودند. برخلاف این رسم، من و حسین سیگارکشیدن را از همانجا و خیرهی قبرها شروع کردیم.
برف کمکم داشت شدت میگرفت و ما هنوز سیگار اول را کامل نکشیده بودیم و وقت نکرده بودیم دربارهی عید و تعطیلی خودسرمان حرف بزنیم که سید مهدی از در غسّالخانه آمد بیرون. توی محوطهی غسّالخانه هیچ لکهی سیاهی وسط برفها پیدا نبود اما سید مهدی روپوش مُردهشستنش را تن کرده بود.
دو دقیقه بعد، من و حسین با سید مهدی سلام و احوالپرسی مفصلی کرده بودیم و بهش گفته بودیم که پدرهامان کجا هستند و دارند چکار میکنند. بعد دوچرخههامان را به درختهای کنار مردهشورخانه قفل کرده بودیم و چسبیده بودیم به بخاری توی اتاق تطهیر.
سید مهدی که به بخاری نفتی تکیه داده بود و داشت با پارهکفنها یک کفن سرهم میکرد، همانطور که آواز غریبانهای زیر لب زمزمه میکرد، نگاه بغضآلودی به پیرمرد خوابیدهرویسنگ کرد و درآمد که: «بیکسوکاره. یه ماه این پشت، توی سردخونه بود، عدل امروز وسط کولاک، سردخونهی مریضخونه پر شده، قاضی حکم کرده اینو خاکش کنم. چیزمیزاشم آوردن گذاشتن اینجا.»
کل داراییاش یک تسبیح بود، یک مُهر شکسته و یک تکهکاغذ که روش نوشته بود: «ولی»
جملههای مثلهمیشهبریدهی سید مهدی و خلوتی قبرستان، وسوسهی دائمی تملک مُردهها را برای من و حسین را زنده کرد؛ داشتن یک مُرده که فقط مال ما باشد و تنها گریهکُنهاش فقط خودمان باشیم، یکی از چیزهایی بود که همیشه حین سیگارکشیدن و خیرهی قبرهای نامنظم بهش فکر کرده بودیم؛ هرچند فقط یک بار حرفش را زده بودیم.
سید مهدی مرده را کفن کرد و گذاشت توی تابوت چوبی کنار غسّالخانه بعد خودش پایین تابوت را گرفت و من و حسین جلوی تابوت را گرفتیم، دو بار وسط راه گذاشتیم روی زمین و چهلپنجاه قدم آنطرفتر، جنازه را گذاشتیم کنار قبر آمادهای که کفش سفید شده بود.
برف روی سر ما و روی مرده را پوشانده بود و سرما داشت چشمهامان را خشک میکرد.
آقا ولی، شبیه شاههای بیمملکتی بود که رفته بودند در تبعید بمیرند؛ مراسمش در سکوت و باشکوه کامل انجام شد.
سیدمهدی نماز میت مخلصانهای خواند و ما بهش اقتدا کردیم، حسین مفصلاً تلقینش داد و من «انّا لله» و آیههای قبل و بعدش را عبدالباسطوار بالاسرش خواندم. از دوسه روز بعد که برفها آب شد تا روز قبل از سال تحویل، من و حسین دیوانهوار آنجا کار کردیم تا مقبرهی آشنای جدیدمان سروشکل گرفت و توانستیم روز سالتحویل بنشینیم آنجا و تسلیتهای این و آن را با تأثر قبول کنیم.
*
پارسال که از خاکسپاری محمد برمیگشتم طبق عادت همهی این سالهای بعد از کوچم از شهرمان، اول رفتم سر قبر سید مهدی فاتحه خواندم و بعد رفتم تا با آقا ولی خلوت کنم.
وقتی رسیدم دیدم یک متر آنطرفتر از قبر آقا ولی، یک زن خیلی موجهی نشسته بود و داشت قرآن مبسوطی میخواند.
نزدیکهای قبر نشستم تا نتوانم روی سنگ عوضشده را بخوانم و همانطور که داشتم وغزده رابطهی زن و سنگ جدید و آقا ولی را آنالیز میکردم، به حسین فکر میکردم که کجاست. بعد زن که فهمیده بود دوسه دقیقه است خیره شدهم، قرآن را بوسید گذاشت روی سنگ قبر و احتمالاً برای اینکه مطمئن شود توی نخش نیستم و نمیخواهم بهش شماره بدهم، پرسید: «شما میشناختینشون؟»
من سعی کردم خودم را لولیتر از آن چیزی که هستم جلوه بدهم، بعد سرم را چرخاندم طرف زن و خیرهی سنگهای باغچه که با حسین بهزور ترازشان کرده بودیم، گفتم:
«نه والا. من فقط عادت دارم سر قبر غریبهها فاتحه بخونم.»
❤1
حتی قصههای زندگیام مال خودم نیست؛ سالهاست دارم تکهپارههای قصههای دیگران را زندگی میکنم.
| جوانمرگی علیه آرزو؛ بهیاد یعقوب یادعلی |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. عصر روز چهارم اسفند، بعد از یک شبکاری نکبت از خواب بیدار شدم، طبق عادت این سالها توی خوابوبیداری شروع کردم به چککردن پیامهام. اولین پست اینستاگرام، خبر مرگ یعقوب یادعلی را مثل پتک کوبید توی صورتام.
۱. یک شب شکیبا توئیت زده بود: «چی بر سر تصمیمات مدتدار که آدمها قبل از مرگشون گرفتن میاد؟»
۲. از روزی که رمان «آداب بیقراری» را تمام کردهم تا همین امروز، هر وقت کمرم زیر بار «خودمبودن» خم شده، برای مدت کوتاهی تصمیم گرفتهم به سبکوسیاق مهندس کامران خسروی -کارکتر اصلی رمان- علیه زندگی عصیان کنم؛ با یک هویت ناشناس بروم یک جایی دور از هر چهره، صدا یا اسم آشنایی زندگی کنم.
بهصورت موازی، همین وسوسهی دائمی، یک عامل مهم بوده برای سوق دادنم به پریدن؛ تصور اینکه صبح تا شب هیچکس نشناسدم چیزی است که کل این سالها باهاش سر کردهم.
۳. کامران خسروی در زندگی جدیدش علاوه بر ناشناسی، به یک اصل مهم پایبند بود؛ دیگر مطلقاً هیچ آرزویی نداشت.
این آرزونداشتن گاهی باورپذیربودن کارکتر را برام با چالش مواجه میکرد. یعنی من فکر میکنم همین که صبح یا ظهر یا عصر از تخت میآییم بیرون، یک نوعی از آرزومندی است.
نَفس زندگی خودش عصیان علیه مرگی است که خلاف هر آرزوست.
حالا میتوانم به شکیبا جواب بدهم که تصمیمهای مدتدار، در جایی که زندگی پایان بپذیرد، برای خود شخص، نه که متوقف بلکه از اساس انکار میشوند. هر تصمیم و آرزو با مرگ، قطعی و بدون بازگشت، رها میشوند؛ حتا در جاهایی که یک هدف سازمانی یا یک پروژه، بعد از مرگ صاحب ایده/آرزو ادامه پیدا میکند به این دلیل است که آدمهای جدیدی که روی کار آمدهاند آرزوهایی مشابه دارند. به بیان دیگر، شباهت آرزوها هدف را هل میدهد جلو، نه کسی که مُرده.
۴. من توی این دو سال بیشمار جوانمرگ دیدم که دوتاشان از رفقای نزدیکام بودند.
حالا هر بار که به یادشان میافتم، میروم آخرین پیامهاشان را دوباره میخوانم یا سعی میکنم آخرین دیالوگهاشان را بهیاد بیاورم؛ یکیشان فندکام را برده تا فرداش پس بیاورد -که هنوز فردا نرسیده- و یکیشان قول داده وقتی انارها رسید بیاید این طرفها -که هنوز انارها نرسیدهاند-.
اینجاست که از خودم مکرر میپرسم این تصمیمها کجا رفتهاند و آیا واقعاً انکار شدهاند؟ و یا همهش یک مکانیسم دفاعی برای پذیرش یک سوگ بزرگ بوده؟
انتظارم برای برگرداندن فندک -که بهطرز فاحشی مضحک است- تمنای یک آرزوی بربادرفته است یا احترام به یک تصمیم مدتدار؟ من با همهی اینهایی که گفتم و باور دارم، نمیخواهم بپذیرم مرگ پایان هر تصمیم و آرزوست.
۵. مرگ یعقوب یادعلیِ ازپیشمقتول در این شرایط یک موقعیت کاملاً انتحاری بود.
نعش یعقوب یادعلی توی وطن از آرزو خالی شده بود، بعد هلاش داده بودند توی آمریکا تا بنشیند به کارهای بدش فکر کند.
اما این ورپریدن، آنجایی عجیب میشد که فهمیدم یادعلی این اواخر دستبهکار رمان تازهیی -که من ترجمهش میکنم آرزوی تازه- شده بود. این آرزوی جدید برای من خیانت یعقوب یادعلی به کامران خسروی تلقی میشد. گویا خود آقای نویسنده هم فهمیده بود بیآرزو نمیشود زیست، و این تکه از کامران خسرویاش باورپذیر نیست و با آرزوست که جوانمرگی معنا پیدا میکند.
۵+۱. پاراگراف آخر خبر مرگ یادعلی احتمالاً حسادتبرانگیزترین خبر این اواخر بود چون دقیقاً به شیوهیی جان داده بود که همیشه توی این سالها آرزوش را داشتم.
نویسنده، رفته بود بیرون سیگار بکشد و برنگشته بود؛ توی غربت، مرگ با ایست قلبی، در پنجاهویک سالگی.
خاک بر تو خوش باد یعقوب یادعلی. حیف تو و قلمات.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. عصر روز چهارم اسفند، بعد از یک شبکاری نکبت از خواب بیدار شدم، طبق عادت این سالها توی خوابوبیداری شروع کردم به چککردن پیامهام. اولین پست اینستاگرام، خبر مرگ یعقوب یادعلی را مثل پتک کوبید توی صورتام.
۱. یک شب شکیبا توئیت زده بود: «چی بر سر تصمیمات مدتدار که آدمها قبل از مرگشون گرفتن میاد؟»
۲. از روزی که رمان «آداب بیقراری» را تمام کردهم تا همین امروز، هر وقت کمرم زیر بار «خودمبودن» خم شده، برای مدت کوتاهی تصمیم گرفتهم به سبکوسیاق مهندس کامران خسروی -کارکتر اصلی رمان- علیه زندگی عصیان کنم؛ با یک هویت ناشناس بروم یک جایی دور از هر چهره، صدا یا اسم آشنایی زندگی کنم.
بهصورت موازی، همین وسوسهی دائمی، یک عامل مهم بوده برای سوق دادنم به پریدن؛ تصور اینکه صبح تا شب هیچکس نشناسدم چیزی است که کل این سالها باهاش سر کردهم.
۳. کامران خسروی در زندگی جدیدش علاوه بر ناشناسی، به یک اصل مهم پایبند بود؛ دیگر مطلقاً هیچ آرزویی نداشت.
این آرزونداشتن گاهی باورپذیربودن کارکتر را برام با چالش مواجه میکرد. یعنی من فکر میکنم همین که صبح یا ظهر یا عصر از تخت میآییم بیرون، یک نوعی از آرزومندی است.
نَفس زندگی خودش عصیان علیه مرگی است که خلاف هر آرزوست.
حالا میتوانم به شکیبا جواب بدهم که تصمیمهای مدتدار، در جایی که زندگی پایان بپذیرد، برای خود شخص، نه که متوقف بلکه از اساس انکار میشوند. هر تصمیم و آرزو با مرگ، قطعی و بدون بازگشت، رها میشوند؛ حتا در جاهایی که یک هدف سازمانی یا یک پروژه، بعد از مرگ صاحب ایده/آرزو ادامه پیدا میکند به این دلیل است که آدمهای جدیدی که روی کار آمدهاند آرزوهایی مشابه دارند. به بیان دیگر، شباهت آرزوها هدف را هل میدهد جلو، نه کسی که مُرده.
۴. من توی این دو سال بیشمار جوانمرگ دیدم که دوتاشان از رفقای نزدیکام بودند.
حالا هر بار که به یادشان میافتم، میروم آخرین پیامهاشان را دوباره میخوانم یا سعی میکنم آخرین دیالوگهاشان را بهیاد بیاورم؛ یکیشان فندکام را برده تا فرداش پس بیاورد -که هنوز فردا نرسیده- و یکیشان قول داده وقتی انارها رسید بیاید این طرفها -که هنوز انارها نرسیدهاند-.
اینجاست که از خودم مکرر میپرسم این تصمیمها کجا رفتهاند و آیا واقعاً انکار شدهاند؟ و یا همهش یک مکانیسم دفاعی برای پذیرش یک سوگ بزرگ بوده؟
انتظارم برای برگرداندن فندک -که بهطرز فاحشی مضحک است- تمنای یک آرزوی بربادرفته است یا احترام به یک تصمیم مدتدار؟ من با همهی اینهایی که گفتم و باور دارم، نمیخواهم بپذیرم مرگ پایان هر تصمیم و آرزوست.
۵. مرگ یعقوب یادعلیِ ازپیشمقتول در این شرایط یک موقعیت کاملاً انتحاری بود.
نعش یعقوب یادعلی توی وطن از آرزو خالی شده بود، بعد هلاش داده بودند توی آمریکا تا بنشیند به کارهای بدش فکر کند.
اما این ورپریدن، آنجایی عجیب میشد که فهمیدم یادعلی این اواخر دستبهکار رمان تازهیی -که من ترجمهش میکنم آرزوی تازه- شده بود. این آرزوی جدید برای من خیانت یعقوب یادعلی به کامران خسروی تلقی میشد. گویا خود آقای نویسنده هم فهمیده بود بیآرزو نمیشود زیست، و این تکه از کامران خسرویاش باورپذیر نیست و با آرزوست که جوانمرگی معنا پیدا میکند.
۵+۱. پاراگراف آخر خبر مرگ یادعلی احتمالاً حسادتبرانگیزترین خبر این اواخر بود چون دقیقاً به شیوهیی جان داده بود که همیشه توی این سالها آرزوش را داشتم.
نویسنده، رفته بود بیرون سیگار بکشد و برنگشته بود؛ توی غربت، مرگ با ایست قلبی، در پنجاهویک سالگی.
خاک بر تو خوش باد یعقوب یادعلی. حیف تو و قلمات.
در کمین بهار، زوزه میکشد رودی که به دریاهای تو میریزد.
من بلدِ این فصلها نیستم که دورنگاند.
من بلدِ این ناکامیها نبودهم که از آن ما نبودهاند و تحمیلیتر از هر تولد، زندگی و مرگاند.
من سرم را به شانهی هر که سپردهم، در تداعی تیزیِ تیغ ابد، برام معلمی کرده است
گفتم: آمدهها اگر نه برای رفتن بودند، اصل آمدنشان معلق میماند.
و تو گفتی: تعلیق هر تعلق، مأمن حتمی هر اوجگرفته و هر مایلبهاوج است؛ چراکه مبنای پریدن بر آن است که بیدرجاییات پایان پذیرد و برای برگشتن، استحقاق فرود داشته باشی.
گفته بودی: آویختن، منشأ آن حسهاست که فکر میکنی مال تو نیست و درشان نقش نداری. تو خودت را آویختهای و خیال میکنی این شعور، انسانی است.
گفته بودم که من در حالهای همهی مستقبلها زیستهم و این لیاقتام، عامدانه، زندگی عمیقات را از جنونهایی اصیل نیستند بازمیدارد.
سرم به سایهت نمیرسید و آفتاب، بر شانهی یک طرحوارهی اسب، معتقد به دوری شده بود.
حالا همهی اعتقادها را میتوانستم/میتوانستی توی دستهام/دستهات، مچاله کنم/مچاله کنی.
در آینهیی که هر دو بودیم و من نبودم و تو بودی، هزار موج لانه کرده بود و هزار گله از چرای هجرتوار برمیگشت.
من بلدِ این فصلها نیستم که دورنگاند.
من بلدِ این ناکامیها نبودهم که از آن ما نبودهاند و تحمیلیتر از هر تولد، زندگی و مرگاند.
من سرم را به شانهی هر که سپردهم، در تداعی تیزیِ تیغ ابد، برام معلمی کرده است
گفتم: آمدهها اگر نه برای رفتن بودند، اصل آمدنشان معلق میماند.
و تو گفتی: تعلیق هر تعلق، مأمن حتمی هر اوجگرفته و هر مایلبهاوج است؛ چراکه مبنای پریدن بر آن است که بیدرجاییات پایان پذیرد و برای برگشتن، استحقاق فرود داشته باشی.
گفته بودی: آویختن، منشأ آن حسهاست که فکر میکنی مال تو نیست و درشان نقش نداری. تو خودت را آویختهای و خیال میکنی این شعور، انسانی است.
گفته بودم که من در حالهای همهی مستقبلها زیستهم و این لیاقتام، عامدانه، زندگی عمیقات را از جنونهایی اصیل نیستند بازمیدارد.
سرم به سایهت نمیرسید و آفتاب، بر شانهی یک طرحوارهی اسب، معتقد به دوری شده بود.
حالا همهی اعتقادها را میتوانستم/میتوانستی توی دستهام/دستهات، مچاله کنم/مچاله کنی.
در آینهیی که هر دو بودیم و من نبودم و تو بودی، هزار موج لانه کرده بود و هزار گله از چرای هجرتوار برمیگشت.
خبردار
به مجید راد و تهِ خط
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا رضا هر وقت عرق میخورد تو کفشش میشاشید؛ این را فقط من و داوود و بهمن -که پسرهاش بودند- میدانستیم.
دفعهی اولی که پام به عرقخوری پدر-پسریشان باز شد، بعد از اینکه یکونیم لیتری تمام شد، آقا رضا از بین دود غلیظ سیگار که حلقمان را پر کرده بود بلند شد، از در اتاق زد بیرون، ایستاد لب باغچه، سینهش را مردانه صاف کرد و مثل سربازی که خبردار توی صبحگاه بایستد، شاشید.
من تمام تلاشم را کردم تا خودم را بیتفاوت جلوه دهم -و موفق هم شدم- و احتمالاً همین رازداری و درک مناسبم از موقعیت، باعث شد آقا رضا اجازه بدهد دفعههای بعد هم دعوتم کنند آنجا.
آقا رضا فقط، با پسرهاش عرق میخورد، آن هم فقط توی خانه. یعنی همه مطمئن بودیم که چشمهای شهلای جنگزدهش را کس دیگری ندیده و کفش و جوراب خیسازشاشش هم جای دیگری جز کنار باغچه حیاط خانه را رد نینداخته بود.
برای یک مدت طولانی، هر عرقخوری سهنفرهی ما که به حضور آقا رضا مزین میشد، یک افق جدید به کنجکاوی ما در باب آن حرکت اضافه میکرد. از آنطرف آقا رضا، مثل مأمورهای کا.گ.ب، نه تکوتباری توی شهرمان داشت و نه کسی قبل از جنگ دیده بودش. مادر داوود هم نتوانسته بود تحملش کند تا ما ازش در مورد شاش سرپایی شوهرش استفتا کنیم. مادرشان مرجع تقلید غایبی بود که تنها شمارهای که ازش مانده بود را، طعنهوار، دفتر اسناد رسمی اولِ خیابان قائم -که سند طلاقشان را توش امضا کرده بودند- جواب میداد.
همین چیزها باعث شد وقتی آقارضا کلید نیسان سبزقورباغهایاش را سپرد به بهمن و گفت برویم جلوی زندان، عقب رحیم پوستری که همسنگر رضا بود، ما خیلی خودمان را نگه داشتیم تا همان جلوی زندان از گذشتهی آقارضا نپرسیم.
رحیم، اسکوبارِ خستهای بود که بعد از جریان دهکیلو شیشهی توی در ماشینش -که زیر پوستر فردین جاسازش کرده بود- اول از زیر ابد دررفته بود، بعد حُسن رفتار را گذاشته بود روی درجهی آخر و حالا بعد از بیستسال جلوی زندان دستگرد ایستاده بود و داشت عقب «رضا گُشنه» میگشت.
توی باری نیسان تا برسیم جلوی خانهی آخر بنبست شقایق -که خانهی آقا رضا بود- رحیم پوستری، مفمفکنان، جریان گرسنگی همیشگی رضا توی نوجوانی را تعریف کرد، بعد از آنجا فرمان خاطرهگویی زندانیوارش را گِرد کرد سمت جبهه و سنگر و شبهایی که با آقا رضا صبح کرده بودند. دست آخر هم سهچهارتا خاطرهی خشتکدار دیگر تعریف کرد تا چُرتش بگیرد و مگنای قرمز بگیراند.
من و داوود بهترین تئاتر زندگیمان -از دههی فجر کلاس سوم راهنمایی به اینور- را جلوش بازی کردیم و هی به خاطرههای تراژیکش خندیدیم تا بتوانیم توی دلش جا باز کنیم و یک چیزهایی ازش بپرسیم.
شب توی خانه، رحیم بعد از مخملیشدن صداش، «شاشو» و «گشنه» را یکخطدرمیان، میبست به ناف آقا رضا و ما هم همانطور که خنده تحویل میدادیم و یک تکههای جدیدی از شقهی گوسفند وسط حیاط را به سیخ میکشیدیم، دلدل میزدیم که آقا رضا برود سر گنجهی خرابات.
نیم ساعت بعد، داوود بعد از اشارهی ابروی آقا رضا، بالذتترین نوشابه زرد زندگیاش را از توی یخچال در آورد و گذاشت توی سفره بغل دست باباش.
نوشابه زرد که نصف شد، رحیم و آقا رضا، مثل نوازندههای ارکستر بلافاصله بعد از اینکه پرده بسته شود، با هم از جاشان بلند شدند و هر کدامشان رفت یک طرف حیاط. رحیم دوسهبار چراغ توالت را خاموش و روشن کرد، بعد با صدای شُرشُر سر چرخاند سمت باغچه و با آقا رضای خبردار مواجه شد.
من و داوود و بهمن مثل تماشاگرهایی که دیر به فیلم رسیده باشند، خیرهی برخورد تاریخی رضا و رحیم مانده بودیم و حتا جرأت نداشتیم دستمان را بالا بیاوریم تا پک بعدی را بزنیم.
رضا که تازه فهمیده بود چه شده، با متانت تمام، کارش را ادامه داد و بعد از اینکه بوی نم جورابش حیاط را پر کرد، بیآنکه به رحیم نگاه کند در را کوبید و رفت.
رحیم، برخلاف چیزی که انتظار داشتیم، اول نیمساعت رفت دستشویی بعد آمد نشست لب باغچه و خیرهی شُرهشاشهای قبلی آقا رضا که روی موزاییکهای نقشدار کنار باغچه شوره بسته بود، یک تف پرخلط انداخت و گفت:
«رضا هم کمتحمل شدهها. قبلا فقط گشنگی رو نمیتونست تحمل کنه. پیر شده به گمونم.»
بعد با لحن مجری برنامهی راه شب رادیو، گفت:
به مجید راد و تهِ خط
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا رضا هر وقت عرق میخورد تو کفشش میشاشید؛ این را فقط من و داوود و بهمن -که پسرهاش بودند- میدانستیم.
دفعهی اولی که پام به عرقخوری پدر-پسریشان باز شد، بعد از اینکه یکونیم لیتری تمام شد، آقا رضا از بین دود غلیظ سیگار که حلقمان را پر کرده بود بلند شد، از در اتاق زد بیرون، ایستاد لب باغچه، سینهش را مردانه صاف کرد و مثل سربازی که خبردار توی صبحگاه بایستد، شاشید.
من تمام تلاشم را کردم تا خودم را بیتفاوت جلوه دهم -و موفق هم شدم- و احتمالاً همین رازداری و درک مناسبم از موقعیت، باعث شد آقا رضا اجازه بدهد دفعههای بعد هم دعوتم کنند آنجا.
آقا رضا فقط، با پسرهاش عرق میخورد، آن هم فقط توی خانه. یعنی همه مطمئن بودیم که چشمهای شهلای جنگزدهش را کس دیگری ندیده و کفش و جوراب خیسازشاشش هم جای دیگری جز کنار باغچه حیاط خانه را رد نینداخته بود.
برای یک مدت طولانی، هر عرقخوری سهنفرهی ما که به حضور آقا رضا مزین میشد، یک افق جدید به کنجکاوی ما در باب آن حرکت اضافه میکرد. از آنطرف آقا رضا، مثل مأمورهای کا.گ.ب، نه تکوتباری توی شهرمان داشت و نه کسی قبل از جنگ دیده بودش. مادر داوود هم نتوانسته بود تحملش کند تا ما ازش در مورد شاش سرپایی شوهرش استفتا کنیم. مادرشان مرجع تقلید غایبی بود که تنها شمارهای که ازش مانده بود را، طعنهوار، دفتر اسناد رسمی اولِ خیابان قائم -که سند طلاقشان را توش امضا کرده بودند- جواب میداد.
همین چیزها باعث شد وقتی آقارضا کلید نیسان سبزقورباغهایاش را سپرد به بهمن و گفت برویم جلوی زندان، عقب رحیم پوستری که همسنگر رضا بود، ما خیلی خودمان را نگه داشتیم تا همان جلوی زندان از گذشتهی آقارضا نپرسیم.
رحیم، اسکوبارِ خستهای بود که بعد از جریان دهکیلو شیشهی توی در ماشینش -که زیر پوستر فردین جاسازش کرده بود- اول از زیر ابد دررفته بود، بعد حُسن رفتار را گذاشته بود روی درجهی آخر و حالا بعد از بیستسال جلوی زندان دستگرد ایستاده بود و داشت عقب «رضا گُشنه» میگشت.
توی باری نیسان تا برسیم جلوی خانهی آخر بنبست شقایق -که خانهی آقا رضا بود- رحیم پوستری، مفمفکنان، جریان گرسنگی همیشگی رضا توی نوجوانی را تعریف کرد، بعد از آنجا فرمان خاطرهگویی زندانیوارش را گِرد کرد سمت جبهه و سنگر و شبهایی که با آقا رضا صبح کرده بودند. دست آخر هم سهچهارتا خاطرهی خشتکدار دیگر تعریف کرد تا چُرتش بگیرد و مگنای قرمز بگیراند.
من و داوود بهترین تئاتر زندگیمان -از دههی فجر کلاس سوم راهنمایی به اینور- را جلوش بازی کردیم و هی به خاطرههای تراژیکش خندیدیم تا بتوانیم توی دلش جا باز کنیم و یک چیزهایی ازش بپرسیم.
شب توی خانه، رحیم بعد از مخملیشدن صداش، «شاشو» و «گشنه» را یکخطدرمیان، میبست به ناف آقا رضا و ما هم همانطور که خنده تحویل میدادیم و یک تکههای جدیدی از شقهی گوسفند وسط حیاط را به سیخ میکشیدیم، دلدل میزدیم که آقا رضا برود سر گنجهی خرابات.
نیم ساعت بعد، داوود بعد از اشارهی ابروی آقا رضا، بالذتترین نوشابه زرد زندگیاش را از توی یخچال در آورد و گذاشت توی سفره بغل دست باباش.
نوشابه زرد که نصف شد، رحیم و آقا رضا، مثل نوازندههای ارکستر بلافاصله بعد از اینکه پرده بسته شود، با هم از جاشان بلند شدند و هر کدامشان رفت یک طرف حیاط. رحیم دوسهبار چراغ توالت را خاموش و روشن کرد، بعد با صدای شُرشُر سر چرخاند سمت باغچه و با آقا رضای خبردار مواجه شد.
من و داوود و بهمن مثل تماشاگرهایی که دیر به فیلم رسیده باشند، خیرهی برخورد تاریخی رضا و رحیم مانده بودیم و حتا جرأت نداشتیم دستمان را بالا بیاوریم تا پک بعدی را بزنیم.
رضا که تازه فهمیده بود چه شده، با متانت تمام، کارش را ادامه داد و بعد از اینکه بوی نم جورابش حیاط را پر کرد، بیآنکه به رحیم نگاه کند در را کوبید و رفت.
رحیم، برخلاف چیزی که انتظار داشتیم، اول نیمساعت رفت دستشویی بعد آمد نشست لب باغچه و خیرهی شُرهشاشهای قبلی آقا رضا که روی موزاییکهای نقشدار کنار باغچه شوره بسته بود، یک تف پرخلط انداخت و گفت:
«رضا هم کمتحمل شدهها. قبلا فقط گشنگی رو نمیتونست تحمل کنه. پیر شده به گمونم.»
بعد با لحن مجری برنامهی راه شب رادیو، گفت:
«رضا سهسال از خدمت فراری بود، از ترس گشنگی و جیرهی جنگ، البته خودش میگفت از گولّه میترسه. بعدم که به زور گرفتنش و آوردنش جبهه، توی پادگان و خط مقدم همیشه تنبیه بود. حالا هر دفعه برای یه چیزی. یه بار سیگار ازش گرفتند، سرهنگه میخواست تنبیهش کنه، شیکم گشنه گذاشتش تو آفتاب خبردار وایسته. رضا هم نکرد نامردی، دوسه ساعت بعدش، خودشاشید؛ خبردار. سرهنگه خیلی جنتلمنانه اومد آزاد داد بهش، بعدم بردش توی دفتر خودش غذا داد بهش.
از اونجا به بعد، هر وقت سرهنگه حوصلهی گرمای دارخُوین رو نداشت، رضا گشنه رو مثل میمون کوکی میذاشت سینهی آفتاب، بغل پرچم و همچین بهش غذا نمیداد تا تو پوتینش بشاشه. بعد میبرد ناهار مهمونش میکرد و بهش مرخصی ساعتی میداد.
از همونوقتا بود بیشتر بچهها اسمشو گذاشتن شاشو. البته که یه سری دیگهشون به گشنه معتقد موندن. اونموقع یه گردان نگاهش میکردند، تخمش نبود، حالا کمطاقت شده، از اینکه من نگاهش کنم قهر میکنه.»
بعد رو کرد به من که داشتم ذغال منقل توی ایوان را باد میزدم، مگنا را با سر انگشتش خاموش کرد و پرسید:
«بلدی بچسبونی؟»
از اونجا به بعد، هر وقت سرهنگه حوصلهی گرمای دارخُوین رو نداشت، رضا گشنه رو مثل میمون کوکی میذاشت سینهی آفتاب، بغل پرچم و همچین بهش غذا نمیداد تا تو پوتینش بشاشه. بعد میبرد ناهار مهمونش میکرد و بهش مرخصی ساعتی میداد.
از همونوقتا بود بیشتر بچهها اسمشو گذاشتن شاشو. البته که یه سری دیگهشون به گشنه معتقد موندن. اونموقع یه گردان نگاهش میکردند، تخمش نبود، حالا کمطاقت شده، از اینکه من نگاهش کنم قهر میکنه.»
بعد رو کرد به من که داشتم ذغال منقل توی ایوان را باد میزدم، مگنا را با سر انگشتش خاموش کرد و پرسید:
«بلدی بچسبونی؟»
آخرین دیدار..
[از اینجایِ متن تا آخر صفحه، با خودکار مشکی خط خورده و یکیدوجای آن با خاکستر سیگار سوخته است.]
[از اینجایِ متن تا آخر صفحه، با خودکار مشکی خط خورده و یکیدوجای آن با خاکستر سیگار سوخته است.]