| همهچیز برای فروش |
یحیا رویاهایش را فروخت و نان خرید.
یحیا از در دکان زد بیرون. نفسش یک لحظه بند آمد. بیدلیل گریهش گرفت.
از دویدن خسته بود، جایی نداشت برود؛ وطنش را قبلا فروخته بود.
باد زد و تا مغز استخوانش از سرما سوخت؛ پیراهنش را قبلا فروخته بود.
خواست لحظهیی دلتنگ شود، کسی را یادش نیامد؛ خاطراتش را قبلا فروخته بود.
به آسمانِ تیرهشده خیره شد و فحش داد؛ ایمانش را قبلا فروخته بود.
رسید جلوی قبرستان و اسمش را از زنی پرسید؛ شناسنامهش را قبلا فروخته بود.
هوس کرد برای یک نفر سوگواری کند، کسی نبود؛ مُردههایش را قبلا فروخته بود.
عریان رفت توی قبر سرد خالی خوابید؛ کفنش را قبلا فروخته بود.
یحیا بیوطن، بیپیراهن، بیخاطره، بیایمان، بیشناسنامه، بیمُرده، بیکفن رو به سیاهی جست زد و تکهنانی به دهان گذاشت.
یحیا رویاهایش را فروخت و نان خرید.
یحیا از در دکان زد بیرون. نفسش یک لحظه بند آمد. بیدلیل گریهش گرفت.
از دویدن خسته بود، جایی نداشت برود؛ وطنش را قبلا فروخته بود.
باد زد و تا مغز استخوانش از سرما سوخت؛ پیراهنش را قبلا فروخته بود.
خواست لحظهیی دلتنگ شود، کسی را یادش نیامد؛ خاطراتش را قبلا فروخته بود.
به آسمانِ تیرهشده خیره شد و فحش داد؛ ایمانش را قبلا فروخته بود.
رسید جلوی قبرستان و اسمش را از زنی پرسید؛ شناسنامهش را قبلا فروخته بود.
هوس کرد برای یک نفر سوگواری کند، کسی نبود؛ مُردههایش را قبلا فروخته بود.
عریان رفت توی قبر سرد خالی خوابید؛ کفنش را قبلا فروخته بود.
یحیا بیوطن، بیپیراهن، بیخاطره، بیایمان، بیشناسنامه، بیمُرده، بیکفن رو به سیاهی جست زد و تکهنانی به دهان گذاشت.
_نیرویی که حالا برای نپرداختن به تو صرف میکنم را میتوانستم در همهی این سالها به دوستداشتنات معطوف کنم.
نشد. همهش شد خُسران. حسرتِ روی حسرت.
نشد. همهش شد خُسران. حسرتِ روی حسرت.
خانهی حمید و اینها روبهروی در خانهمان بود. خب معنیاش این بود که باید با هم فوتبال بازی میکردیم و با هم قد میکشیدیم و تلاش میکردیم فحشها را درست ادا کنیم.
بعد یک سال تابستان دوتایمان کار پیدا کردیم و قرار گذاشتیم هر شب بعد از غروب، بنشینیم سر کوچه و سیرتاپیاز آنروز را زیرورو کنیم و مثلا بزرگترهامان به صاحبکار فحش بدهیم و مثلا نوشابه بخریم و هی بگوییم که اوضاع خوب نیست.
بعد حمید که پشت لباش تازه سبز شده بود، جدوآباد صاحبکارش را میشست چون بعضی وقتها عینک را نمیداد بزند و چشمهاش را جوش میزد. من هم برایش میگفتم که بَنِر تازهچاپشده بوی استفراغ میدهد و اصلا یادمان نبود که چرا داریم به خودمان بد میکنیم.
یک ماهی که جا افتادیم، صبح تا عصر خیره میشدم به بنرهای تبریک و تسلیت و داشتم کمکم میافتادم توی ورطهی کلمه و حمید داشت بهقول خودش درس زندگی یاد میگرفت. همینطورها شد که من زندگی نکردم تا کلمهها را بفهمم و حمید بیفهمیدن کلمه زندگی کرد و کار دست خودش داد یا من کار دست خودم دادم. یعنی معلوم نیست. سهچهار سال است که خبری ازش نیست. یعنی روز آخر گفت که میخواهد قاچاقی بزند به مدیترانه و برود آنطرفها.
بعدش حمید زد جادهخاکی و من فهمیدم سر همان کوچه نشستن از اول بهانه بود که رفتنِ فاطمه، شاگرد سیما خانم آرایشگر سر کوچه، را بپاید و بعدش یک ساعت مغز من را بخورد و از بلوغ زودرساش گرفته تا گرانشدن نوشمک را ربط بدهد به فاطمه.
بعدش کلا برنامه همین بود تا یک روز که چشم چپاش را جوش زده بود و چشم راستاش هم درست نمیدید، فاطمه را ندید که رد شد و از صدای سلامکردناش فهمید که رد شده. بعد با آرنج زد توی پهلوم که: «ببین میرزا، حالا تازه دارم میفهمم که خاطرخواهشدن مث نگاهکردن به جوشه. یعنی فقط رنگش قشنگه. ولی شب گریهت میندازه.»
بعدش هم که تابستان تمام شد دیگر فاطمه نیامد و حمید هم حتما تا حالا صد بار دیگر عاشقوفارغ شده ولی خب کلمههاش توی ذهنام مانده. یعنی ولم نمیکند که چرا این حرف را زد.
حالا با خودم قرار گذاشتهم که اگر یک بار رفتم طرفهای مدیترانه، بروم قایق کرایه کنم و اول موجها بو بکشم و اگر دیدم که بوی زندگی میدهند و مطمئن شدم حمید آنجاست، ازش بپرسم چطور به یک چنین تعریفی رسیده بود.
زیاده قربانت.
بعد یک سال تابستان دوتایمان کار پیدا کردیم و قرار گذاشتیم هر شب بعد از غروب، بنشینیم سر کوچه و سیرتاپیاز آنروز را زیرورو کنیم و مثلا بزرگترهامان به صاحبکار فحش بدهیم و مثلا نوشابه بخریم و هی بگوییم که اوضاع خوب نیست.
بعد حمید که پشت لباش تازه سبز شده بود، جدوآباد صاحبکارش را میشست چون بعضی وقتها عینک را نمیداد بزند و چشمهاش را جوش میزد. من هم برایش میگفتم که بَنِر تازهچاپشده بوی استفراغ میدهد و اصلا یادمان نبود که چرا داریم به خودمان بد میکنیم.
یک ماهی که جا افتادیم، صبح تا عصر خیره میشدم به بنرهای تبریک و تسلیت و داشتم کمکم میافتادم توی ورطهی کلمه و حمید داشت بهقول خودش درس زندگی یاد میگرفت. همینطورها شد که من زندگی نکردم تا کلمهها را بفهمم و حمید بیفهمیدن کلمه زندگی کرد و کار دست خودش داد یا من کار دست خودم دادم. یعنی معلوم نیست. سهچهار سال است که خبری ازش نیست. یعنی روز آخر گفت که میخواهد قاچاقی بزند به مدیترانه و برود آنطرفها.
بعدش حمید زد جادهخاکی و من فهمیدم سر همان کوچه نشستن از اول بهانه بود که رفتنِ فاطمه، شاگرد سیما خانم آرایشگر سر کوچه، را بپاید و بعدش یک ساعت مغز من را بخورد و از بلوغ زودرساش گرفته تا گرانشدن نوشمک را ربط بدهد به فاطمه.
بعدش کلا برنامه همین بود تا یک روز که چشم چپاش را جوش زده بود و چشم راستاش هم درست نمیدید، فاطمه را ندید که رد شد و از صدای سلامکردناش فهمید که رد شده. بعد با آرنج زد توی پهلوم که: «ببین میرزا، حالا تازه دارم میفهمم که خاطرخواهشدن مث نگاهکردن به جوشه. یعنی فقط رنگش قشنگه. ولی شب گریهت میندازه.»
بعدش هم که تابستان تمام شد دیگر فاطمه نیامد و حمید هم حتما تا حالا صد بار دیگر عاشقوفارغ شده ولی خب کلمههاش توی ذهنام مانده. یعنی ولم نمیکند که چرا این حرف را زد.
حالا با خودم قرار گذاشتهم که اگر یک بار رفتم طرفهای مدیترانه، بروم قایق کرایه کنم و اول موجها بو بکشم و اگر دیدم که بوی زندگی میدهند و مطمئن شدم حمید آنجاست، ازش بپرسم چطور به یک چنین تعریفی رسیده بود.
زیاده قربانت.
یکی، که طبیعتا غریبه است، پیام داده که:
«سلام،شما دیوانه هستید؟»
راستش را بخواهید جزو بهترین پیامهایی است که اخیرا دریافت کردهام.
«سلام،شما دیوانه هستید؟»
راستش را بخواهید جزو بهترین پیامهایی است که اخیرا دریافت کردهام.
| بدرقهیی برای آقای شجریان |
صفر. یکی از خاصیتهای سوگواری این است که در کلیت آغاز می شود. ما در لحظات، ساعات یا حتا روزهای اولیهی یک فقدان، با قسمتهای بزرگ آن مواجه میشویم. چیزهایی مثل اینکه چطور بدون او سر کنم، چطور این زمستان را بدون حضورش تاب بیاورم یا چگونه شبهایم را به صبح برسانم. در ادامه، تکههای خُردِ فقدان نمایان میشوند؛ چطور بدون او کافه و سینما بروم، چطور فلان عطرم را بزنم یا یقهی پیراهنم را چه کسی برگردانَد.
۱. وضعیتی که در شب اول پرواز شجریان با آن مواجه شدیم، احساس تهیشدن سرشاری بود که قبلا در جایی از زندگیمان تجربه نکرده بودیم. هیچکدام تجربهی زیستن در جهانِ بدون شجریان را نداشتیم چون بهطبع همهمان پس از او بهدنیا آمدهایم. پس راهی بهجز اشکریختن در خلوت تنهایی یا بر شانه یا پشت خط تلفن عزیزان و رفقامان سراغ نداشتیم. اما حالا کمکم داریم در مییابیم که با هر بار گوشدادن گنبد مینا، آستان جانان، یا زمستان است و نوا هم باید دوباره سوگواری کرد.
۲. هوشنگ ابتهاج در مصاحبهش گفته بود که باید ده سال بگذرد تا بتواند در فراق شجریان چیزی بگوید. در برخورد اول، چنین نگاهی سرشار از همان غُلوهای همراه با بُغضی است که در سالیان اخیر از سایه سراغ داشتهایم. اما با یک دید دقیقتر، شاید بتوان این حرف را قبول کرد. مرگ قریببهوقوع شجریان، گرچه در یکسال اخیر برای همه مسجل شده بود اما مواجهه با خبر درگذشت او، در عصر پنجشنبهی هفدهم مهر، مرگ را چنان عریان توی صورت همهمان زد که حیرت به قسمت عادییی از رفتار همه تبدیل شد.
۳. سنجهی دیگری که میتوان با آن عمق فراق را اندازه گرفت، وضعیت اولیهی روحی هر شخص در مواجهه با یک فقدان است. صحنهی بهت تمام دوستان دیده/نادیدهم نشانگر این موضوع بود که شجریان بهعنوان بخش غیرقابلانکاری از خاطرات و حافظهی همه تثبیت شده بود. بخشی که هنوز شک دارم کسی توانسته باشد، نبودنش را باور کرده باشد؛ بیش از هر چیز، مرگ را -موقت یا دائم- فراموش کردهایم.
۴. مثل هر خبر مهم دیگری که برای حداقل یک شبانهروز سرتیتر همهی بخشهای خبری شود، بازار ضدخبر و حواشی، پیرامون آن واقعهی مهم داغ میشود.در همان ساعات اولیه، به خودم قول دادم که بههیجوجه پیگیر حاشیهها نشوم. گرچه که شیوهی زندگی و فعالیت هنری فرزندان شجریان در سالهای اخیر، بهانههای خوبی به هر کسی -از جمله نگارنده- داده بود تا پیکان انتقادات تندوتیزی را به سمتشان نشانه برود، اما در آن شرایط احساسم بر این بود که هر چیزی غیر از سوگواری، بیمعنا و بهدور از انصاف است؛ البته تنها نکتهی حائز اهمیت برایم، رفتار کاملا درست و بهجای همایون شجریان در تکتک وقایع پس از مرگ پدرش بود. چیزی که کمتر از او انتظار داشتم اما گویی شجریان که در تمام این سالها در تمام وجوه، بهترین منش را اتخاذ میکرد، از یکجایی آن بالاها داشت پسرش را راهنمایی میکرد.
۵. فقدان شجریان بهمعنای ایجاد حفرهی دیگری است که پرنشدنش حتمی است؛ چنان که کسی چون احمد محمود یا هوشنگ گلشیری دیگر نخواهد آمد و دیگر شاعری مثل نیما یوشیج یا بیژن الهی کلمات را به بند نخواهد کشید. مجسمهسازی مثل بهمن محصص دیگر ظهور نخواهد کرد و شهنوازانی مثل پرویز مشکاتیان یا محمدرضا لطفی دیگر بر اریکهی موسیقی سوار نخواهند شد. تأسفبرانگیزتر آنجاست که پیشاپیش میدانیم پس از خاموششدن بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی، حسین علیزاده یا محمدرضا شفیعی کدکنی، این حفرهها دوچندان خواهد شد. ردای برجایمانده از اینان، نهتنها برای هر یک از حاضران در صحنهی این مملکت گشاد است بلکه اصلا به تنهاشان نخواهد نشست. ما در یک اکنونِ خالی و یک بیآیندگیِ صرف رها خواهیم شد و یا باید به تکستارههای زودگذر دل ببندیم و در همینحال هنر روزبهروز بازیچهی صفحات مجازی و لایک و ریتوییت و ابتذالهای عامهپسندانه خواهد شد.
۶. بدرود آقای شجریان. شما آنچنان که میباید زندگی کردید و رفتنتان چنان باشکوه بود که گویی پیش از این کسی از این دیار رخت برنبسته بود. خسته نباشید. سفر بخیر.
سیام مهرماه ۱۳۹۹
صفر. یکی از خاصیتهای سوگواری این است که در کلیت آغاز می شود. ما در لحظات، ساعات یا حتا روزهای اولیهی یک فقدان، با قسمتهای بزرگ آن مواجه میشویم. چیزهایی مثل اینکه چطور بدون او سر کنم، چطور این زمستان را بدون حضورش تاب بیاورم یا چگونه شبهایم را به صبح برسانم. در ادامه، تکههای خُردِ فقدان نمایان میشوند؛ چطور بدون او کافه و سینما بروم، چطور فلان عطرم را بزنم یا یقهی پیراهنم را چه کسی برگردانَد.
۱. وضعیتی که در شب اول پرواز شجریان با آن مواجه شدیم، احساس تهیشدن سرشاری بود که قبلا در جایی از زندگیمان تجربه نکرده بودیم. هیچکدام تجربهی زیستن در جهانِ بدون شجریان را نداشتیم چون بهطبع همهمان پس از او بهدنیا آمدهایم. پس راهی بهجز اشکریختن در خلوت تنهایی یا بر شانه یا پشت خط تلفن عزیزان و رفقامان سراغ نداشتیم. اما حالا کمکم داریم در مییابیم که با هر بار گوشدادن گنبد مینا، آستان جانان، یا زمستان است و نوا هم باید دوباره سوگواری کرد.
۲. هوشنگ ابتهاج در مصاحبهش گفته بود که باید ده سال بگذرد تا بتواند در فراق شجریان چیزی بگوید. در برخورد اول، چنین نگاهی سرشار از همان غُلوهای همراه با بُغضی است که در سالیان اخیر از سایه سراغ داشتهایم. اما با یک دید دقیقتر، شاید بتوان این حرف را قبول کرد. مرگ قریببهوقوع شجریان، گرچه در یکسال اخیر برای همه مسجل شده بود اما مواجهه با خبر درگذشت او، در عصر پنجشنبهی هفدهم مهر، مرگ را چنان عریان توی صورت همهمان زد که حیرت به قسمت عادییی از رفتار همه تبدیل شد.
۳. سنجهی دیگری که میتوان با آن عمق فراق را اندازه گرفت، وضعیت اولیهی روحی هر شخص در مواجهه با یک فقدان است. صحنهی بهت تمام دوستان دیده/نادیدهم نشانگر این موضوع بود که شجریان بهعنوان بخش غیرقابلانکاری از خاطرات و حافظهی همه تثبیت شده بود. بخشی که هنوز شک دارم کسی توانسته باشد، نبودنش را باور کرده باشد؛ بیش از هر چیز، مرگ را -موقت یا دائم- فراموش کردهایم.
۴. مثل هر خبر مهم دیگری که برای حداقل یک شبانهروز سرتیتر همهی بخشهای خبری شود، بازار ضدخبر و حواشی، پیرامون آن واقعهی مهم داغ میشود.در همان ساعات اولیه، به خودم قول دادم که بههیجوجه پیگیر حاشیهها نشوم. گرچه که شیوهی زندگی و فعالیت هنری فرزندان شجریان در سالهای اخیر، بهانههای خوبی به هر کسی -از جمله نگارنده- داده بود تا پیکان انتقادات تندوتیزی را به سمتشان نشانه برود، اما در آن شرایط احساسم بر این بود که هر چیزی غیر از سوگواری، بیمعنا و بهدور از انصاف است؛ البته تنها نکتهی حائز اهمیت برایم، رفتار کاملا درست و بهجای همایون شجریان در تکتک وقایع پس از مرگ پدرش بود. چیزی که کمتر از او انتظار داشتم اما گویی شجریان که در تمام این سالها در تمام وجوه، بهترین منش را اتخاذ میکرد، از یکجایی آن بالاها داشت پسرش را راهنمایی میکرد.
۵. فقدان شجریان بهمعنای ایجاد حفرهی دیگری است که پرنشدنش حتمی است؛ چنان که کسی چون احمد محمود یا هوشنگ گلشیری دیگر نخواهد آمد و دیگر شاعری مثل نیما یوشیج یا بیژن الهی کلمات را به بند نخواهد کشید. مجسمهسازی مثل بهمن محصص دیگر ظهور نخواهد کرد و شهنوازانی مثل پرویز مشکاتیان یا محمدرضا لطفی دیگر بر اریکهی موسیقی سوار نخواهند شد. تأسفبرانگیزتر آنجاست که پیشاپیش میدانیم پس از خاموششدن بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی، حسین علیزاده یا محمدرضا شفیعی کدکنی، این حفرهها دوچندان خواهد شد. ردای برجایمانده از اینان، نهتنها برای هر یک از حاضران در صحنهی این مملکت گشاد است بلکه اصلا به تنهاشان نخواهد نشست. ما در یک اکنونِ خالی و یک بیآیندگیِ صرف رها خواهیم شد و یا باید به تکستارههای زودگذر دل ببندیم و در همینحال هنر روزبهروز بازیچهی صفحات مجازی و لایک و ریتوییت و ابتذالهای عامهپسندانه خواهد شد.
۶. بدرود آقای شجریان. شما آنچنان که میباید زندگی کردید و رفتنتان چنان باشکوه بود که گویی پیش از این کسی از این دیار رخت برنبسته بود. خسته نباشید. سفر بخیر.
سیام مهرماه ۱۳۹۹
دیشب حساب کردم اگر هر بار که گریه کردم، ذرهیی از غمت بیرون ریخته بود یا ذرهیی از وجودت در من کشته شده بود هم دیگر باید تا الان تمام میشد.
_ببین وقتی تو نیستی هیچی سر جاش نیست. باور کن. حتا چیزایی هم که سر جاشون اند، سر جاشون نیستند. پنجرهی روی دیوار سر جاش نیست. درِ تراس سر جاش نیست. یخچال جهیزیهی مامان سر جاش نیست. ضبطِ بابا سر جاش نیست. فندک توی جیبم سر جاش نیست. تخت کنار حیاط سر جاش نیست.
من سر جام نیستم. من سر جام نیستم. من سر جام نیستم.
من سر جام نیستم. من سر جام نیستم. من سر جام نیستم.
دویدنها
_من یک جاهایی دیدم دارم تو را با خودم اشتباه میگیرم. مثلا صبحها که میرفتم سوپر، سیگار بخرم، کنارش یک شیرکاکائوی کوچک هم میخریدم. خب از همان عباس آقای فروشنده که چپچپ نگاهم میکرد تا شاگرد نانوایی سر کوچه که میدوید بیرون تا شیرکاکائو را بهش بدهم، همه…
از یک جایی به بعد کمکم شروع کردم به قبولکردن اینکه نیستی. یعنی نهتنها نیستی، که راهی ندارد که برگردی.
بعدش این شد که دیدم تو این را قبول نمیکنی؛ مثلا هر روز میآمدی پای پنجرهی مسافرخانه و توی کیوسک تلفن زنگ میزدی. راستش دفعهی اول دویدم پایین بعد یادم آمد که نباید بدوم اصلا. خب هر روز سر یک ساعت بهخصوصی میایستادم پای پنجره و تو هم دیر نمیکردی و میآمدی و کارت را از توی جیب مانتوی نیلی رنگات در میآوردی و شماره میگرفتی.
یا مثلا یک وقتهایی که میرفتم توی فروشگاه سر کوچه همینطور چرخ میزدم، آخر یکی از ردیفها داشتی خرید میکردی.
یک مدتی که گذشت، دیگر کل زنهای زندگیام تو بودی؛ منشی بداخلاق دکتر، کاریکاتوری از تو بود و پرستار تیمارستان که هر شب اخم میکرد تا قرصها را بریزم تهِ حلقام، همان تو بودی که با یک میکاپ غلیظتر و لبخندی موذیانهتر. یا مثلا خانم دکتر که میگفت بهش زل نزنم، شمایل پیریات بود؛ با همان نگاه و همان تشرزدنها.
بعد هم کلا پیدات نبود که بگویم دستام هم بهخاطر همین اشتباهگرفتنها اینطور شد. یعنی خیلی هم مهم نیست. کتکخوردنم را قبلا دیده بودی.
صبح که آمدم تا برق به سرم وصل کنند گفتند ممکن است خاطراتام پاک شود و کاغذ بهم دادند تا اگر چیز مهمی توی حافظهم وجود دارد و نمیخواهم یادم برود را بنویسم.
حقیقتش چیزی ندارم بنویسم، فقط اینکه این مسئول برق خیلی شبیه توست.
زیاده قربانت.
بعدش این شد که دیدم تو این را قبول نمیکنی؛ مثلا هر روز میآمدی پای پنجرهی مسافرخانه و توی کیوسک تلفن زنگ میزدی. راستش دفعهی اول دویدم پایین بعد یادم آمد که نباید بدوم اصلا. خب هر روز سر یک ساعت بهخصوصی میایستادم پای پنجره و تو هم دیر نمیکردی و میآمدی و کارت را از توی جیب مانتوی نیلی رنگات در میآوردی و شماره میگرفتی.
یا مثلا یک وقتهایی که میرفتم توی فروشگاه سر کوچه همینطور چرخ میزدم، آخر یکی از ردیفها داشتی خرید میکردی.
یک مدتی که گذشت، دیگر کل زنهای زندگیام تو بودی؛ منشی بداخلاق دکتر، کاریکاتوری از تو بود و پرستار تیمارستان که هر شب اخم میکرد تا قرصها را بریزم تهِ حلقام، همان تو بودی که با یک میکاپ غلیظتر و لبخندی موذیانهتر. یا مثلا خانم دکتر که میگفت بهش زل نزنم، شمایل پیریات بود؛ با همان نگاه و همان تشرزدنها.
بعد هم کلا پیدات نبود که بگویم دستام هم بهخاطر همین اشتباهگرفتنها اینطور شد. یعنی خیلی هم مهم نیست. کتکخوردنم را قبلا دیده بودی.
صبح که آمدم تا برق به سرم وصل کنند گفتند ممکن است خاطراتام پاک شود و کاغذ بهم دادند تا اگر چیز مهمی توی حافظهم وجود دارد و نمیخواهم یادم برود را بنویسم.
حقیقتش چیزی ندارم بنویسم، فقط اینکه این مسئول برق خیلی شبیه توست.
زیاده قربانت.
_تو حتا اگه همین فردا هم بیای دیره. چون من فقط یک عمر باید بشینم نگاهت کنم.
حالا شاید توی زندگی بعدی وقت شد باهات حرف بزنم.
حالا شاید توی زندگی بعدی وقت شد باهات حرف بزنم.
در پاسخ یک دوست
گفته بودی که این اواخر خوب نمینویسم.
بله. درست فهمیدهیی. چنتهم هر روز خالیتر میشود. خودم چند وقتیست که به این نتیجه رسیدهم. بهنظرت وقت محاق رسیده؟ باید بگذارم کنار؟ یا هنوز زود است؟ مگر نه اینکه هر کسی را فرصتی است برای محاق؟ مگر نه آن است که شاهکارها پس از یک محاق، پدید میآیند؟
اگر بروم، یحیا را چکارش کنم آنوقت؟ آنوقت یحیا هم میشود یک تقلای بیهوده. و اگر بخواهم بمانم خودم را چکار کنم؟ تا کی باید توی مسیری بدوی که میدانی پیشاپیش بازندهیی؟
دوباره دارد سخت میشود. اصلا چه لزومی دارد بنویسیم؟ تا کی باید روی سطح یخزدهیی دوید که صدای ترکهاش پیش از قدمبرداشتن هم میآمده است؟
باقی بقایت.
گفته بودی که این اواخر خوب نمینویسم.
بله. درست فهمیدهیی. چنتهم هر روز خالیتر میشود. خودم چند وقتیست که به این نتیجه رسیدهم. بهنظرت وقت محاق رسیده؟ باید بگذارم کنار؟ یا هنوز زود است؟ مگر نه اینکه هر کسی را فرصتی است برای محاق؟ مگر نه آن است که شاهکارها پس از یک محاق، پدید میآیند؟
اگر بروم، یحیا را چکارش کنم آنوقت؟ آنوقت یحیا هم میشود یک تقلای بیهوده. و اگر بخواهم بمانم خودم را چکار کنم؟ تا کی باید توی مسیری بدوی که میدانی پیشاپیش بازندهیی؟
دوباره دارد سخت میشود. اصلا چه لزومی دارد بنویسیم؟ تا کی باید روی سطح یخزدهیی دوید که صدای ترکهاش پیش از قدمبرداشتن هم میآمده است؟
باقی بقایت.
_فکر کنم تنها موقعیتی از زندگیام که در مواجهه با آن خودخواهی بهخرج میدهم، سوگواری است؛ من آنطور که باید دلتنگ آدمها نمیشوم. دلتنگ خاطرههای مشترکمان میشوم. دلتنگ برق چشمهایمان میشوم وقتی به همدیگر نگاه میکردهایم. دلتنگ بیوقفه خندیدنهایمان میشوم. دلتنگ راههایی میشوم که با هم رفتهایم یا نرفتهایم.
| جنونِ منتظر یا منتظر جنون |
کهنهشدن یک عشق یا یک علاقهی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشههایی که خواندهایم و شنیدهایم، آنچنان هم شیرین و دلانگیز نیست. طولانیشدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم میکند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده با حضور دونفرهش با محبوب در آن نفس بکشد، فکر کند.
اولین قدم، دقت در تکتک رفتارهای زن یا مرد موردنظر است. آدم شروع میکند خودش را گول میزند و از کاههایی که میبیند دماوند خلق میکند؛ مثلا کافی است بنابهشرایطی، یک لیوان آب از دست طرف بگیرد یا لحظهیی چشم در چشم بخندند یا ازش بخواهد که چند دقیقه کیفاش را نگه دارد. تمام راههای نرفتهیی که در تمام این مدت به آنها فکر میکرده در یک لحظه و با سرعتی باورنکردنی از جلوی چشماش رد میشود و چنان مشاعرش را از کار میاندازد که منتظر میشود تا جملهی بعدییی که از دهان محبوب خارج میشود، «دوستت دارم» باشد.
انتظار طولانی مدت اگر خود جنون نباشد، یکی از شاهراههای منتهی به جنون است. عاشق، دور خودش دیواری بهبلندای تصوراتش میکشد و صفات منفیِ واضح معشوق را رد میکند و در بتخانهیی که ساخته، به معماری خیالاتاش مشغول میشود.
قدم بعدی بسط و گسترش دادن چیزهایی است که دورادور میشنود. کاراکتر فرهادِ «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فرانسوی حرف میزند، پنیر فرانسوی درست میکند و به ساعت فرانسه صبحانه میخورد؛ چراکه گیلهگُل سالهاست که ساکن فرانسه است.
فرهادِ درون هر یک از ما که از گیلهگل اش دور است نیز، کوچکترین نشانهها را واکاوی میکند تا خودش را همگام با او بداند؛ میرود لیست کتابخانه را چک میکند و کتابهایی که محبوب تحویل داده را میخواند. استوریهایش را آنقدر نگاه میکند تا مکان دقیقاش را بفهمد و فردایش میرود آنجا میایستد سیگار میکشد. در واقع کارهای اینچنینی را انجام میدهد تا حتا برای لحظاتی خودش را نزدیک احساس کند. لحظاتی که سرچشمهی جنون است و گذرگاه تلخکامیِ ابدی.
کهنهشدن یک عشق یا یک علاقهی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشههایی که خواندهایم و شنیدهایم، آنچنان هم شیرین و دلانگیز نیست. طولانیشدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم میکند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده با حضور دونفرهش با محبوب در آن نفس بکشد، فکر کند.
اولین قدم، دقت در تکتک رفتارهای زن یا مرد موردنظر است. آدم شروع میکند خودش را گول میزند و از کاههایی که میبیند دماوند خلق میکند؛ مثلا کافی است بنابهشرایطی، یک لیوان آب از دست طرف بگیرد یا لحظهیی چشم در چشم بخندند یا ازش بخواهد که چند دقیقه کیفاش را نگه دارد. تمام راههای نرفتهیی که در تمام این مدت به آنها فکر میکرده در یک لحظه و با سرعتی باورنکردنی از جلوی چشماش رد میشود و چنان مشاعرش را از کار میاندازد که منتظر میشود تا جملهی بعدییی که از دهان محبوب خارج میشود، «دوستت دارم» باشد.
انتظار طولانی مدت اگر خود جنون نباشد، یکی از شاهراههای منتهی به جنون است. عاشق، دور خودش دیواری بهبلندای تصوراتش میکشد و صفات منفیِ واضح معشوق را رد میکند و در بتخانهیی که ساخته، به معماری خیالاتاش مشغول میشود.
قدم بعدی بسط و گسترش دادن چیزهایی است که دورادور میشنود. کاراکتر فرهادِ «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فرانسوی حرف میزند، پنیر فرانسوی درست میکند و به ساعت فرانسه صبحانه میخورد؛ چراکه گیلهگُل سالهاست که ساکن فرانسه است.
فرهادِ درون هر یک از ما که از گیلهگل اش دور است نیز، کوچکترین نشانهها را واکاوی میکند تا خودش را همگام با او بداند؛ میرود لیست کتابخانه را چک میکند و کتابهایی که محبوب تحویل داده را میخواند. استوریهایش را آنقدر نگاه میکند تا مکان دقیقاش را بفهمد و فردایش میرود آنجا میایستد سیگار میکشد. در واقع کارهای اینچنینی را انجام میدهد تا حتا برای لحظاتی خودش را نزدیک احساس کند. لحظاتی که سرچشمهی جنون است و گذرگاه تلخکامیِ ابدی.
دویدنها
| جنونِ منتظر یا منتظر جنون | کهنهشدن یک عشق یا یک علاقهی قلبیِ ناکام، برخلاف کلیشههایی که خواندهایم و شنیدهایم، آنچنان هم شیرین و دلانگیز نیست. طولانیشدن زمان انتظار، این فرصت را برای مُحب فراهم میکند که بتواند به تمام جزئیات فضایی که ممکن بوده…
«در دنیای تو ساعت چند است» از سرپاترین عاشقانههای بعد از انقلاب است. با یک علی مصفایِ در اوج و موسیقی بینظیر کریستف رضاعی. اگر دلتان رشتِ بارانی خواست یا تماشای شمایل سرخوردگی، ببینیدش. خالی از لطف نیست.
| درههای ناامیدی |
یحیا صبح که از خواب بیدار شد هنوز تناش خیس باران دیشب بود. سرجاش نشست و سیگاری گیراند. غلتی زد و به بدهکاریهاش فکر کرد.
یحیا سیگار را نصفه توی بالش خاموش کرد و به آینه خیره شد. زن، توی آینه با توالت ماسیدهی غلیظ رقصید و با سرانگشت آفتابِ لب میز را نوازش کرد.
یحیا برگشت و زن را ندید. از روی دیوار پرید تا عقب بدهکاریهاش برود. با سر شیشهی دکان نبش کوچه را شکست و تا ظهر همانجا گریست. جلوی حجلهی سر خیابان ایستاد و عکس مُردهی ناشناس را پاره کرد. به کاسبهای نشسته جلویدکانها فحش داد و روی آسفالت بالا آورد.
یحیا بعدازظهر دستش را گذاشت روی زنگ و زن را بیوقفه وسط حیاط خانهشان بوسید. رفت بالای پل هوایی و روی ماشینها تف کرد. چشم راستاش را برای شام به پرندهها داد و نزدیک غروب با تمام آسمان گریست.
یحیا تکتک لامپهای پارک را شکست و شام کفترها را جلوشان ریخت. قصه را از آخر به اول خواند و به خانه رسید. کاغذ بدهکاریها را نگاه کرد و دور اسم خودش خط کشید. سیمهای سهتار را پاره کرد و کتابها را صفحهصفحه وسط اتاق ریخت.
یحیا صدای سگهای توی کوچه را نادیده گرفت و پنجرهی رو به خیابان را باز کرد. عکسهای روی دیوار را پاره کرد و نقاشیها را توی اجاق ریخت. پنبههای تشک را آتش زد و سیگارش را گیراند. سیگار را تا آخر کشید و فیلترش را جوید.
یحیا بدهکاری آخر را با خودش صاف کرد و سیانور حلشده در بطری را یکنفس سرکشید.
یحیا صبح که از خواب بیدار شد هنوز تناش خیس باران دیشب بود. سرجاش نشست و سیگاری گیراند. غلتی زد و به بدهکاریهاش فکر کرد.
یحیا سیگار را نصفه توی بالش خاموش کرد و به آینه خیره شد. زن، توی آینه با توالت ماسیدهی غلیظ رقصید و با سرانگشت آفتابِ لب میز را نوازش کرد.
یحیا برگشت و زن را ندید. از روی دیوار پرید تا عقب بدهکاریهاش برود. با سر شیشهی دکان نبش کوچه را شکست و تا ظهر همانجا گریست. جلوی حجلهی سر خیابان ایستاد و عکس مُردهی ناشناس را پاره کرد. به کاسبهای نشسته جلویدکانها فحش داد و روی آسفالت بالا آورد.
یحیا بعدازظهر دستش را گذاشت روی زنگ و زن را بیوقفه وسط حیاط خانهشان بوسید. رفت بالای پل هوایی و روی ماشینها تف کرد. چشم راستاش را برای شام به پرندهها داد و نزدیک غروب با تمام آسمان گریست.
یحیا تکتک لامپهای پارک را شکست و شام کفترها را جلوشان ریخت. قصه را از آخر به اول خواند و به خانه رسید. کاغذ بدهکاریها را نگاه کرد و دور اسم خودش خط کشید. سیمهای سهتار را پاره کرد و کتابها را صفحهصفحه وسط اتاق ریخت.
یحیا صدای سگهای توی کوچه را نادیده گرفت و پنجرهی رو به خیابان را باز کرد. عکسهای روی دیوار را پاره کرد و نقاشیها را توی اجاق ریخت. پنبههای تشک را آتش زد و سیگارش را گیراند. سیگار را تا آخر کشید و فیلترش را جوید.
یحیا بدهکاری آخر را با خودش صاف کرد و سیانور حلشده در بطری را یکنفس سرکشید.
دوستداشتناش مثل این بود که گوشت گونهام را خُردهخُرده با ناخنگیر بچینم و بریزم روی تخت.