حالا، برخلاف گذشته، باید دانسته باشیم که از هنر، از ادبیات، نمیتوان توقع کاری را داشت که انجامش بر عهدهٔ همگان است. گذشته از این، حرف مسئولیت بیهوده است، زیرا مسئولیت امثال ما بیهوده است. آن دسته از ما که حالا میدانیم چقدر حقیریم، چقدر خودپسندیم، چقدر میکوشیم زیر نقاب هنر، اضطراب و تنهایی و بیچارگی خودمان را در قالب الفاظ بزرگ کنیم، ماجرا بسازیم و به همپالگیهایمان قالب کنیم.
شب هولِ هرمز شهدادی
شب هولِ هرمز شهدادی
من اگر یادم برود که به یاد بیاورم، دیگر چه چیزی توی این زندگی دارم که به آن دست بیندازم؟
نمیدانم چه دردی داشت، گفتم دختر با همین دردی که نمیدانی چیست بساز تا گرفتار درد دیگری نشوی. وقتی خوشی بهر دل کسی نیست، بدبخت باشیم خوشبختتریم.
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
محمدرضا صفدری
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
محمدرضا صفدری
دویدنها
یکی از رابطهها و جداشدنهای عجیبی که همیشه درگیرم میکند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده. کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری میخواند. چند متر آنطرفتر توی دانشکدهی حقوق، غزاله که زیباییاش زبانزد است، حقوق میخواند. دوتا پرشور واقعی.…
سالمرگ غزاله بود. سالروز آویزانشدن آن نعش در جنگلهای جواهرده.
یادم بیاور یک بار دربارهی غزاله بنویسم؛ زخم زیبا، زیباترین زخم.
یادم بیاور یک بار دربارهی غزاله بنویسم؛ زخم زیبا، زیباترین زخم.
به قرن پانزدهم هجری، و به چرخش هزارهی میلادی، من هم نویسندهام. در آبا و اجداد من، بیگمان، کاتبی بوده است و در آبا و اجداد او، لابد شاعری، که سودای محاکات و سرگردانی را، خونبهخون، در شاهرگ نبیرههای خود به ارث رساندهاند... من روزی روزگاری محکوم و مبتلا شدم به جنونِ یافتن یک زیبایی مقدر، که باید مینوشتمش، اگرچه در را به روی مرگم باز میکند.
هفت ناخدا، شهریار مندنیپور
باور بکنید یا نه، علاقهی من به کلمات مندنیپور از علاقهی خودش به کلماتش بیشتر است.
هفت ناخدا، شهریار مندنیپور
باور بکنید یا نه، علاقهی من به کلمات مندنیپور از علاقهی خودش به کلماتش بیشتر است.
Forwarded from دف
بعد از همهچیز
رضا زاهد
کجاست اینجا و من چه میکنم در آن؟
همیشه دلم میخواست
سر روی دامنِ شبی بگذارم
که از تمامِ چیزهایی که جز تو هستند
تهی باشد
غافل از این که آن آرزوی مثالی
در صحنِ این رباطِ کهنهی بیصاحب
که از هر چه بودنیست خالیست
جایی برای طرح شدن ندارد
تازه تویی هم در کار نیست که معلوم کنم
در دامنِ شبی که خلق باید میکردم
قرار میگیری یا نه؟
اینست که ناگزیرم اینجا
سر به سینهی ستبرِ نیستی بکوبم مدام
تا بگویم هستم
در حالی که گمان میبرم آن نیستی هم
از روزِ آغاز نبوده واقعاً
یا بوده و حالا نیست
یا قرار است پیدا شود روزی
یا همین هم نیست
ولی من
ناچارم بکوبم و میکوبم
چون دربارهی خودت هم
این طور که شنیدهام
نه تنها قرار نیست تشکیل بشوی
بلکه جای خالیات نیز
در جای خالیی من سبز خواهد شد
البته اگر مقدور باشد
چیزی در جایی و زمانی سبز بشود
آنهم
در فصلِ پنجمِ دنیای چار فصل
یعنی نه اینکه بودنت مقدور نیست
بلکه جای خالیت هم
برای من همیشه خالی خواهد بود
حتی اگر نباشم و جای خودم را
برای تو خالی کرده باشم
پس جای خالیی همدیگر را نیز
مقدور نیست ملاقات کنیم لابد
عجب تقدیرِ منحوسِ بیدرمانیست
همین مجموعهای که هست
در حالی که خودش هم لابد نیست
در سالهای دور و در دورانی
که به نحوی وجود داشتم و بودم هنوز
دورخیز کرده بودم
خرابیی بیپایانِ حیات را
افشا کنم ولی
بعدها ول کردم
چرا که فهمیدم
دردی را که هیچ حاصلی نخواهد داشت
نباید ایجاد کرد و اگر بود هم
نباید ابرازش کرد
حالا بگو چرا
کماکان به این نکبتِ بیانتها
ادامه باید داد؟
لااقل من چرا؟
مگر دیدارِ دیگری هم در کار است؟
@dafetar
رضا زاهد
کجاست اینجا و من چه میکنم در آن؟
همیشه دلم میخواست
سر روی دامنِ شبی بگذارم
که از تمامِ چیزهایی که جز تو هستند
تهی باشد
غافل از این که آن آرزوی مثالی
در صحنِ این رباطِ کهنهی بیصاحب
که از هر چه بودنیست خالیست
جایی برای طرح شدن ندارد
تازه تویی هم در کار نیست که معلوم کنم
در دامنِ شبی که خلق باید میکردم
قرار میگیری یا نه؟
اینست که ناگزیرم اینجا
سر به سینهی ستبرِ نیستی بکوبم مدام
تا بگویم هستم
در حالی که گمان میبرم آن نیستی هم
از روزِ آغاز نبوده واقعاً
یا بوده و حالا نیست
یا قرار است پیدا شود روزی
یا همین هم نیست
ولی من
ناچارم بکوبم و میکوبم
چون دربارهی خودت هم
این طور که شنیدهام
نه تنها قرار نیست تشکیل بشوی
بلکه جای خالیات نیز
در جای خالیی من سبز خواهد شد
البته اگر مقدور باشد
چیزی در جایی و زمانی سبز بشود
آنهم
در فصلِ پنجمِ دنیای چار فصل
یعنی نه اینکه بودنت مقدور نیست
بلکه جای خالیت هم
برای من همیشه خالی خواهد بود
حتی اگر نباشم و جای خودم را
برای تو خالی کرده باشم
پس جای خالیی همدیگر را نیز
مقدور نیست ملاقات کنیم لابد
عجب تقدیرِ منحوسِ بیدرمانیست
همین مجموعهای که هست
در حالی که خودش هم لابد نیست
در سالهای دور و در دورانی
که به نحوی وجود داشتم و بودم هنوز
دورخیز کرده بودم
خرابیی بیپایانِ حیات را
افشا کنم ولی
بعدها ول کردم
چرا که فهمیدم
دردی را که هیچ حاصلی نخواهد داشت
نباید ایجاد کرد و اگر بود هم
نباید ابرازش کرد
حالا بگو چرا
کماکان به این نکبتِ بیانتها
ادامه باید داد؟
لااقل من چرا؟
مگر دیدارِ دیگری هم در کار است؟
@dafetar
خارج از لنگان،
| گورگَرد؛ یک مواجههی مضرّس |
صفر. حالا تقریبا یک ماه است که خبر رتبهآوردن داستان «گورگَرد» درآمده و خوشحالی اولیهم فروکش کرده. حالا قرار است که قصه بر یک جریدهیی ثبت شود و نگارنده بشود صاحب کتابی مزخرفی چیزی.
نوشتهی ذیل ممکن است حاوی مقداری خودپسندی باشد، شاید هم نباشد اما ترجیح دادم چندخطی دربارهی این موفقیت عظیم! توی همین بیغولهم بنویسم:
۱. یک سال پیش، در چنین شبهایی که گرمای کثافت از سر و رویمان بالا میرفت، قصهیی را تمام کردم که چون هنوز هم که هنوز است اسمی رویش نگذاشتهم، قصهی «بینام» میخوانماش. همان شب، بلافاصله بعد از اینکه از نوشتن فارغ شدم، فرستادماش برای دوستی تا به عهدم وفا کرده باشم و بعد از آنجا یکراست رفتم توی دستشویی تا بهاندازهی دو هفته بیماری بالا بیاورم. بعد که یکمقداری چشمام دید، مثل همهی وقتهای دیگری که احساس میکردم کاملا خالیام، هشتادودو شعر بیژن خدابیامرز را باز کردم.
اواخر کتاب، جایی که شاید پنجاه بار خوانده بودماش، سَیّدنا اینطور سروده بود:
«قصه اگر ناتمام میماند
یحتمل که شعر میشد و شعر
در تمامیت خود قصه میشود»
همانجا بود که فهمیدم اینهمهوقت بیخود دستوپا زده بودم؛ چیزی که همیشه دنبالاش بودم، درست جلوی چشمام بوده. گوشی را خاموش کردم و تخت خوابیدم.
۲. همان شب فهمیدم که اگر بخواهم دوباره ارغوان شرکت کنم، پذیرفته میشوم و قصههایم احتمالا بعد از این بیشتر پسندیده خواهد شد؛ همان شب تصمیم گرفتم عطای ارغوان و هر جایزهی دیگر و کلا هر چیز این چنینی دیگر را به لقایش ببخشم، که نشد، زدم زیرش.
۳. سهگانهی مواجههبامرگی که با همان قصهی «بینام» شروع شده بود، در «سیمای زنی ناتمام» ادامه پیدا کرد و در «گورگرد» تمام شد؛ یکهو و قطعی.
اگر فرض کنیم که بینام مواجههی مرگ با «داناترین» بود، در سیمای زنی ناتمام مرگ پنجهدرپنجهی «زیباترین» انداخت بعد در گورگرد با «شریفترین» مواجه شد. این سرشاخشدن سهاپیزودی، چهرهی مرگ را با سه نوع بزکِ دانایی، زیبایی و شرافت نشانام داد تا بفهمم که کلا خیلی نمیفهمم و نفهمتر از این حرفها هستم.
۴. گورگرد که براساس ایدهیی دوساله بود، قرار بود کوششی باشد در این مسیر که: «شعر یعنی چه؟» اما با پر وا کردن ناگهانی آن رفیقِ بیمعرفت که خودِ شرافت بود، ناگهان چرخید به سمت مرگ و آن ایده را مرگآلود کرد و تلگرافوار. تلگرافی که پشت فرمان ماشین، و احتمالا از روح (یا هر مزخرف دیگری) به دستم رسید و بنای قصه شد:
«مرگمرگنقطه
مرگشعرشعرنقطه
مرگشعرمرگنقطه
شعرشعرمرگشعرنقطه»
۵. همین دلایل جستهوگریخته شاید برای اینکه ذوقنکردنام را توجیه کند کافی باشد. گورگرد، اگر جایی وسط راه گیر نکند، قرار است چاپ شود، تقدیم شود و از سر من باز شود.
حالا جدای از گورگرد که پخی نیست و جایزهش که پختری نیست، من باید قبل از اینکه فرار کنم، دست بیندازم دور گردن آن نوجوانی که دور از چشم پدرش اولین قصهی زندگیاش را نوشته و بهش بگویم:
«من دیگر اینجا نمیایستم تا تو بیایی. هر چند که فکر میکنی خودِ بزرگترت منتظرت ایستاده؛ تو مطلقا کسی را نداری و هر چه را که فکر میکنی داری قرار است سر این چارخطی که نوشتهیی بگا بدهی. جان عزیزت دست بردار و زیستشناسیات را یکدور دیگر بخوان. زیاده قربانت.»
| گورگَرد؛ یک مواجههی مضرّس |
صفر. حالا تقریبا یک ماه است که خبر رتبهآوردن داستان «گورگَرد» درآمده و خوشحالی اولیهم فروکش کرده. حالا قرار است که قصه بر یک جریدهیی ثبت شود و نگارنده بشود صاحب کتابی مزخرفی چیزی.
نوشتهی ذیل ممکن است حاوی مقداری خودپسندی باشد، شاید هم نباشد اما ترجیح دادم چندخطی دربارهی این موفقیت عظیم! توی همین بیغولهم بنویسم:
۱. یک سال پیش، در چنین شبهایی که گرمای کثافت از سر و رویمان بالا میرفت، قصهیی را تمام کردم که چون هنوز هم که هنوز است اسمی رویش نگذاشتهم، قصهی «بینام» میخوانماش. همان شب، بلافاصله بعد از اینکه از نوشتن فارغ شدم، فرستادماش برای دوستی تا به عهدم وفا کرده باشم و بعد از آنجا یکراست رفتم توی دستشویی تا بهاندازهی دو هفته بیماری بالا بیاورم. بعد که یکمقداری چشمام دید، مثل همهی وقتهای دیگری که احساس میکردم کاملا خالیام، هشتادودو شعر بیژن خدابیامرز را باز کردم.
اواخر کتاب، جایی که شاید پنجاه بار خوانده بودماش، سَیّدنا اینطور سروده بود:
«قصه اگر ناتمام میماند
یحتمل که شعر میشد و شعر
در تمامیت خود قصه میشود»
همانجا بود که فهمیدم اینهمهوقت بیخود دستوپا زده بودم؛ چیزی که همیشه دنبالاش بودم، درست جلوی چشمام بوده. گوشی را خاموش کردم و تخت خوابیدم.
۲. همان شب فهمیدم که اگر بخواهم دوباره ارغوان شرکت کنم، پذیرفته میشوم و قصههایم احتمالا بعد از این بیشتر پسندیده خواهد شد؛ همان شب تصمیم گرفتم عطای ارغوان و هر جایزهی دیگر و کلا هر چیز این چنینی دیگر را به لقایش ببخشم، که نشد، زدم زیرش.
۳. سهگانهی مواجههبامرگی که با همان قصهی «بینام» شروع شده بود، در «سیمای زنی ناتمام» ادامه پیدا کرد و در «گورگرد» تمام شد؛ یکهو و قطعی.
اگر فرض کنیم که بینام مواجههی مرگ با «داناترین» بود، در سیمای زنی ناتمام مرگ پنجهدرپنجهی «زیباترین» انداخت بعد در گورگرد با «شریفترین» مواجه شد. این سرشاخشدن سهاپیزودی، چهرهی مرگ را با سه نوع بزکِ دانایی، زیبایی و شرافت نشانام داد تا بفهمم که کلا خیلی نمیفهمم و نفهمتر از این حرفها هستم.
۴. گورگرد که براساس ایدهیی دوساله بود، قرار بود کوششی باشد در این مسیر که: «شعر یعنی چه؟» اما با پر وا کردن ناگهانی آن رفیقِ بیمعرفت که خودِ شرافت بود، ناگهان چرخید به سمت مرگ و آن ایده را مرگآلود کرد و تلگرافوار. تلگرافی که پشت فرمان ماشین، و احتمالا از روح (یا هر مزخرف دیگری) به دستم رسید و بنای قصه شد:
«مرگمرگنقطه
مرگشعرشعرنقطه
مرگشعرمرگنقطه
شعرشعرمرگشعرنقطه»
۵. همین دلایل جستهوگریخته شاید برای اینکه ذوقنکردنام را توجیه کند کافی باشد. گورگرد، اگر جایی وسط راه گیر نکند، قرار است چاپ شود، تقدیم شود و از سر من باز شود.
حالا جدای از گورگرد که پخی نیست و جایزهش که پختری نیست، من باید قبل از اینکه فرار کنم، دست بیندازم دور گردن آن نوجوانی که دور از چشم پدرش اولین قصهی زندگیاش را نوشته و بهش بگویم:
«من دیگر اینجا نمیایستم تا تو بیایی. هر چند که فکر میکنی خودِ بزرگترت منتظرت ایستاده؛ تو مطلقا کسی را نداری و هر چه را که فکر میکنی داری قرار است سر این چارخطی که نوشتهیی بگا بدهی. جان عزیزت دست بردار و زیستشناسیات را یکدور دیگر بخوان. زیاده قربانت.»
Forwarded from دف
بهمن فرسی
مقدمهی نمایشنامهی «گلدان»
چاپِ ۱۳۴۰
حرف داریم، حرف میزنیم، با خودمان، با دیگران، از این حرفها من هم دارم که زدهام و گمان میکنم به فارسی تلخ و بغرنج امروز. فارسی را هرکس جوری از آنِ خودش حرف میزند. درست! ولی آیا تنها گرهی بازیِ کشدار و خندهآورِ ما همین است؟ من جوری که میتوانستم، و بلکه خواستهام، در این چارچوب حرفم را زدهام. در مجموع میتوان گفت زبانم ریخت و بافت همهشناس ندارد! ولی آیا بهراستی همینطور است؟ راستی این همه کیست؟ بههرحال این زبانِ من است و از به کار بستناش نهتنها پرهیز نمیکنم؛ بلکه به داشتناش، از اینکه خودی است، شادمان هستم. دربارهی آنگونه بازی که ما میتوانیم و باید داشته باشیم؛ یعنی همان بازینویسی نیز اینک حرفی ندارم و اگر دارم همان است که در بستر همین «بازی»، پنهان و روان و شاید هم پیدا و روان است.
دستکم میتوان گفت: جاودانگیِ هیچ مرز و آئینی را باور ندارم و برای بیمارانم رهایی از تمام آئینها را درمانپذیرتر از پذیرش یک آئین میدانم، زیرا نانخور و نامجوی این راه نیستم؛ که رنجور آنم.
تن دادن به این کار، اگرچه بدینسان افتان و خیزان، امروز و اینجا، سوای بیماری، قربانی شدن است. من درخشش همهی ساطورها و نوسان همهی دونیها و کودنیها را بالای سرم حس میکنم. سوگ زهرآگینی است. با اینهمه باکی نیست. بیماری در ما نیرومندتر است. نه زود آمدهایم، نه دیر.
@dafetar
مقدمهی نمایشنامهی «گلدان»
چاپِ ۱۳۴۰
حرف داریم، حرف میزنیم، با خودمان، با دیگران، از این حرفها من هم دارم که زدهام و گمان میکنم به فارسی تلخ و بغرنج امروز. فارسی را هرکس جوری از آنِ خودش حرف میزند. درست! ولی آیا تنها گرهی بازیِ کشدار و خندهآورِ ما همین است؟ من جوری که میتوانستم، و بلکه خواستهام، در این چارچوب حرفم را زدهام. در مجموع میتوان گفت زبانم ریخت و بافت همهشناس ندارد! ولی آیا بهراستی همینطور است؟ راستی این همه کیست؟ بههرحال این زبانِ من است و از به کار بستناش نهتنها پرهیز نمیکنم؛ بلکه به داشتناش، از اینکه خودی است، شادمان هستم. دربارهی آنگونه بازی که ما میتوانیم و باید داشته باشیم؛ یعنی همان بازینویسی نیز اینک حرفی ندارم و اگر دارم همان است که در بستر همین «بازی»، پنهان و روان و شاید هم پیدا و روان است.
دستکم میتوان گفت: جاودانگیِ هیچ مرز و آئینی را باور ندارم و برای بیمارانم رهایی از تمام آئینها را درمانپذیرتر از پذیرش یک آئین میدانم، زیرا نانخور و نامجوی این راه نیستم؛ که رنجور آنم.
تن دادن به این کار، اگرچه بدینسان افتان و خیزان، امروز و اینجا، سوای بیماری، قربانی شدن است. من درخشش همهی ساطورها و نوسان همهی دونیها و کودنیها را بالای سرم حس میکنم. سوگ زهرآگینی است. با اینهمه باکی نیست. بیماری در ما نیرومندتر است. نه زود آمدهایم، نه دیر.
@dafetar
| پسر روی سکوهای امجدیه تو در غربت خواهی مُرد یا You'll never walk alone. |
بهیاد حمیدرضا صدر.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. اولین مواجههم با حمیدرضا صدر، احتمالا برمیگردد به یک چهارشنبهشبی در میانهی دههی هشتاد. جایی که حمید صدر با آن حرکات دست، چهرهی غیرقابلنفوذ سینمایی و جادوکردن با واژهها چنان مسحورم کرد که تا آخر برنامه چشم از تلویزیون برندارم تا لااقل اسم و فامیلاش را بفهمم؛ حمیدرضا صدر.
۲. دو سال قبل، همان بچهمدرسهیی فهمید که حمید صدر دستنیافتنی، اکانت اینستاگرام ساخته و رفته آمریکا تا ما را از شر سایت ورزش ۳ ملعون، برای خواندن یادداشتهاش نجات دهد.
حمید صدر توی اینستاگرام مینوشت و فیلم میگذاشت، جواب میداد، میخندید، به «فرندز» فحش میداد و هنوز به قول خودش، پسری بود روی سکوها. گیریم از آنور دنیا؛ پنجهدرپنچهی سرطان.
۳. کسانی که روایتهای کاملا واقعی را روایت میکنند، عمدتا به دو دستهی بزرگ تقسیم میشوند. یکدستهشان جزئیاتبلد اند اما روایتکردنشان میلنگد؛ مثل ابراهیم گلستان. دستهی دیگر حتا بدون دانستن جزئیات هم بلد اند چطور روایت کنند که بکشانندت پای میز؛ مثل مسعود کیمیایی. اما کلام حمیدرضا صدر هر دوی اینها را شامل میشد. چنان از ناتینگهام فارست برایان کلاف تعریف میکرد که هیاهوی تماشاچیهای استادیوم میپیچید توی سرت و چنان It's wonderful life فرانک کاپرا را برایت میشکافت که بوی ادکلن جیمز استوارت میپیچید توی دماغت.
حمید صدر پیامبر بیدریغی بود که «قصه» میدانست و مهمتر از آن میدانست که برای ما عشققصهها چطور باید قصه بگوید که بهش ایمان بیاوریم.
لحن منحصربهفردش چه توی «پیراهنهای همیشه»، چه توی «پسری روی سکوها»، چه توی تکمصاحبهش با رامبد جوان الدنگ و چه حتا توی «تو در قاهره خواهی مرد» (که تنها اثرش است که بهگمانم عجله کرد)، طوری بود که اجازه نمیداد به چیزی غیر از چندتا واژهیی که از توی دهانش یا از نوک قلمش بیرون میآید فکر کنی.
۴. پیش از مردن شجریان، بابا میگفت وقتی شجریان بمیرد، میرود توی بهشت، پای بساط عرقخوری حافظ و سعدی، آنوقت حافظ و سعدی غزلهای جدیدشان را میدهند به استاد و لطفی و مشکاتیان را هم صدا میزنند برای دونوازی و به شجریان میگویند شعرهایمان را تو بخوان تا خودمان بفهمیم که دقیقا چه گفتهایم.
حالا من فکر میکنم یکجایی آندورها، یوهان کرایف سیگاربهدست با مارادونای نشئه و جرج بِست دائمالخمر نشستهاند و حمید صدر را هم نشاندهاند روبرویشان و همانطور که متاعشان را بهش تعارف میکنند، ازش میخواهند که بازیهایشان را برای خودشان تعریف کند تا کِیف کنند از جرجبستبودن یا مارادونابودن.
۵. آقای صدر عزیزم، حالا برای بدرقهت و برای اسم فرعی این تکهپاره نمیدانم به عشق ابدیات به فوتبال انگلیس و لیدز برگردم و پیراهن لیورپولم را بپوشم و بهت بگویم You`ll never walk alone یا از خودت وام بگیرم و بگویم: «پسرِ روی سکوهای امجدیه، تو در غربت خواهی مرد.»
خاک بر تو خوش باد حمید صدر. خسته نباشید آقا، سفر بخیر.
بهیاد حمیدرضا صدر.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. اولین مواجههم با حمیدرضا صدر، احتمالا برمیگردد به یک چهارشنبهشبی در میانهی دههی هشتاد. جایی که حمید صدر با آن حرکات دست، چهرهی غیرقابلنفوذ سینمایی و جادوکردن با واژهها چنان مسحورم کرد که تا آخر برنامه چشم از تلویزیون برندارم تا لااقل اسم و فامیلاش را بفهمم؛ حمیدرضا صدر.
۲. دو سال قبل، همان بچهمدرسهیی فهمید که حمید صدر دستنیافتنی، اکانت اینستاگرام ساخته و رفته آمریکا تا ما را از شر سایت ورزش ۳ ملعون، برای خواندن یادداشتهاش نجات دهد.
حمید صدر توی اینستاگرام مینوشت و فیلم میگذاشت، جواب میداد، میخندید، به «فرندز» فحش میداد و هنوز به قول خودش، پسری بود روی سکوها. گیریم از آنور دنیا؛ پنجهدرپنچهی سرطان.
۳. کسانی که روایتهای کاملا واقعی را روایت میکنند، عمدتا به دو دستهی بزرگ تقسیم میشوند. یکدستهشان جزئیاتبلد اند اما روایتکردنشان میلنگد؛ مثل ابراهیم گلستان. دستهی دیگر حتا بدون دانستن جزئیات هم بلد اند چطور روایت کنند که بکشانندت پای میز؛ مثل مسعود کیمیایی. اما کلام حمیدرضا صدر هر دوی اینها را شامل میشد. چنان از ناتینگهام فارست برایان کلاف تعریف میکرد که هیاهوی تماشاچیهای استادیوم میپیچید توی سرت و چنان It's wonderful life فرانک کاپرا را برایت میشکافت که بوی ادکلن جیمز استوارت میپیچید توی دماغت.
حمید صدر پیامبر بیدریغی بود که «قصه» میدانست و مهمتر از آن میدانست که برای ما عشققصهها چطور باید قصه بگوید که بهش ایمان بیاوریم.
لحن منحصربهفردش چه توی «پیراهنهای همیشه»، چه توی «پسری روی سکوها»، چه توی تکمصاحبهش با رامبد جوان الدنگ و چه حتا توی «تو در قاهره خواهی مرد» (که تنها اثرش است که بهگمانم عجله کرد)، طوری بود که اجازه نمیداد به چیزی غیر از چندتا واژهیی که از توی دهانش یا از نوک قلمش بیرون میآید فکر کنی.
۴. پیش از مردن شجریان، بابا میگفت وقتی شجریان بمیرد، میرود توی بهشت، پای بساط عرقخوری حافظ و سعدی، آنوقت حافظ و سعدی غزلهای جدیدشان را میدهند به استاد و لطفی و مشکاتیان را هم صدا میزنند برای دونوازی و به شجریان میگویند شعرهایمان را تو بخوان تا خودمان بفهمیم که دقیقا چه گفتهایم.
حالا من فکر میکنم یکجایی آندورها، یوهان کرایف سیگاربهدست با مارادونای نشئه و جرج بِست دائمالخمر نشستهاند و حمید صدر را هم نشاندهاند روبرویشان و همانطور که متاعشان را بهش تعارف میکنند، ازش میخواهند که بازیهایشان را برای خودشان تعریف کند تا کِیف کنند از جرجبستبودن یا مارادونابودن.
۵. آقای صدر عزیزم، حالا برای بدرقهت و برای اسم فرعی این تکهپاره نمیدانم به عشق ابدیات به فوتبال انگلیس و لیدز برگردم و پیراهن لیورپولم را بپوشم و بهت بگویم You`ll never walk alone یا از خودت وام بگیرم و بگویم: «پسرِ روی سکوهای امجدیه، تو در غربت خواهی مرد.»
خاک بر تو خوش باد حمید صدر. خسته نباشید آقا، سفر بخیر.
| مسعود کیمیایی؛ تنهای ایستاده در باران. |
برای هشتاد سالگی آقای رئیس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کبریت نیمسوختهی علاقهمان به سینما داشت پتپت میکرد و داشتیم آماده میشدیم تا مثل بچهی آدم بچسبیم به درس و مشقمان و اجزای سلول را حفظ کنیم و یاد بگیریم که مشتق وارونهی انتگرال است یا انتگرال وارونهی مشتق؛ که یک دریایی از اکسیژن، کبریت عشقسینمابودنمان را جوری روشن کرد که نسوختیم، جزغاله شدیم.
ما فکر میکردیم که سینما دوراهیها و دعواهای زرگری کارکترهای فرهادی (البته با احترام به دربارهی الی) ست که گیجمان میکند و قاضی درونمان را ناکاوت میکند و کاری میکند تا به خودمان و زنِ نداشتهمان شک کنیم و فرهادی را ببرد آن بالاها. تا از دست ساندرا بولاکِ دلفریب و مدونای زیبا جایزه بگیرد و برود کنار اسپیلبرگ، الیا کازان و یک دوجین دواُسکاری دیگر.
اما این آقا بود که سینما را به جان ما انداخت. همین مسعود کیمیاییِ بچه تهران. رفیق بیژن و فرامرز و اسفندیار.
آنجا بود که فهمیدیم چقدر فیلمِ ندیده داریم و توی این سالها چقدر فیلمِ بیخود دیدهایم. آنجا بود که فهمیدیم ردخور ندارد. ما قهرمانپرستیم. باید یک قهرمانی در کار باشد. یک قیصری، سلطانی، داش آکلی چیزی باید در کار باشد.
ما «عینی»ِ دندان مار، ما شاهد احمدلو بودیم که از توی کثافت زده بودیم بیرون و نمیخواستیم توی کثافتی که دوروبرمان بود بمانیم. ما پناه بردیم به مسافرخانهی سینما و اتاق احمد آقا مِستر، که مسعود خان کیمیایی تویش اتراق کرده بود.
ما یاد گرفتیم که رضا سرچشمه باشیم و برگردیم توی زندانمان. ما یاد گرفتیم که با زخمها باید ساخت. ما یاد گرفتیم که آخر سر باید توی بغل رفیق جان بدهیم. ما یاد گرفتیم که وقتی عاشق شدیم، باید فیلمهای زباناصلیمان را بدهیم به آن زن. ما یاد گرفتیم که به سینما احترام بگذاریم. ما یاد گرفتیم که ولو دست خالی باید برویم سراغ آبمنگلها. نباید به امید کسی بنشینیم و باید خودمان برویم بیخ یقهشان را بگیریم و حقمان را زنده کنیم. ما یاد گرفتیم که باید دست رضا معروفی پشت سرمان باشد تا بتوانیم از مرزها بپریم و البته که رضا معروفی ما کسی جز مسعود کیمیایی نبود.
سوار خسته ای که توی تاریک روشنای پرژکتور نیمسوز سینمای مریض این مملکت، داشت یادمان میداد که شعر میتواند فراتر از کلمه باشد. شعر را میشود زندگی کرد. شعر میتواند بیاید روی پرده. و ما میتوانیم برویم یکساعتونیم، روی پرده شعر ببینیم. با چاشنی دیالوگهای گلدرشت و ضامنی و چَتول عرق.
از اینجا به بعد قصه هم معلوم بود. شدیم جمعیت بیدین و ایمانی که پردهی نقرهیی سینما شد قبلهش و مسعود کیمیایی یکی از پیغمبرهایش. ما برای تمرین ایستادن، مسعود کیمیایی و کاوه و رضاهایش را وارد تکتک جزئیات زندگیمان کردیم. با کیمیایی انتقام گرفتیم، با کیمیایی رفاقت را ستایش کردیم، با کیمیایی بخشیدیم و با کیمیایی در سوگ رفقایمان نشستیم و آخرین آرزویمان شد این که برای یکبار هم که شده از استانبول بکشیم بالا، یک چرخ دور مجسمهی فردوسی بزنیم و تاخت برویم به سمت میدان آزادی تا برسیم در خانهیی که کسی آنجا منتظرمان است.
در واقع کیمیایی، اسم رمزی شد برای اینکه درپوش بگذاریم روی ناکامیهایمان تا کلاههای تاریخی و غیرتاریخی که بر سرمان رفته بود را تقدیس کنیم؛ حالا یکبار با شاپوی نوریِ «سرب»، یکبار با خشم رضای «اعتراض» و یکبار با نعرههای اکبر معززی «خط قرمز» زیر بازجویی.
ما توانستیم با یاریِ مسعود کیمیایی بار تاریخی که بر شانهمان تحمیل شده بود را بهزور تحمل کنیم و نفسنفسزنان برگردیم تا جلوی پرده سینما جان بدهیم.
اما ما هنوز خوشبختیم که می توانیم برویم پرژکتور کرایه کنیم، نسخههای ترمیمشده را دانلود کنیم و بنشینیم به تماشای تلاقی فرهاد، بهروز و کیمیایی؛ در پنجاه سالگی رضا موتوری و هشتاد سالگی آقای کیمیایی.
برای هشتاد سالگی آقای رئیس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کبریت نیمسوختهی علاقهمان به سینما داشت پتپت میکرد و داشتیم آماده میشدیم تا مثل بچهی آدم بچسبیم به درس و مشقمان و اجزای سلول را حفظ کنیم و یاد بگیریم که مشتق وارونهی انتگرال است یا انتگرال وارونهی مشتق؛ که یک دریایی از اکسیژن، کبریت عشقسینمابودنمان را جوری روشن کرد که نسوختیم، جزغاله شدیم.
ما فکر میکردیم که سینما دوراهیها و دعواهای زرگری کارکترهای فرهادی (البته با احترام به دربارهی الی) ست که گیجمان میکند و قاضی درونمان را ناکاوت میکند و کاری میکند تا به خودمان و زنِ نداشتهمان شک کنیم و فرهادی را ببرد آن بالاها. تا از دست ساندرا بولاکِ دلفریب و مدونای زیبا جایزه بگیرد و برود کنار اسپیلبرگ، الیا کازان و یک دوجین دواُسکاری دیگر.
اما این آقا بود که سینما را به جان ما انداخت. همین مسعود کیمیاییِ بچه تهران. رفیق بیژن و فرامرز و اسفندیار.
آنجا بود که فهمیدیم چقدر فیلمِ ندیده داریم و توی این سالها چقدر فیلمِ بیخود دیدهایم. آنجا بود که فهمیدیم ردخور ندارد. ما قهرمانپرستیم. باید یک قهرمانی در کار باشد. یک قیصری، سلطانی، داش آکلی چیزی باید در کار باشد.
ما «عینی»ِ دندان مار، ما شاهد احمدلو بودیم که از توی کثافت زده بودیم بیرون و نمیخواستیم توی کثافتی که دوروبرمان بود بمانیم. ما پناه بردیم به مسافرخانهی سینما و اتاق احمد آقا مِستر، که مسعود خان کیمیایی تویش اتراق کرده بود.
ما یاد گرفتیم که رضا سرچشمه باشیم و برگردیم توی زندانمان. ما یاد گرفتیم که با زخمها باید ساخت. ما یاد گرفتیم که آخر سر باید توی بغل رفیق جان بدهیم. ما یاد گرفتیم که وقتی عاشق شدیم، باید فیلمهای زباناصلیمان را بدهیم به آن زن. ما یاد گرفتیم که به سینما احترام بگذاریم. ما یاد گرفتیم که ولو دست خالی باید برویم سراغ آبمنگلها. نباید به امید کسی بنشینیم و باید خودمان برویم بیخ یقهشان را بگیریم و حقمان را زنده کنیم. ما یاد گرفتیم که باید دست رضا معروفی پشت سرمان باشد تا بتوانیم از مرزها بپریم و البته که رضا معروفی ما کسی جز مسعود کیمیایی نبود.
سوار خسته ای که توی تاریک روشنای پرژکتور نیمسوز سینمای مریض این مملکت، داشت یادمان میداد که شعر میتواند فراتر از کلمه باشد. شعر را میشود زندگی کرد. شعر میتواند بیاید روی پرده. و ما میتوانیم برویم یکساعتونیم، روی پرده شعر ببینیم. با چاشنی دیالوگهای گلدرشت و ضامنی و چَتول عرق.
از اینجا به بعد قصه هم معلوم بود. شدیم جمعیت بیدین و ایمانی که پردهی نقرهیی سینما شد قبلهش و مسعود کیمیایی یکی از پیغمبرهایش. ما برای تمرین ایستادن، مسعود کیمیایی و کاوه و رضاهایش را وارد تکتک جزئیات زندگیمان کردیم. با کیمیایی انتقام گرفتیم، با کیمیایی رفاقت را ستایش کردیم، با کیمیایی بخشیدیم و با کیمیایی در سوگ رفقایمان نشستیم و آخرین آرزویمان شد این که برای یکبار هم که شده از استانبول بکشیم بالا، یک چرخ دور مجسمهی فردوسی بزنیم و تاخت برویم به سمت میدان آزادی تا برسیم در خانهیی که کسی آنجا منتظرمان است.
در واقع کیمیایی، اسم رمزی شد برای اینکه درپوش بگذاریم روی ناکامیهایمان تا کلاههای تاریخی و غیرتاریخی که بر سرمان رفته بود را تقدیس کنیم؛ حالا یکبار با شاپوی نوریِ «سرب»، یکبار با خشم رضای «اعتراض» و یکبار با نعرههای اکبر معززی «خط قرمز» زیر بازجویی.
ما توانستیم با یاریِ مسعود کیمیایی بار تاریخی که بر شانهمان تحمیل شده بود را بهزور تحمل کنیم و نفسنفسزنان برگردیم تا جلوی پرده سینما جان بدهیم.
اما ما هنوز خوشبختیم که می توانیم برویم پرژکتور کرایه کنیم، نسخههای ترمیمشده را دانلود کنیم و بنشینیم به تماشای تلاقی فرهاد، بهروز و کیمیایی؛ در پنجاه سالگی رضا موتوری و هشتاد سالگی آقای کیمیایی.
من فکر میکنم یکی از دلایل ناامیدنشدن ماها، میل ذاتی اجدادمان به قمار است. این را توی آن دورهیی که همهش شکست بود و معتاد شده بودم و اگر یک مدت بدون شکست سرمیکردم، خمار میشدم، فهمیدم.
من یکجاهایی امید داشتم که احتمالا هر احد دیگری به جایم بود، ول میکرد و میرفت یا کلا ولاش میکرد. اما من مینشستم سر میز قمار و دست توی کیسهم میکردم و یک تکههای دیگری از خودم را میانداختم وسط و با اینکه میدانستم شکستخوردنام قطعی است، ولکنِ ماجرا نبودم.
بعدش یادم افتاد یکسال یکی از اقوام دور مزخرفصفتمان دعوتمان کرده برای شام توی خانهی جدیدش. خانهشان یک خانهی قدیمی بود توی یک محلهی نسبتا پایین با یک نمای رنگورورفته. اما توی خانه که میرفتی یک کویت عجیبی بود. در و دیوار و کابینت و فلان را چنان تعمیر کرده بود که اگر یک شب مست میافتادی توی خانه، صبح که بیدار میشدی فکر میکردی بالاشهر خفتات کردهاند؛ خانهی درخوری بود کلا.
بعدترها دیدم داستان آدمهایی که بعد از یک شکست سفتوسخت سعی میکنند خودشان را بسازند، یک چیزی است شبیه آن خانه. آدم سعی میکند روی آن ویرانه یک بنای تروتمیزی بسازد تا احساس کند که زنده است و زندگی هنوز جریان دارد و اینها؛ در حالی که آن خانهی بیاسکلت همیشه منتطر یک زلزله نشسته است تا آنهمه تجملات را بکشد زیر آوار و بنشیند روی سرش. آدم شکستخورده هم فقط لنگ این است که یک تلنگری-چیزی بخورد؛ یا یک لرزش احساس کند تا ببیند هر چه که ساخته یکهو میریزد روی زمین.
مثلا من هم همینطور شده بودم. فکر میکردم آدم میتواند، بعد از یکمدتی میشود، نشد. در را بستم، برگشتم تو و به همه سپردم اگر کسی آمد بگویند نیستش، رفته، بهقول بیژن جلالی:
«برای دیدن طوفانها رفته است»
شاپور بنیاد خدابیامرز توی آخرین کلمههاش گفته بود:
«نه
پیغامی از تاریکی
برایتان ندارم»
همان.
زیاده قربانت.
من یکجاهایی امید داشتم که احتمالا هر احد دیگری به جایم بود، ول میکرد و میرفت یا کلا ولاش میکرد. اما من مینشستم سر میز قمار و دست توی کیسهم میکردم و یک تکههای دیگری از خودم را میانداختم وسط و با اینکه میدانستم شکستخوردنام قطعی است، ولکنِ ماجرا نبودم.
بعدش یادم افتاد یکسال یکی از اقوام دور مزخرفصفتمان دعوتمان کرده برای شام توی خانهی جدیدش. خانهشان یک خانهی قدیمی بود توی یک محلهی نسبتا پایین با یک نمای رنگورورفته. اما توی خانه که میرفتی یک کویت عجیبی بود. در و دیوار و کابینت و فلان را چنان تعمیر کرده بود که اگر یک شب مست میافتادی توی خانه، صبح که بیدار میشدی فکر میکردی بالاشهر خفتات کردهاند؛ خانهی درخوری بود کلا.
بعدترها دیدم داستان آدمهایی که بعد از یک شکست سفتوسخت سعی میکنند خودشان را بسازند، یک چیزی است شبیه آن خانه. آدم سعی میکند روی آن ویرانه یک بنای تروتمیزی بسازد تا احساس کند که زنده است و زندگی هنوز جریان دارد و اینها؛ در حالی که آن خانهی بیاسکلت همیشه منتطر یک زلزله نشسته است تا آنهمه تجملات را بکشد زیر آوار و بنشیند روی سرش. آدم شکستخورده هم فقط لنگ این است که یک تلنگری-چیزی بخورد؛ یا یک لرزش احساس کند تا ببیند هر چه که ساخته یکهو میریزد روی زمین.
مثلا من هم همینطور شده بودم. فکر میکردم آدم میتواند، بعد از یکمدتی میشود، نشد. در را بستم، برگشتم تو و به همه سپردم اگر کسی آمد بگویند نیستش، رفته، بهقول بیژن جلالی:
«برای دیدن طوفانها رفته است»
شاپور بنیاد خدابیامرز توی آخرین کلمههاش گفته بود:
«نه
پیغامی از تاریکی
برایتان ندارم»
همان.
زیاده قربانت.
به این فکر کن که در نهایت، تو هم یک روز سرت را میگذاری بیآنکه کسی کلمهای حرامت کرده باشد.
اول قصه:
بچهها دارند توی کوچه فوتبال بازی میکنند. آقا رضا، سرایدار مدرسهی ته کوچه، رد میشود. بچهها میترسند. آقا رضا ساکت است و شبیه ناظمها. بزرگترین بچه میگوید: بابام میگه آقا رضا با خودش قهره.
بچهها حیران میمانند که مگر میشود آدم با خودش قهر کند؟
ته قصه:
خیلی سال بعد، کوچکترین بچهی کف کوچه میفهمد که آدم چرا و چطور با خودش قهر میکند.
بچهها دارند توی کوچه فوتبال بازی میکنند. آقا رضا، سرایدار مدرسهی ته کوچه، رد میشود. بچهها میترسند. آقا رضا ساکت است و شبیه ناظمها. بزرگترین بچه میگوید: بابام میگه آقا رضا با خودش قهره.
بچهها حیران میمانند که مگر میشود آدم با خودش قهر کند؟
ته قصه:
خیلی سال بعد، کوچکترین بچهی کف کوچه میفهمد که آدم چرا و چطور با خودش قهر میکند.
من بعد از آن دوران تقریباً طولانی و نسبتاً سیاهی که تمام روزم را صرف فکرکردن به تو میکردم، تصمیم گرفتم برای فکرکردن بهت زمان تعیین کنم تا مثلاً بتوانم در کنار خیالپردازی دربارهت، زندگی را هم -وَلو پارهوقت- ادامه بدهم.
حقیقتاش این است که وسوسهی دائمی تصور آینده با تو، باعث شده بود چندین مرتبه خودم را با تو اشتباه بگیرم؛ نوشته بودم قبلا برایت.
از یک جایی به بعد که تب قضیه خوابید، دیگر با خودم قرار گذاشتم زمان فکرکردن بهت، مشخص باشد. حُسن قضیه این بود که هر وقت وسوسهت گرفتارم میکرد، یک لبخند آغشتهبهتمسخری میزدم و میگفتم: «حالا وقتاش نیست، بعداً.». «بعداَ» که سر میرسید مینشستم از صفر تا صد، پلنِ بودن باهات را یک طور دیگر میچیدم. مثلا توی یک گوشهکنارهای دیگری میبوسیدمت یا توی دوسهتا ساندویچی نکبتزده دیگر شام میخوردیم.
نتیجهی این برنامهریزی دقیق، این شد که کل کلاسهای اندیشه اسلامی و ادبیات فارسی و تربیت بدنی ششدانگ به اسمات سَند خورد. یعنی جلسات طولانی و خوبی بود، طوری که جلسات آخر کارمان رسیده بود به دور دوم تماشای گوزنها یا هامون مهرجویی -چون دور اول اکران شخصیمان را توی جلسات دهدوازدهم کلاسها رفته بودیم-
بعدتر که گُه از آسمان بارید و گفتند تابستان شده، یک تکه از عصرهای کتابخانه شد برای تو. یعنی فرض کن قضیه آنقدر جدی بود که کار را تعطیل میکردم، دونخ سیگار چارواداری میکشیدم و پای خیالات را باز میکردم توی کتابخانه؛ وسط یک مشت پسر. اینجاهای داستان بود که دید معنویگرایانهم داشت کمتر میشد و قرار بود شکل هندسی موهات روی سرت را تصور کنم یا حتا طرح تنات را که نشد هیچوقت. نمیدانم چرا.
حالاها، راستاش را بخواهی سوداهای توی سرم زیاد شده و نمیرسم خیلی بهت فکر کنم. تو هم داری با یک تابع اکیداً صعودی ازم دور میشوی و سیگار هم که روزبهروز دارد گران میشود؛ نتیجه اینکه چند وقتی است ترافیک اتوبان «خرازی» و خیابان «شاپور» را وقف فکرکردن بهت کردهم. شرمنده، بیش از این در توانام نیست. حالا دیگر بستگی دارد کی از شیفت برگردم و مسافرهای اتوبوس چقدر حواسام را پرت کنند و رانندههای گوساله چقدر خیابان را بند بیاورند. معمولاش این است که خیلی طول نمیکشد و تا بیایم از سوالهای بنیادی به سوالهای جزئی برسم، راه باز شده و باید خط عوض کنم تا بروم خانه بمیرم.
فلذا حلال کن اگر روزهای خیلی شلوغ، خیلی وارد جزئیات میشوم. به هر حال قرار بود ما شرعاً و غیرشرعاً محرم بشویم که نشد. یعنی اگر گناهی هم باشد، گردن من. نگران نباش.
زیاده قربانت.
حقیقتاش این است که وسوسهی دائمی تصور آینده با تو، باعث شده بود چندین مرتبه خودم را با تو اشتباه بگیرم؛ نوشته بودم قبلا برایت.
از یک جایی به بعد که تب قضیه خوابید، دیگر با خودم قرار گذاشتم زمان فکرکردن بهت، مشخص باشد. حُسن قضیه این بود که هر وقت وسوسهت گرفتارم میکرد، یک لبخند آغشتهبهتمسخری میزدم و میگفتم: «حالا وقتاش نیست، بعداً.». «بعداَ» که سر میرسید مینشستم از صفر تا صد، پلنِ بودن باهات را یک طور دیگر میچیدم. مثلا توی یک گوشهکنارهای دیگری میبوسیدمت یا توی دوسهتا ساندویچی نکبتزده دیگر شام میخوردیم.
نتیجهی این برنامهریزی دقیق، این شد که کل کلاسهای اندیشه اسلامی و ادبیات فارسی و تربیت بدنی ششدانگ به اسمات سَند خورد. یعنی جلسات طولانی و خوبی بود، طوری که جلسات آخر کارمان رسیده بود به دور دوم تماشای گوزنها یا هامون مهرجویی -چون دور اول اکران شخصیمان را توی جلسات دهدوازدهم کلاسها رفته بودیم-
بعدتر که گُه از آسمان بارید و گفتند تابستان شده، یک تکه از عصرهای کتابخانه شد برای تو. یعنی فرض کن قضیه آنقدر جدی بود که کار را تعطیل میکردم، دونخ سیگار چارواداری میکشیدم و پای خیالات را باز میکردم توی کتابخانه؛ وسط یک مشت پسر. اینجاهای داستان بود که دید معنویگرایانهم داشت کمتر میشد و قرار بود شکل هندسی موهات روی سرت را تصور کنم یا حتا طرح تنات را که نشد هیچوقت. نمیدانم چرا.
حالاها، راستاش را بخواهی سوداهای توی سرم زیاد شده و نمیرسم خیلی بهت فکر کنم. تو هم داری با یک تابع اکیداً صعودی ازم دور میشوی و سیگار هم که روزبهروز دارد گران میشود؛ نتیجه اینکه چند وقتی است ترافیک اتوبان «خرازی» و خیابان «شاپور» را وقف فکرکردن بهت کردهم. شرمنده، بیش از این در توانام نیست. حالا دیگر بستگی دارد کی از شیفت برگردم و مسافرهای اتوبوس چقدر حواسام را پرت کنند و رانندههای گوساله چقدر خیابان را بند بیاورند. معمولاش این است که خیلی طول نمیکشد و تا بیایم از سوالهای بنیادی به سوالهای جزئی برسم، راه باز شده و باید خط عوض کنم تا بروم خانه بمیرم.
فلذا حلال کن اگر روزهای خیلی شلوغ، خیلی وارد جزئیات میشوم. به هر حال قرار بود ما شرعاً و غیرشرعاً محرم بشویم که نشد. یعنی اگر گناهی هم باشد، گردن من. نگران نباش.
زیاده قربانت.
مهین به محسن شایان
___
مهین، جنده نبود، یا اگر هم بود، ما هیچوقت نفهمیدیم. خانهش یک چهلمتریِ پرت بود توی اعماق شهرک روبروی دانشگاه که با کافهیی که من و مسعود توش کار میکردیم و دانشکدههامان یک مثلث قائمالزاویه میساخت. مهین زاویهی مهربان این مثلث بود؛ دور از استادهای زباننفهم و دورتر از صاحبکار حرملهصفت.
اولینباری که آمد کافه، یک غروب زمستانزدهی پاییز بود. در را باز کرد، چند ثانیه ایستاد و مثل قهرمانهای بینشان، بیصدا، چتر خاکستریاش را گذاشت دم در. یک ترکیب نافهم از زیبایی، میانسالی و لوندی بود، با یک پالتوی زرشکی و شالگردن مخطط که آرایش تقریباً غلیظش را نمیپوشاند. بدجاترین صندلیِ تکی را انتخاب کرد و مستقیم رفت نشست، بیآنکه به جایی نگاه کند.
من و مسعود که تازه از گلاویزشدنهای عصرانه، که تراپیمان برای جلوگیری از دیوانگی بود، فارغ شده بودیم، نفسزنان، شانهبهشانه ایستادیم پشت بار و خیرهی مهین شدیم. هر مشتری تازهی زیبا، یک جور کازینوی زنده برای من و مسعود بود؛ سر سفارشش شرط میبستیم و برنده، سفارش را میگذاشت روی میز مشتری و چند فقره لبخند دادوستد میکرد.
مهین چهارپنج دقیقه نشست، یک نخ وینستون لایت نصفه کشید و رفت آنطرفتر از جایی که ما ایستاده بودیم، قهوه سفارش داد. سفارش قهوه، مهره تأییدی بر دانش مشتریشناسی من بود. با این حدس درست، شرط را از مسعود، که خوشرنگترین چای و تازهترین بیسکوئیت کافه را برای مهین کنار گذاشته بود، بردم.
دوسه بار دست توی موهام تکان دادم، چند پاف از ادکلن مسعود که زیر بار بود را زدم به هر جایی که فکر میکردم و از زیر نگاه خیرهی مسعود، قهوه را گذاشتم سر میز. مهین بیآنکه درستوحسابی نگاهم کند، دوسهتا نفس عمیق کشید و هوای اطراف را تا شعاع چند متری فرستاد ته ریههاش، بعد سرش را بلند کرد، توی چشمهام، آدریهیپبورنیترین لبخند ممکن را زد و پرسید:
«این قهوه به این خوبی رو کی زده؟»
من با اکراه مسعود را نشانش دادم و مهین که اکراهم را فهمید، دوباره خندید.
همین ترکیب قهوه و خندههای بعدش بود که پای من و مسعود را به خانهش باز کرد. مهین برای هردوتامان میپخت، لباسهامان را میریخت توی ماشین لباسشویی، میخندید، برای مسعود درددل میکرد و با من میخوابید.
همین رفاقت سهنفره، رفتوآمدش را به کافه زیاد کرد و همه را فکریِ اینکه چرا مهین یکهو مشتری ثابت شده.
بعد، یک شب که چشمهای همه شهلا شده بود و یکونیم لیتری دوم ته کشیده بود، مهرداد که قدیمیترین شاگرد کافه بود بحث را کشاند سمت رفتوآمدهای هر بار طولانیترِ مهین و گفت که پسر مهین، چند سال مشتری ثابت کافه بوده و احتمالاً بار نوستالژیک قضیه زیاد است.
پسر مهین مُرده بود و مردن توی آن محله روی موتور اتفاق میافتاد، مگر خلافش ثابت میشد؛ روی موتور، یقیناً چِتپاره، رفته بود تو تیر برق.
پِیک بعدی، سعید که بغلدست مهرداد نشسته بود، از لابلای مِهدود سیگار که آشپزخانهی کافه را پوشانده بود، یک خدابیامرزیِ ترحمآمیز نثار روح پسر مهین کرد و گفت: «بعد از همین تراژدی بود که مهین اومد تو خط.»
تراژدی را توی آشپزخانهی کافه، وسط بوی روغن و چربی و سس، طوری به همهمان فهماند که هیچکدام از استادهای عشقِشکسپیر دانشکده هنر، که هر کدامشان یکدور من و مسعود را از کلاس بیرون کرده بود، نتوانسته بودند بهمان بفهمانند. بعد رو کرد به مهدی که کنار من و مسعود نشسته بود و نمیفهمید که چیپس جلوی دستش خیلی وقت است تمام شده، و گفت که یکیدو بار با مهدی رفتهاند خانهی مهین، تهِ بلوار شقایق و مهدی هم با تکانهای ریز سرش حرف سعید را تأیید کرد.
دوسه هفته بعد از جلسهی مبحث تراژدی، مسعود یک روز عصر مرخصی گرفت، شب نیامد و از فرداش نه دیگر مهین آمد کافه و نه دیگر در آپارتمانِ طبقهی سوم آخر بلوار شقایق به روی ما باز شد.
من خیلی الکل صرف این کردم که مسعود لو بدهد چه شده. دستِ آخر، یک شب توی پِیکهای آخر لو داد که آن روز عصر، مهین به جای من به مسعود گفته بود برود خانهش. بعد وقتی که مسعود پیراهن قهوهیی رنگرفتهش را درآورده بود، مهین خندیده بود و گفته بود:
«پس این بوی پسرم مال تو بوده. فقط من موندم چطوری به اون یکیتون سرایت کرده بود و من اینهمه مدت نفهمیدم این بوی تو بوده نه اون.»
بعد همان جلوی در، بیهوا، پیراهن مسعود را داده بود دستش و بدون اینکه دیگر نگاهش کند در را بسته بود.
___
مهین، جنده نبود، یا اگر هم بود، ما هیچوقت نفهمیدیم. خانهش یک چهلمتریِ پرت بود توی اعماق شهرک روبروی دانشگاه که با کافهیی که من و مسعود توش کار میکردیم و دانشکدههامان یک مثلث قائمالزاویه میساخت. مهین زاویهی مهربان این مثلث بود؛ دور از استادهای زباننفهم و دورتر از صاحبکار حرملهصفت.
اولینباری که آمد کافه، یک غروب زمستانزدهی پاییز بود. در را باز کرد، چند ثانیه ایستاد و مثل قهرمانهای بینشان، بیصدا، چتر خاکستریاش را گذاشت دم در. یک ترکیب نافهم از زیبایی، میانسالی و لوندی بود، با یک پالتوی زرشکی و شالگردن مخطط که آرایش تقریباً غلیظش را نمیپوشاند. بدجاترین صندلیِ تکی را انتخاب کرد و مستقیم رفت نشست، بیآنکه به جایی نگاه کند.
من و مسعود که تازه از گلاویزشدنهای عصرانه، که تراپیمان برای جلوگیری از دیوانگی بود، فارغ شده بودیم، نفسزنان، شانهبهشانه ایستادیم پشت بار و خیرهی مهین شدیم. هر مشتری تازهی زیبا، یک جور کازینوی زنده برای من و مسعود بود؛ سر سفارشش شرط میبستیم و برنده، سفارش را میگذاشت روی میز مشتری و چند فقره لبخند دادوستد میکرد.
مهین چهارپنج دقیقه نشست، یک نخ وینستون لایت نصفه کشید و رفت آنطرفتر از جایی که ما ایستاده بودیم، قهوه سفارش داد. سفارش قهوه، مهره تأییدی بر دانش مشتریشناسی من بود. با این حدس درست، شرط را از مسعود، که خوشرنگترین چای و تازهترین بیسکوئیت کافه را برای مهین کنار گذاشته بود، بردم.
دوسه بار دست توی موهام تکان دادم، چند پاف از ادکلن مسعود که زیر بار بود را زدم به هر جایی که فکر میکردم و از زیر نگاه خیرهی مسعود، قهوه را گذاشتم سر میز. مهین بیآنکه درستوحسابی نگاهم کند، دوسهتا نفس عمیق کشید و هوای اطراف را تا شعاع چند متری فرستاد ته ریههاش، بعد سرش را بلند کرد، توی چشمهام، آدریهیپبورنیترین لبخند ممکن را زد و پرسید:
«این قهوه به این خوبی رو کی زده؟»
من با اکراه مسعود را نشانش دادم و مهین که اکراهم را فهمید، دوباره خندید.
همین ترکیب قهوه و خندههای بعدش بود که پای من و مسعود را به خانهش باز کرد. مهین برای هردوتامان میپخت، لباسهامان را میریخت توی ماشین لباسشویی، میخندید، برای مسعود درددل میکرد و با من میخوابید.
همین رفاقت سهنفره، رفتوآمدش را به کافه زیاد کرد و همه را فکریِ اینکه چرا مهین یکهو مشتری ثابت شده.
بعد، یک شب که چشمهای همه شهلا شده بود و یکونیم لیتری دوم ته کشیده بود، مهرداد که قدیمیترین شاگرد کافه بود بحث را کشاند سمت رفتوآمدهای هر بار طولانیترِ مهین و گفت که پسر مهین، چند سال مشتری ثابت کافه بوده و احتمالاً بار نوستالژیک قضیه زیاد است.
پسر مهین مُرده بود و مردن توی آن محله روی موتور اتفاق میافتاد، مگر خلافش ثابت میشد؛ روی موتور، یقیناً چِتپاره، رفته بود تو تیر برق.
پِیک بعدی، سعید که بغلدست مهرداد نشسته بود، از لابلای مِهدود سیگار که آشپزخانهی کافه را پوشانده بود، یک خدابیامرزیِ ترحمآمیز نثار روح پسر مهین کرد و گفت: «بعد از همین تراژدی بود که مهین اومد تو خط.»
تراژدی را توی آشپزخانهی کافه، وسط بوی روغن و چربی و سس، طوری به همهمان فهماند که هیچکدام از استادهای عشقِشکسپیر دانشکده هنر، که هر کدامشان یکدور من و مسعود را از کلاس بیرون کرده بود، نتوانسته بودند بهمان بفهمانند. بعد رو کرد به مهدی که کنار من و مسعود نشسته بود و نمیفهمید که چیپس جلوی دستش خیلی وقت است تمام شده، و گفت که یکیدو بار با مهدی رفتهاند خانهی مهین، تهِ بلوار شقایق و مهدی هم با تکانهای ریز سرش حرف سعید را تأیید کرد.
دوسه هفته بعد از جلسهی مبحث تراژدی، مسعود یک روز عصر مرخصی گرفت، شب نیامد و از فرداش نه دیگر مهین آمد کافه و نه دیگر در آپارتمانِ طبقهی سوم آخر بلوار شقایق به روی ما باز شد.
من خیلی الکل صرف این کردم که مسعود لو بدهد چه شده. دستِ آخر، یک شب توی پِیکهای آخر لو داد که آن روز عصر، مهین به جای من به مسعود گفته بود برود خانهش. بعد وقتی که مسعود پیراهن قهوهیی رنگرفتهش را درآورده بود، مهین خندیده بود و گفته بود:
«پس این بوی پسرم مال تو بوده. فقط من موندم چطوری به اون یکیتون سرایت کرده بود و من اینهمه مدت نفهمیدم این بوی تو بوده نه اون.»
بعد همان جلوی در، بیهوا، پیراهن مسعود را داده بود دستش و بدون اینکه دیگر نگاهش کند در را بسته بود.