دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
من همیشه یادم می‌رود بهت بگویم دوستت دارم. لطف کن یادم بیاور‌.
_حقیقتش یک مدتی به این فکر می‌کردم که «چرا آدم قانع نمی‌شود؟»
یعنی سر بزنگاه‌ها یا توی خوشایندترین تجربه‌ها احساس می‌کردم یک چیزی کم است و از خوشی قانع نمی‌شدم. بعدها دیدم خیلی‌ آدم‌های دیگه هم همین‌طور اند؛ اگر فرض کنیم که زندگی شبیه شطرنج است، کیش می‌دهند ولی مات نمی‌کنند. با یک دید دیگری این را به تلخی و ناکامی هم می‌شود تعمیم داد. این‌که آدم بپذیرد که درست نمی‌شود و قرار نیست درست شود و این چیزها.
بعدتر دیدم اصلا پرسیدن اشتباه است؛ آدم قرار نیست قانع شود؛ این شاید به کمال‌گرا‌بودنش ربط داشته باشد یا مثلا این‌که ذاتا حسود یا حریص است اما این وادی اصلا چیز دیگری است.
حرفم این است که دید عقاب‌وار و این‌که جلوترِ وقایع را ببینی، شاید در وهله‌ی اول توی مسیر خردمندی باشد، اما جلوی تلاش را می‌گیرد. علم به این‌که زیروروشدن چیز بعیدی است، آدم را از قانع‌شدن بازمی‌دارد.
توی یک جایی از مراسم خاک‌سپاری، کفن را باز می‌کنند و خاک را می‌ریزند روی صورتش. امروز همان‌طور که خیره بودم، گفتم شاید می‌خواهند نقطه بگذارند آخرِ «قانع‌شدن». آخرِ «آرزوداشتن». آخرِ «دیدن» یا آخر چیزهای دیگری که نمی‌فهمم.
ولی کار خوبی بود. باید بروم دنبال فلسفه‌ش.

زیاده قربانت.
دویدن‌ها
یک اذانی سلیم موذن‌زاده داشت به‌اسم اذان حزین. مثل اذان برادرش در دستگاه بیات ترک نبود. یک سرود جان‌سوزی بود نزدیک به دشتی. قرارش این بود که آن اذان را فقط ظهر عاشورا توی حسینیه‌ی اعظم زنجان بگوید. فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفته‌اند.
قبل‌ترها شنیده بودم که شجریان، اذانی در چهارگاه گفته و وصیت کرده بعد از مرگش منتشر شود.
راستش آن‌موقع نمی‌خواستم به امروز فکر کنم و این را تقریبا از یاد برده بودم.
حالا دارم به این فکر می‌کنم که با اذان دنیایی که شجریانش رفته، چطور باید نماز خواند؟ اصلا چه کسی می‌تواند نماز بخواند؟ چه اسمی می‌خواهند روی آن اذان بگذارند؟
|برای اسماعیل که شمایل دوری است|
|برای اسماعیل که شمایل دوری است|


یحیا توی آستانه‌ی در ایستاد. کیف‌اش را پرت کرد بیرون. کفش‌هاش را درنیاورد. آفتاب از سر شانه‌هاش ریخت توی خانه. صدای کلاغ‌ها قطع شد. ضبط هنوز داشت تمرین فرانسه می‌کرد. وسایل خانه مانده بودند تا بپوسند. آب تا بالای میز آمده بود. رنگ دیوارها غلیظ شده بود. بوی قهوه‌‌ی سوخته تَرَک دیوارها را ترسانده بود.
یحیا ضبط را زیر پا لگد کرد و تفاله‌های چای را پای گلدان ریخت. کتاب‌ها را توی شومینه انداخت و آتش زد تا خانه سردتر شود. روی چارپایه نشست و از آینه خنده‌ش گرفت. لامپِ وسط اتاق را باز کرد و فرش را با چاقو تکه‌تکه کرد. کشو را بیرون کشید و تک‌تکِ لباس‌های توی کشو را بویید.
یحیا شیشه‌ی ادکلن را توی حلق‌اش خالی کرد و سرفه نکرد. صورت‌اش را شست و بلیت اتوبوس را جوید. پاکت سیگار بازنشده را توی دست‌اش مچاله کرد و شیشه‌ی ایوان را شکست.

یحیا نامه‌هاش را زد زیر بغل‌اش و رفت که دیگر برنگردد.
چرا کسی نیست که تو را جدی بگیرد؟
در پاسخ یک دوست

نوشته بودی برای فروپاشی روانی و آسیب جدی روحی چه پیشنهادی دارم؟
حقیقتش این‌که راه‌های زیادی بلدم اما راحت‌ترینش این است که آهنگ‌هایی که تازه دانلود می‌کنی را برای یک بازه‌ی زمانی مکرر گوش کنی.
مثلا یک آلبوم نامجو یا شجریان یا مثلا علی عظیمی را دو هفته پشت‌سرهم گوش کن. طبیعتا توی این دو هفته یک ارتباطات قوی عاطفی با چند نفر داری و یک جاهای خاصی می‌روی و یک فصل خاصی‌ست.
بعد از این مدت، ناخودآگاه خسته می‌شوی و آهنگ را پاک می‌کنی یا هر وقت پخش شد سریع می‌زنی آهنگ بعدی.
بعدترها، مثلا یک سال بعدش، که وسط پخش تصادفی، آن آلبوم کذایی پِلِی شد، تمام خاطراتت از آدم‌های آن دوره و آن لحظه‌ها و آن‌ جاهایی که رفته‌یی، می‌آید جلوی چشمت و راه فراری هم نداری. یک حس دلتنگی عجیبِ همراه با بغضی تجربه می‌کنی که مادر بگرید. آن وقت من را یاد کن.

برایم بنویس و نیا.
باقی بقایت.
مردن کجا و برای کسی مردن کجا.
| سرودِ فروپاشیِ تکه‌ها |

نقاشی: مَ
| سرودِ فروپاشیِ تکه‌ها|


دریابند سال ۵۶ در نامه‌یی به غزاله علیزاده می‌نویسد:
«خیال می‌کنم یکه تکه بیشتر باقی نمانده است.»
خاصیت فروپاشی درونی این است که نه تنها دیگر با یک کلِ معین مواجه نمی‌شویم، بلکه تعدادی از این تکه‌ها کاملا گم می‌شوند. بعد از فروریختن آن‌چه که فکر می‌کرده‌ایم و آن تصور قبلی‌مان، تکه‌تکه می‌شود و تعدادی از این تکه‌ها را گم می‌کنیم؛ حتا جاگذاشتن هم کلمه‌ی مناسبی برای تکه‌های ازدست‌رفته‌مان نیست. آن‌چه جا گذاشته باشیم، احتمالا با برگشتن و تلاش پیدا می‌شود اما این جنس گم‌شدن، هر جوینده‌یی را دست‌خالی برمی‌گرداند.
پس از فروپاشی، هر دل‌بستنی برای آدم در شکل قمار ظاهر می‌شود. بعد با هر باخت دیگری که توی قمارهای زندگی می‌دهیم، تکه‌های دیگر هم از دست‌مان می‌پرد.
از یک‌جایی به بعد، فرد درمی‌یابد که این تکه‌ها تنها دارایی‌های باقی‌مانده‌ش است. خیالات واهیِ تازه‌پیداشده، در ابتدا، او را به دوست‌داشتن‌های نافرجام و حماقت‌بار سوق‌ می‌دهد. تکه‌های دیگری در طی این دوست‌داشتن‌ها، که اغلب دست‌وپازدنی بچگانه برای پرکردن جاهای خالی روح است، از دست می‌رود.
ناتوانی در بازیابی داشته‌های پیشین، ما را به این وامی‌دارد که در قمارهای بعدی با دقت وارد شویم و در همان حال، می‌اندازدمان توی سراشیبیِ باخت‌های پیاپی؛ تا این‌که در نهایت می‌رسیم به تکه‌های آخر و وسوسه‌ی شدیدی که به‌خاطر آن باخت‌های بی‌شمار دچارش شده‌ایم. وسوسه‌یی که ما را مجبور می‌کند نهایت تلاش‌مان را بکنیم تا شرایط فعلی را حفظ کنیم.
دریابند اواخر زمستان ۵۶ برای همیشه ناپدید می‌شود. کمی بعد عزالدین، رفیق صمیمی‌اش، می‌گوید:
«دریابند آخرین تکه‌ی نان کوچکش را هم با آخرین پرنده‌ای که می‌شناخت قسمت کرد.»
مدتی است دارم به این تکه‌های آخر و قمار یا قمارهای آخرم فکر می‌کنم و این‌که چه باید کرد.
این جامه رخت مُردن است اما تو هنوز زنده‌ای.
_من یک جاهایی دیدم دارم تو را با خودم اشتباه می‌گیرم.
مثلا صبح‌ها که می‌رفتم سوپر، سیگار بخرم، کنارش یک شیرکاکائوی کوچک هم می‌خریدم. خب از همان عباس‌ آقای فروشنده که چپ‌چپ نگاهم می‌کرد تا شاگرد نانوایی سر کوچه که می‌دوید بیرون تا شیرکاکائو را بهش بدهم، همه می‌دانستند که به کاکائو حساسیت دارم. ولی خب می‌خریدم. یا مثلا اذان مغرب را که می‌گفتند، نیم‌ساعت عقب چادر می‌گشتم که نمازم را سر وقت بخوانم و پیدا نمی‌کردم.
بعدش فکر کردم شاید تو را با خودم اشتباه نمی‌گیرم و تو توی خانه‌یی و من هی یادم می‌رود. دوسه روز در و پنجره‌ها را بستم و همه‌ی خانه را زیرورو کردم. حتا توی کابینت‌های بالایی یا صندوقچه توی زیرزمین هم نبودی. یعنی کلا خبری نبود. فردا پس‌فرداش پیاده رفتم لب رودخانه، همان‌جایی که وعده می‌کردیم. بعد گفتم شاید دم سینما منتظر ایستاده‌یی. یک کمی فکر کردم که یادم بیاید که تو کمدی دوست داشتی یا من، ولی یادم نیامد. دیدم فرقی هم ندارد. دوتا بلیت کمدی خریدم.
خبری نشد. رفتم ایستادم پشت شیشه‌ی آژانس هواپیمایی کنار سینما و خیره‌ی تابلوی شهرها شدم. بعد یکهو یادم افتادم که اصلا چند سال است ایران نیستی ولی حقیقتش اسم شهرتان را یادم نیامد که برم داخل و بلیت بخرم.
حالا باید یک جایی بنویسم که فردا به عباس آقا بگویم برایت شیرکاکائو نگذارد. احتمالا همان‌طرف‌های خودتان شیرکاکائو پیدا می‌شود.

زیاده قربانت.
| یحیا در آستانه‌ی پل |

یحیا نزدیک قبرستان که رسید یادش آمد که خودش را همراهش نیاورده است.

برگشت توی خانه و نشست لب تخت تا خودش را پیدا کند. حساب سوگواری‌هاش از دستش در رفته بود. کفش‌هاش را از پنجره پرت کرد بیرون و سُم‌هاش را واکس زد. خودش برای آن همه سوگواری کم بود.
موهاش را تراشید و ریش‌هاش را سشوار زد. هوای کوچه را فرستاد تهِ ریه‌ش و شیهه کشید. توی جوب خیابان ماهی گرفت و با گربه‌ی نبش خیابان سر استخوان ماهی دعوا کرد. نشست روی سیم برق و راه قبرستان را از کلاغ‌ها پرسید. در فراق فرزند جوانمرگ کبوتر زار زد و از لانه‌ی گنجشک کرم دزدید. یکی از پاهاش را برید و تعارف‌کنان با ماده‌سگِ حیران رقصید.
یحیا با درخت‌ها سوگواری کرد و آب رودخانه را گریست. رو به باد نیمه‌شب زوزه کشید و با اذان صبح خندید.

یحیا استخوان‌هاش را ریخت توی کیسه و از روی پل پرید.
رفقا، لَنگان نه جاده‌ی یک‌طرفه است نه تیربار که بخواهد فقط به یک سمت شلیک شود.
چیزی، چیزکی، ناسزایی یا تصویری اگر خواستید بفرستید، بفرستید!
در حد وسع‌، خوشحال می‌شویم.

صندوقِ گُفت‌وگویِ ناشناس
| یک داستان کاملاً کوتاه |


زن، پشت سرش را نگاه نکرد و درست سرموقع به آخرین اتوبوس خوابگاه رسید. مرد، توی تاریک‌روشنا، سیگاری گیراند، چترش را بست و رفتن اتوبوس را تماشا کرد. یک سال بعد، از آمار جنین‌های توی جوب‌، یکی کم شد.
و تو از دردی که شانه‌هات را خمیده می‌کند
و ناکامی را به حلق‌ات می‌ریزد
بی‌محاباتری
امیر بال‌افشان از سرشب تا حالا دارد می‌خواند:
«بارون یعنی تو برنمی‌گردی»
اگر قبول کنم که معنیِ باران همین است، آن‌وقت یک تعدادی از مشکلاتم هم حل می‌شود خودبه‌خود.
خب وقتی به این فکر می‌کنم که جاهای زیادی بوده که به‌خاطر نفهمیدن معنیِ حرف‌ها، خنده‌ها، گریه‌ها یا حتا ناسزاها باخته‌م، می‌بینم اگر یک لغت‌نامه‌ی مجزایی بود که این‌ها را هم شامل می‌شد چقدر به نفع‌ام بود.
حقیقتتش بعدش هم یک گریزی زدم و دیدم که معنی‌های لغت‌نامه‌ی توی تاقچه یا اَپ گوشی چقدر دم‌دستی و جامع است؛ مثلا عملی که یک نفر انجام می‌دهد، بی‌شمار پیش‌زمینه دارد و بی‌شمار تأثیر روی زندگی‌های اطرافش. آن‌وقت همه‌ی این‌ها را خلاصه کرده‌اند توی نیم‌صفحه‌ی «دهخدا» یا «معین»؟
ولش کن اصلا. بیا خودت شروع کن به معنی‌کردن، کلمه‌هاش با من.
«مُردن، سوگواری، آمدن، خانه، وطن، رفتن.»
فعلا همین‌ها را داشته باش تا خبرت کنم.

زیاده قربانت.
- بیا اصلا قمار کنیم.
+ قمار؟
- آره بیا هر کی باخت، مال اون یکی بشه.
| همه‌چیز برای فروش |

یحیا رویاهایش را فروخت و نان خرید.

یحیا از در دکان زد بیرون. نفسش یک لحظه بند آمد. بی‌دلیل گریه‌ش گرفت.
از دویدن خسته بود، جایی نداشت برود؛ وطنش را قبلا فروخته بود.
باد زد و تا مغز استخوانش از سرما سوخت؛ پیراهنش را قبلا فروخته بود.
خواست لحظه‌یی دلتنگ شود، کسی را یادش نیامد؛ خاطراتش را قبلا فروخته بود.
به آسمانِ تیره‌شده خیره شد و فحش داد؛ ایمانش را قبلا فروخته بود.
رسید جلوی قبرستان و اسمش را از زنی پرسید؛ شناسنامه‌ش را قبلا فروخته بود.
هوس کرد برای یک نفر سوگواری کند، کسی نبود؛ مُرده‌هایش را قبلا فروخته بود.
عریان رفت توی قبر سرد خالی خوابید؛ کفنش را قبلا فروخته بود.

یحیا بی‌وطن، بی‌پیراهن، بی‌خاطره، بی‌ایمان، بی‌شناسنامه‌، بی‌مُرده‌، بی‌کفن رو به سیاهی جست زد و تکه‌نانی به دهان گذاشت.
_نیرویی که حالا برای نپرداختن به تو صرف می‌کنم را می‌توانستم در همه‌ی این سال‌ها به دوست‌داشتن‌ات معطوف کنم.
نشد. همه‌ش شد خُسران. حسرتِ روی حسرت.
خانه‌ی حمید و این‌ها روبه‌روی در خانه‌مان بود. خب معنی‌اش این بود که باید با هم فوتبال بازی می‌کردیم و با هم قد می‌کشیدیم و تلاش می‌کردیم فحش‌ها را درست ادا کنیم.
بعد یک سال تابستان دوتایمان کار پیدا کردیم و قرار گذاشتیم هر شب بعد از غروب، بنشینیم سر کوچه و سیرتاپیاز آن‌روز را زیرورو کنیم و مثلا بزرگترهامان به صاحب‌کار فحش بدهیم و مثلا نوشابه بخریم و هی بگوییم که اوضاع خوب نیست.
بعد حمید که پشت لب‌اش تازه سبز شده بود، جدوآباد صاحب‌کارش را می‌شست چون بعضی وقت‌ها عینک را نمی‌داد بزند و چشم‌هاش را جوش می‌زد. من هم برایش می‌گفتم که بَنِر تازه‌چاپ‌شده بوی استفراغ می‌دهد و اصلا یادمان نبود که چرا داریم به خودمان بد می‌کنیم.
یک ماهی که جا افتادیم، صبح تا عصر خیره می‌شدم به بنرهای تبریک و تسلیت و داشتم کم‌کم می‌افتادم توی ورطه‌ی کلمه و حمید داشت به‌قول خودش درس زندگی یاد می‌گرفت. همین‌طورها شد که من زندگی نکردم تا کلمه‌ها را بفهمم و حمید بی‌فهمیدن کلمه زندگی کرد و کار دست خودش داد یا من کار دست خودم دادم. یعنی معلوم نیست. سه‌چهار سال است که خبری ازش نیست. یعنی روز آخر گفت که می‌خواهد قاچاقی بزند به مدیترانه و برود آن‌طرف‌ها.
بعدش حمید زد جاده‌خاکی و من فهمیدم سر همان کوچه نشستن از اول بهانه بود که رفتنِ فاطمه، شاگرد سیما خانم آرایشگر سر کوچه، را بپاید و بعدش یک ساعت مغز من را بخورد و از بلوغ زودرس‌اش گرفته تا گران‌شدن نوشمک را ربط بدهد به فاطمه.
بعدش کلا برنامه همین بود تا یک روز که چشم چپ‌اش را جوش زده بود و چشم راست‌اش هم درست نمی‌دید، فاطمه را ندید که رد شد و از صدای سلام‌کردن‌اش فهمید که رد شده. بعد با آرنج زد توی پهلوم که: «ببین میرزا، حالا تازه دارم می‌فهمم که خاطرخواه‌شدن مث نگاه‌کردن به جوشه. یعنی فقط رنگش قشنگه. ولی شب گریه‌ت می‌ندازه.»
بعدش هم که تابستان تمام شد دیگر فاطمه نیامد و حمید هم حتما تا حالا صد بار دیگر عاشق‌وفارغ شده ولی خب کلمه‌هاش توی ذهن‌ام مانده. یعنی ولم نمی‌کند که چرا این حرف را زد.
حالا با خودم قرار گذاشته‌م که اگر یک بار رفتم طرف‌های مدیترانه، بروم قایق کرایه کنم و اول موج‌ها بو بکشم و اگر دیدم که بوی زندگی می‌دهند و مطمئن شدم حمید آن‌جاست، ازش بپرسم چطور به یک چنین تعریفی رسیده بود.

زیاده قربانت.