چیزی که ورای نفهمی آن شخص نیمهمحترم برایم مطرح است این است که بولدشدن و مشهورشدناش، از قدمزدن توی کوچههای «نوشتن» دورش کرده است. پرسهزنیهای احمقانهی او و همقطارهایش، باعث شده تا هیچوقت نفهمند که چاقوی کُندی که «نوشتن» در پهلوی همینگوی فرو کرده بود، صد درجه کاریتر از گلولهی تپانچهیی بود که مغزش را شکافت. این خوانش اختهی احمقانه از «نوشتن» صرفا کمک کرده است که توی چاه نیفتند و بساط کلاسها و کارگاههای مجازی و غیرمجازی پرلاسشان همیشه فراهم باشد و روند چاپیدنهایشان برقرار.
۷. اما به صراحت بگویم که «نوشتن» هیچ کارکرد شخصی برای «نویسنده» ندارد. «نوشتن» راه نجات نیست. «نوشتن» زندگی هیچکسی را بهبود نبخشیده است.
یحیا که یکی از شریانهای اصلی پروژهی لنگان بود، در جایی تمام شد که نتوانست رفیق زخمخوردهمان را از مرگ برگرداند و یا حتا نتوانست راه مرگ را برایش هموار کند. «نوشتن» با چاشنی کلماتی که گاهی آنچنان زیبا بودند که وسوسهم میکرد تا خودم را دوست داشته باشم، آنقدر پَست و بیقدرت بود که نتوانست در مهمترین چالش عاطفییی که هزار سال بود منتظرش بودم و برای مدتی خواب و خوراکم را ربود، ذرهیی تغییر ایجاد کند. «نوشتن» نشست و نگاه کرد تا آن عاطفه فروکش کرد و تمام شد.
۷/۵. آخر اینکه نقلقولی بهمضمون نقل میکنم. یک جایی خوانده بودم که نویسنده کسی نیست که هر جا رسید، کاغذ و قلم همراهاش باشد. نویسنده کسی است که هر جا رسید، فندک و سیگارش را از جیباش در بیاورد؛ رونوشت به مسعود، امیر و سعید.
۷. اما به صراحت بگویم که «نوشتن» هیچ کارکرد شخصی برای «نویسنده» ندارد. «نوشتن» راه نجات نیست. «نوشتن» زندگی هیچکسی را بهبود نبخشیده است.
یحیا که یکی از شریانهای اصلی پروژهی لنگان بود، در جایی تمام شد که نتوانست رفیق زخمخوردهمان را از مرگ برگرداند و یا حتا نتوانست راه مرگ را برایش هموار کند. «نوشتن» با چاشنی کلماتی که گاهی آنچنان زیبا بودند که وسوسهم میکرد تا خودم را دوست داشته باشم، آنقدر پَست و بیقدرت بود که نتوانست در مهمترین چالش عاطفییی که هزار سال بود منتظرش بودم و برای مدتی خواب و خوراکم را ربود، ذرهیی تغییر ایجاد کند. «نوشتن» نشست و نگاه کرد تا آن عاطفه فروکش کرد و تمام شد.
۷/۵. آخر اینکه نقلقولی بهمضمون نقل میکنم. یک جایی خوانده بودم که نویسنده کسی نیست که هر جا رسید، کاغذ و قلم همراهاش باشد. نویسنده کسی است که هر جا رسید، فندک و سیگارش را از جیباش در بیاورد؛ رونوشت به مسعود، امیر و سعید.
Forwarded from جانب کلمات
گاهى آدم نمىداند بعضى چيزها به كجا يا کى تعلق دارد، مىنويسيم تا يادمان بيايد و گاهى تا آن پارهٔ به ياد آمده را متحقق كنيم برايش زمان و مكان مىتراشيم. گاهى هم چيزى را مثل وصلهاى بر پارچهاى مىدوزيم تا آن تكهٔ عريان شده را بپوشانيم، اما بعد مىفهميم آن عريانى همچنان هست.
آينههاى دردار | هوشنگ گلشيرى
.
آينههاى دردار | هوشنگ گلشيرى
.
من فکر میکنم کلیت اینکه قرار نیست هیچوقت با هم زندگی کنیم، خیلی آزاردهنده نیست؛ جزئیات آن آیندهی نیامده است که آزارم میدهد؛
فکر اینکه هیچ وقت قرار نیست یقهی پیراهنام را برگردانی، قرار نیست دکمهی افتادهی لباسام را بدوزی و یا قرار نیست هیچ صبحی از خواب بیدارت کنم و یا قرار نیست جلوی هیچ آینهیی عکس دونفرهمان قاب شده باشد.
همین چیزهای بهظاهر پیشپاافتاده است که وضعیت را یک مقدار غیرقابلتحمل کرده است.
از یک قصهی نیامده
فکر اینکه هیچ وقت قرار نیست یقهی پیراهنام را برگردانی، قرار نیست دکمهی افتادهی لباسام را بدوزی و یا قرار نیست هیچ صبحی از خواب بیدارت کنم و یا قرار نیست جلوی هیچ آینهیی عکس دونفرهمان قاب شده باشد.
همین چیزهای بهظاهر پیشپاافتاده است که وضعیت را یک مقدار غیرقابلتحمل کرده است.
از یک قصهی نیامده
لنگان عزیزم،
شرمنده که دیربهدیر سر میزنم. یک مقداری همهچیز توی هم پیچیده. یک خبرهایی هم دارد میشود که بماند. برگردم سر فرصت برایت خواهم گفت. اگر بر هم نگشتم که حلال کن.
بچهها را از طرف من ببوس.
شرمنده که دیربهدیر سر میزنم. یک مقداری همهچیز توی هم پیچیده. یک خبرهایی هم دارد میشود که بماند. برگردم سر فرصت برایت خواهم گفت. اگر بر هم نگشتم که حلال کن.
بچهها را از طرف من ببوس.
| سالِ فقدان؛ کلمههای ازدسترفته |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفرِصفر. فقدان از ریشهی عربی «فَقَدَ» بهمعنی گمکردن و ازدستدادن است. آنانی که رفتهاند برنخواهند گشت. فقدان وقوع فعلِ رفتن در حالتی است که نباید یا نمیتوان برای آن شخص برگشتنی متصور بود.
یا به قول الهی:
«آن که رفت، باز نمیگردد
میافتد.»
صفر. سال ۹۹ آنطور که از شروعاش و عزم همگانی برای اهمال پیدا بود، قرار بود جولانگاه کرونا باشد برای تکرارشدن واژهی فقدان. در این سال سیاه، بیشمار آدمهایی رفتند که خاطرهی هرکدامشان کتابلازم بود. اما نامها و کلمههایی که در این تکهپاره دکر شدهاند، چند تکهی بزرگ از چند برههی نگارنده بودهاند. نامهایی که توی سال فقدان، یا رفتند یا سعی کردند ادای رفتن را در بیاورند.
چرا که:
«همیشه آنکه میرود کمی از ما را با خودش میبرد»
۱. محمدرضا شجریان؛ استاد.
در حالی که میدانستیم باید بپرد و سرطان ریشهی آن ریهی افسانهیی را خشکانده بود، در آن عصر که غروبترینِ تاریخ بود، رفت و سیلی محکمی به همهمان زد.
شجریان با کولهباری از مشقت، ایستادن و آواز راهی جای دیگری شد و هر خاطرهیی که توی این سالها داشتیم را دوباره زنده کرد. یگانهی بیتکراری که صاحبمجلس مستی و پریدن و شکست و راوی عشقهای ناکام بود، در عصر هفدهم مهر پرید. بیآنکه کرونا گرفته باشد، بر اثر سرطان.
۲. چنگیز جلیلوند؛ مانا.
چنگیز جلیلوند علیرغم میل وافری که پول داشت که حتا وادارش کرد در سیرکی مثل «قلادههای طلا» بازی کند، صاحب صدایی جادویی بود که برای چند نسل معنی سینما میداد.
از صدای براندو و جیمز استوارت تا ناصر ملکمطیعی و فردین و تا بهروز. جادوی قیصر و دیالوگهای استخوانشکن رضا موتوری. تا آن «به من میگن رضا» که برایم بوی سینما میداد.
صدای چنگیز جلیلوند، موسیقی متن اولین مواجهه هایم با سینما بود. فیلم های شبجمعهیی شبکه یک که به زور بابا را راضی کرده بودم برای دیدنش، تا فیلمفارسیهای که بعدها بیاجازه بابا دیدمشان، یک وجه مشترک داشتند و آن، صدای جلیلوند بود.
جلیلوند وسط آبان مرد؛ بر اثر کرونا.
۳. دیگو آرماندو مارادونا؛ نابغه.
برای نسل مایی که چشممان از بازیهای مارادونا محروم مانده بود، احتمالا اولین مواجهه جدیمان، سرمربیگری مارادونا در تیم ملی آرژانتین در جام ۲۰۱۰ بود. همان جایی که آلمانِ یواخیم لو، ال دیگو و رفقایش را له کرد.
مارادونا قدیس دائمالخمری بود که ثابت کرد برای آنکه مردم عاشق اشتباهاتات شوند، باید مارادونا باشی.
دیوانهیی که سازش بلد نبود و نمیتوانست قانون را بپذیرد، اثری هنری بود که اگر خدا وجود داشته باشد، ساختهوپرداختهی دستان خود خدا بود؛ بیآنکه کسی در کار خدا دخالت کرده باشد. ال دیگو در عنفوان نوجوانی یادمان داد که نبوغ یعنی چه. که ادامهدادن اشتباه یعنی چه. دیگو یادمان داد که میشود امتحان کرد، شکست خورد، دوباره امتحان کرد و دوباره شکست خورد و اصلا اهمیتی نداد.
دیگو یادمان داد که خدایان هنوز وجود دارند و خداها هم میمیرند. در ۶۰ سالگی؛ احتمالا بر اثر اوردوز.
۴. علی انصاریان؛ یاغی.
علی بخیه، برخلاف موج تعریفوتمجیدی که به راه افتاد، نه فوتبالیست چندان قابلی بود و نه بازیگری بهدردبخور. علی انصاریان پنالتیزن قهاری بود که خوب میخندید. اما چیز مهمی که انصاریان یادمان داد این بود که خیانت یعنی چه و به چه کسی میگویند یاغی. قسمتی از کودکی بود که با آن یاد گرفتم که میشود پیراهن سرخ محبوب را در آورد و آبی منفور را پوشید. در واقع علی انصاریان یادم داد که امر محال وقتی ممکن میشود که پای یاغیگری در میان باشد.
علی بخیه مثل زن زیبایی بود که مثلا دوستدختر رفیقمان شده باشد. نه میشد دوستاش داشت و نه میشد دوستاش نداشت. یاغی محبوبی بود که احتمالا باید یکهبزن و رضا بیکِ فیلمفارسی میشد و اشتباها سر از فوتبال در آورده بود. انصاریان عادت کرد که تکل بزند. توی زمین مدام تکل میزد و به کلهش بخیه اضافه میکرد و وقتی رفت توی برنامه تلویزیونی زیر بخت و آیندهی خودش تکل زد و از مهستی و جلال همتی خواند و به جای برنامهگرفتن، مدام خندید.
علی انصاریان در 43 سالگی مرد؛ بر اثر کرونا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفرِصفر. فقدان از ریشهی عربی «فَقَدَ» بهمعنی گمکردن و ازدستدادن است. آنانی که رفتهاند برنخواهند گشت. فقدان وقوع فعلِ رفتن در حالتی است که نباید یا نمیتوان برای آن شخص برگشتنی متصور بود.
یا به قول الهی:
«آن که رفت، باز نمیگردد
میافتد.»
صفر. سال ۹۹ آنطور که از شروعاش و عزم همگانی برای اهمال پیدا بود، قرار بود جولانگاه کرونا باشد برای تکرارشدن واژهی فقدان. در این سال سیاه، بیشمار آدمهایی رفتند که خاطرهی هرکدامشان کتابلازم بود. اما نامها و کلمههایی که در این تکهپاره دکر شدهاند، چند تکهی بزرگ از چند برههی نگارنده بودهاند. نامهایی که توی سال فقدان، یا رفتند یا سعی کردند ادای رفتن را در بیاورند.
چرا که:
«همیشه آنکه میرود کمی از ما را با خودش میبرد»
۱. محمدرضا شجریان؛ استاد.
در حالی که میدانستیم باید بپرد و سرطان ریشهی آن ریهی افسانهیی را خشکانده بود، در آن عصر که غروبترینِ تاریخ بود، رفت و سیلی محکمی به همهمان زد.
شجریان با کولهباری از مشقت، ایستادن و آواز راهی جای دیگری شد و هر خاطرهیی که توی این سالها داشتیم را دوباره زنده کرد. یگانهی بیتکراری که صاحبمجلس مستی و پریدن و شکست و راوی عشقهای ناکام بود، در عصر هفدهم مهر پرید. بیآنکه کرونا گرفته باشد، بر اثر سرطان.
۲. چنگیز جلیلوند؛ مانا.
چنگیز جلیلوند علیرغم میل وافری که پول داشت که حتا وادارش کرد در سیرکی مثل «قلادههای طلا» بازی کند، صاحب صدایی جادویی بود که برای چند نسل معنی سینما میداد.
از صدای براندو و جیمز استوارت تا ناصر ملکمطیعی و فردین و تا بهروز. جادوی قیصر و دیالوگهای استخوانشکن رضا موتوری. تا آن «به من میگن رضا» که برایم بوی سینما میداد.
صدای چنگیز جلیلوند، موسیقی متن اولین مواجهه هایم با سینما بود. فیلم های شبجمعهیی شبکه یک که به زور بابا را راضی کرده بودم برای دیدنش، تا فیلمفارسیهای که بعدها بیاجازه بابا دیدمشان، یک وجه مشترک داشتند و آن، صدای جلیلوند بود.
جلیلوند وسط آبان مرد؛ بر اثر کرونا.
۳. دیگو آرماندو مارادونا؛ نابغه.
برای نسل مایی که چشممان از بازیهای مارادونا محروم مانده بود، احتمالا اولین مواجهه جدیمان، سرمربیگری مارادونا در تیم ملی آرژانتین در جام ۲۰۱۰ بود. همان جایی که آلمانِ یواخیم لو، ال دیگو و رفقایش را له کرد.
مارادونا قدیس دائمالخمری بود که ثابت کرد برای آنکه مردم عاشق اشتباهاتات شوند، باید مارادونا باشی.
دیوانهیی که سازش بلد نبود و نمیتوانست قانون را بپذیرد، اثری هنری بود که اگر خدا وجود داشته باشد، ساختهوپرداختهی دستان خود خدا بود؛ بیآنکه کسی در کار خدا دخالت کرده باشد. ال دیگو در عنفوان نوجوانی یادمان داد که نبوغ یعنی چه. که ادامهدادن اشتباه یعنی چه. دیگو یادمان داد که میشود امتحان کرد، شکست خورد، دوباره امتحان کرد و دوباره شکست خورد و اصلا اهمیتی نداد.
دیگو یادمان داد که خدایان هنوز وجود دارند و خداها هم میمیرند. در ۶۰ سالگی؛ احتمالا بر اثر اوردوز.
۴. علی انصاریان؛ یاغی.
علی بخیه، برخلاف موج تعریفوتمجیدی که به راه افتاد، نه فوتبالیست چندان قابلی بود و نه بازیگری بهدردبخور. علی انصاریان پنالتیزن قهاری بود که خوب میخندید. اما چیز مهمی که انصاریان یادمان داد این بود که خیانت یعنی چه و به چه کسی میگویند یاغی. قسمتی از کودکی بود که با آن یاد گرفتم که میشود پیراهن سرخ محبوب را در آورد و آبی منفور را پوشید. در واقع علی انصاریان یادم داد که امر محال وقتی ممکن میشود که پای یاغیگری در میان باشد.
علی بخیه مثل زن زیبایی بود که مثلا دوستدختر رفیقمان شده باشد. نه میشد دوستاش داشت و نه میشد دوستاش نداشت. یاغی محبوبی بود که احتمالا باید یکهبزن و رضا بیکِ فیلمفارسی میشد و اشتباها سر از فوتبال در آورده بود. انصاریان عادت کرد که تکل بزند. توی زمین مدام تکل میزد و به کلهش بخیه اضافه میکرد و وقتی رفت توی برنامه تلویزیونی زیر بخت و آیندهی خودش تکل زد و از مهستی و جلال همتی خواند و به جای برنامهگرفتن، مدام خندید.
علی انصاریان در 43 سالگی مرد؛ بر اثر کرونا.
۵. محمدرضا؛ مقاومت.
محمدرضا پارتیزان بیرحمی بود که در مقابل تمام چیزهایی که فکر میکردیم جبری است یکتنه ایستاد. جلوی زندگی زانو نزد، تسلیم مرگ نشد و توی هیچ قصهیی نرفت.
با آن موهای یکدست مشکی، شکنجهگر پارهوقتی شد که خوابمان را حرام کرد، خوردن و خوابیدن و مستکردنمان را به بغض آلود و نمرهی چشمهایمان را بیشتر از گذشته کرد.
وجههی دیگرش که دستنیافتنیتر و اسطورهییترش کرد، گذشتن از دوسه پیچ مرگآلود بود که تابحال کسی از آن برنگشته بود. اما محمدرضا از همهش گذشت تا برنگردد. مرزهای جدیدی در سرزمین تعلیق برایمان ایجاد کرد تا بفهمیم که شکست خوردهایم و یک عمر حرفازرفاقتزدنمان ادعای توخالی بوده و توی امتحان رفاقت مردود شدهایم. معلق شد و خاطرهیی از یک شب مجهول و مجعول برایمان باقی گذاشت.
محمدرضا زنده است.
۶. فقدان یک شعر بلند بدونبازگشت است که از کلمه رد میشود و با حجم بیشرمی از اندوه، یادمان میآورد که احتمالا جاودانه نیستیم و همهچیز فانی است جز نیستی.
پس سالی که با سوال: «چه میشود که آدم زل بزند به کیک تولد و بهجای آرزو محکم بگوید : هیچ»، شروع شده بود را با این سوال تمام میکنم که:
«پس که، یک شب،
پس از باران چتر را میبندد و تنها میشود؟ »
پایان سال ۹۹ با احترام ابدی به خاطرهی بهمن مفید بزرگ، پرویز پورحسینی مهجور، نوید افکاری قهرمان، کامبوزیا پرتوی خلاق، خسرو سینایی باسواد، اکبر عالمی معلم، محمدعلی کشاورز بازیگر و فرزانه تأییدی زیبا.
محمدرضا پارتیزان بیرحمی بود که در مقابل تمام چیزهایی که فکر میکردیم جبری است یکتنه ایستاد. جلوی زندگی زانو نزد، تسلیم مرگ نشد و توی هیچ قصهیی نرفت.
با آن موهای یکدست مشکی، شکنجهگر پارهوقتی شد که خوابمان را حرام کرد، خوردن و خوابیدن و مستکردنمان را به بغض آلود و نمرهی چشمهایمان را بیشتر از گذشته کرد.
وجههی دیگرش که دستنیافتنیتر و اسطورهییترش کرد، گذشتن از دوسه پیچ مرگآلود بود که تابحال کسی از آن برنگشته بود. اما محمدرضا از همهش گذشت تا برنگردد. مرزهای جدیدی در سرزمین تعلیق برایمان ایجاد کرد تا بفهمیم که شکست خوردهایم و یک عمر حرفازرفاقتزدنمان ادعای توخالی بوده و توی امتحان رفاقت مردود شدهایم. معلق شد و خاطرهیی از یک شب مجهول و مجعول برایمان باقی گذاشت.
محمدرضا زنده است.
۶. فقدان یک شعر بلند بدونبازگشت است که از کلمه رد میشود و با حجم بیشرمی از اندوه، یادمان میآورد که احتمالا جاودانه نیستیم و همهچیز فانی است جز نیستی.
پس سالی که با سوال: «چه میشود که آدم زل بزند به کیک تولد و بهجای آرزو محکم بگوید : هیچ»، شروع شده بود را با این سوال تمام میکنم که:
«پس که، یک شب،
پس از باران چتر را میبندد و تنها میشود؟ »
پایان سال ۹۹ با احترام ابدی به خاطرهی بهمن مفید بزرگ، پرویز پورحسینی مهجور، نوید افکاری قهرمان، کامبوزیا پرتوی خلاق، خسرو سینایی باسواد، اکبر عالمی معلم، محمدعلی کشاورز بازیگر و فرزانه تأییدی زیبا.
حالا، برخلاف گذشته، باید دانسته باشیم که از هنر، از ادبیات، نمیتوان توقع کاری را داشت که انجامش بر عهدهٔ همگان است. گذشته از این، حرف مسئولیت بیهوده است، زیرا مسئولیت امثال ما بیهوده است. آن دسته از ما که حالا میدانیم چقدر حقیریم، چقدر خودپسندیم، چقدر میکوشیم زیر نقاب هنر، اضطراب و تنهایی و بیچارگی خودمان را در قالب الفاظ بزرگ کنیم، ماجرا بسازیم و به همپالگیهایمان قالب کنیم.
شب هولِ هرمز شهدادی
شب هولِ هرمز شهدادی
من اگر یادم برود که به یاد بیاورم، دیگر چه چیزی توی این زندگی دارم که به آن دست بیندازم؟
نمیدانم چه دردی داشت، گفتم دختر با همین دردی که نمیدانی چیست بساز تا گرفتار درد دیگری نشوی. وقتی خوشی بهر دل کسی نیست، بدبخت باشیم خوشبختتریم.
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
محمدرضا صفدری
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
محمدرضا صفدری
دویدنها
یکی از رابطهها و جداشدنهای عجیبی که همیشه درگیرم میکند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده. کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری میخواند. چند متر آنطرفتر توی دانشکدهی حقوق، غزاله که زیباییاش زبانزد است، حقوق میخواند. دوتا پرشور واقعی.…
سالمرگ غزاله بود. سالروز آویزانشدن آن نعش در جنگلهای جواهرده.
یادم بیاور یک بار دربارهی غزاله بنویسم؛ زخم زیبا، زیباترین زخم.
یادم بیاور یک بار دربارهی غزاله بنویسم؛ زخم زیبا، زیباترین زخم.
به قرن پانزدهم هجری، و به چرخش هزارهی میلادی، من هم نویسندهام. در آبا و اجداد من، بیگمان، کاتبی بوده است و در آبا و اجداد او، لابد شاعری، که سودای محاکات و سرگردانی را، خونبهخون، در شاهرگ نبیرههای خود به ارث رساندهاند... من روزی روزگاری محکوم و مبتلا شدم به جنونِ یافتن یک زیبایی مقدر، که باید مینوشتمش، اگرچه در را به روی مرگم باز میکند.
هفت ناخدا، شهریار مندنیپور
باور بکنید یا نه، علاقهی من به کلمات مندنیپور از علاقهی خودش به کلماتش بیشتر است.
هفت ناخدا، شهریار مندنیپور
باور بکنید یا نه، علاقهی من به کلمات مندنیپور از علاقهی خودش به کلماتش بیشتر است.
Forwarded from دف
بعد از همهچیز
رضا زاهد
کجاست اینجا و من چه میکنم در آن؟
همیشه دلم میخواست
سر روی دامنِ شبی بگذارم
که از تمامِ چیزهایی که جز تو هستند
تهی باشد
غافل از این که آن آرزوی مثالی
در صحنِ این رباطِ کهنهی بیصاحب
که از هر چه بودنیست خالیست
جایی برای طرح شدن ندارد
تازه تویی هم در کار نیست که معلوم کنم
در دامنِ شبی که خلق باید میکردم
قرار میگیری یا نه؟
اینست که ناگزیرم اینجا
سر به سینهی ستبرِ نیستی بکوبم مدام
تا بگویم هستم
در حالی که گمان میبرم آن نیستی هم
از روزِ آغاز نبوده واقعاً
یا بوده و حالا نیست
یا قرار است پیدا شود روزی
یا همین هم نیست
ولی من
ناچارم بکوبم و میکوبم
چون دربارهی خودت هم
این طور که شنیدهام
نه تنها قرار نیست تشکیل بشوی
بلکه جای خالیات نیز
در جای خالیی من سبز خواهد شد
البته اگر مقدور باشد
چیزی در جایی و زمانی سبز بشود
آنهم
در فصلِ پنجمِ دنیای چار فصل
یعنی نه اینکه بودنت مقدور نیست
بلکه جای خالیت هم
برای من همیشه خالی خواهد بود
حتی اگر نباشم و جای خودم را
برای تو خالی کرده باشم
پس جای خالیی همدیگر را نیز
مقدور نیست ملاقات کنیم لابد
عجب تقدیرِ منحوسِ بیدرمانیست
همین مجموعهای که هست
در حالی که خودش هم لابد نیست
در سالهای دور و در دورانی
که به نحوی وجود داشتم و بودم هنوز
دورخیز کرده بودم
خرابیی بیپایانِ حیات را
افشا کنم ولی
بعدها ول کردم
چرا که فهمیدم
دردی را که هیچ حاصلی نخواهد داشت
نباید ایجاد کرد و اگر بود هم
نباید ابرازش کرد
حالا بگو چرا
کماکان به این نکبتِ بیانتها
ادامه باید داد؟
لااقل من چرا؟
مگر دیدارِ دیگری هم در کار است؟
@dafetar
رضا زاهد
کجاست اینجا و من چه میکنم در آن؟
همیشه دلم میخواست
سر روی دامنِ شبی بگذارم
که از تمامِ چیزهایی که جز تو هستند
تهی باشد
غافل از این که آن آرزوی مثالی
در صحنِ این رباطِ کهنهی بیصاحب
که از هر چه بودنیست خالیست
جایی برای طرح شدن ندارد
تازه تویی هم در کار نیست که معلوم کنم
در دامنِ شبی که خلق باید میکردم
قرار میگیری یا نه؟
اینست که ناگزیرم اینجا
سر به سینهی ستبرِ نیستی بکوبم مدام
تا بگویم هستم
در حالی که گمان میبرم آن نیستی هم
از روزِ آغاز نبوده واقعاً
یا بوده و حالا نیست
یا قرار است پیدا شود روزی
یا همین هم نیست
ولی من
ناچارم بکوبم و میکوبم
چون دربارهی خودت هم
این طور که شنیدهام
نه تنها قرار نیست تشکیل بشوی
بلکه جای خالیات نیز
در جای خالیی من سبز خواهد شد
البته اگر مقدور باشد
چیزی در جایی و زمانی سبز بشود
آنهم
در فصلِ پنجمِ دنیای چار فصل
یعنی نه اینکه بودنت مقدور نیست
بلکه جای خالیت هم
برای من همیشه خالی خواهد بود
حتی اگر نباشم و جای خودم را
برای تو خالی کرده باشم
پس جای خالیی همدیگر را نیز
مقدور نیست ملاقات کنیم لابد
عجب تقدیرِ منحوسِ بیدرمانیست
همین مجموعهای که هست
در حالی که خودش هم لابد نیست
در سالهای دور و در دورانی
که به نحوی وجود داشتم و بودم هنوز
دورخیز کرده بودم
خرابیی بیپایانِ حیات را
افشا کنم ولی
بعدها ول کردم
چرا که فهمیدم
دردی را که هیچ حاصلی نخواهد داشت
نباید ایجاد کرد و اگر بود هم
نباید ابرازش کرد
حالا بگو چرا
کماکان به این نکبتِ بیانتها
ادامه باید داد؟
لااقل من چرا؟
مگر دیدارِ دیگری هم در کار است؟
@dafetar
خارج از لنگان،
| گورگَرد؛ یک مواجههی مضرّس |
صفر. حالا تقریبا یک ماه است که خبر رتبهآوردن داستان «گورگَرد» درآمده و خوشحالی اولیهم فروکش کرده. حالا قرار است که قصه بر یک جریدهیی ثبت شود و نگارنده بشود صاحب کتابی مزخرفی چیزی.
نوشتهی ذیل ممکن است حاوی مقداری خودپسندی باشد، شاید هم نباشد اما ترجیح دادم چندخطی دربارهی این موفقیت عظیم! توی همین بیغولهم بنویسم:
۱. یک سال پیش، در چنین شبهایی که گرمای کثافت از سر و رویمان بالا میرفت، قصهیی را تمام کردم که چون هنوز هم که هنوز است اسمی رویش نگذاشتهم، قصهی «بینام» میخوانماش. همان شب، بلافاصله بعد از اینکه از نوشتن فارغ شدم، فرستادماش برای دوستی تا به عهدم وفا کرده باشم و بعد از آنجا یکراست رفتم توی دستشویی تا بهاندازهی دو هفته بیماری بالا بیاورم. بعد که یکمقداری چشمام دید، مثل همهی وقتهای دیگری که احساس میکردم کاملا خالیام، هشتادودو شعر بیژن خدابیامرز را باز کردم.
اواخر کتاب، جایی که شاید پنجاه بار خوانده بودماش، سَیّدنا اینطور سروده بود:
«قصه اگر ناتمام میماند
یحتمل که شعر میشد و شعر
در تمامیت خود قصه میشود»
همانجا بود که فهمیدم اینهمهوقت بیخود دستوپا زده بودم؛ چیزی که همیشه دنبالاش بودم، درست جلوی چشمام بوده. گوشی را خاموش کردم و تخت خوابیدم.
۲. همان شب فهمیدم که اگر بخواهم دوباره ارغوان شرکت کنم، پذیرفته میشوم و قصههایم احتمالا بعد از این بیشتر پسندیده خواهد شد؛ همان شب تصمیم گرفتم عطای ارغوان و هر جایزهی دیگر و کلا هر چیز این چنینی دیگر را به لقایش ببخشم، که نشد، زدم زیرش.
۳. سهگانهی مواجههبامرگی که با همان قصهی «بینام» شروع شده بود، در «سیمای زنی ناتمام» ادامه پیدا کرد و در «گورگرد» تمام شد؛ یکهو و قطعی.
اگر فرض کنیم که بینام مواجههی مرگ با «داناترین» بود، در سیمای زنی ناتمام مرگ پنجهدرپنجهی «زیباترین» انداخت بعد در گورگرد با «شریفترین» مواجه شد. این سرشاخشدن سهاپیزودی، چهرهی مرگ را با سه نوع بزکِ دانایی، زیبایی و شرافت نشانام داد تا بفهمم که کلا خیلی نمیفهمم و نفهمتر از این حرفها هستم.
۴. گورگرد که براساس ایدهیی دوساله بود، قرار بود کوششی باشد در این مسیر که: «شعر یعنی چه؟» اما با پر وا کردن ناگهانی آن رفیقِ بیمعرفت که خودِ شرافت بود، ناگهان چرخید به سمت مرگ و آن ایده را مرگآلود کرد و تلگرافوار. تلگرافی که پشت فرمان ماشین، و احتمالا از روح (یا هر مزخرف دیگری) به دستم رسید و بنای قصه شد:
«مرگمرگنقطه
مرگشعرشعرنقطه
مرگشعرمرگنقطه
شعرشعرمرگشعرنقطه»
۵. همین دلایل جستهوگریخته شاید برای اینکه ذوقنکردنام را توجیه کند کافی باشد. گورگرد، اگر جایی وسط راه گیر نکند، قرار است چاپ شود، تقدیم شود و از سر من باز شود.
حالا جدای از گورگرد که پخی نیست و جایزهش که پختری نیست، من باید قبل از اینکه فرار کنم، دست بیندازم دور گردن آن نوجوانی که دور از چشم پدرش اولین قصهی زندگیاش را نوشته و بهش بگویم:
«من دیگر اینجا نمیایستم تا تو بیایی. هر چند که فکر میکنی خودِ بزرگترت منتظرت ایستاده؛ تو مطلقا کسی را نداری و هر چه را که فکر میکنی داری قرار است سر این چارخطی که نوشتهیی بگا بدهی. جان عزیزت دست بردار و زیستشناسیات را یکدور دیگر بخوان. زیاده قربانت.»
| گورگَرد؛ یک مواجههی مضرّس |
صفر. حالا تقریبا یک ماه است که خبر رتبهآوردن داستان «گورگَرد» درآمده و خوشحالی اولیهم فروکش کرده. حالا قرار است که قصه بر یک جریدهیی ثبت شود و نگارنده بشود صاحب کتابی مزخرفی چیزی.
نوشتهی ذیل ممکن است حاوی مقداری خودپسندی باشد، شاید هم نباشد اما ترجیح دادم چندخطی دربارهی این موفقیت عظیم! توی همین بیغولهم بنویسم:
۱. یک سال پیش، در چنین شبهایی که گرمای کثافت از سر و رویمان بالا میرفت، قصهیی را تمام کردم که چون هنوز هم که هنوز است اسمی رویش نگذاشتهم، قصهی «بینام» میخوانماش. همان شب، بلافاصله بعد از اینکه از نوشتن فارغ شدم، فرستادماش برای دوستی تا به عهدم وفا کرده باشم و بعد از آنجا یکراست رفتم توی دستشویی تا بهاندازهی دو هفته بیماری بالا بیاورم. بعد که یکمقداری چشمام دید، مثل همهی وقتهای دیگری که احساس میکردم کاملا خالیام، هشتادودو شعر بیژن خدابیامرز را باز کردم.
اواخر کتاب، جایی که شاید پنجاه بار خوانده بودماش، سَیّدنا اینطور سروده بود:
«قصه اگر ناتمام میماند
یحتمل که شعر میشد و شعر
در تمامیت خود قصه میشود»
همانجا بود که فهمیدم اینهمهوقت بیخود دستوپا زده بودم؛ چیزی که همیشه دنبالاش بودم، درست جلوی چشمام بوده. گوشی را خاموش کردم و تخت خوابیدم.
۲. همان شب فهمیدم که اگر بخواهم دوباره ارغوان شرکت کنم، پذیرفته میشوم و قصههایم احتمالا بعد از این بیشتر پسندیده خواهد شد؛ همان شب تصمیم گرفتم عطای ارغوان و هر جایزهی دیگر و کلا هر چیز این چنینی دیگر را به لقایش ببخشم، که نشد، زدم زیرش.
۳. سهگانهی مواجههبامرگی که با همان قصهی «بینام» شروع شده بود، در «سیمای زنی ناتمام» ادامه پیدا کرد و در «گورگرد» تمام شد؛ یکهو و قطعی.
اگر فرض کنیم که بینام مواجههی مرگ با «داناترین» بود، در سیمای زنی ناتمام مرگ پنجهدرپنجهی «زیباترین» انداخت بعد در گورگرد با «شریفترین» مواجه شد. این سرشاخشدن سهاپیزودی، چهرهی مرگ را با سه نوع بزکِ دانایی، زیبایی و شرافت نشانام داد تا بفهمم که کلا خیلی نمیفهمم و نفهمتر از این حرفها هستم.
۴. گورگرد که براساس ایدهیی دوساله بود، قرار بود کوششی باشد در این مسیر که: «شعر یعنی چه؟» اما با پر وا کردن ناگهانی آن رفیقِ بیمعرفت که خودِ شرافت بود، ناگهان چرخید به سمت مرگ و آن ایده را مرگآلود کرد و تلگرافوار. تلگرافی که پشت فرمان ماشین، و احتمالا از روح (یا هر مزخرف دیگری) به دستم رسید و بنای قصه شد:
«مرگمرگنقطه
مرگشعرشعرنقطه
مرگشعرمرگنقطه
شعرشعرمرگشعرنقطه»
۵. همین دلایل جستهوگریخته شاید برای اینکه ذوقنکردنام را توجیه کند کافی باشد. گورگرد، اگر جایی وسط راه گیر نکند، قرار است چاپ شود، تقدیم شود و از سر من باز شود.
حالا جدای از گورگرد که پخی نیست و جایزهش که پختری نیست، من باید قبل از اینکه فرار کنم، دست بیندازم دور گردن آن نوجوانی که دور از چشم پدرش اولین قصهی زندگیاش را نوشته و بهش بگویم:
«من دیگر اینجا نمیایستم تا تو بیایی. هر چند که فکر میکنی خودِ بزرگترت منتظرت ایستاده؛ تو مطلقا کسی را نداری و هر چه را که فکر میکنی داری قرار است سر این چارخطی که نوشتهیی بگا بدهی. جان عزیزت دست بردار و زیستشناسیات را یکدور دیگر بخوان. زیاده قربانت.»
Forwarded from دف
بهمن فرسی
مقدمهی نمایشنامهی «گلدان»
چاپِ ۱۳۴۰
حرف داریم، حرف میزنیم، با خودمان، با دیگران، از این حرفها من هم دارم که زدهام و گمان میکنم به فارسی تلخ و بغرنج امروز. فارسی را هرکس جوری از آنِ خودش حرف میزند. درست! ولی آیا تنها گرهی بازیِ کشدار و خندهآورِ ما همین است؟ من جوری که میتوانستم، و بلکه خواستهام، در این چارچوب حرفم را زدهام. در مجموع میتوان گفت زبانم ریخت و بافت همهشناس ندارد! ولی آیا بهراستی همینطور است؟ راستی این همه کیست؟ بههرحال این زبانِ من است و از به کار بستناش نهتنها پرهیز نمیکنم؛ بلکه به داشتناش، از اینکه خودی است، شادمان هستم. دربارهی آنگونه بازی که ما میتوانیم و باید داشته باشیم؛ یعنی همان بازینویسی نیز اینک حرفی ندارم و اگر دارم همان است که در بستر همین «بازی»، پنهان و روان و شاید هم پیدا و روان است.
دستکم میتوان گفت: جاودانگیِ هیچ مرز و آئینی را باور ندارم و برای بیمارانم رهایی از تمام آئینها را درمانپذیرتر از پذیرش یک آئین میدانم، زیرا نانخور و نامجوی این راه نیستم؛ که رنجور آنم.
تن دادن به این کار، اگرچه بدینسان افتان و خیزان، امروز و اینجا، سوای بیماری، قربانی شدن است. من درخشش همهی ساطورها و نوسان همهی دونیها و کودنیها را بالای سرم حس میکنم. سوگ زهرآگینی است. با اینهمه باکی نیست. بیماری در ما نیرومندتر است. نه زود آمدهایم، نه دیر.
@dafetar
مقدمهی نمایشنامهی «گلدان»
چاپِ ۱۳۴۰
حرف داریم، حرف میزنیم، با خودمان، با دیگران، از این حرفها من هم دارم که زدهام و گمان میکنم به فارسی تلخ و بغرنج امروز. فارسی را هرکس جوری از آنِ خودش حرف میزند. درست! ولی آیا تنها گرهی بازیِ کشدار و خندهآورِ ما همین است؟ من جوری که میتوانستم، و بلکه خواستهام، در این چارچوب حرفم را زدهام. در مجموع میتوان گفت زبانم ریخت و بافت همهشناس ندارد! ولی آیا بهراستی همینطور است؟ راستی این همه کیست؟ بههرحال این زبانِ من است و از به کار بستناش نهتنها پرهیز نمیکنم؛ بلکه به داشتناش، از اینکه خودی است، شادمان هستم. دربارهی آنگونه بازی که ما میتوانیم و باید داشته باشیم؛ یعنی همان بازینویسی نیز اینک حرفی ندارم و اگر دارم همان است که در بستر همین «بازی»، پنهان و روان و شاید هم پیدا و روان است.
دستکم میتوان گفت: جاودانگیِ هیچ مرز و آئینی را باور ندارم و برای بیمارانم رهایی از تمام آئینها را درمانپذیرتر از پذیرش یک آئین میدانم، زیرا نانخور و نامجوی این راه نیستم؛ که رنجور آنم.
تن دادن به این کار، اگرچه بدینسان افتان و خیزان، امروز و اینجا، سوای بیماری، قربانی شدن است. من درخشش همهی ساطورها و نوسان همهی دونیها و کودنیها را بالای سرم حس میکنم. سوگ زهرآگینی است. با اینهمه باکی نیست. بیماری در ما نیرومندتر است. نه زود آمدهایم، نه دیر.
@dafetar