آذر را دیده بودم. مجید هنوز گم و گور نشده بود. حاج اسماعیل رفته بود قم برای دستبوسی. آذر با کت و دامن زرشکی و بلوز شیریرنگ آمد. سلام کرد. نشست توی پنجدری. قالی ادامهی دامنش بود. میخندید. مجید میخندید. مامان میخندید. موهاش را با ربان سرخ بسته بود. سرختر از لبهاش. مثل مجید لامذهب بود حتماً.
گفتم: «حاج خانوم!»
مامان گفت: «برگرد حجره پسرم. آقات نیست.»
از جایم بلند شدم. مامان گونهی آذر را بوسید. از پلهها آمدم پایین. با همان غیظی که بعداً بابا آمد پایین. داد زدم: «من رفتم!»
و نرفتم. ایستادم توی هشتی به تماشا. مامان پیراهن زرد رنگ را گذاشت توی دست آذر. سر آذر را به سر مجید فشرد. صدای خندههاشان پیچید توی حیاط که هنوز نمرده بود.
ایستادم و نگاه کردم. نگاه کردم که چطور هر هفته نشست توی صندلیاش و خیره شد به سنگِ «آذر اخوان». آذر چند ردیف پایینتر از بابا بود. نگاه کردم که چشم از سنگ آذر برنداشت. نگاه کردم که سر قبر بابا نرفت.
از قصهی کوتاه پیراهن آذر
گفتم: «حاج خانوم!»
مامان گفت: «برگرد حجره پسرم. آقات نیست.»
از جایم بلند شدم. مامان گونهی آذر را بوسید. از پلهها آمدم پایین. با همان غیظی که بعداً بابا آمد پایین. داد زدم: «من رفتم!»
و نرفتم. ایستادم توی هشتی به تماشا. مامان پیراهن زرد رنگ را گذاشت توی دست آذر. سر آذر را به سر مجید فشرد. صدای خندههاشان پیچید توی حیاط که هنوز نمرده بود.
ایستادم و نگاه کردم. نگاه کردم که چطور هر هفته نشست توی صندلیاش و خیره شد به سنگِ «آذر اخوان». آذر چند ردیف پایینتر از بابا بود. نگاه کردم که چشم از سنگ آذر برنداشت. نگاه کردم که سر قبر بابا نرفت.
از قصهی کوتاه پیراهن آذر
چیزی ندارم که بهت ببخشم. وطنم برای تو.
چیزی ندارم که برات بخوانم. قصههام برای تو.
چیزی ندارم که به چشمهات بگویم. زمستانم برای تو.
بهانهیی ندارم که نگاهت کنم. دستهام برای تو.
چیزی ندارم که برات بخوانم. قصههام برای تو.
چیزی ندارم که به چشمهات بگویم. زمستانم برای تو.
بهانهیی ندارم که نگاهت کنم. دستهام برای تو.
دیروز صبح که با صدای قلموچکش و نعرهی در خانه از خواب پریدم، یادم آمد که پدرمان بعد از اینهمه سال زده به سرش که در خانه را رنگ بزند. خب توی یک چنین مواقعی باید پتو را میکشیدم روی سرم و فحش میدادم که دادم.
عصر که داشتم میرفتم بیرون، وسط صدای دَنگدَنگ در، دیدم که رنگ در فرقی نکرده. بعد یادم آمد که اصلا قبل از رنگزدن یا اصولا هر کار دیگری از خانه، باید زیرش را بتونه کنند. راستاش نمیدانم «بتونهکردن» طرفهای شما هم بتونهکردن است یا نه.
ببین بتونهکردن یعنی که میآیند با یک چیزهایی که شبیه رنگ است، خلل و فرج و درزهای در را پر میکنند. یعنی از زیر صفر میشود صفر. اگر بتونه نکنند رنگ در میشود مثل درهای همسایه روبهرویی. یعنی بعد از باران اولی که زد، درهای خانهش یکهو شد مثل من. یکشبه از ریختوقیافه افتاد کلا.
امروز که داشتم میرفتم دنبال دربهدری، دیدم در خانه نهتنها سیمانهایی که دهسال بود بهش چسبیده بود را ریخته بود دور و تَرگلورگُل شده بود، بلکه قیژقیژ و سروصدا را هم گذاشته بود کنار.
بعدش دیدم که یکی از کارهایی که یک رابطهی بدردبخور یا یک رفاقت عمیق میکند، بتونهکردن طرف مقابل است. یعنی که میآید خللوفرج را میپوشاند و یک حال نیمهاساسی بهش میدهد.
یک طرف دیگر قضیه هم سر شب معلوم شد که بابا با نقاش که اتفاقا چند سال هم رفاقت کرده بودند، دعواش شده بهش گفته دیگر نیاید و احتمالا در خانه قرار است تا دهسال دیگر این قیافه را داشته باشد.
اصلا این در خانه همینطور بماند و نخواهند دیگر رنگاش کنند. رابطه هم اگر به رنگکاری منجر نشود و در حد همان بتونهکردن بماند، خوب نیست یعنی؟
زیاده قربانت.
عصر که داشتم میرفتم بیرون، وسط صدای دَنگدَنگ در، دیدم که رنگ در فرقی نکرده. بعد یادم آمد که اصلا قبل از رنگزدن یا اصولا هر کار دیگری از خانه، باید زیرش را بتونه کنند. راستاش نمیدانم «بتونهکردن» طرفهای شما هم بتونهکردن است یا نه.
ببین بتونهکردن یعنی که میآیند با یک چیزهایی که شبیه رنگ است، خلل و فرج و درزهای در را پر میکنند. یعنی از زیر صفر میشود صفر. اگر بتونه نکنند رنگ در میشود مثل درهای همسایه روبهرویی. یعنی بعد از باران اولی که زد، درهای خانهش یکهو شد مثل من. یکشبه از ریختوقیافه افتاد کلا.
امروز که داشتم میرفتم دنبال دربهدری، دیدم در خانه نهتنها سیمانهایی که دهسال بود بهش چسبیده بود را ریخته بود دور و تَرگلورگُل شده بود، بلکه قیژقیژ و سروصدا را هم گذاشته بود کنار.
بعدش دیدم که یکی از کارهایی که یک رابطهی بدردبخور یا یک رفاقت عمیق میکند، بتونهکردن طرف مقابل است. یعنی که میآید خللوفرج را میپوشاند و یک حال نیمهاساسی بهش میدهد.
یک طرف دیگر قضیه هم سر شب معلوم شد که بابا با نقاش که اتفاقا چند سال هم رفاقت کرده بودند، دعواش شده بهش گفته دیگر نیاید و احتمالا در خانه قرار است تا دهسال دیگر این قیافه را داشته باشد.
اصلا این در خانه همینطور بماند و نخواهند دیگر رنگاش کنند. رابطه هم اگر به رنگکاری منجر نشود و در حد همان بتونهکردن بماند، خوب نیست یعنی؟
زیاده قربانت.
Forwarded from The Last Of House Romanov
از کاخهای فرو ریخته، از بناهای ویران شده بگو؛ من به شنیدن داستانهایی شبیه داستان خودم محتاجم.
| تلاقیِ روندگی و تضاد؛ برای مَ |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متضادبودن دو مفهوم، الزاما بدین معنا نیست که آن دو بینهایت از هم دور اند. تصویر ذهنیِ تقریبا نامربوطی که از کودکی در ذهن همهمان نقش بسته، یک تفاوت ۱۸۰ درجهیی است؛ چنان که اینطور نباید باشد.
در واقع جرقهیی که باعث شد به چنین چیزی فکر کنم، در خلال یکی از گفتوگوهام با یکی از رفقا زده شد. یک جایی گفتم: «خوبه بری دیگه برنگردی.» و جواب داد که: «بری برنگردی که نمیشه. بری ولی بازم بری.»
با خواندن چندبارهی تضاد نهفته در همین چند جملهی عجیب، ناخودآگاه یادم افتاد که قبلترها برای امیر نوشته بودم که دستیابی به ماهیت اتفاقات، ملزم بدان است که ورای حالها را ببینی. اگر درست نگاه کنی، عشق و نفرت، هر دو شاخههای یک درخت نورسیدهاند و اگر چشم ببندی و از نگاه بگذری، در مییابی که هر دوی آن مفهومها یکی اند.
چیزی که دو موضوع متضاد را از هم متمایز میکند، تفاوت در جزئیات است. رفتنوبرنگشتن و رفتنورفتن، هر دو شکلهایی متفاوت از رفتناند که به فراخور وضعیت پدیدار شدهاند؛ با یک کل یکسان، که بر دوری و نماندن تکیه میکند. اولی گمنامی و انکار زندگیِ آینده است و دومی گذرکردن و عقبزندگیگشتن در یک کرانههای دیگر.
طرف دیگر قضیه این است که از یک جایی به بعد که مفاهیم به تو خیانت میکنند، به جایگاهی میرسی که از تضادها بالاتر است؛ یعنی نه هیچکداماش در تو شوری برمیانگیزد و نه ناامیدت میکند؛ به بیان دیگر، یک نوع یگانگی در پدیدهها میبینی که دو سویه است و مفاهیم متضاد بهمانند آونگی میان این دو میلغزد و با هر برخوردش صدایی تولید میکند.
چنین موضوعی در ابتدای راه پذیرفتنی است. اینکه تصور میکنی آونگِ یادشده با هر برخوردش یک مفهوم متفاوت ایجاد میکند. اما در ادامه بهطرز مضحکی درمییابی که این نوسان همیشه یک صدا تولید میکرده و تو فقط بهدلیل جهل یا دانستگی قبلیان دریافت متفاوتی از آن داشتهیی.
یک پوچی یا نیستی مطلق (که هنوز کاملا به آن مطمئن نیستم) در پس وقایع بوده و در آن هنگام است که مجبور میشوی این پوچی را بپذیری؛ اگر تا آن زمان دیوانه نشده باشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متضادبودن دو مفهوم، الزاما بدین معنا نیست که آن دو بینهایت از هم دور اند. تصویر ذهنیِ تقریبا نامربوطی که از کودکی در ذهن همهمان نقش بسته، یک تفاوت ۱۸۰ درجهیی است؛ چنان که اینطور نباید باشد.
در واقع جرقهیی که باعث شد به چنین چیزی فکر کنم، در خلال یکی از گفتوگوهام با یکی از رفقا زده شد. یک جایی گفتم: «خوبه بری دیگه برنگردی.» و جواب داد که: «بری برنگردی که نمیشه. بری ولی بازم بری.»
با خواندن چندبارهی تضاد نهفته در همین چند جملهی عجیب، ناخودآگاه یادم افتاد که قبلترها برای امیر نوشته بودم که دستیابی به ماهیت اتفاقات، ملزم بدان است که ورای حالها را ببینی. اگر درست نگاه کنی، عشق و نفرت، هر دو شاخههای یک درخت نورسیدهاند و اگر چشم ببندی و از نگاه بگذری، در مییابی که هر دوی آن مفهومها یکی اند.
چیزی که دو موضوع متضاد را از هم متمایز میکند، تفاوت در جزئیات است. رفتنوبرنگشتن و رفتنورفتن، هر دو شکلهایی متفاوت از رفتناند که به فراخور وضعیت پدیدار شدهاند؛ با یک کل یکسان، که بر دوری و نماندن تکیه میکند. اولی گمنامی و انکار زندگیِ آینده است و دومی گذرکردن و عقبزندگیگشتن در یک کرانههای دیگر.
طرف دیگر قضیه این است که از یک جایی به بعد که مفاهیم به تو خیانت میکنند، به جایگاهی میرسی که از تضادها بالاتر است؛ یعنی نه هیچکداماش در تو شوری برمیانگیزد و نه ناامیدت میکند؛ به بیان دیگر، یک نوع یگانگی در پدیدهها میبینی که دو سویه است و مفاهیم متضاد بهمانند آونگی میان این دو میلغزد و با هر برخوردش صدایی تولید میکند.
چنین موضوعی در ابتدای راه پذیرفتنی است. اینکه تصور میکنی آونگِ یادشده با هر برخوردش یک مفهوم متفاوت ایجاد میکند. اما در ادامه بهطرز مضحکی درمییابی که این نوسان همیشه یک صدا تولید میکرده و تو فقط بهدلیل جهل یا دانستگی قبلیان دریافت متفاوتی از آن داشتهیی.
یک پوچی یا نیستی مطلق (که هنوز کاملا به آن مطمئن نیستم) در پس وقایع بوده و در آن هنگام است که مجبور میشوی این پوچی را بپذیری؛ اگر تا آن زمان دیوانه نشده باشی.
| یحیا نمیدانست چطور باید خودش را گرم کند. |
یحیا سردش شد و نشست جلوی اجاق. موهاش را تراشید و توی اجاق ریخت. سرش را به آتش نزدیک کرد. آدمهای توی سرش سوختند. پیادهروهای توی مغزش آتش گرفت. شانهی ارثیهش آمد برای سوگواری.
یحیا سردش شد و کارد را از توی کتفاش در آورد. دستهاش را از شانه برید. خون دستها را شست و توی اجاق انداخت. بوی کتکخوردن پیچید توی خانه. قلماش آمد برای سوگواری.
یحیا سردش شد و با خودش بلندبلند حرف زد. آخرین شعر را زیر لب زمزمه کرد. رو به خاموشی اتاق نعره زد و زباناش را توی اجاق انداخت. نگفتههاش خانه را پر کرد. صدای گریهی دورگهی نوجوانانهیی اتاق را ساکت کرد. آوازهاش آمدند برای سوگواری.
یحیا سردش شد و رفتنهاش را دوره کرد. نرفتههاش توی ترازو سنگینی میکردند. پاهاش را برید و توی اجاق انداخت. زمین سبک شد. نالهی قبرستانهای متروک پیچید توی خانه. پوتینهای سربازیاش آمدند برای سوگواری.
یحیا سردش شد و به صندلی خالی نگاه کرد. تاریکی را به یاد آورد. چشمهاش را در آورد و توی آتش انداخت. نور عاشقانههای ناکام اتاق را پر کرد. عکسهای توی آلبوم آمدند برای سوگواری.
یحیا، غوطهور در تاریکی، به سرما دل سپرد.
«چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود»
یحیا سردش شد و نشست جلوی اجاق. موهاش را تراشید و توی اجاق ریخت. سرش را به آتش نزدیک کرد. آدمهای توی سرش سوختند. پیادهروهای توی مغزش آتش گرفت. شانهی ارثیهش آمد برای سوگواری.
یحیا سردش شد و کارد را از توی کتفاش در آورد. دستهاش را از شانه برید. خون دستها را شست و توی اجاق انداخت. بوی کتکخوردن پیچید توی خانه. قلماش آمد برای سوگواری.
یحیا سردش شد و با خودش بلندبلند حرف زد. آخرین شعر را زیر لب زمزمه کرد. رو به خاموشی اتاق نعره زد و زباناش را توی اجاق انداخت. نگفتههاش خانه را پر کرد. صدای گریهی دورگهی نوجوانانهیی اتاق را ساکت کرد. آوازهاش آمدند برای سوگواری.
یحیا سردش شد و رفتنهاش را دوره کرد. نرفتههاش توی ترازو سنگینی میکردند. پاهاش را برید و توی اجاق انداخت. زمین سبک شد. نالهی قبرستانهای متروک پیچید توی خانه. پوتینهای سربازیاش آمدند برای سوگواری.
یحیا سردش شد و به صندلی خالی نگاه کرد. تاریکی را به یاد آورد. چشمهاش را در آورد و توی آتش انداخت. نور عاشقانههای ناکام اتاق را پر کرد. عکسهای توی آلبوم آمدند برای سوگواری.
یحیا، غوطهور در تاریکی، به سرما دل سپرد.
«چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود»
| گزارشی علیه مرگ ؛ آخرین گل مارادونا |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. عصر چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۲۰ مارادونا مُرد. چنانکه کامبوزیا پرتوی، بقال سر کوچهمان، چنگیز جلیلوند، مشتری نوجوان کافه، دکتر رضوان نورمند و دستفروش فرتوت پشت بیمارستان ظرف یکهفتهی اخیر مُرده بودند.
۱. تکراریشدن وقوع مرگ در چند ماه اخیر، دوگانهی مرگ-زندگی را دارد کمرنگتر از هر وقت دیگر میکند؛ افتراق بین مردگان و زندگان بسیار سختتر از گذشته است. عصر چهارشنبه کسی به جام باشگاهها فکر نمیکرد. زینالدین زیدان و یورگن کلوپ مرده بودند و مارادونا صحیحوسالم داشت سیگار برگ میکشید.
اگر باورتان نمیشود روی علامت ذرهبین اینستاگرامتان ضربه بزنید.
۲. زیبایی در تضاد با مرگ است و میل به زیبایی و خلق آن، قیام علیه مرگ.
شجریان وقتی دارد میخواند: «چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود» همهی دلبرکان جهان گیس باز میکنند و با فریباییِ تمام به اندامشان تابی ابدی میدهند؛ چنانکه وقتی مارادونا در میان بهت حاضران با دست چپاش بالاتر از پیتر شیلتون توپ را میفرستد تهِ دروازهی انگلیس. در آن جا علیبنناصر تونسی تنها کسی است که خطای هَند را نمیبیند و نبرد فالکلند جبران میشود.
در آنلحظه چه کسی حتا یک ثانیه فکر میکند که مرگی در کار است؟
۳. فوتبال پدیدهای است که با قدرتی مهارناپذیر سیاست، اقتصاد و فرهنگ را تحتتأثیر قرار میدهد. اما مارادونا فراتر از فوتبال است.
قدیسِ بهجاماندهیی که پیش از پاگذاشتن به خاک مکزیک جام ۸۶ را توی دستاش دارد. بیآنکه با دست گل بزند، نصف تیم انگلیس را دریبل بزند و پشت آلمان غربی رویایی را در فینال، یکتنه، به خاک برساند.
۴. در سکانسی از فیلم «جوانی» ِ سورنتینو، مایکل کین به کودک کنار دستاش میگوید: «چون تو چپدستی و چپدستها معمولی نیستند.»
مارادونا با انگلیسیِ افتضاحاش میگوید: «من هم چپدستام»
و پل دینو زل میزند توی چشمهای ال دیهگو و جواب میدهد:
«Crist! The whole world knows you're left-handed.»
۵. مارادونا یک اثر هنری زنده است. چه آنزمان که دست در گردن کاسترو و چهگوارا دارد، چه آنزمان که ناپولی معمولی را قهرمان ایتالیا و اروپا میکند، چه آنزمان که توی بیمارستان روانی بستری است، چه آنزمان که توی جایگاه vip استادیوم و وسط بازی جامجهانی زنی که حداقل سیسال از خودش کوچکتر است را میبوسد و چه آنزمان که روی نیمکت ذخیرهها کوکائین میزند.
۶. شک نکنید اگر فوتبال اختراع نشده بود، مارادونا به شکلی دیگر حافظهی جمعی بشر را تسخیر میکرد. همانطور که اگر تارکوفسکی فیلم نمیساخت به جاودانگیاش خللی وارد نمیشد و میکل آنجلو اگر با مجسمهسازی آشنا نشده بود، ماندگار بود.
اما به گمانم مارادونا آخرین قدیس زندهیی بود که میتوانست از روی مرگ بپرد یا با آن برقصد بیآنکه ردای مرگ را بر شانه بیندازد.
۷. اگر بپذیریم که مرگ نقطهی پایان عبارت زندگی است، هنرمند، با ابزاری بهنام زیبایی، پایان را نمیپذیرد و علیه آن عصیان میکند. او با خلق اثر، عبارت زندگی را آنطور که میخواهد بسطوگسترش میدهد و ترکیب صفحه را برهم میزند.
۸. روزنامهی اکیپ فرانسه، صبح پنجشنبه، در تیتری نیچهوار نوشت:
«خدا مُرده است.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. عصر چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۲۰ مارادونا مُرد. چنانکه کامبوزیا پرتوی، بقال سر کوچهمان، چنگیز جلیلوند، مشتری نوجوان کافه، دکتر رضوان نورمند و دستفروش فرتوت پشت بیمارستان ظرف یکهفتهی اخیر مُرده بودند.
۱. تکراریشدن وقوع مرگ در چند ماه اخیر، دوگانهی مرگ-زندگی را دارد کمرنگتر از هر وقت دیگر میکند؛ افتراق بین مردگان و زندگان بسیار سختتر از گذشته است. عصر چهارشنبه کسی به جام باشگاهها فکر نمیکرد. زینالدین زیدان و یورگن کلوپ مرده بودند و مارادونا صحیحوسالم داشت سیگار برگ میکشید.
اگر باورتان نمیشود روی علامت ذرهبین اینستاگرامتان ضربه بزنید.
۲. زیبایی در تضاد با مرگ است و میل به زیبایی و خلق آن، قیام علیه مرگ.
شجریان وقتی دارد میخواند: «چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود» همهی دلبرکان جهان گیس باز میکنند و با فریباییِ تمام به اندامشان تابی ابدی میدهند؛ چنانکه وقتی مارادونا در میان بهت حاضران با دست چپاش بالاتر از پیتر شیلتون توپ را میفرستد تهِ دروازهی انگلیس. در آن جا علیبنناصر تونسی تنها کسی است که خطای هَند را نمیبیند و نبرد فالکلند جبران میشود.
در آنلحظه چه کسی حتا یک ثانیه فکر میکند که مرگی در کار است؟
۳. فوتبال پدیدهای است که با قدرتی مهارناپذیر سیاست، اقتصاد و فرهنگ را تحتتأثیر قرار میدهد. اما مارادونا فراتر از فوتبال است.
قدیسِ بهجاماندهیی که پیش از پاگذاشتن به خاک مکزیک جام ۸۶ را توی دستاش دارد. بیآنکه با دست گل بزند، نصف تیم انگلیس را دریبل بزند و پشت آلمان غربی رویایی را در فینال، یکتنه، به خاک برساند.
۴. در سکانسی از فیلم «جوانی» ِ سورنتینو، مایکل کین به کودک کنار دستاش میگوید: «چون تو چپدستی و چپدستها معمولی نیستند.»
مارادونا با انگلیسیِ افتضاحاش میگوید: «من هم چپدستام»
و پل دینو زل میزند توی چشمهای ال دیهگو و جواب میدهد:
«Crist! The whole world knows you're left-handed.»
۵. مارادونا یک اثر هنری زنده است. چه آنزمان که دست در گردن کاسترو و چهگوارا دارد، چه آنزمان که ناپولی معمولی را قهرمان ایتالیا و اروپا میکند، چه آنزمان که توی بیمارستان روانی بستری است، چه آنزمان که توی جایگاه vip استادیوم و وسط بازی جامجهانی زنی که حداقل سیسال از خودش کوچکتر است را میبوسد و چه آنزمان که روی نیمکت ذخیرهها کوکائین میزند.
۶. شک نکنید اگر فوتبال اختراع نشده بود، مارادونا به شکلی دیگر حافظهی جمعی بشر را تسخیر میکرد. همانطور که اگر تارکوفسکی فیلم نمیساخت به جاودانگیاش خللی وارد نمیشد و میکل آنجلو اگر با مجسمهسازی آشنا نشده بود، ماندگار بود.
اما به گمانم مارادونا آخرین قدیس زندهیی بود که میتوانست از روی مرگ بپرد یا با آن برقصد بیآنکه ردای مرگ را بر شانه بیندازد.
۷. اگر بپذیریم که مرگ نقطهی پایان عبارت زندگی است، هنرمند، با ابزاری بهنام زیبایی، پایان را نمیپذیرد و علیه آن عصیان میکند. او با خلق اثر، عبارت زندگی را آنطور که میخواهد بسطوگسترش میدهد و ترکیب صفحه را برهم میزند.
۸. روزنامهی اکیپ فرانسه، صبح پنجشنبه، در تیتری نیچهوار نوشت:
«خدا مُرده است.»
زیاده قربانت - شماره یکم
Mehdi Mehrabi - @Radio_hanooz
________
دارم خودم رو میبندم به کار. اگر حوصلهات کشید دست از سر زندگی ما بردار!
زیاده قربانت
________
نوشته ای از #علی_نادری رو میشنوید
روی قطعه دوبیتی از استاد #جلال_ذوالفنون
و اجرای #مهدی_محرابی
.
@radio_hanooz
دارم خودم رو میبندم به کار. اگر حوصلهات کشید دست از سر زندگی ما بردار!
زیاده قربانت
________
نوشته ای از #علی_نادری رو میشنوید
روی قطعه دوبیتی از استاد #جلال_ذوالفنون
و اجرای #مهدی_محرابی
.
@radio_hanooz
| نیمهی تاریک |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. احتمالا بهترین لطفی که هر کس می تواند در حق خودش بکند، عادت به نفهمیدن است. نفهمیدن و تلاشنکردن برای دستیابی به دانستگی، به قولی، سریعترین راهی است که از انقراض بشر جلوگیری میکند.
۱. ما عادت کردهایم که از همهی پدیدهها و وقایعی که در اطرافمان رخ میدهد، سطحیترین و آسانترین برداشت ممکن را داشته باشیم؛ «کیمیایی» در تکگویی بهمن مفید در قهوهخانه خلاصه میشود. نامجو تا آنجایی به درد میخورد که تمنا کند: «زلف بر باد مده». نیما را با چاشنی مضحکهیی چون «شهرزاد» و مرغ آمیناش به یاد میآوریم و فروغ فقط در جایی فروغ است که اول دی برسد و «این منم زنی تنها/ در آستانه فصلی سرد»
۲. در واقع عامل یا عوامل گاه شناخته و گاه ناشناختهیی ما را ناخودآگاه بدین سمت میبرد که دمدستیترین برداشتی که امکان دارد را داشته باشیم. این در حالی است که از قسمت مهمی از پدیدهها غافلیم. هر پدیده یا احساس انسانی، افزون بر قسمت قابل لمس – که نگارنده آن را روشن فرض میکند- وجهی تاریک دارد که احتمالا هم قدرتمندتر است و هم مسیری صعبالعبورتر دارد.
به واقع این نیمهی تاریک، از نیمههای تاریک کلمات سرچشمه میگیرد. دستیابی به نیمهی تاریک کلمات، مستلزم آن است که نیمهی تاریک خودمان را بشناسیم و همین امر، یک عامل بهشدت بازدارنده در چنین موضوعی است. این نیمهی تاریک، ورای ایگوی مطرحشده توسط فروید و یا روحی است که ادیان و مذاهب، آن را جدا از بشر میدانند.
نیمهی تاریک، یک قسمت نادیدنی رفتاری است که وجود دارد، همیشه بروز نمیکند، نمود مشخصی ندارد و فقط در زمان و مکانی سروکلهش پیدا میشود که شکست اتفاق افتاده باشد.
۳. خوانشهای تکسویه و سطحینگر، این فرصت را به هر یک از ما میدهد که بپذیریم آنچه که میبینیم، همین است و چیزی مضاف بر این وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، تأثیر چندانی بر وقایع ندارد؛ به همین جهت است که اشعار، فیلمها و یا موسیقیهای خلاف عرف، کمتر شنیده و پسندیده میشوند. چراکه گویی دارند یک وجهی را قلقلک میدهند که چون برای ناشناخته است، هیچ میلی به پیدایش آن نداریم.
۴. دقتکردن در تمام چیزهایی که در طول روز با آن سروکار داریم، و تلاش بیوقفه برای درک کامل آن، دریچهیی رو به تاریکی میگشاید که باعث میشود بتوانیم چیزها را آنطور ببینیم که نباید –و یا شاید باید- و همین امر، کلیدی مطمئن و سرآغازی برای دیدن است.
بهانهیی که در چنین مواقعی از سوی اکثریت افراد مطرح میشود این است که میخواهند به تو بفهمانند هوا چقدر آلوده است و کرونا دارد روزانه دویست نفر را میکشد و مرغ شده کیلویی فلان تومان. حقیقت امر این است که چنین چیزهایی وجود دارد و کاملا هم بر تمام جوانب تأثیرگذار است. اما کسی که دارد مینویسد، در زوریخ یا استکهلم زندگی نمیکند.
دستهیی از شاهکارهای هنری و یا شاهکارهای زندهی غیر هنری در شرایطی به وجود آمدهاند که مولفاش در شکنندهترین حالت روحی، اجتماعی و اقتصادی قرار داشته اما اندیشیدن را به این بهانهها کنار نگذاشته است. حتا میشود گفت که یکی از شرایط مولفبودن این است که شخص، از پس تجربههای تلخ و سخت بیرون بیاید؛ به همین دلیل برمیگردیم به همان موضوع که چنین مسائلی، جز بهانهتراشی چیز دیگری نیست؛ «فاکنر» شش هفته با شکم گرسنه زیر چراغهای نیروگاه سگلرز میزد و «گوربهگور» را نوشت.
۵. ادبیات و فرهنگ اخته، جمعیت اخته و کوتوله میسازد و جمعیت کوتوله برای ردکردن این موضوع عقب این میگردد که اسمهای جدید و بزرگ به صفحهی شخصیاش و یا دایره واژگاناش اضافه کند. بیآنکه حتا دو خط دیگر خوانده باشد.
همینطورهاست که «الهی» مد میشود و به کپشنها راه مییابد و از «کامو»، به صرف داشتن رمان بیگانه، بهعنوان نویسندهیی قدرتمند یاد میشود؛ به عبارت دیگر، این توهم که دانستن اسم – صرفا اسم- های بیشتر در حافظه، دانایی میآورد، باعث میشود که به هر مفهومی در هر نقطهیی که میبینیم، به صورتی کاملا محدود سرک بکشیم. در چنین جایی است که برخورد تاریخی شمس و مولانا، به «ملت عشق» تقلیل مییابد؛ چراکه:
«رمان شیرینیه. حال آدمو خوب میکنه. داستانش واقعا جذابه»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. احتمالا بهترین لطفی که هر کس می تواند در حق خودش بکند، عادت به نفهمیدن است. نفهمیدن و تلاشنکردن برای دستیابی به دانستگی، به قولی، سریعترین راهی است که از انقراض بشر جلوگیری میکند.
۱. ما عادت کردهایم که از همهی پدیدهها و وقایعی که در اطرافمان رخ میدهد، سطحیترین و آسانترین برداشت ممکن را داشته باشیم؛ «کیمیایی» در تکگویی بهمن مفید در قهوهخانه خلاصه میشود. نامجو تا آنجایی به درد میخورد که تمنا کند: «زلف بر باد مده». نیما را با چاشنی مضحکهیی چون «شهرزاد» و مرغ آمیناش به یاد میآوریم و فروغ فقط در جایی فروغ است که اول دی برسد و «این منم زنی تنها/ در آستانه فصلی سرد»
۲. در واقع عامل یا عوامل گاه شناخته و گاه ناشناختهیی ما را ناخودآگاه بدین سمت میبرد که دمدستیترین برداشتی که امکان دارد را داشته باشیم. این در حالی است که از قسمت مهمی از پدیدهها غافلیم. هر پدیده یا احساس انسانی، افزون بر قسمت قابل لمس – که نگارنده آن را روشن فرض میکند- وجهی تاریک دارد که احتمالا هم قدرتمندتر است و هم مسیری صعبالعبورتر دارد.
به واقع این نیمهی تاریک، از نیمههای تاریک کلمات سرچشمه میگیرد. دستیابی به نیمهی تاریک کلمات، مستلزم آن است که نیمهی تاریک خودمان را بشناسیم و همین امر، یک عامل بهشدت بازدارنده در چنین موضوعی است. این نیمهی تاریک، ورای ایگوی مطرحشده توسط فروید و یا روحی است که ادیان و مذاهب، آن را جدا از بشر میدانند.
نیمهی تاریک، یک قسمت نادیدنی رفتاری است که وجود دارد، همیشه بروز نمیکند، نمود مشخصی ندارد و فقط در زمان و مکانی سروکلهش پیدا میشود که شکست اتفاق افتاده باشد.
۳. خوانشهای تکسویه و سطحینگر، این فرصت را به هر یک از ما میدهد که بپذیریم آنچه که میبینیم، همین است و چیزی مضاف بر این وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، تأثیر چندانی بر وقایع ندارد؛ به همین جهت است که اشعار، فیلمها و یا موسیقیهای خلاف عرف، کمتر شنیده و پسندیده میشوند. چراکه گویی دارند یک وجهی را قلقلک میدهند که چون برای ناشناخته است، هیچ میلی به پیدایش آن نداریم.
۴. دقتکردن در تمام چیزهایی که در طول روز با آن سروکار داریم، و تلاش بیوقفه برای درک کامل آن، دریچهیی رو به تاریکی میگشاید که باعث میشود بتوانیم چیزها را آنطور ببینیم که نباید –و یا شاید باید- و همین امر، کلیدی مطمئن و سرآغازی برای دیدن است.
بهانهیی که در چنین مواقعی از سوی اکثریت افراد مطرح میشود این است که میخواهند به تو بفهمانند هوا چقدر آلوده است و کرونا دارد روزانه دویست نفر را میکشد و مرغ شده کیلویی فلان تومان. حقیقت امر این است که چنین چیزهایی وجود دارد و کاملا هم بر تمام جوانب تأثیرگذار است. اما کسی که دارد مینویسد، در زوریخ یا استکهلم زندگی نمیکند.
دستهیی از شاهکارهای هنری و یا شاهکارهای زندهی غیر هنری در شرایطی به وجود آمدهاند که مولفاش در شکنندهترین حالت روحی، اجتماعی و اقتصادی قرار داشته اما اندیشیدن را به این بهانهها کنار نگذاشته است. حتا میشود گفت که یکی از شرایط مولفبودن این است که شخص، از پس تجربههای تلخ و سخت بیرون بیاید؛ به همین دلیل برمیگردیم به همان موضوع که چنین مسائلی، جز بهانهتراشی چیز دیگری نیست؛ «فاکنر» شش هفته با شکم گرسنه زیر چراغهای نیروگاه سگلرز میزد و «گوربهگور» را نوشت.
۵. ادبیات و فرهنگ اخته، جمعیت اخته و کوتوله میسازد و جمعیت کوتوله برای ردکردن این موضوع عقب این میگردد که اسمهای جدید و بزرگ به صفحهی شخصیاش و یا دایره واژگاناش اضافه کند. بیآنکه حتا دو خط دیگر خوانده باشد.
همینطورهاست که «الهی» مد میشود و به کپشنها راه مییابد و از «کامو»، به صرف داشتن رمان بیگانه، بهعنوان نویسندهیی قدرتمند یاد میشود؛ به عبارت دیگر، این توهم که دانستن اسم – صرفا اسم- های بیشتر در حافظه، دانایی میآورد، باعث میشود که به هر مفهومی در هر نقطهیی که میبینیم، به صورتی کاملا محدود سرک بکشیم. در چنین جایی است که برخورد تاریخی شمس و مولانا، به «ملت عشق» تقلیل مییابد؛ چراکه:
«رمان شیرینیه. حال آدمو خوب میکنه. داستانش واقعا جذابه»
۶. مسئله دیگر این است که در مورد آنچه که میبینیم یا میخوانیم، از خودمان سوال نمیپرسیم. میخوانیم که خوانده باشیم و در «Goodreads» به آن امتیاز بدهیم یا میبینیم که دیده باشیم یا مینویسیم که در بیو بنویسیم: «writer»
حاصل این فقدان تأمل، اختگی و ابتربودن مفاهیمی است که قرار است به زندگیمان سر و شکل بدهند و خط فکریمان را جهت بدهند؛ در وهلهی بعدی، این مفاهیم اخته تکرار و تکرار میشوند و چارچوبی معیوب برای زندگی ما میسازند. مضحکتر آنجاست که اطرافیان و دوستانی که داریم، به تصور اینکه میفهمیم و به قول خودشان چهارتا کتاب بیشتر خواندهایم، سعی میکنند نسق رفتاری ما را تقلید کنند و این چرخه تا جایی ادامه مییابد که به جای مواجهه با یک تفکر معیوب، با یک سیکل معیوب اندیشه مواجه میشویم -که شدهایم-.
حاصل این فقدان تأمل، اختگی و ابتربودن مفاهیمی است که قرار است به زندگیمان سر و شکل بدهند و خط فکریمان را جهت بدهند؛ در وهلهی بعدی، این مفاهیم اخته تکرار و تکرار میشوند و چارچوبی معیوب برای زندگی ما میسازند. مضحکتر آنجاست که اطرافیان و دوستانی که داریم، به تصور اینکه میفهمیم و به قول خودشان چهارتا کتاب بیشتر خواندهایم، سعی میکنند نسق رفتاری ما را تقلید کنند و این چرخه تا جایی ادامه مییابد که به جای مواجهه با یک تفکر معیوب، با یک سیکل معیوب اندیشه مواجه میشویم -که شدهایم-.
| سنگرهای سوخته:
مؤخرهیی برای نیمهی تاریک ؛ به اکبر قربانی |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. جرقهی نوشتن مؤخره برای نیمهی تاریک از دو واقعهی دور و نزدیک زده شد. دو تکهپارهی کاملا مجزا که در نقطهیی کاملا بعید، تلاقی پیدا کردند:
الف) برخورد دوگانهی جمعیت دانشجویانی بود که طی دو ترم متوالی دو درس اندیشه اسلامی ۱ و ۲ را بهترتیب با «دکتر قاف» و «دکتر میم» گذراندیم.
ما همگی دکتر قاف را دوست داشتیم چون اندیشه اسلامی را آنطور که در کتاب اندیشه اسلامی۱ -تألیف آیت الله جعفر سبحانی- بود تدریس نمیکرد و ایضا از دکتر میم متنفر بودیم چراکه مسائل مطرحشده در کتاب اندیشه اسلامی۲ -تألیف دکتر حسن یوسفیان- را موبهمو مطرح میکرد.
در طی آن دو واحد درسی اجباری، ما خواهناخواه میبایست دستورات فقهی در مورد حجاب، نماز و ولایت فقیه را مرور میکردیم و امتحان میدادیم؛ به عبارت دیگر، دکتر میم را دوست نداشتیم چون داشت براساس سرفصل و ایدئولوژی پشت آن کتاب، اندیشهمان را اسلامی میکرد و به دکتر قاف عشق میورزیدیم چون سعی داشت اندیشه اسلامی را «عرفانیزه» به خوردمان بدهد.
ب) موضوع دیگری که اخیرا اتفاق افتاد و نوشتن مؤخره را جدیتر کرد، تجربهی یک پیشامد انسانی-حیوانی با فرد ندیدهیی بود؛ مواجههی غریبی که برایم اتفاق افتاد و مسئلهیی را تجربه کردم که زیاد دربارهش شنیده بودم و توصیف چگونگیاش، گوشام را کر کرده بود.
۲. نکتهیی که در پیشامد الف از آن غافل بودیم، این بود که ما نیاز داشتیم که درس همانطور ارائه شود که در کتاب نوشته شده بود. گیریم که آزاد نبودیم مبانی فقهی را سر کلاس بهچالش بکشانیم، اما میتوانستیم بهجای فحشدادن یا تخته آنلاین بازیکردن یا تیکزدن با همکلاسیهایمان، در خلوتهای نیمشبیمان یا وسط گفتوشنودهای بین کلاسهایمان موضوع را واکاوی کنیم.
اما به جای این کار ترجیح میدادیم که گوشمان را بر روی صحبتهای آن شبهاستاد نیمهمحترم ببندیم. با آرای مخالف عقیدهمان مواجه نمیشدیم چراکه ممکن بود وسط بحث به این نتیجه برسیم که چیزهایی که توی کتاب آمده ممکن است صحیح باشند.
صورت مسئله را پاک میکردیم و نمره میگرفتیم و درس را پاس میکردیم بیآنکه لحظهیی تامل کنیم یا استدلالی منطقی برای رد مباحث تدریسشده بیاوریم.
۳. پس از پیشامد ب، دریافتم که آن تجربهیی که تمام رفقایم از آن بهعنوان یک لذت وصفنشدنی یاد میکنند، صرفا یک هیچ مطلق بود؛ هیچ مطلقی که میشد به شکلهای دیگر بهدستش آورد بیآنکه وقت و آبرو و تمرکزم را رویش قمار کنم.
در واقع تلاشی که برای دستیابی به این تجربه اتفاق افتاد، اگر قبلا و یا با شخص دیگری هم اتفاق میافتد، احتمالا همین نتیجه را داشت. اما من که طی اینسالها تقریبا آتش به هر نیستانی انداخته بودم و دست توی هر پستویی کرده بودم، به جای اینکه در صندوق را باز کنم و ببینم داخلاش هیچ خبری نیست، نشسته بودم از توی صندوق قصهی حسین کُرد تعریف میکردم و میگفتم اگر این اتفاق بیفتد، فلان میشود و بهمان خواهد شد.
۴. نقطهی تقاطع این دو تجربهی ناهمگون آنجاست که ما اصلا نمیخواهیم آرائی مخالف عقایدمان بشنویم و پا توی جادههایی بگذاریم که ردپایی در آن نیست.
ما دوست داریم خوانشها همیشه به نفع عقایدمان باشند یا چنان مصادرهشان میکنیم که به نفعمان باشند. میدویم عقب برداشتهایی که با آموختههای گذشتهمان همخوانی دارد؛ چراکه تغییر و ایستادن جلوی جریان هزینه دارد.
۵. ما اصلا دوست نداریم بشنویم که شاعر موردعلاقهمان شعر ضعیف دارد. «شاملوی بزرگ» تعارفی بیش نیست، همایون شجریان سالهاست دارد صدایش را حرام میکند و کارهای اخیر کیهان کلهر به پشیزی نمیارزد.
برای فداکردن تفکر انتقادی در چنین شرایطی، پشت سنگرهایی قایم میشویم که سالهاست خمپاره وسطشان خورده است و مدتهاست سوختهاند. انتقاد و نظردادن، فدای نام خانوادگی «همایون»، همکاری «کلهر» با یویوما و کاندیدشدناش برای «grammy»، و یا موج شاملوپرستی در دههی هفتاد یا اوایل دههی هشتاد میشود.
۶. نکتهی پایانی این است که داشتن دیدگاه، الزاما به این معنی نیست که فرد صاحبنظر است. داشتن دیدگاه مستلزم آن نیست که سالها دربارهی آن موضوع تأمل کرده باشی و رفرنسهای سنگین را دوره کرده باشی.
قهرمانهای چندین فیلم کیارستمی فقید، افرادی بودند که در طول زندگیشان یک گروه فیلمبرداری را از نزدیک ندیده بودند. اما با این حال، چند بازی در سالهای بعد از انقلاب میتوانید مثال بزنید که به پای بازیِ مرحوم حسین سبزیان در «کلوزآپ» برسد؟
البته بهصورت موازی و با یک ارجاع درونسازمانی به نیمهی تاریک، باید تکرار کنم که هر نخواندهیی مُلا نمیشود و عاجزانه داد بزنم که: «نه هر که سر بتراشد قلندری داند.»
مؤخرهیی برای نیمهی تاریک ؛ به اکبر قربانی |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. جرقهی نوشتن مؤخره برای نیمهی تاریک از دو واقعهی دور و نزدیک زده شد. دو تکهپارهی کاملا مجزا که در نقطهیی کاملا بعید، تلاقی پیدا کردند:
الف) برخورد دوگانهی جمعیت دانشجویانی بود که طی دو ترم متوالی دو درس اندیشه اسلامی ۱ و ۲ را بهترتیب با «دکتر قاف» و «دکتر میم» گذراندیم.
ما همگی دکتر قاف را دوست داشتیم چون اندیشه اسلامی را آنطور که در کتاب اندیشه اسلامی۱ -تألیف آیت الله جعفر سبحانی- بود تدریس نمیکرد و ایضا از دکتر میم متنفر بودیم چراکه مسائل مطرحشده در کتاب اندیشه اسلامی۲ -تألیف دکتر حسن یوسفیان- را موبهمو مطرح میکرد.
در طی آن دو واحد درسی اجباری، ما خواهناخواه میبایست دستورات فقهی در مورد حجاب، نماز و ولایت فقیه را مرور میکردیم و امتحان میدادیم؛ به عبارت دیگر، دکتر میم را دوست نداشتیم چون داشت براساس سرفصل و ایدئولوژی پشت آن کتاب، اندیشهمان را اسلامی میکرد و به دکتر قاف عشق میورزیدیم چون سعی داشت اندیشه اسلامی را «عرفانیزه» به خوردمان بدهد.
ب) موضوع دیگری که اخیرا اتفاق افتاد و نوشتن مؤخره را جدیتر کرد، تجربهی یک پیشامد انسانی-حیوانی با فرد ندیدهیی بود؛ مواجههی غریبی که برایم اتفاق افتاد و مسئلهیی را تجربه کردم که زیاد دربارهش شنیده بودم و توصیف چگونگیاش، گوشام را کر کرده بود.
۲. نکتهیی که در پیشامد الف از آن غافل بودیم، این بود که ما نیاز داشتیم که درس همانطور ارائه شود که در کتاب نوشته شده بود. گیریم که آزاد نبودیم مبانی فقهی را سر کلاس بهچالش بکشانیم، اما میتوانستیم بهجای فحشدادن یا تخته آنلاین بازیکردن یا تیکزدن با همکلاسیهایمان، در خلوتهای نیمشبیمان یا وسط گفتوشنودهای بین کلاسهایمان موضوع را واکاوی کنیم.
اما به جای این کار ترجیح میدادیم که گوشمان را بر روی صحبتهای آن شبهاستاد نیمهمحترم ببندیم. با آرای مخالف عقیدهمان مواجه نمیشدیم چراکه ممکن بود وسط بحث به این نتیجه برسیم که چیزهایی که توی کتاب آمده ممکن است صحیح باشند.
صورت مسئله را پاک میکردیم و نمره میگرفتیم و درس را پاس میکردیم بیآنکه لحظهیی تامل کنیم یا استدلالی منطقی برای رد مباحث تدریسشده بیاوریم.
۳. پس از پیشامد ب، دریافتم که آن تجربهیی که تمام رفقایم از آن بهعنوان یک لذت وصفنشدنی یاد میکنند، صرفا یک هیچ مطلق بود؛ هیچ مطلقی که میشد به شکلهای دیگر بهدستش آورد بیآنکه وقت و آبرو و تمرکزم را رویش قمار کنم.
در واقع تلاشی که برای دستیابی به این تجربه اتفاق افتاد، اگر قبلا و یا با شخص دیگری هم اتفاق میافتد، احتمالا همین نتیجه را داشت. اما من که طی اینسالها تقریبا آتش به هر نیستانی انداخته بودم و دست توی هر پستویی کرده بودم، به جای اینکه در صندوق را باز کنم و ببینم داخلاش هیچ خبری نیست، نشسته بودم از توی صندوق قصهی حسین کُرد تعریف میکردم و میگفتم اگر این اتفاق بیفتد، فلان میشود و بهمان خواهد شد.
۴. نقطهی تقاطع این دو تجربهی ناهمگون آنجاست که ما اصلا نمیخواهیم آرائی مخالف عقایدمان بشنویم و پا توی جادههایی بگذاریم که ردپایی در آن نیست.
ما دوست داریم خوانشها همیشه به نفع عقایدمان باشند یا چنان مصادرهشان میکنیم که به نفعمان باشند. میدویم عقب برداشتهایی که با آموختههای گذشتهمان همخوانی دارد؛ چراکه تغییر و ایستادن جلوی جریان هزینه دارد.
۵. ما اصلا دوست نداریم بشنویم که شاعر موردعلاقهمان شعر ضعیف دارد. «شاملوی بزرگ» تعارفی بیش نیست، همایون شجریان سالهاست دارد صدایش را حرام میکند و کارهای اخیر کیهان کلهر به پشیزی نمیارزد.
برای فداکردن تفکر انتقادی در چنین شرایطی، پشت سنگرهایی قایم میشویم که سالهاست خمپاره وسطشان خورده است و مدتهاست سوختهاند. انتقاد و نظردادن، فدای نام خانوادگی «همایون»، همکاری «کلهر» با یویوما و کاندیدشدناش برای «grammy»، و یا موج شاملوپرستی در دههی هفتاد یا اوایل دههی هشتاد میشود.
۶. نکتهی پایانی این است که داشتن دیدگاه، الزاما به این معنی نیست که فرد صاحبنظر است. داشتن دیدگاه مستلزم آن نیست که سالها دربارهی آن موضوع تأمل کرده باشی و رفرنسهای سنگین را دوره کرده باشی.
قهرمانهای چندین فیلم کیارستمی فقید، افرادی بودند که در طول زندگیشان یک گروه فیلمبرداری را از نزدیک ندیده بودند. اما با این حال، چند بازی در سالهای بعد از انقلاب میتوانید مثال بزنید که به پای بازیِ مرحوم حسین سبزیان در «کلوزآپ» برسد؟
البته بهصورت موازی و با یک ارجاع درونسازمانی به نیمهی تاریک، باید تکرار کنم که هر نخواندهیی مُلا نمیشود و عاجزانه داد بزنم که: «نه هر که سر بتراشد قلندری داند.»
۶+۱. رضا قاسمی بزرگ- که سایهش مستدام باد-، جایی گفته بود که: شب قبل از اجرای تئاتری که قرار بود نقش نوازندهی سهتار را بازی کنم، یک سهتار به بدبختی گیر آوردند و دادند دستام تا حداقل یاد بگیرم درست ساز را توی دستام بگیرم. که اگر فردا شب نوازندهیی چیزی آمد بهتماشای تئاتر، به سازدستگرفتنمان ایراد نگیرد. چون تا قبل از آن روز اصلا سهتار دست نگرفته بودم چه رسد بهاینکه بخواهم بنوازم.
رضا قاسمی سهتار را برده بود خانهشان و فردا شباش جوری نواخته بود که یکی از اساتید تقریبا مشهور، بعد از اجرا رفته بود پیش قاسمی و ازش پرسیده بود که چند سال است سهتار میزند؟
رضا قاسمی چند سال بعد در جشن بزرگداشت باربد در تاجیکستان، نشست بغل دست محمدرضا شجریان و با هم دیلمان جادویی را اجرا کردند.
رضا قاسمی سهتار را برده بود خانهشان و فردا شباش جوری نواخته بود که یکی از اساتید تقریبا مشهور، بعد از اجرا رفته بود پیش قاسمی و ازش پرسیده بود که چند سال است سهتار میزند؟
رضا قاسمی چند سال بعد در جشن بزرگداشت باربد در تاجیکستان، نشست بغل دست محمدرضا شجریان و با هم دیلمان جادویی را اجرا کردند.
Forwarded from دویدنها
رفقا، لَنگان نه جادهی یکطرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
خارج از لنگان،
|هیاهویی برای هیچ:
علیهِ نوشتن ؛ چند اعتراف غیرشخصی |
(نوشتهی حاضر، متن پیادهشدهی مجموعه اعترافات یک مرید است در محضر علی عابدینیاش، که از فحاشی خالی شده و واژهها و جملات آن قدری بزک شده است.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. من برای فرار از «نوشتن» هیچ دستاویزی جز نوشتن سراغ ندارم. هیچ درمانی جز نوشتن برای حلوفصل مرض «نوشتن» ندارم. به تعبیر یکی از رفقای نادیدهم، من مجبورم که بنویسم. برای دیوانهنشدن و جلوگیری از خیلی آسیبهای دیگر، بالاجبار مینویسم. خیلی سال است که بهجای سوگواری نوشتهم، بهجای معاشقه نوشتهم، بهجای تبریک نوشتهم، بهجای خندیدن نوشتهم و بهجای اعتراض نوشتهم.
۲. «نوشتن» نه مایهی مباهات است نه یک موهبت خدادادی و نه چیز جذابی است. این را از کسی بشنوید که با چندین نفر از نویسندههای کاردرست و یا مهجور این روزگار از دور و نزدیک دَمخور بوده و پشت فرمان نوشته و وسط خاکسپاری عمویش نوشته و از شیفت فرار کرده تا بنویسد و قصهیی که توی یکی از جایزههای بهاصطلاح درجهیک این مملکت، مهم و جریانساز تلقی شده است را وسط آشپزخانهی کافه، در حین «هاتچیپسزدن» و بر روی کاغذهای روغنی و آردی نوشته است.
۳. ایدهی شکلگیری پروژهی «لنگان» یک قیام کاملا شخصی علیهِ «نوشتن» بود. (یا هنوز هست.) اگر روزگاری بود که اخبار را دنبال میکردم و توی شهر چرخ میزدم تا ایده برای «نوشتن» پیدا کنم، در لنگان حدودا بیستسی ایده که هر کدام بهتنهایی میتوانستند روی آن هزاروخوردهیی صفحه سیاه مشق سوار شوند را، با مواجههی سرسری قربانی کردهم. بیستسی ایدهیی که می توانستند یک اثر مستقل باشند؛ خوب یا بد. شاهکار یا مبتذل.
اما تکتک آن ایدهها قربانی یک انکار کاملا آگاهانه شده اند تا ننویسمشان؛ چراکه آیندهیی مشئوم در انتظار همهشان بوده است و آن ایدههای درخشان لایق یک پردازش و صبوری بهتری بوده اند.
۴. «نوشتن» بهگمان من مثل سرطان است. با پیشزمینههایی متفاوت بروز میکند و بهناگاه از یک جایی به بعد، متاستاز میِدهد؛ بهگونهیی غیرقابلکنترل همهی وجودت را تحتتأثیر قرار میدهد و علایق و سلایقات را مسموم میکند.
احتمالا به همین دلیل است که همیشه بهموازات اینکه امیر را به «نوشتن» تشویق کردهم، ننوشتناش را در خلوت ستایش کردهم. امیر از دیدگاه من یک نویسنده بسیار مهم است که در پایینترین درجه، زندگی شخصی و کاری رفقایش را تحتتأثیر قرار داده است. امیر نویسندهی مهمی است به یک دلیل بسیار واضح؛ چون ننوشته است. ننوشته است و ایدهها را حرام نکرده است. ننوشته است و سالهاست که توانسته در برابر این وسوسه مقاومت کند؛ وسوسهیی که او را از جنون دور نگه داشته است و برایش فرصتی فراهم کرده تا بتواند خارج از «نوشتن» درس بخواند، ببیند و مهم تر از همه، سکوت کند.
۵. گلشیری علیه الرحمه در جایی از «آینههای دردار» نوشته که: «هیچوقت زن یا شوهر و حتی دوست یک نویسنده نشوید»؛ چراکه او همیشه دچار یک دوگانگی است و نمیتواند به پدیدهها جزئی نگاه کند. به این معنا که باید برای نوشتن معشوق، به موضوع معشوق کلی نگاه کند؛ کما اینکه خودش یک معشوقی در خانه یا چند چهارراه پایینتر دارد. بنابراین معشوقاش این وسط قربانی میشود و نویسنده نمیتواند یک تکیهگاه پایدار باشد.
«نوشتن» قطعا هیچوقت اجازه نداده که یک رفیق تمامعیار باشم و یا یک دوست ششدانگ یا یک معشوق مثالزدنی. «نوشتن» یک موجود سراسر تضادی از من ساخته که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و مثل یک کوکوی احمق، هی خردهچوبها را میگذارد توی یک شاخهی لَق و بهدردنخور و به محض اینکه لانهی خیالیاش فرو ریخت، میگردد عقب یک جای دیگر. یک دوست دیگر. یک زن دیگر. یک مزخرف دیگری.
۶. گاهی یادم میافتد که بوزینهیی که دمجُنباندنهایش در سراسر این مرز پُرگُهر خریدار داشت و تعداد فالوورهایش از «کیلو» زده بود بالا، «نوشتن» را راهی برای زندگیکردن و راهی برای ساختن آینده و رویاهایش میدانست. حقیقت این است که چندین مرتبه قصد کردهم که نه به صورت یادداشت انتقادی و این اباطیل، بلکه نصرترحمانیوار بروم بزنم زیر گوشاش و ضامنی را برایش در بیاورم که چرا چنین مزخرفی گفته و چرا بچههای مردم را اینچنین اغوا و اغفال کرده است.
|هیاهویی برای هیچ:
علیهِ نوشتن ؛ چند اعتراف غیرشخصی |
(نوشتهی حاضر، متن پیادهشدهی مجموعه اعترافات یک مرید است در محضر علی عابدینیاش، که از فحاشی خالی شده و واژهها و جملات آن قدری بزک شده است.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. من برای فرار از «نوشتن» هیچ دستاویزی جز نوشتن سراغ ندارم. هیچ درمانی جز نوشتن برای حلوفصل مرض «نوشتن» ندارم. به تعبیر یکی از رفقای نادیدهم، من مجبورم که بنویسم. برای دیوانهنشدن و جلوگیری از خیلی آسیبهای دیگر، بالاجبار مینویسم. خیلی سال است که بهجای سوگواری نوشتهم، بهجای معاشقه نوشتهم، بهجای تبریک نوشتهم، بهجای خندیدن نوشتهم و بهجای اعتراض نوشتهم.
۲. «نوشتن» نه مایهی مباهات است نه یک موهبت خدادادی و نه چیز جذابی است. این را از کسی بشنوید که با چندین نفر از نویسندههای کاردرست و یا مهجور این روزگار از دور و نزدیک دَمخور بوده و پشت فرمان نوشته و وسط خاکسپاری عمویش نوشته و از شیفت فرار کرده تا بنویسد و قصهیی که توی یکی از جایزههای بهاصطلاح درجهیک این مملکت، مهم و جریانساز تلقی شده است را وسط آشپزخانهی کافه، در حین «هاتچیپسزدن» و بر روی کاغذهای روغنی و آردی نوشته است.
۳. ایدهی شکلگیری پروژهی «لنگان» یک قیام کاملا شخصی علیهِ «نوشتن» بود. (یا هنوز هست.) اگر روزگاری بود که اخبار را دنبال میکردم و توی شهر چرخ میزدم تا ایده برای «نوشتن» پیدا کنم، در لنگان حدودا بیستسی ایده که هر کدام بهتنهایی میتوانستند روی آن هزاروخوردهیی صفحه سیاه مشق سوار شوند را، با مواجههی سرسری قربانی کردهم. بیستسی ایدهیی که می توانستند یک اثر مستقل باشند؛ خوب یا بد. شاهکار یا مبتذل.
اما تکتک آن ایدهها قربانی یک انکار کاملا آگاهانه شده اند تا ننویسمشان؛ چراکه آیندهیی مشئوم در انتظار همهشان بوده است و آن ایدههای درخشان لایق یک پردازش و صبوری بهتری بوده اند.
۴. «نوشتن» بهگمان من مثل سرطان است. با پیشزمینههایی متفاوت بروز میکند و بهناگاه از یک جایی به بعد، متاستاز میِدهد؛ بهگونهیی غیرقابلکنترل همهی وجودت را تحتتأثیر قرار میدهد و علایق و سلایقات را مسموم میکند.
احتمالا به همین دلیل است که همیشه بهموازات اینکه امیر را به «نوشتن» تشویق کردهم، ننوشتناش را در خلوت ستایش کردهم. امیر از دیدگاه من یک نویسنده بسیار مهم است که در پایینترین درجه، زندگی شخصی و کاری رفقایش را تحتتأثیر قرار داده است. امیر نویسندهی مهمی است به یک دلیل بسیار واضح؛ چون ننوشته است. ننوشته است و ایدهها را حرام نکرده است. ننوشته است و سالهاست که توانسته در برابر این وسوسه مقاومت کند؛ وسوسهیی که او را از جنون دور نگه داشته است و برایش فرصتی فراهم کرده تا بتواند خارج از «نوشتن» درس بخواند، ببیند و مهم تر از همه، سکوت کند.
۵. گلشیری علیه الرحمه در جایی از «آینههای دردار» نوشته که: «هیچوقت زن یا شوهر و حتی دوست یک نویسنده نشوید»؛ چراکه او همیشه دچار یک دوگانگی است و نمیتواند به پدیدهها جزئی نگاه کند. به این معنا که باید برای نوشتن معشوق، به موضوع معشوق کلی نگاه کند؛ کما اینکه خودش یک معشوقی در خانه یا چند چهارراه پایینتر دارد. بنابراین معشوقاش این وسط قربانی میشود و نویسنده نمیتواند یک تکیهگاه پایدار باشد.
«نوشتن» قطعا هیچوقت اجازه نداده که یک رفیق تمامعیار باشم و یا یک دوست ششدانگ یا یک معشوق مثالزدنی. «نوشتن» یک موجود سراسر تضادی از من ساخته که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و مثل یک کوکوی احمق، هی خردهچوبها را میگذارد توی یک شاخهی لَق و بهدردنخور و به محض اینکه لانهی خیالیاش فرو ریخت، میگردد عقب یک جای دیگر. یک دوست دیگر. یک زن دیگر. یک مزخرف دیگری.
۶. گاهی یادم میافتد که بوزینهیی که دمجُنباندنهایش در سراسر این مرز پُرگُهر خریدار داشت و تعداد فالوورهایش از «کیلو» زده بود بالا، «نوشتن» را راهی برای زندگیکردن و راهی برای ساختن آینده و رویاهایش میدانست. حقیقت این است که چندین مرتبه قصد کردهم که نه به صورت یادداشت انتقادی و این اباطیل، بلکه نصرترحمانیوار بروم بزنم زیر گوشاش و ضامنی را برایش در بیاورم که چرا چنین مزخرفی گفته و چرا بچههای مردم را اینچنین اغوا و اغفال کرده است.
چیزی که ورای نفهمی آن شخص نیمهمحترم برایم مطرح است این است که بولدشدن و مشهورشدناش، از قدمزدن توی کوچههای «نوشتن» دورش کرده است. پرسهزنیهای احمقانهی او و همقطارهایش، باعث شده تا هیچوقت نفهمند که چاقوی کُندی که «نوشتن» در پهلوی همینگوی فرو کرده بود، صد درجه کاریتر از گلولهی تپانچهیی بود که مغزش را شکافت. این خوانش اختهی احمقانه از «نوشتن» صرفا کمک کرده است که توی چاه نیفتند و بساط کلاسها و کارگاههای مجازی و غیرمجازی پرلاسشان همیشه فراهم باشد و روند چاپیدنهایشان برقرار.
۷. اما به صراحت بگویم که «نوشتن» هیچ کارکرد شخصی برای «نویسنده» ندارد. «نوشتن» راه نجات نیست. «نوشتن» زندگی هیچکسی را بهبود نبخشیده است.
یحیا که یکی از شریانهای اصلی پروژهی لنگان بود، در جایی تمام شد که نتوانست رفیق زخمخوردهمان را از مرگ برگرداند و یا حتا نتوانست راه مرگ را برایش هموار کند. «نوشتن» با چاشنی کلماتی که گاهی آنچنان زیبا بودند که وسوسهم میکرد تا خودم را دوست داشته باشم، آنقدر پَست و بیقدرت بود که نتوانست در مهمترین چالش عاطفییی که هزار سال بود منتظرش بودم و برای مدتی خواب و خوراکم را ربود، ذرهیی تغییر ایجاد کند. «نوشتن» نشست و نگاه کرد تا آن عاطفه فروکش کرد و تمام شد.
۷/۵. آخر اینکه نقلقولی بهمضمون نقل میکنم. یک جایی خوانده بودم که نویسنده کسی نیست که هر جا رسید، کاغذ و قلم همراهاش باشد. نویسنده کسی است که هر جا رسید، فندک و سیگارش را از جیباش در بیاورد؛ رونوشت به مسعود، امیر و سعید.
۷. اما به صراحت بگویم که «نوشتن» هیچ کارکرد شخصی برای «نویسنده» ندارد. «نوشتن» راه نجات نیست. «نوشتن» زندگی هیچکسی را بهبود نبخشیده است.
یحیا که یکی از شریانهای اصلی پروژهی لنگان بود، در جایی تمام شد که نتوانست رفیق زخمخوردهمان را از مرگ برگرداند و یا حتا نتوانست راه مرگ را برایش هموار کند. «نوشتن» با چاشنی کلماتی که گاهی آنچنان زیبا بودند که وسوسهم میکرد تا خودم را دوست داشته باشم، آنقدر پَست و بیقدرت بود که نتوانست در مهمترین چالش عاطفییی که هزار سال بود منتظرش بودم و برای مدتی خواب و خوراکم را ربود، ذرهیی تغییر ایجاد کند. «نوشتن» نشست و نگاه کرد تا آن عاطفه فروکش کرد و تمام شد.
۷/۵. آخر اینکه نقلقولی بهمضمون نقل میکنم. یک جایی خوانده بودم که نویسنده کسی نیست که هر جا رسید، کاغذ و قلم همراهاش باشد. نویسنده کسی است که هر جا رسید، فندک و سیگارش را از جیباش در بیاورد؛ رونوشت به مسعود، امیر و سعید.