دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
دویدن‌ها
| جنونِ منتظر یا منتظر جنون | کهنه‌‌شدن یک عشق یا یک علاقه‌ی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشه‌هایی که خوانده‌ایم و شنیده‌ایم، آن‌چنان هم شیرین و دل‌انگیز نیست. طولانی‌شدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم می‌کند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده…
«در دنیای تو ساعت چند است» از سرپاترین عاشقانه‌های بعد از انقلاب است. با یک علی مصفایِ در اوج و موسیقی بی‌نظیر کریستف رضاعی. اگر دل‌تان رشتِ بارانی خواست یا تماشای شمایل سرخوردگی، ببینیدش. خالی از لطف نیست.
| دره‌های ناامیدی |


یحیا صبح که از خواب بیدار شد هنوز تن‌اش خیس باران دیشب بود. سرجاش نشست و سیگاری گیراند. غلتی زد و به بدهکاری‌هاش فکر کرد.
یحیا سیگار را نصفه توی بالش خاموش کرد و به آینه خیره شد. زن، توی آینه با توالت ماسیده‌ی غلیظ رقصید و با سرانگشت آفتابِ لب میز را نوازش کرد.
یحیا برگشت و زن را ندید. از روی دیوار پرید تا عقب بدهکاری‌هاش برود. با سر شیشه‌ی دکان نبش کوچه را شکست و تا ظهر همان‌جا گریست. جلوی حجله‌ی سر خیابان ایستاد و عکس مُرده‌ی ناشناس را پاره کرد. به کاسب‌های نشسته‌ جلوی‌دکان‌ها فحش داد و روی آسفالت بالا آورد.
یحیا بعدازظهر دستش را گذاشت روی زنگ و زن را بی‌وقفه وسط حیاط خانه‌شان بوسید. رفت بالای پل هوایی و روی ماشین‌ها تف کرد. چشم راست‌اش را برای شام به پرنده‌ها داد و نزدیک غروب با تمام آسمان گریست.
یحیا تک‌تک لامپ‌های پارک را شکست و شام کفترها را جلوشان ریخت. قصه را از آخر به اول خواند و به خانه رسید. کاغذ بدهکاری‌ها را نگاه کرد و دور اسم خودش خط کشید. سیم‌های سه‌تار را پاره کرد و کتاب‌ها را صفحه‌صفحه وسط اتاق ریخت.
یحیا صدای سگ‌های توی کوچه را نادیده گرفت و پنجره‌ی رو به خیابان را باز کرد. عکس‌های روی دیوار را پاره کرد و نقاشی‌ها را توی اجاق ریخت. پنبه‌های تشک را آتش زد و سیگارش را گیراند. سیگار را تا آخر کشید و فیلترش را جوید.
یحیا بدهکاری آخر را با خودش صاف کرد و سیانور حل‌شده در بطری را یک‌نفس سرکشید.
دوست‌داشتن‌اش مثل این بود که گوشت گونه‌ام را خُرده‌خُرده با ناخن‌گیر بچینم و بریزم روی تخت.
-ای علی عابدینی، ای بچه محل صمیمی، استاد من، آقای من، چرا باز غیبت زد؟

این دیالوگِ هامون به‌نظرم فقط یک سوال نیست. این یک شیوه‌ی زندگی‌ست. یک چیز نافهم است مثلا. یک تقلای ابدی‌ست.
فکر می‌کنم نزدیک‌ترین تعریفی که می‌توانم برایت پیدا کنم این است که تو مثل قصه‌های مادربزرگی؛ تکرار می‌شوی ولی تکراری نمی‌شوی.
| برای امیر که خودِ ایستادن است |
| برای امیر که خودِ ایستادن است |

یحیا بیشتر از آن‌چه حق‌اش بود گریه کرده بود.

یحیا پنجره را باز کرد. صورت‌اش را نشُست. آفتاب از چهره‌ش خجالت کشید. خانه، بی‌چراغ روشن شد. یحیا به تک‌تک اجزای خانه تابید. باد یحیا را ستود. ویرانی‌ها یک دَم یادشان رفت که غم را در خانه فریاد بزنند.
یحیا برخاست. مهتاب را دروغ گفت. زندگی را چشید. دوست‌داشتن‌ها را عاشقانه کرد. سیاهی‌ها را مسخره کرد. زمینِ زیرپا شرمسار شد.
یحیا با آرزوها رقصید. به همه‌ی دانستگی‌ها آموخت. شهریار جنون شد. ایمان‌ها را جلوه بخشید. دریاها را سیراب کرد. ستاره‌ها را شکل داد. با برگ‌ها در باد پرواز کرد. به چشمه‌ها طریق روندگی آموخت. نیلوفرها را بوسید. مرداب‌ها را دل‌سپرده‌ی راه کرد.

یحیا اشک‌هاش را ستود و در روشنایی نعره زد.
من آن اوایل اصلا شک داشتم که تو واقعی باشی.
یعنی از بس توی آن دوره توهُم می‌زدم، تا یک مدتی قبول نمی‌کردم. بعدش هم که شناختمت و کار بالا گرفت، به هر دری زدم تا زیر بار نروم که اصلا وجود داری و فکر می‌کردم که از لابه‌لای یکی از قصه‌های خودم بیرون آمده‌یی. حقیقت‌اش دیده بودم که مثلا برای نویسنده‌ها اتفاق می‌افتد که کاراکترهاشان را توی زندگی واقعی می‌بینند. خب من هم جوان بودم و می‌خواستم خودم را یک‌جوری بچسبانم به این فرقه‌ی ضاله.
این شد که یک چند روزی همه‌ی سوراخ‌سمبه‌ها را گشتم و تمام قصه‌هایی که نوشته بودم را ریختم بیرون و شروع کردم به گشتن. راست‌اش را بخواهی چیز به‌دردبخوری توی کاغذهام نبود. بعد فکر کردم که یک جایی خوانده بودم‌ات یا مثلا زن نقش اصلیِ یک فیلمی بودی و یادم نمی‌آمد ولی دیدم راه ندارد.
آخر سر وقتی توانستم باور کنم توهُم نیستی که دیدم پردازش یک چنین شخصیتی اصلا در توان من نیست؛ یعنی آن‌قدر جزئیات‌اش دقیق و کامل بود که دیدم من هیچ‌وقت نمی‌توانستم یک چنین چیزی خلق کنم. مثلا یک چیزهای ریزی توی چهره‌ت می‌دیدم یا توی رفتارت که ناک‌اوت‌ام می‌کرد. بعد می‌دیدم این‌ها اصلا توی مخیله‌ی من هم نمی‌گنجد. ولی خب خوشم می‌آمد. یعنی یک خوبی‌هایی داشتی که خودم هم بلد نبودم اگر داشته باشی‌شان خوب است ولی داشتی.
دست آخر هم به خودم گفتم خب. بنشین همین گوشه و فرض کن که توی یک داستانی. با شخصیت فرعی بودن‌ات بساز و به قهرمان خیره شو.

زیاده قربانت.
Forwarded from دویدن‌ها
رفقا، لَنگان نه جاده‌ی یک‌طرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع‌، خوشحال می‌شویم.

صندوقِ گُفت‌وگویِ ناشناس
Forwarded from Sam Beckett
چرا هیچ‌وقت هیچ‌چیز همین حالا نیست؟
یادداشت خودکشی‌اش را توی پاکت گذاشت و پشت پاکت نوشت:

لطفا باز نشود.
آذر را دیده بودم. مجید هنوز گم و گور نشده بود. حاج اسماعیل رفته بود قم برای دست‌بوسی. آذر با کت و دامن زرشکی و بلوز شیری‌رنگ آمد. سلام کرد. نشست توی پنج‌دری. قالی ادامه‌ی دامنش بود. می‌خندید. مجید می‌خندید. مامان می‌خندید. موهاش را با ربان سرخ بسته بود. سرخ‌تر از لب‌هاش. مثل مجید لامذهب بود حتماً.
گفتم: «حاج خانوم!»
مامان گفت: «برگرد حجره پسرم. آقات نیست.»
از جایم بلند شدم. مامان گونه‌ی آذر را بوسید. از پله‌ها آمدم پایین. با همان غیظی که بعداً بابا آمد پایین. داد زدم: «من رفتم!»
و نرفتم. ایستادم توی هشتی به تماشا. مامان پیراهن زرد رنگ را گذاشت توی دست آذر. سر آذر را به سر مجید فشرد. صدای خنده‌هاشان پیچید توی حیاط که هنوز نمرده بود.
ایستادم و نگاه کردم. نگاه کردم که چطور هر هفته نشست توی صندلی‌اش و خیره شد به سنگِ «آذر اخوان». آذر چند ردیف پایین‌تر از بابا بود. نگاه کردم که چشم از سنگ آذر برنداشت. نگاه کردم که سر قبر بابا نرفت.


از قصه‌ی کوتاه پیراهن آذر
چیزی ندارم که بهت ببخشم. وطنم برای تو.
چیزی ندارم که برات بخوانم. قصه‌هام برای تو.
چیزی ندارم که به چشم‌هات بگویم. زمستانم برای تو.
بهانه‌یی ندارم که نگاهت کنم. دست‌هام برای تو.
دیروز صبح که با صدای قلم‌وچکش و نعره‌ی در خانه از خواب پریدم، یادم آمد که پدرمان بعد از این‌همه سال زده به سرش که در خانه را رنگ بزند. خب توی یک چنین مواقعی باید پتو را می‌کشیدم روی سرم و فحش می‌دادم که دادم.
عصر که داشتم می‌رفتم بیرون، وسط صدای دَنگ‌دَنگ در، دیدم که رنگ در فرقی نکرده. بعد یادم آمد که اصلا قبل از رنگ‌زدن یا اصولا هر کار دیگری از خانه، باید زیرش را بتونه کنند. راست‌اش نمی‌دانم «بتونه‌کردن» طرف‌های شما هم بتونه‌کردن است یا نه.
ببین بتونه‌کردن یعنی که می‌آیند با یک چیز‌هایی که شبیه رنگ است، خلل و فرج و درزهای در را پر می‌کنند. یعنی از زیر صفر می‌شود صفر. اگر بتونه نکنند رنگ در می‌شود مثل درهای همسایه روبه‌رویی. یعنی بعد از باران اولی که زد، درهای خانه‌ش یک‌هو شد مثل من. یک‌شبه از ریخت‌و‌قیافه افتاد کلا.
امروز که داشتم می‌رفتم دنبال دربه‌دری، دیدم در خانه نه‌تنها سیمان‌هایی که ده‌سال بود بهش چسبیده بود را ریخته بود دور و تَرگل‌ورگُل شده بود، بلکه قیژ‌قیژ و سروصدا را هم گذاشته بود کنار.
بعدش دیدم که یکی از کارهایی که یک رابطه‌ی بدردبخور یا یک رفاقت عمیق می‌کند، بتونه‌کردن طرف مقابل است. یعنی که می‌آید خلل‌وفرج را می‌پوشاند و یک حال نیمه‌اساسی بهش می‌دهد.
یک طرف دیگر قضیه هم سر شب معلوم شد که بابا با نقاش که اتفاقا چند سال هم رفاقت کرده بودند، دعواش شده بهش گفته دیگر نیاید و احتمالا در خانه قرار است تا ده‌سال دیگر این قیافه را داشته باشد.
اصلا این در خانه همین‌طور بماند و نخواهند دیگر رنگ‌اش کنند. رابطه هم اگر به رنگ‌کاری منجر نشود و در حد همان بتونه‌کردن بماند، خوب نیست یعنی؟

زیاده قربانت.
‏از کاخ‌های فرو ریخته، از بناهای ویران شده بگو؛ من به شنیدن داستان‌هایی شبیه داستان خودم محتاجم.
| تلاقیِ روندگی و تضاد؛ برای مَ |


عکس از فیلمِ Ida
ساخته‌ی Paweł Pawlikowski 2013
| تلاقیِ روندگی و تضاد؛ برای مَ |

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متضادبودن دو مفهوم، الزاما بدین معنا نیست که آن دو بی‌نهایت از هم دور اند. تصویر ذهنیِ تقریبا نامربوطی که از کودکی در ذهن همه‌مان نقش بسته، یک تفاوت ۱۸۰ درجه‌یی است؛ چنان که این‌طور نباید باشد.
در واقع جرقه‌یی که باعث شد به چنین چیزی فکر کنم، در خلال یکی از گفت‌وگوهام با یکی از رفقا زده شد. یک جایی گفتم: «خوبه بری دیگه برنگردی.» و جواب داد که: «بری برنگردی که نمیشه. بری ولی بازم بری.»
با خواندن چندباره‌ی تضاد نهفته در همین چند جمله‌ی عجیب، ناخودآگاه یادم افتاد که قبل‌ترها برای امیر نوشته بودم که دست‌یابی به ماهیت اتفاقات، ملزم بدان است که ورای حال‌ها را ببینی. اگر درست نگاه کنی، عشق و نفرت، هر دو شاخه‌های یک درخت نورسیده‌اند و اگر چشم ببندی و از نگاه بگذری، در می‌یابی که هر دوی آن مفهوم‌ها یکی اند.
چیزی که دو موضوع متضاد را از هم متمایز می‌کند، تفاوت در جزئیات است. رفتن‌وبرنگشتن و رفتن‌ورفتن، هر دو شکل‌هایی متفاوت از رفتن‌اند که به فراخور وضعیت پدیدار شده‌اند؛ با یک کل یکسان، که بر دوری و نماندن تکیه می‌کند. اولی گمنامی و انکار زندگیِ آینده است و دومی گذرکردن و عقب‌زندگی‌گشتن در یک کرانه‌های دیگر.
طرف دیگر قضیه این است که از یک جایی به بعد که مفاهیم به تو خیانت می‌کنند، به جایگاهی می‌رسی که از تضادها بالاتر است؛ یعنی نه هیچ‌کدام‌اش در تو شوری برمی‌انگیزد و نه ناامیدت می‌کند؛ به بیان دیگر، یک نوع یگانگی در پدیده‌ها می‌بینی که دو سویه است و مفاهیم متضاد به‌مانند آونگی میان این دو می‌لغزد و با هر برخوردش صدایی تولید می‌کند.
چنین موضوعی در ابتدای راه پذیرفتنی است. این‌که تصور می‌کنی آونگِ یادشده با هر برخوردش یک مفهوم متفاوت ایجاد می‌کند. اما در ادامه به‌طرز مضحکی درمی‌یابی که این نوسان همیشه یک صدا تولید می‌کرده و تو فقط به‌دلیل جهل یا دانستگی‌ قبلی‌ان دریافت متفاوتی از آن داشته‌یی.
یک پوچی یا نیستی مطلق (که هنوز کاملا به آن مطمئن نیستم) در پس وقایع بوده و در آن هنگام است که مجبور می‌شوی این پوچی را بپذیری؛ اگر تا آن زمان دیوانه نشده باشی.
| یحیا نمی‌دانست چطور باید خودش را گرم کند. |

یحیا سردش شد و نشست جلوی اجاق. موهاش را تراشید و توی اجاق ریخت. سرش را به آتش نزدیک کرد. آدم‌های توی سرش سوختند. پیاده‌روهای توی مغزش آتش گرفت. شانه‌ی ارثیه‌ش آمد برای سوگواری.
یحیا سردش شد و کارد را از توی کتف‌اش در آورد. دست‌هاش را از شانه برید. خون دست‌ها را شست و توی اجاق انداخت. بوی کتک‌خوردن پیچید توی خانه. قلم‌اش آمد برای سوگواری.
یحیا سردش شد و با خودش بلندبلند حرف زد. آخرین شعر را زیر لب زمزمه کرد. رو به خاموشی اتاق نعره زد و زبان‌اش را توی اجاق انداخت. نگفته‌هاش خانه را پر کرد. صدای گریه‌ی دورگه‌ی نوجوانانه‌یی اتاق را ساکت کرد. آوازهاش آمدند برای سوگواری.
یحیا سردش شد و رفتن‌هاش را دوره کرد. نرفته‌هاش توی ترازو سنگینی می‌کردند. پاهاش را برید و توی اجاق انداخت. زمین سبک شد. ناله‌ی قبرستان‌های متروک پیچید توی خانه. پوتین‌های سربازی‌اش آمدند برای سوگواری.
یحیا سردش شد و به صندلی خالی نگاه کرد. تاریکی را به یاد آورد. چشم‌هاش را در آورد و توی آتش انداخت. نور عاشقانه‌های ناکام اتاق را پر کرد. عکس‌های توی آلبوم آمدند برای سوگواری.
یحیا، غوطه‌ور در تاریکی، به سرما دل سپرد.


«چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود»
هر کسی را فرصتی است برای محاق.
| گزارشی علیه مرگ ؛ آخرین گل مارادونا |