_ببین وقتی تو نیستی هیچی سر جاش نیست. باور کن. حتا چیزایی هم که سر جاشون اند، سر جاشون نیستند. پنجرهی روی دیوار سر جاش نیست. درِ تراس سر جاش نیست. یخچال جهیزیهی مامان سر جاش نیست. ضبطِ بابا سر جاش نیست. فندک توی جیبم سر جاش نیست. تخت کنار حیاط سر جاش نیست.
من سر جام نیستم. من سر جام نیستم. من سر جام نیستم.
من سر جام نیستم. من سر جام نیستم. من سر جام نیستم.
دویدنها
_من یک جاهایی دیدم دارم تو را با خودم اشتباه میگیرم. مثلا صبحها که میرفتم سوپر، سیگار بخرم، کنارش یک شیرکاکائوی کوچک هم میخریدم. خب از همان عباس آقای فروشنده که چپچپ نگاهم میکرد تا شاگرد نانوایی سر کوچه که میدوید بیرون تا شیرکاکائو را بهش بدهم، همه…
از یک جایی به بعد کمکم شروع کردم به قبولکردن اینکه نیستی. یعنی نهتنها نیستی، که راهی ندارد که برگردی.
بعدش این شد که دیدم تو این را قبول نمیکنی؛ مثلا هر روز میآمدی پای پنجرهی مسافرخانه و توی کیوسک تلفن زنگ میزدی. راستش دفعهی اول دویدم پایین بعد یادم آمد که نباید بدوم اصلا. خب هر روز سر یک ساعت بهخصوصی میایستادم پای پنجره و تو هم دیر نمیکردی و میآمدی و کارت را از توی جیب مانتوی نیلی رنگات در میآوردی و شماره میگرفتی.
یا مثلا یک وقتهایی که میرفتم توی فروشگاه سر کوچه همینطور چرخ میزدم، آخر یکی از ردیفها داشتی خرید میکردی.
یک مدتی که گذشت، دیگر کل زنهای زندگیام تو بودی؛ منشی بداخلاق دکتر، کاریکاتوری از تو بود و پرستار تیمارستان که هر شب اخم میکرد تا قرصها را بریزم تهِ حلقام، همان تو بودی که با یک میکاپ غلیظتر و لبخندی موذیانهتر. یا مثلا خانم دکتر که میگفت بهش زل نزنم، شمایل پیریات بود؛ با همان نگاه و همان تشرزدنها.
بعد هم کلا پیدات نبود که بگویم دستام هم بهخاطر همین اشتباهگرفتنها اینطور شد. یعنی خیلی هم مهم نیست. کتکخوردنم را قبلا دیده بودی.
صبح که آمدم تا برق به سرم وصل کنند گفتند ممکن است خاطراتام پاک شود و کاغذ بهم دادند تا اگر چیز مهمی توی حافظهم وجود دارد و نمیخواهم یادم برود را بنویسم.
حقیقتش چیزی ندارم بنویسم، فقط اینکه این مسئول برق خیلی شبیه توست.
زیاده قربانت.
بعدش این شد که دیدم تو این را قبول نمیکنی؛ مثلا هر روز میآمدی پای پنجرهی مسافرخانه و توی کیوسک تلفن زنگ میزدی. راستش دفعهی اول دویدم پایین بعد یادم آمد که نباید بدوم اصلا. خب هر روز سر یک ساعت بهخصوصی میایستادم پای پنجره و تو هم دیر نمیکردی و میآمدی و کارت را از توی جیب مانتوی نیلی رنگات در میآوردی و شماره میگرفتی.
یا مثلا یک وقتهایی که میرفتم توی فروشگاه سر کوچه همینطور چرخ میزدم، آخر یکی از ردیفها داشتی خرید میکردی.
یک مدتی که گذشت، دیگر کل زنهای زندگیام تو بودی؛ منشی بداخلاق دکتر، کاریکاتوری از تو بود و پرستار تیمارستان که هر شب اخم میکرد تا قرصها را بریزم تهِ حلقام، همان تو بودی که با یک میکاپ غلیظتر و لبخندی موذیانهتر. یا مثلا خانم دکتر که میگفت بهش زل نزنم، شمایل پیریات بود؛ با همان نگاه و همان تشرزدنها.
بعد هم کلا پیدات نبود که بگویم دستام هم بهخاطر همین اشتباهگرفتنها اینطور شد. یعنی خیلی هم مهم نیست. کتکخوردنم را قبلا دیده بودی.
صبح که آمدم تا برق به سرم وصل کنند گفتند ممکن است خاطراتام پاک شود و کاغذ بهم دادند تا اگر چیز مهمی توی حافظهم وجود دارد و نمیخواهم یادم برود را بنویسم.
حقیقتش چیزی ندارم بنویسم، فقط اینکه این مسئول برق خیلی شبیه توست.
زیاده قربانت.
_تو حتا اگه همین فردا هم بیای دیره. چون من فقط یک عمر باید بشینم نگاهت کنم.
حالا شاید توی زندگی بعدی وقت شد باهات حرف بزنم.
حالا شاید توی زندگی بعدی وقت شد باهات حرف بزنم.
در پاسخ یک دوست
گفته بودی که این اواخر خوب نمینویسم.
بله. درست فهمیدهیی. چنتهم هر روز خالیتر میشود. خودم چند وقتیست که به این نتیجه رسیدهم. بهنظرت وقت محاق رسیده؟ باید بگذارم کنار؟ یا هنوز زود است؟ مگر نه اینکه هر کسی را فرصتی است برای محاق؟ مگر نه آن است که شاهکارها پس از یک محاق، پدید میآیند؟
اگر بروم، یحیا را چکارش کنم آنوقت؟ آنوقت یحیا هم میشود یک تقلای بیهوده. و اگر بخواهم بمانم خودم را چکار کنم؟ تا کی باید توی مسیری بدوی که میدانی پیشاپیش بازندهیی؟
دوباره دارد سخت میشود. اصلا چه لزومی دارد بنویسیم؟ تا کی باید روی سطح یخزدهیی دوید که صدای ترکهاش پیش از قدمبرداشتن هم میآمده است؟
باقی بقایت.
گفته بودی که این اواخر خوب نمینویسم.
بله. درست فهمیدهیی. چنتهم هر روز خالیتر میشود. خودم چند وقتیست که به این نتیجه رسیدهم. بهنظرت وقت محاق رسیده؟ باید بگذارم کنار؟ یا هنوز زود است؟ مگر نه اینکه هر کسی را فرصتی است برای محاق؟ مگر نه آن است که شاهکارها پس از یک محاق، پدید میآیند؟
اگر بروم، یحیا را چکارش کنم آنوقت؟ آنوقت یحیا هم میشود یک تقلای بیهوده. و اگر بخواهم بمانم خودم را چکار کنم؟ تا کی باید توی مسیری بدوی که میدانی پیشاپیش بازندهیی؟
دوباره دارد سخت میشود. اصلا چه لزومی دارد بنویسیم؟ تا کی باید روی سطح یخزدهیی دوید که صدای ترکهاش پیش از قدمبرداشتن هم میآمده است؟
باقی بقایت.
_فکر کنم تنها موقعیتی از زندگیام که در مواجهه با آن خودخواهی بهخرج میدهم، سوگواری است؛ من آنطور که باید دلتنگ آدمها نمیشوم. دلتنگ خاطرههای مشترکمان میشوم. دلتنگ برق چشمهایمان میشوم وقتی به همدیگر نگاه میکردهایم. دلتنگ بیوقفه خندیدنهایمان میشوم. دلتنگ راههایی میشوم که با هم رفتهایم یا نرفتهایم.
| جنونِ منتظر یا منتظر جنون |
کهنهشدن یک عشق یا یک علاقهی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشههایی که خواندهایم و شنیدهایم، آنچنان هم شیرین و دلانگیز نیست. طولانیشدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم میکند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده با حضور دونفرهش با محبوب در آن نفس بکشد، فکر کند.
اولین قدم، دقت در تکتک رفتارهای زن یا مرد موردنظر است. آدم شروع میکند خودش را گول میزند و از کاههایی که میبیند دماوند خلق میکند؛ مثلا کافی است بنابهشرایطی، یک لیوان آب از دست طرف بگیرد یا لحظهیی چشم در چشم بخندند یا ازش بخواهد که چند دقیقه کیفاش را نگه دارد. تمام راههای نرفتهیی که در تمام این مدت به آنها فکر میکرده در یک لحظه و با سرعتی باورنکردنی از جلوی چشماش رد میشود و چنان مشاعرش را از کار میاندازد که منتظر میشود تا جملهی بعدییی که از دهان محبوب خارج میشود، «دوستت دارم» باشد.
انتظار طولانی مدت اگر خود جنون نباشد، یکی از شاهراههای منتهی به جنون است. عاشق، دور خودش دیواری بهبلندای تصوراتش میکشد و صفات منفیِ واضح معشوق را رد میکند و در بتخانهیی که ساخته، به معماری خیالاتاش مشغول میشود.
قدم بعدی بسط و گسترش دادن چیزهایی است که دورادور میشنود. کاراکتر فرهادِ «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فرانسوی حرف میزند، پنیر فرانسوی درست میکند و به ساعت فرانسه صبحانه میخورد؛ چراکه گیلهگُل سالهاست که ساکن فرانسه است.
فرهادِ درون هر یک از ما که از گیلهگل اش دور است نیز، کوچکترین نشانهها را واکاوی میکند تا خودش را همگام با او بداند؛ میرود لیست کتابخانه را چک میکند و کتابهایی که محبوب تحویل داده را میخواند. استوریهایش را آنقدر نگاه میکند تا مکان دقیقاش را بفهمد و فردایش میرود آنجا میایستد سیگار میکشد. در واقع کارهای اینچنینی را انجام میدهد تا حتا برای لحظاتی خودش را نزدیک احساس کند. لحظاتی که سرچشمهی جنون است و گذرگاه تلخکامیِ ابدی.
کهنهشدن یک عشق یا یک علاقهی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشههایی که خواندهایم و شنیدهایم، آنچنان هم شیرین و دلانگیز نیست. طولانیشدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم میکند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده با حضور دونفرهش با محبوب در آن نفس بکشد، فکر کند.
اولین قدم، دقت در تکتک رفتارهای زن یا مرد موردنظر است. آدم شروع میکند خودش را گول میزند و از کاههایی که میبیند دماوند خلق میکند؛ مثلا کافی است بنابهشرایطی، یک لیوان آب از دست طرف بگیرد یا لحظهیی چشم در چشم بخندند یا ازش بخواهد که چند دقیقه کیفاش را نگه دارد. تمام راههای نرفتهیی که در تمام این مدت به آنها فکر میکرده در یک لحظه و با سرعتی باورنکردنی از جلوی چشماش رد میشود و چنان مشاعرش را از کار میاندازد که منتظر میشود تا جملهی بعدییی که از دهان محبوب خارج میشود، «دوستت دارم» باشد.
انتظار طولانی مدت اگر خود جنون نباشد، یکی از شاهراههای منتهی به جنون است. عاشق، دور خودش دیواری بهبلندای تصوراتش میکشد و صفات منفیِ واضح معشوق را رد میکند و در بتخانهیی که ساخته، به معماری خیالاتاش مشغول میشود.
قدم بعدی بسط و گسترش دادن چیزهایی است که دورادور میشنود. کاراکتر فرهادِ «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فرانسوی حرف میزند، پنیر فرانسوی درست میکند و به ساعت فرانسه صبحانه میخورد؛ چراکه گیلهگُل سالهاست که ساکن فرانسه است.
فرهادِ درون هر یک از ما که از گیلهگل اش دور است نیز، کوچکترین نشانهها را واکاوی میکند تا خودش را همگام با او بداند؛ میرود لیست کتابخانه را چک میکند و کتابهایی که محبوب تحویل داده را میخواند. استوریهایش را آنقدر نگاه میکند تا مکان دقیقاش را بفهمد و فردایش میرود آنجا میایستد سیگار میکشد. در واقع کارهای اینچنینی را انجام میدهد تا حتا برای لحظاتی خودش را نزدیک احساس کند. لحظاتی که سرچشمهی جنون است و گذرگاه تلخکامیِ ابدی.
دویدنها
| جنونِ منتظر یا منتظر جنون | کهنهشدن یک عشق یا یک علاقهی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشههایی که خواندهایم و شنیدهایم، آنچنان هم شیرین و دلانگیز نیست. طولانیشدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم میکند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده…
«در دنیای تو ساعت چند است» از سرپاترین عاشقانههای بعد از انقلاب است. با یک علی مصفایِ در اوج و موسیقی بینظیر کریستف رضاعی. اگر دلتان رشتِ بارانی خواست یا تماشای شمایل سرخوردگی، ببینیدش. خالی از لطف نیست.
| درههای ناامیدی |
یحیا صبح که از خواب بیدار شد هنوز تناش خیس باران دیشب بود. سرجاش نشست و سیگاری گیراند. غلتی زد و به بدهکاریهاش فکر کرد.
یحیا سیگار را نصفه توی بالش خاموش کرد و به آینه خیره شد. زن، توی آینه با توالت ماسیدهی غلیظ رقصید و با سرانگشت آفتابِ لب میز را نوازش کرد.
یحیا برگشت و زن را ندید. از روی دیوار پرید تا عقب بدهکاریهاش برود. با سر شیشهی دکان نبش کوچه را شکست و تا ظهر همانجا گریست. جلوی حجلهی سر خیابان ایستاد و عکس مُردهی ناشناس را پاره کرد. به کاسبهای نشسته جلویدکانها فحش داد و روی آسفالت بالا آورد.
یحیا بعدازظهر دستش را گذاشت روی زنگ و زن را بیوقفه وسط حیاط خانهشان بوسید. رفت بالای پل هوایی و روی ماشینها تف کرد. چشم راستاش را برای شام به پرندهها داد و نزدیک غروب با تمام آسمان گریست.
یحیا تکتک لامپهای پارک را شکست و شام کفترها را جلوشان ریخت. قصه را از آخر به اول خواند و به خانه رسید. کاغذ بدهکاریها را نگاه کرد و دور اسم خودش خط کشید. سیمهای سهتار را پاره کرد و کتابها را صفحهصفحه وسط اتاق ریخت.
یحیا صدای سگهای توی کوچه را نادیده گرفت و پنجرهی رو به خیابان را باز کرد. عکسهای روی دیوار را پاره کرد و نقاشیها را توی اجاق ریخت. پنبههای تشک را آتش زد و سیگارش را گیراند. سیگار را تا آخر کشید و فیلترش را جوید.
یحیا بدهکاری آخر را با خودش صاف کرد و سیانور حلشده در بطری را یکنفس سرکشید.
یحیا صبح که از خواب بیدار شد هنوز تناش خیس باران دیشب بود. سرجاش نشست و سیگاری گیراند. غلتی زد و به بدهکاریهاش فکر کرد.
یحیا سیگار را نصفه توی بالش خاموش کرد و به آینه خیره شد. زن، توی آینه با توالت ماسیدهی غلیظ رقصید و با سرانگشت آفتابِ لب میز را نوازش کرد.
یحیا برگشت و زن را ندید. از روی دیوار پرید تا عقب بدهکاریهاش برود. با سر شیشهی دکان نبش کوچه را شکست و تا ظهر همانجا گریست. جلوی حجلهی سر خیابان ایستاد و عکس مُردهی ناشناس را پاره کرد. به کاسبهای نشسته جلویدکانها فحش داد و روی آسفالت بالا آورد.
یحیا بعدازظهر دستش را گذاشت روی زنگ و زن را بیوقفه وسط حیاط خانهشان بوسید. رفت بالای پل هوایی و روی ماشینها تف کرد. چشم راستاش را برای شام به پرندهها داد و نزدیک غروب با تمام آسمان گریست.
یحیا تکتک لامپهای پارک را شکست و شام کفترها را جلوشان ریخت. قصه را از آخر به اول خواند و به خانه رسید. کاغذ بدهکاریها را نگاه کرد و دور اسم خودش خط کشید. سیمهای سهتار را پاره کرد و کتابها را صفحهصفحه وسط اتاق ریخت.
یحیا صدای سگهای توی کوچه را نادیده گرفت و پنجرهی رو به خیابان را باز کرد. عکسهای روی دیوار را پاره کرد و نقاشیها را توی اجاق ریخت. پنبههای تشک را آتش زد و سیگارش را گیراند. سیگار را تا آخر کشید و فیلترش را جوید.
یحیا بدهکاری آخر را با خودش صاف کرد و سیانور حلشده در بطری را یکنفس سرکشید.
دوستداشتناش مثل این بود که گوشت گونهام را خُردهخُرده با ناخنگیر بچینم و بریزم روی تخت.
-ای علی عابدینی، ای بچه محل صمیمی، استاد من، آقای من، چرا باز غیبت زد؟
این دیالوگِ هامون بهنظرم فقط یک سوال نیست. این یک شیوهی زندگیست. یک چیز نافهم است مثلا. یک تقلای ابدیست.
این دیالوگِ هامون بهنظرم فقط یک سوال نیست. این یک شیوهی زندگیست. یک چیز نافهم است مثلا. یک تقلای ابدیست.
فکر میکنم نزدیکترین تعریفی که میتوانم برایت پیدا کنم این است که تو مثل قصههای مادربزرگی؛ تکرار میشوی ولی تکراری نمیشوی.
| برای امیر که خودِ ایستادن است |
یحیا بیشتر از آنچه حقاش بود گریه کرده بود.
یحیا پنجره را باز کرد. صورتاش را نشُست. آفتاب از چهرهش خجالت کشید. خانه، بیچراغ روشن شد. یحیا به تکتک اجزای خانه تابید. باد یحیا را ستود. ویرانیها یک دَم یادشان رفت که غم را در خانه فریاد بزنند.
یحیا برخاست. مهتاب را دروغ گفت. زندگی را چشید. دوستداشتنها را عاشقانه کرد. سیاهیها را مسخره کرد. زمینِ زیرپا شرمسار شد.
یحیا با آرزوها رقصید. به همهی دانستگیها آموخت. شهریار جنون شد. ایمانها را جلوه بخشید. دریاها را سیراب کرد. ستارهها را شکل داد. با برگها در باد پرواز کرد. به چشمهها طریق روندگی آموخت. نیلوفرها را بوسید. مردابها را دلسپردهی راه کرد.
یحیا اشکهاش را ستود و در روشنایی نعره زد.
یحیا بیشتر از آنچه حقاش بود گریه کرده بود.
یحیا پنجره را باز کرد. صورتاش را نشُست. آفتاب از چهرهش خجالت کشید. خانه، بیچراغ روشن شد. یحیا به تکتک اجزای خانه تابید. باد یحیا را ستود. ویرانیها یک دَم یادشان رفت که غم را در خانه فریاد بزنند.
یحیا برخاست. مهتاب را دروغ گفت. زندگی را چشید. دوستداشتنها را عاشقانه کرد. سیاهیها را مسخره کرد. زمینِ زیرپا شرمسار شد.
یحیا با آرزوها رقصید. به همهی دانستگیها آموخت. شهریار جنون شد. ایمانها را جلوه بخشید. دریاها را سیراب کرد. ستارهها را شکل داد. با برگها در باد پرواز کرد. به چشمهها طریق روندگی آموخت. نیلوفرها را بوسید. مردابها را دلسپردهی راه کرد.
یحیا اشکهاش را ستود و در روشنایی نعره زد.
من آن اوایل اصلا شک داشتم که تو واقعی باشی.
یعنی از بس توی آن دوره توهُم میزدم، تا یک مدتی قبول نمیکردم. بعدش هم که شناختمت و کار بالا گرفت، به هر دری زدم تا زیر بار نروم که اصلا وجود داری و فکر میکردم که از لابهلای یکی از قصههای خودم بیرون آمدهیی. حقیقتاش دیده بودم که مثلا برای نویسندهها اتفاق میافتد که کاراکترهاشان را توی زندگی واقعی میبینند. خب من هم جوان بودم و میخواستم خودم را یکجوری بچسبانم به این فرقهی ضاله.
این شد که یک چند روزی همهی سوراخسمبهها را گشتم و تمام قصههایی که نوشته بودم را ریختم بیرون و شروع کردم به گشتن. راستاش را بخواهی چیز بهدردبخوری توی کاغذهام نبود. بعد فکر کردم که یک جایی خوانده بودمات یا مثلا زن نقش اصلیِ یک فیلمی بودی و یادم نمیآمد ولی دیدم راه ندارد.
آخر سر وقتی توانستم باور کنم توهُم نیستی که دیدم پردازش یک چنین شخصیتی اصلا در توان من نیست؛ یعنی آنقدر جزئیاتاش دقیق و کامل بود که دیدم من هیچوقت نمیتوانستم یک چنین چیزی خلق کنم. مثلا یک چیزهای ریزی توی چهرهت میدیدم یا توی رفتارت که ناکاوتام میکرد. بعد میدیدم اینها اصلا توی مخیلهی من هم نمیگنجد. ولی خب خوشم میآمد. یعنی یک خوبیهایی داشتی که خودم هم بلد نبودم اگر داشته باشیشان خوب است ولی داشتی.
دست آخر هم به خودم گفتم خب. بنشین همین گوشه و فرض کن که توی یک داستانی. با شخصیت فرعی بودنات بساز و به قهرمان خیره شو.
زیاده قربانت.
یعنی از بس توی آن دوره توهُم میزدم، تا یک مدتی قبول نمیکردم. بعدش هم که شناختمت و کار بالا گرفت، به هر دری زدم تا زیر بار نروم که اصلا وجود داری و فکر میکردم که از لابهلای یکی از قصههای خودم بیرون آمدهیی. حقیقتاش دیده بودم که مثلا برای نویسندهها اتفاق میافتد که کاراکترهاشان را توی زندگی واقعی میبینند. خب من هم جوان بودم و میخواستم خودم را یکجوری بچسبانم به این فرقهی ضاله.
این شد که یک چند روزی همهی سوراخسمبهها را گشتم و تمام قصههایی که نوشته بودم را ریختم بیرون و شروع کردم به گشتن. راستاش را بخواهی چیز بهدردبخوری توی کاغذهام نبود. بعد فکر کردم که یک جایی خوانده بودمات یا مثلا زن نقش اصلیِ یک فیلمی بودی و یادم نمیآمد ولی دیدم راه ندارد.
آخر سر وقتی توانستم باور کنم توهُم نیستی که دیدم پردازش یک چنین شخصیتی اصلا در توان من نیست؛ یعنی آنقدر جزئیاتاش دقیق و کامل بود که دیدم من هیچوقت نمیتوانستم یک چنین چیزی خلق کنم. مثلا یک چیزهای ریزی توی چهرهت میدیدم یا توی رفتارت که ناکاوتام میکرد. بعد میدیدم اینها اصلا توی مخیلهی من هم نمیگنجد. ولی خب خوشم میآمد. یعنی یک خوبیهایی داشتی که خودم هم بلد نبودم اگر داشته باشیشان خوب است ولی داشتی.
دست آخر هم به خودم گفتم خب. بنشین همین گوشه و فرض کن که توی یک داستانی. با شخصیت فرعی بودنات بساز و به قهرمان خیره شو.
زیاده قربانت.
Forwarded from دویدنها
رفقا، لَنگان نه جادهی یکطرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع، خوشحال میشویم.
صندوقِ گُفتوگویِ ناشناس
آذر را دیده بودم. مجید هنوز گم و گور نشده بود. حاج اسماعیل رفته بود قم برای دستبوسی. آذر با کت و دامن زرشکی و بلوز شیریرنگ آمد. سلام کرد. نشست توی پنجدری. قالی ادامهی دامنش بود. میخندید. مجید میخندید. مامان میخندید. موهاش را با ربان سرخ بسته بود. سرختر از لبهاش. مثل مجید لامذهب بود حتماً.
گفتم: «حاج خانوم!»
مامان گفت: «برگرد حجره پسرم. آقات نیست.»
از جایم بلند شدم. مامان گونهی آذر را بوسید. از پلهها آمدم پایین. با همان غیظی که بعداً بابا آمد پایین. داد زدم: «من رفتم!»
و نرفتم. ایستادم توی هشتی به تماشا. مامان پیراهن زرد رنگ را گذاشت توی دست آذر. سر آذر را به سر مجید فشرد. صدای خندههاشان پیچید توی حیاط که هنوز نمرده بود.
ایستادم و نگاه کردم. نگاه کردم که چطور هر هفته نشست توی صندلیاش و خیره شد به سنگِ «آذر اخوان». آذر چند ردیف پایینتر از بابا بود. نگاه کردم که چشم از سنگ آذر برنداشت. نگاه کردم که سر قبر بابا نرفت.
از قصهی کوتاه پیراهن آذر
گفتم: «حاج خانوم!»
مامان گفت: «برگرد حجره پسرم. آقات نیست.»
از جایم بلند شدم. مامان گونهی آذر را بوسید. از پلهها آمدم پایین. با همان غیظی که بعداً بابا آمد پایین. داد زدم: «من رفتم!»
و نرفتم. ایستادم توی هشتی به تماشا. مامان پیراهن زرد رنگ را گذاشت توی دست آذر. سر آذر را به سر مجید فشرد. صدای خندههاشان پیچید توی حیاط که هنوز نمرده بود.
ایستادم و نگاه کردم. نگاه کردم که چطور هر هفته نشست توی صندلیاش و خیره شد به سنگِ «آذر اخوان». آذر چند ردیف پایینتر از بابا بود. نگاه کردم که چشم از سنگ آذر برنداشت. نگاه کردم که سر قبر بابا نرفت.
از قصهی کوتاه پیراهن آذر