۶+۱. رضا قاسمی بزرگ- که سایهش مستدام باد-، جایی گفته بود که: شب قبل از اجرای تئاتری که قرار بود نقش نوازندهی سهتار را بازی کنم، یک سهتار به بدبختی گیر آوردند و دادند دستام تا حداقل یاد بگیرم درست ساز را توی دستام بگیرم. که اگر فردا شب نوازندهیی چیزی آمد بهتماشای تئاتر، به سازدستگرفتنمان ایراد نگیرد. چون تا قبل از آن روز اصلا سهتار دست نگرفته بودم چه رسد بهاینکه بخواهم بنوازم.
رضا قاسمی سهتار را برده بود خانهشان و فردا شباش جوری نواخته بود که یکی از اساتید تقریبا مشهور، بعد از اجرا رفته بود پیش قاسمی و ازش پرسیده بود که چند سال است سهتار میزند؟
رضا قاسمی چند سال بعد در جشن بزرگداشت باربد در تاجیکستان، نشست بغل دست محمدرضا شجریان و با هم دیلمان جادویی را اجرا کردند.
رضا قاسمی سهتار را برده بود خانهشان و فردا شباش جوری نواخته بود که یکی از اساتید تقریبا مشهور، بعد از اجرا رفته بود پیش قاسمی و ازش پرسیده بود که چند سال است سهتار میزند؟
رضا قاسمی چند سال بعد در جشن بزرگداشت باربد در تاجیکستان، نشست بغل دست محمدرضا شجریان و با هم دیلمان جادویی را اجرا کردند.
Forwarded from دویدنها
رفقا، لَنگان نه جادهی یکطرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
خارج از لنگان،
|هیاهویی برای هیچ:
علیهِ نوشتن ؛ چند اعتراف غیرشخصی |
(نوشتهی حاضر، متن پیادهشدهی مجموعه اعترافات یک مرید است در محضر علی عابدینیاش، که از فحاشی خالی شده و واژهها و جملات آن قدری بزک شده است.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. من برای فرار از «نوشتن» هیچ دستاویزی جز نوشتن سراغ ندارم. هیچ درمانی جز نوشتن برای حلوفصل مرض «نوشتن» ندارم. به تعبیر یکی از رفقای نادیدهم، من مجبورم که بنویسم. برای دیوانهنشدن و جلوگیری از خیلی آسیبهای دیگر، بالاجبار مینویسم. خیلی سال است که بهجای سوگواری نوشتهم، بهجای معاشقه نوشتهم، بهجای تبریک نوشتهم، بهجای خندیدن نوشتهم و بهجای اعتراض نوشتهم.
۲. «نوشتن» نه مایهی مباهات است نه یک موهبت خدادادی و نه چیز جذابی است. این را از کسی بشنوید که با چندین نفر از نویسندههای کاردرست و یا مهجور این روزگار از دور و نزدیک دَمخور بوده و پشت فرمان نوشته و وسط خاکسپاری عمویش نوشته و از شیفت فرار کرده تا بنویسد و قصهیی که توی یکی از جایزههای بهاصطلاح درجهیک این مملکت، مهم و جریانساز تلقی شده است را وسط آشپزخانهی کافه، در حین «هاتچیپسزدن» و بر روی کاغذهای روغنی و آردی نوشته است.
۳. ایدهی شکلگیری پروژهی «لنگان» یک قیام کاملا شخصی علیهِ «نوشتن» بود. (یا هنوز هست.) اگر روزگاری بود که اخبار را دنبال میکردم و توی شهر چرخ میزدم تا ایده برای «نوشتن» پیدا کنم، در لنگان حدودا بیستسی ایده که هر کدام بهتنهایی میتوانستند روی آن هزاروخوردهیی صفحه سیاه مشق سوار شوند را، با مواجههی سرسری قربانی کردهم. بیستسی ایدهیی که می توانستند یک اثر مستقل باشند؛ خوب یا بد. شاهکار یا مبتذل.
اما تکتک آن ایدهها قربانی یک انکار کاملا آگاهانه شده اند تا ننویسمشان؛ چراکه آیندهیی مشئوم در انتظار همهشان بوده است و آن ایدههای درخشان لایق یک پردازش و صبوری بهتری بوده اند.
۴. «نوشتن» بهگمان من مثل سرطان است. با پیشزمینههایی متفاوت بروز میکند و بهناگاه از یک جایی به بعد، متاستاز میِدهد؛ بهگونهیی غیرقابلکنترل همهی وجودت را تحتتأثیر قرار میدهد و علایق و سلایقات را مسموم میکند.
احتمالا به همین دلیل است که همیشه بهموازات اینکه امیر را به «نوشتن» تشویق کردهم، ننوشتناش را در خلوت ستایش کردهم. امیر از دیدگاه من یک نویسنده بسیار مهم است که در پایینترین درجه، زندگی شخصی و کاری رفقایش را تحتتأثیر قرار داده است. امیر نویسندهی مهمی است به یک دلیل بسیار واضح؛ چون ننوشته است. ننوشته است و ایدهها را حرام نکرده است. ننوشته است و سالهاست که توانسته در برابر این وسوسه مقاومت کند؛ وسوسهیی که او را از جنون دور نگه داشته است و برایش فرصتی فراهم کرده تا بتواند خارج از «نوشتن» درس بخواند، ببیند و مهم تر از همه، سکوت کند.
۵. گلشیری علیه الرحمه در جایی از «آینههای دردار» نوشته که: «هیچوقت زن یا شوهر و حتی دوست یک نویسنده نشوید»؛ چراکه او همیشه دچار یک دوگانگی است و نمیتواند به پدیدهها جزئی نگاه کند. به این معنا که باید برای نوشتن معشوق، به موضوع معشوق کلی نگاه کند؛ کما اینکه خودش یک معشوقی در خانه یا چند چهارراه پایینتر دارد. بنابراین معشوقاش این وسط قربانی میشود و نویسنده نمیتواند یک تکیهگاه پایدار باشد.
«نوشتن» قطعا هیچوقت اجازه نداده که یک رفیق تمامعیار باشم و یا یک دوست ششدانگ یا یک معشوق مثالزدنی. «نوشتن» یک موجود سراسر تضادی از من ساخته که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و مثل یک کوکوی احمق، هی خردهچوبها را میگذارد توی یک شاخهی لَق و بهدردنخور و به محض اینکه لانهی خیالیاش فرو ریخت، میگردد عقب یک جای دیگر. یک دوست دیگر. یک زن دیگر. یک مزخرف دیگری.
۶. گاهی یادم میافتد که بوزینهیی که دمجُنباندنهایش در سراسر این مرز پُرگُهر خریدار داشت و تعداد فالوورهایش از «کیلو» زده بود بالا، «نوشتن» را راهی برای زندگیکردن و راهی برای ساختن آینده و رویاهایش میدانست. حقیقت این است که چندین مرتبه قصد کردهم که نه به صورت یادداشت انتقادی و این اباطیل، بلکه نصرترحمانیوار بروم بزنم زیر گوشاش و ضامنی را برایش در بیاورم که چرا چنین مزخرفی گفته و چرا بچههای مردم را اینچنین اغوا و اغفال کرده است.
|هیاهویی برای هیچ:
علیهِ نوشتن ؛ چند اعتراف غیرشخصی |
(نوشتهی حاضر، متن پیادهشدهی مجموعه اعترافات یک مرید است در محضر علی عابدینیاش، که از فحاشی خالی شده و واژهها و جملات آن قدری بزک شده است.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. من برای فرار از «نوشتن» هیچ دستاویزی جز نوشتن سراغ ندارم. هیچ درمانی جز نوشتن برای حلوفصل مرض «نوشتن» ندارم. به تعبیر یکی از رفقای نادیدهم، من مجبورم که بنویسم. برای دیوانهنشدن و جلوگیری از خیلی آسیبهای دیگر، بالاجبار مینویسم. خیلی سال است که بهجای سوگواری نوشتهم، بهجای معاشقه نوشتهم، بهجای تبریک نوشتهم، بهجای خندیدن نوشتهم و بهجای اعتراض نوشتهم.
۲. «نوشتن» نه مایهی مباهات است نه یک موهبت خدادادی و نه چیز جذابی است. این را از کسی بشنوید که با چندین نفر از نویسندههای کاردرست و یا مهجور این روزگار از دور و نزدیک دَمخور بوده و پشت فرمان نوشته و وسط خاکسپاری عمویش نوشته و از شیفت فرار کرده تا بنویسد و قصهیی که توی یکی از جایزههای بهاصطلاح درجهیک این مملکت، مهم و جریانساز تلقی شده است را وسط آشپزخانهی کافه، در حین «هاتچیپسزدن» و بر روی کاغذهای روغنی و آردی نوشته است.
۳. ایدهی شکلگیری پروژهی «لنگان» یک قیام کاملا شخصی علیهِ «نوشتن» بود. (یا هنوز هست.) اگر روزگاری بود که اخبار را دنبال میکردم و توی شهر چرخ میزدم تا ایده برای «نوشتن» پیدا کنم، در لنگان حدودا بیستسی ایده که هر کدام بهتنهایی میتوانستند روی آن هزاروخوردهیی صفحه سیاه مشق سوار شوند را، با مواجههی سرسری قربانی کردهم. بیستسی ایدهیی که می توانستند یک اثر مستقل باشند؛ خوب یا بد. شاهکار یا مبتذل.
اما تکتک آن ایدهها قربانی یک انکار کاملا آگاهانه شده اند تا ننویسمشان؛ چراکه آیندهیی مشئوم در انتظار همهشان بوده است و آن ایدههای درخشان لایق یک پردازش و صبوری بهتری بوده اند.
۴. «نوشتن» بهگمان من مثل سرطان است. با پیشزمینههایی متفاوت بروز میکند و بهناگاه از یک جایی به بعد، متاستاز میِدهد؛ بهگونهیی غیرقابلکنترل همهی وجودت را تحتتأثیر قرار میدهد و علایق و سلایقات را مسموم میکند.
احتمالا به همین دلیل است که همیشه بهموازات اینکه امیر را به «نوشتن» تشویق کردهم، ننوشتناش را در خلوت ستایش کردهم. امیر از دیدگاه من یک نویسنده بسیار مهم است که در پایینترین درجه، زندگی شخصی و کاری رفقایش را تحتتأثیر قرار داده است. امیر نویسندهی مهمی است به یک دلیل بسیار واضح؛ چون ننوشته است. ننوشته است و ایدهها را حرام نکرده است. ننوشته است و سالهاست که توانسته در برابر این وسوسه مقاومت کند؛ وسوسهیی که او را از جنون دور نگه داشته است و برایش فرصتی فراهم کرده تا بتواند خارج از «نوشتن» درس بخواند، ببیند و مهم تر از همه، سکوت کند.
۵. گلشیری علیه الرحمه در جایی از «آینههای دردار» نوشته که: «هیچوقت زن یا شوهر و حتی دوست یک نویسنده نشوید»؛ چراکه او همیشه دچار یک دوگانگی است و نمیتواند به پدیدهها جزئی نگاه کند. به این معنا که باید برای نوشتن معشوق، به موضوع معشوق کلی نگاه کند؛ کما اینکه خودش یک معشوقی در خانه یا چند چهارراه پایینتر دارد. بنابراین معشوقاش این وسط قربانی میشود و نویسنده نمیتواند یک تکیهگاه پایدار باشد.
«نوشتن» قطعا هیچوقت اجازه نداده که یک رفیق تمامعیار باشم و یا یک دوست ششدانگ یا یک معشوق مثالزدنی. «نوشتن» یک موجود سراسر تضادی از من ساخته که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و مثل یک کوکوی احمق، هی خردهچوبها را میگذارد توی یک شاخهی لَق و بهدردنخور و به محض اینکه لانهی خیالیاش فرو ریخت، میگردد عقب یک جای دیگر. یک دوست دیگر. یک زن دیگر. یک مزخرف دیگری.
۶. گاهی یادم میافتد که بوزینهیی که دمجُنباندنهایش در سراسر این مرز پُرگُهر خریدار داشت و تعداد فالوورهایش از «کیلو» زده بود بالا، «نوشتن» را راهی برای زندگیکردن و راهی برای ساختن آینده و رویاهایش میدانست. حقیقت این است که چندین مرتبه قصد کردهم که نه به صورت یادداشت انتقادی و این اباطیل، بلکه نصرترحمانیوار بروم بزنم زیر گوشاش و ضامنی را برایش در بیاورم که چرا چنین مزخرفی گفته و چرا بچههای مردم را اینچنین اغوا و اغفال کرده است.
چیزی که ورای نفهمی آن شخص نیمهمحترم برایم مطرح است این است که بولدشدن و مشهورشدناش، از قدمزدن توی کوچههای «نوشتن» دورش کرده است. پرسهزنیهای احمقانهی او و همقطارهایش، باعث شده تا هیچوقت نفهمند که چاقوی کُندی که «نوشتن» در پهلوی همینگوی فرو کرده بود، صد درجه کاریتر از گلولهی تپانچهیی بود که مغزش را شکافت. این خوانش اختهی احمقانه از «نوشتن» صرفا کمک کرده است که توی چاه نیفتند و بساط کلاسها و کارگاههای مجازی و غیرمجازی پرلاسشان همیشه فراهم باشد و روند چاپیدنهایشان برقرار.
۷. اما به صراحت بگویم که «نوشتن» هیچ کارکرد شخصی برای «نویسنده» ندارد. «نوشتن» راه نجات نیست. «نوشتن» زندگی هیچکسی را بهبود نبخشیده است.
یحیا که یکی از شریانهای اصلی پروژهی لنگان بود، در جایی تمام شد که نتوانست رفیق زخمخوردهمان را از مرگ برگرداند و یا حتا نتوانست راه مرگ را برایش هموار کند. «نوشتن» با چاشنی کلماتی که گاهی آنچنان زیبا بودند که وسوسهم میکرد تا خودم را دوست داشته باشم، آنقدر پَست و بیقدرت بود که نتوانست در مهمترین چالش عاطفییی که هزار سال بود منتظرش بودم و برای مدتی خواب و خوراکم را ربود، ذرهیی تغییر ایجاد کند. «نوشتن» نشست و نگاه کرد تا آن عاطفه فروکش کرد و تمام شد.
۷/۵. آخر اینکه نقلقولی بهمضمون نقل میکنم. یک جایی خوانده بودم که نویسنده کسی نیست که هر جا رسید، کاغذ و قلم همراهاش باشد. نویسنده کسی است که هر جا رسید، فندک و سیگارش را از جیباش در بیاورد؛ رونوشت به مسعود، امیر و سعید.
۷. اما به صراحت بگویم که «نوشتن» هیچ کارکرد شخصی برای «نویسنده» ندارد. «نوشتن» راه نجات نیست. «نوشتن» زندگی هیچکسی را بهبود نبخشیده است.
یحیا که یکی از شریانهای اصلی پروژهی لنگان بود، در جایی تمام شد که نتوانست رفیق زخمخوردهمان را از مرگ برگرداند و یا حتا نتوانست راه مرگ را برایش هموار کند. «نوشتن» با چاشنی کلماتی که گاهی آنچنان زیبا بودند که وسوسهم میکرد تا خودم را دوست داشته باشم، آنقدر پَست و بیقدرت بود که نتوانست در مهمترین چالش عاطفییی که هزار سال بود منتظرش بودم و برای مدتی خواب و خوراکم را ربود، ذرهیی تغییر ایجاد کند. «نوشتن» نشست و نگاه کرد تا آن عاطفه فروکش کرد و تمام شد.
۷/۵. آخر اینکه نقلقولی بهمضمون نقل میکنم. یک جایی خوانده بودم که نویسنده کسی نیست که هر جا رسید، کاغذ و قلم همراهاش باشد. نویسنده کسی است که هر جا رسید، فندک و سیگارش را از جیباش در بیاورد؛ رونوشت به مسعود، امیر و سعید.
Forwarded from جانب کلمات
گاهى آدم نمىداند بعضى چيزها به كجا يا کى تعلق دارد، مىنويسيم تا يادمان بيايد و گاهى تا آن پارهٔ به ياد آمده را متحقق كنيم برايش زمان و مكان مىتراشيم. گاهى هم چيزى را مثل وصلهاى بر پارچهاى مىدوزيم تا آن تكهٔ عريان شده را بپوشانيم، اما بعد مىفهميم آن عريانى همچنان هست.
آينههاى دردار | هوشنگ گلشيرى
.
آينههاى دردار | هوشنگ گلشيرى
.
من فکر میکنم کلیت اینکه قرار نیست هیچوقت با هم زندگی کنیم، خیلی آزاردهنده نیست؛ جزئیات آن آیندهی نیامده است که آزارم میدهد؛
فکر اینکه هیچ وقت قرار نیست یقهی پیراهنام را برگردانی، قرار نیست دکمهی افتادهی لباسام را بدوزی و یا قرار نیست هیچ صبحی از خواب بیدارت کنم و یا قرار نیست جلوی هیچ آینهیی عکس دونفرهمان قاب شده باشد.
همین چیزهای بهظاهر پیشپاافتاده است که وضعیت را یک مقدار غیرقابلتحمل کرده است.
از یک قصهی نیامده
فکر اینکه هیچ وقت قرار نیست یقهی پیراهنام را برگردانی، قرار نیست دکمهی افتادهی لباسام را بدوزی و یا قرار نیست هیچ صبحی از خواب بیدارت کنم و یا قرار نیست جلوی هیچ آینهیی عکس دونفرهمان قاب شده باشد.
همین چیزهای بهظاهر پیشپاافتاده است که وضعیت را یک مقدار غیرقابلتحمل کرده است.
از یک قصهی نیامده
لنگان عزیزم،
شرمنده که دیربهدیر سر میزنم. یک مقداری همهچیز توی هم پیچیده. یک خبرهایی هم دارد میشود که بماند. برگردم سر فرصت برایت خواهم گفت. اگر بر هم نگشتم که حلال کن.
بچهها را از طرف من ببوس.
شرمنده که دیربهدیر سر میزنم. یک مقداری همهچیز توی هم پیچیده. یک خبرهایی هم دارد میشود که بماند. برگردم سر فرصت برایت خواهم گفت. اگر بر هم نگشتم که حلال کن.
بچهها را از طرف من ببوس.
| سالِ فقدان؛ کلمههای ازدسترفته |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفرِصفر. فقدان از ریشهی عربی «فَقَدَ» بهمعنی گمکردن و ازدستدادن است. آنانی که رفتهاند برنخواهند گشت. فقدان وقوع فعلِ رفتن در حالتی است که نباید یا نمیتوان برای آن شخص برگشتنی متصور بود.
یا به قول الهی:
«آن که رفت، باز نمیگردد
میافتد.»
صفر. سال ۹۹ آنطور که از شروعاش و عزم همگانی برای اهمال پیدا بود، قرار بود جولانگاه کرونا باشد برای تکرارشدن واژهی فقدان. در این سال سیاه، بیشمار آدمهایی رفتند که خاطرهی هرکدامشان کتابلازم بود. اما نامها و کلمههایی که در این تکهپاره دکر شدهاند، چند تکهی بزرگ از چند برههی نگارنده بودهاند. نامهایی که توی سال فقدان، یا رفتند یا سعی کردند ادای رفتن را در بیاورند.
چرا که:
«همیشه آنکه میرود کمی از ما را با خودش میبرد»
۱. محمدرضا شجریان؛ استاد.
در حالی که میدانستیم باید بپرد و سرطان ریشهی آن ریهی افسانهیی را خشکانده بود، در آن عصر که غروبترینِ تاریخ بود، رفت و سیلی محکمی به همهمان زد.
شجریان با کولهباری از مشقت، ایستادن و آواز راهی جای دیگری شد و هر خاطرهیی که توی این سالها داشتیم را دوباره زنده کرد. یگانهی بیتکراری که صاحبمجلس مستی و پریدن و شکست و راوی عشقهای ناکام بود، در عصر هفدهم مهر پرید. بیآنکه کرونا گرفته باشد، بر اثر سرطان.
۲. چنگیز جلیلوند؛ مانا.
چنگیز جلیلوند علیرغم میل وافری که پول داشت که حتا وادارش کرد در سیرکی مثل «قلادههای طلا» بازی کند، صاحب صدایی جادویی بود که برای چند نسل معنی سینما میداد.
از صدای براندو و جیمز استوارت تا ناصر ملکمطیعی و فردین و تا بهروز. جادوی قیصر و دیالوگهای استخوانشکن رضا موتوری. تا آن «به من میگن رضا» که برایم بوی سینما میداد.
صدای چنگیز جلیلوند، موسیقی متن اولین مواجهه هایم با سینما بود. فیلم های شبجمعهیی شبکه یک که به زور بابا را راضی کرده بودم برای دیدنش، تا فیلمفارسیهای که بعدها بیاجازه بابا دیدمشان، یک وجه مشترک داشتند و آن، صدای جلیلوند بود.
جلیلوند وسط آبان مرد؛ بر اثر کرونا.
۳. دیگو آرماندو مارادونا؛ نابغه.
برای نسل مایی که چشممان از بازیهای مارادونا محروم مانده بود، احتمالا اولین مواجهه جدیمان، سرمربیگری مارادونا در تیم ملی آرژانتین در جام ۲۰۱۰ بود. همان جایی که آلمانِ یواخیم لو، ال دیگو و رفقایش را له کرد.
مارادونا قدیس دائمالخمری بود که ثابت کرد برای آنکه مردم عاشق اشتباهاتات شوند، باید مارادونا باشی.
دیوانهیی که سازش بلد نبود و نمیتوانست قانون را بپذیرد، اثری هنری بود که اگر خدا وجود داشته باشد، ساختهوپرداختهی دستان خود خدا بود؛ بیآنکه کسی در کار خدا دخالت کرده باشد. ال دیگو در عنفوان نوجوانی یادمان داد که نبوغ یعنی چه. که ادامهدادن اشتباه یعنی چه. دیگو یادمان داد که میشود امتحان کرد، شکست خورد، دوباره امتحان کرد و دوباره شکست خورد و اصلا اهمیتی نداد.
دیگو یادمان داد که خدایان هنوز وجود دارند و خداها هم میمیرند. در ۶۰ سالگی؛ احتمالا بر اثر اوردوز.
۴. علی انصاریان؛ یاغی.
علی بخیه، برخلاف موج تعریفوتمجیدی که به راه افتاد، نه فوتبالیست چندان قابلی بود و نه بازیگری بهدردبخور. علی انصاریان پنالتیزن قهاری بود که خوب میخندید. اما چیز مهمی که انصاریان یادمان داد این بود که خیانت یعنی چه و به چه کسی میگویند یاغی. قسمتی از کودکی بود که با آن یاد گرفتم که میشود پیراهن سرخ محبوب را در آورد و آبی منفور را پوشید. در واقع علی انصاریان یادم داد که امر محال وقتی ممکن میشود که پای یاغیگری در میان باشد.
علی بخیه مثل زن زیبایی بود که مثلا دوستدختر رفیقمان شده باشد. نه میشد دوستاش داشت و نه میشد دوستاش نداشت. یاغی محبوبی بود که احتمالا باید یکهبزن و رضا بیکِ فیلمفارسی میشد و اشتباها سر از فوتبال در آورده بود. انصاریان عادت کرد که تکل بزند. توی زمین مدام تکل میزد و به کلهش بخیه اضافه میکرد و وقتی رفت توی برنامه تلویزیونی زیر بخت و آیندهی خودش تکل زد و از مهستی و جلال همتی خواند و به جای برنامهگرفتن، مدام خندید.
علی انصاریان در 43 سالگی مرد؛ بر اثر کرونا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفرِصفر. فقدان از ریشهی عربی «فَقَدَ» بهمعنی گمکردن و ازدستدادن است. آنانی که رفتهاند برنخواهند گشت. فقدان وقوع فعلِ رفتن در حالتی است که نباید یا نمیتوان برای آن شخص برگشتنی متصور بود.
یا به قول الهی:
«آن که رفت، باز نمیگردد
میافتد.»
صفر. سال ۹۹ آنطور که از شروعاش و عزم همگانی برای اهمال پیدا بود، قرار بود جولانگاه کرونا باشد برای تکرارشدن واژهی فقدان. در این سال سیاه، بیشمار آدمهایی رفتند که خاطرهی هرکدامشان کتابلازم بود. اما نامها و کلمههایی که در این تکهپاره دکر شدهاند، چند تکهی بزرگ از چند برههی نگارنده بودهاند. نامهایی که توی سال فقدان، یا رفتند یا سعی کردند ادای رفتن را در بیاورند.
چرا که:
«همیشه آنکه میرود کمی از ما را با خودش میبرد»
۱. محمدرضا شجریان؛ استاد.
در حالی که میدانستیم باید بپرد و سرطان ریشهی آن ریهی افسانهیی را خشکانده بود، در آن عصر که غروبترینِ تاریخ بود، رفت و سیلی محکمی به همهمان زد.
شجریان با کولهباری از مشقت، ایستادن و آواز راهی جای دیگری شد و هر خاطرهیی که توی این سالها داشتیم را دوباره زنده کرد. یگانهی بیتکراری که صاحبمجلس مستی و پریدن و شکست و راوی عشقهای ناکام بود، در عصر هفدهم مهر پرید. بیآنکه کرونا گرفته باشد، بر اثر سرطان.
۲. چنگیز جلیلوند؛ مانا.
چنگیز جلیلوند علیرغم میل وافری که پول داشت که حتا وادارش کرد در سیرکی مثل «قلادههای طلا» بازی کند، صاحب صدایی جادویی بود که برای چند نسل معنی سینما میداد.
از صدای براندو و جیمز استوارت تا ناصر ملکمطیعی و فردین و تا بهروز. جادوی قیصر و دیالوگهای استخوانشکن رضا موتوری. تا آن «به من میگن رضا» که برایم بوی سینما میداد.
صدای چنگیز جلیلوند، موسیقی متن اولین مواجهه هایم با سینما بود. فیلم های شبجمعهیی شبکه یک که به زور بابا را راضی کرده بودم برای دیدنش، تا فیلمفارسیهای که بعدها بیاجازه بابا دیدمشان، یک وجه مشترک داشتند و آن، صدای جلیلوند بود.
جلیلوند وسط آبان مرد؛ بر اثر کرونا.
۳. دیگو آرماندو مارادونا؛ نابغه.
برای نسل مایی که چشممان از بازیهای مارادونا محروم مانده بود، احتمالا اولین مواجهه جدیمان، سرمربیگری مارادونا در تیم ملی آرژانتین در جام ۲۰۱۰ بود. همان جایی که آلمانِ یواخیم لو، ال دیگو و رفقایش را له کرد.
مارادونا قدیس دائمالخمری بود که ثابت کرد برای آنکه مردم عاشق اشتباهاتات شوند، باید مارادونا باشی.
دیوانهیی که سازش بلد نبود و نمیتوانست قانون را بپذیرد، اثری هنری بود که اگر خدا وجود داشته باشد، ساختهوپرداختهی دستان خود خدا بود؛ بیآنکه کسی در کار خدا دخالت کرده باشد. ال دیگو در عنفوان نوجوانی یادمان داد که نبوغ یعنی چه. که ادامهدادن اشتباه یعنی چه. دیگو یادمان داد که میشود امتحان کرد، شکست خورد، دوباره امتحان کرد و دوباره شکست خورد و اصلا اهمیتی نداد.
دیگو یادمان داد که خدایان هنوز وجود دارند و خداها هم میمیرند. در ۶۰ سالگی؛ احتمالا بر اثر اوردوز.
۴. علی انصاریان؛ یاغی.
علی بخیه، برخلاف موج تعریفوتمجیدی که به راه افتاد، نه فوتبالیست چندان قابلی بود و نه بازیگری بهدردبخور. علی انصاریان پنالتیزن قهاری بود که خوب میخندید. اما چیز مهمی که انصاریان یادمان داد این بود که خیانت یعنی چه و به چه کسی میگویند یاغی. قسمتی از کودکی بود که با آن یاد گرفتم که میشود پیراهن سرخ محبوب را در آورد و آبی منفور را پوشید. در واقع علی انصاریان یادم داد که امر محال وقتی ممکن میشود که پای یاغیگری در میان باشد.
علی بخیه مثل زن زیبایی بود که مثلا دوستدختر رفیقمان شده باشد. نه میشد دوستاش داشت و نه میشد دوستاش نداشت. یاغی محبوبی بود که احتمالا باید یکهبزن و رضا بیکِ فیلمفارسی میشد و اشتباها سر از فوتبال در آورده بود. انصاریان عادت کرد که تکل بزند. توی زمین مدام تکل میزد و به کلهش بخیه اضافه میکرد و وقتی رفت توی برنامه تلویزیونی زیر بخت و آیندهی خودش تکل زد و از مهستی و جلال همتی خواند و به جای برنامهگرفتن، مدام خندید.
علی انصاریان در 43 سالگی مرد؛ بر اثر کرونا.
۵. محمدرضا؛ مقاومت.
محمدرضا پارتیزان بیرحمی بود که در مقابل تمام چیزهایی که فکر میکردیم جبری است یکتنه ایستاد. جلوی زندگی زانو نزد، تسلیم مرگ نشد و توی هیچ قصهیی نرفت.
با آن موهای یکدست مشکی، شکنجهگر پارهوقتی شد که خوابمان را حرام کرد، خوردن و خوابیدن و مستکردنمان را به بغض آلود و نمرهی چشمهایمان را بیشتر از گذشته کرد.
وجههی دیگرش که دستنیافتنیتر و اسطورهییترش کرد، گذشتن از دوسه پیچ مرگآلود بود که تابحال کسی از آن برنگشته بود. اما محمدرضا از همهش گذشت تا برنگردد. مرزهای جدیدی در سرزمین تعلیق برایمان ایجاد کرد تا بفهمیم که شکست خوردهایم و یک عمر حرفازرفاقتزدنمان ادعای توخالی بوده و توی امتحان رفاقت مردود شدهایم. معلق شد و خاطرهیی از یک شب مجهول و مجعول برایمان باقی گذاشت.
محمدرضا زنده است.
۶. فقدان یک شعر بلند بدونبازگشت است که از کلمه رد میشود و با حجم بیشرمی از اندوه، یادمان میآورد که احتمالا جاودانه نیستیم و همهچیز فانی است جز نیستی.
پس سالی که با سوال: «چه میشود که آدم زل بزند به کیک تولد و بهجای آرزو محکم بگوید : هیچ»، شروع شده بود را با این سوال تمام میکنم که:
«پس که، یک شب،
پس از باران چتر را میبندد و تنها میشود؟ »
پایان سال ۹۹ با احترام ابدی به خاطرهی بهمن مفید بزرگ، پرویز پورحسینی مهجور، نوید افکاری قهرمان، کامبوزیا پرتوی خلاق، خسرو سینایی باسواد، اکبر عالمی معلم، محمدعلی کشاورز بازیگر و فرزانه تأییدی زیبا.
محمدرضا پارتیزان بیرحمی بود که در مقابل تمام چیزهایی که فکر میکردیم جبری است یکتنه ایستاد. جلوی زندگی زانو نزد، تسلیم مرگ نشد و توی هیچ قصهیی نرفت.
با آن موهای یکدست مشکی، شکنجهگر پارهوقتی شد که خوابمان را حرام کرد، خوردن و خوابیدن و مستکردنمان را به بغض آلود و نمرهی چشمهایمان را بیشتر از گذشته کرد.
وجههی دیگرش که دستنیافتنیتر و اسطورهییترش کرد، گذشتن از دوسه پیچ مرگآلود بود که تابحال کسی از آن برنگشته بود. اما محمدرضا از همهش گذشت تا برنگردد. مرزهای جدیدی در سرزمین تعلیق برایمان ایجاد کرد تا بفهمیم که شکست خوردهایم و یک عمر حرفازرفاقتزدنمان ادعای توخالی بوده و توی امتحان رفاقت مردود شدهایم. معلق شد و خاطرهیی از یک شب مجهول و مجعول برایمان باقی گذاشت.
محمدرضا زنده است.
۶. فقدان یک شعر بلند بدونبازگشت است که از کلمه رد میشود و با حجم بیشرمی از اندوه، یادمان میآورد که احتمالا جاودانه نیستیم و همهچیز فانی است جز نیستی.
پس سالی که با سوال: «چه میشود که آدم زل بزند به کیک تولد و بهجای آرزو محکم بگوید : هیچ»، شروع شده بود را با این سوال تمام میکنم که:
«پس که، یک شب،
پس از باران چتر را میبندد و تنها میشود؟ »
پایان سال ۹۹ با احترام ابدی به خاطرهی بهمن مفید بزرگ، پرویز پورحسینی مهجور، نوید افکاری قهرمان، کامبوزیا پرتوی خلاق، خسرو سینایی باسواد، اکبر عالمی معلم، محمدعلی کشاورز بازیگر و فرزانه تأییدی زیبا.
حالا، برخلاف گذشته، باید دانسته باشیم که از هنر، از ادبیات، نمیتوان توقع کاری را داشت که انجامش بر عهدهٔ همگان است. گذشته از این، حرف مسئولیت بیهوده است، زیرا مسئولیت امثال ما بیهوده است. آن دسته از ما که حالا میدانیم چقدر حقیریم، چقدر خودپسندیم، چقدر میکوشیم زیر نقاب هنر، اضطراب و تنهایی و بیچارگی خودمان را در قالب الفاظ بزرگ کنیم، ماجرا بسازیم و به همپالگیهایمان قالب کنیم.
شب هولِ هرمز شهدادی
شب هولِ هرمز شهدادی
من اگر یادم برود که به یاد بیاورم، دیگر چه چیزی توی این زندگی دارم که به آن دست بیندازم؟
نمیدانم چه دردی داشت، گفتم دختر با همین دردی که نمیدانی چیست بساز تا گرفتار درد دیگری نشوی. وقتی خوشی بهر دل کسی نیست، بدبخت باشیم خوشبختتریم.
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
محمدرضا صفدری
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
محمدرضا صفدری
دویدنها
یکی از رابطهها و جداشدنهای عجیبی که همیشه درگیرم میکند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده. کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری میخواند. چند متر آنطرفتر توی دانشکدهی حقوق، غزاله که زیباییاش زبانزد است، حقوق میخواند. دوتا پرشور واقعی.…
سالمرگ غزاله بود. سالروز آویزانشدن آن نعش در جنگلهای جواهرده.
یادم بیاور یک بار دربارهی غزاله بنویسم؛ زخم زیبا، زیباترین زخم.
یادم بیاور یک بار دربارهی غزاله بنویسم؛ زخم زیبا، زیباترین زخم.
به قرن پانزدهم هجری، و به چرخش هزارهی میلادی، من هم نویسندهام. در آبا و اجداد من، بیگمان، کاتبی بوده است و در آبا و اجداد او، لابد شاعری، که سودای محاکات و سرگردانی را، خونبهخون، در شاهرگ نبیرههای خود به ارث رساندهاند... من روزی روزگاری محکوم و مبتلا شدم به جنونِ یافتن یک زیبایی مقدر، که باید مینوشتمش، اگرچه در را به روی مرگم باز میکند.
هفت ناخدا، شهریار مندنیپور
باور بکنید یا نه، علاقهی من به کلمات مندنیپور از علاقهی خودش به کلماتش بیشتر است.
هفت ناخدا، شهریار مندنیپور
باور بکنید یا نه، علاقهی من به کلمات مندنیپور از علاقهی خودش به کلماتش بیشتر است.