دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
کدام ابر تو را در بر گرفته که این چنین بی‌وقفه می‌باری؟
آنی که هرگز بدان دست نخواهی یافت، برق نگاه و گیرایی چشم‌های سحرآمیزت است. شاید بگویی که خب آینه هست و می‌توانی خودت را توی آینه تماشا کنی اما به نظرم همین‌جای کار است که می‌لنگد. شاید مثلا جیوه‌ی پشت آینه سحر را باطل می‌کند یا یک چنین چیزهایی.
دلیل هم اگر بخواهی برای حرفم، می‌گویم که با این‌که سالیان پیش از ما و دفعات مکررتری از ما، در آینه به خود نگریسته‌یی و احتمالا پس از ما هم خودت را خواهی تماشاکردن، با این حال ذره‌یی در احوالاتت تغییری ایجاد نشده و مدهوش چشم‌های خودت نشده‌یی و اصلا انگار نه انگار.
برای همین است که می‌گویم قطعا اشکال از آینه است؛ وگرنه کیست که نداند من به چشم‌هایت ایمان دارم.

زیاده قربانت.
یک‌ زمانی می‌خواستم تو را در حجاب کلمات طوری بیارایم که در هیبت نجات‌دهنده‌ی بی‌بدیل بیایی و همای سعادت را بر شانه‌م بنشانی.
نشد. نتوانستم. خودم را میان کلمه‌ها گم کردم. گم شدم.
کلمه‌ی آمدن!
چگونه است آن‌جا؟ این‌جا یکسره فرسایش است و پوسیدگی و بدل‌شدن به خاک بر روی زمین و تمرین بی‌وقفه‌ی مردگی. نمی‌دانم آن‌جا بهتر است یا نه. کلمه‌هایش چقدر جان دارند و چقدر قابل‌اعتماد اند. یک چیزهایی نشانه‌هایی بفرست اگر وقت کردی.

زیاده قربانت.
ماندن کجا و برای کسی ماندن کجا.
مسعود کیمیایی یک‌جایی وسط مصاحبه با حسین دهباشی می‌گفت:
«خیلی تاوان داره شریف زندگی‌کردن. خیلی زیاد. به‌دنبال چیزهایی که با ما بودن، حالا با کتاب‌ها هم، با مطالعاتت هم قاطی شدند؛ معرفت، انسان، دوستی، رفاقت، سفره.
بد اونجایی‌ست که اینا توی تو می‌مونن، بقیه میرن. تو وایسادی تنها. هنوز میگی معرفت، خانواده، عشق. می‌بینی یه سری دارن رد میشن بهت می‌خندند.»

من همون‌جا حساب کردم، پیاده شدم.
مگر او مرده‌ست که ابرها به اتاق آمده‌اند، تا سقف را بالاتر برند؟
ربات melobot تلگرام یک امکانی دارد که می‌شود فهمید چندتا آهنگ مشابه با یک شخص گوش داده‌یی؛ یعنی اگر پیامی از آن دوست را برایش فوروارد کنی، لیست آهنگ‌هایی که هردوتان دانلود کرده‌اید را می‌آورد. داشتم فکر می‌کردم که این هم چیز جالبی‌ست. یعنی جان می‌دهد برای این‌که روی دوستان‌مان امتحان کنیم.
آن‌وقت با یک تقریب احتمالا درست، دستگیرمان می‌شود که طرف دنبال چه آهنگ‌هایی بوده و چه روحیاتی داشته. یا در یک مواردی هم می‌شود شروع کرد به خیال‌پردازی در مورد حالت‌های مشترکی که تجربه کرده‌ایم.
بعدش فکر کردم که این نتیجه‌گیری‌ها مال من نیست. یعنی قبل‌ترها یک کمی منطق توی کارهام بود و خب انگار دیگر کلا رد داده‌م مثلا.
کدام آغوش تو را برگرداند که این چنین عطش داری؟
| یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت. |

سرودهای ناامیدی تکانش نمی‌داد. به شاخه‌‌های توی ایوان نگاه کرد. دست‌هاش وسط شاخه‌ها داشت می‌سوخت و دردی نداشت. زن همسایه زیر کتک‌های شوهرش جان داد. رفیق صمیمی‌اش را با زنش توی کافه دید و رد شد. توی صف که می‌ایستاد همه ازش جلو می‌زدند. تمام گلدان‌هایی که مرتب آب می‌داد خشکیده بود. نوارهایش گم شده بود و کتاب‌هایش را موریانه ریزریز کرده بود. حقوق‌اش دو ماه عقب افتاده بود و پول نداشت که به بی‌پولی فکر کند.
گمشده‌یی بی‌نشان بود که کسی عقبش نمی‌گشت. کسی از فقدان‌اش ناراحت نبود. کسی نگران غصه‌هایش نبود. یحیا داشت می‌فهمید که خستگی تمام‌نشدنی‌اش از به‌دوش‌کشیدن مداوم نعش خودش است.
یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت.
من همیشه یادم می‌رود بهت بگویم دوستت دارم. لطف کن یادم بیاور‌.
_حقیقتش یک مدتی به این فکر می‌کردم که «چرا آدم قانع نمی‌شود؟»
یعنی سر بزنگاه‌ها یا توی خوشایندترین تجربه‌ها احساس می‌کردم یک چیزی کم است و از خوشی قانع نمی‌شدم. بعدها دیدم خیلی‌ آدم‌های دیگه هم همین‌طور اند؛ اگر فرض کنیم که زندگی شبیه شطرنج است، کیش می‌دهند ولی مات نمی‌کنند. با یک دید دیگری این را به تلخی و ناکامی هم می‌شود تعمیم داد. این‌که آدم بپذیرد که درست نمی‌شود و قرار نیست درست شود و این چیزها.
بعدتر دیدم اصلا پرسیدن اشتباه است؛ آدم قرار نیست قانع شود؛ این شاید به کمال‌گرا‌بودنش ربط داشته باشد یا مثلا این‌که ذاتا حسود یا حریص است اما این وادی اصلا چیز دیگری است.
حرفم این است که دید عقاب‌وار و این‌که جلوترِ وقایع را ببینی، شاید در وهله‌ی اول توی مسیر خردمندی باشد، اما جلوی تلاش را می‌گیرد. علم به این‌که زیروروشدن چیز بعیدی است، آدم را از قانع‌شدن بازمی‌دارد.
توی یک جایی از مراسم خاک‌سپاری، کفن را باز می‌کنند و خاک را می‌ریزند روی صورتش. امروز همان‌طور که خیره بودم، گفتم شاید می‌خواهند نقطه بگذارند آخرِ «قانع‌شدن». آخرِ «آرزوداشتن». آخرِ «دیدن» یا آخر چیزهای دیگری که نمی‌فهمم.
ولی کار خوبی بود. باید بروم دنبال فلسفه‌ش.

زیاده قربانت.
دویدن‌ها
یک اذانی سلیم موذن‌زاده داشت به‌اسم اذان حزین. مثل اذان برادرش در دستگاه بیات ترک نبود. یک سرود جان‌سوزی بود نزدیک به دشتی. قرارش این بود که آن اذان را فقط ظهر عاشورا توی حسینیه‌ی اعظم زنجان بگوید. فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفته‌اند.
قبل‌ترها شنیده بودم که شجریان، اذانی در چهارگاه گفته و وصیت کرده بعد از مرگش منتشر شود.
راستش آن‌موقع نمی‌خواستم به امروز فکر کنم و این را تقریبا از یاد برده بودم.
حالا دارم به این فکر می‌کنم که با اذان دنیایی که شجریانش رفته، چطور باید نماز خواند؟ اصلا چه کسی می‌تواند نماز بخواند؟ چه اسمی می‌خواهند روی آن اذان بگذارند؟
|برای اسماعیل که شمایل دوری است|
|برای اسماعیل که شمایل دوری است|


یحیا توی آستانه‌ی در ایستاد. کیف‌اش را پرت کرد بیرون. کفش‌هاش را درنیاورد. آفتاب از سر شانه‌هاش ریخت توی خانه. صدای کلاغ‌ها قطع شد. ضبط هنوز داشت تمرین فرانسه می‌کرد. وسایل خانه مانده بودند تا بپوسند. آب تا بالای میز آمده بود. رنگ دیوارها غلیظ شده بود. بوی قهوه‌‌ی سوخته تَرَک دیوارها را ترسانده بود.
یحیا ضبط را زیر پا لگد کرد و تفاله‌های چای را پای گلدان ریخت. کتاب‌ها را توی شومینه انداخت و آتش زد تا خانه سردتر شود. روی چارپایه نشست و از آینه خنده‌ش گرفت. لامپِ وسط اتاق را باز کرد و فرش را با چاقو تکه‌تکه کرد. کشو را بیرون کشید و تک‌تکِ لباس‌های توی کشو را بویید.
یحیا شیشه‌ی ادکلن را توی حلق‌اش خالی کرد و سرفه نکرد. صورت‌اش را شست و بلیت اتوبوس را جوید. پاکت سیگار بازنشده را توی دست‌اش مچاله کرد و شیشه‌ی ایوان را شکست.

یحیا نامه‌هاش را زد زیر بغل‌اش و رفت که دیگر برنگردد.
چرا کسی نیست که تو را جدی بگیرد؟
در پاسخ یک دوست

نوشته بودی برای فروپاشی روانی و آسیب جدی روحی چه پیشنهادی دارم؟
حقیقتش این‌که راه‌های زیادی بلدم اما راحت‌ترینش این است که آهنگ‌هایی که تازه دانلود می‌کنی را برای یک بازه‌ی زمانی مکرر گوش کنی.
مثلا یک آلبوم نامجو یا شجریان یا مثلا علی عظیمی را دو هفته پشت‌سرهم گوش کن. طبیعتا توی این دو هفته یک ارتباطات قوی عاطفی با چند نفر داری و یک جاهای خاصی می‌روی و یک فصل خاصی‌ست.
بعد از این مدت، ناخودآگاه خسته می‌شوی و آهنگ را پاک می‌کنی یا هر وقت پخش شد سریع می‌زنی آهنگ بعدی.
بعدترها، مثلا یک سال بعدش، که وسط پخش تصادفی، آن آلبوم کذایی پِلِی شد، تمام خاطراتت از آدم‌های آن دوره و آن لحظه‌ها و آن‌ جاهایی که رفته‌یی، می‌آید جلوی چشمت و راه فراری هم نداری. یک حس دلتنگی عجیبِ همراه با بغضی تجربه می‌کنی که مادر بگرید. آن وقت من را یاد کن.

برایم بنویس و نیا.
باقی بقایت.
مردن کجا و برای کسی مردن کجا.
| سرودِ فروپاشیِ تکه‌ها |

نقاشی: مَ
| سرودِ فروپاشیِ تکه‌ها|


دریابند سال ۵۶ در نامه‌یی به غزاله علیزاده می‌نویسد:
«خیال می‌کنم یکه تکه بیشتر باقی نمانده است.»
خاصیت فروپاشی درونی این است که نه تنها دیگر با یک کلِ معین مواجه نمی‌شویم، بلکه تعدادی از این تکه‌ها کاملا گم می‌شوند. بعد از فروریختن آن‌چه که فکر می‌کرده‌ایم و آن تصور قبلی‌مان، تکه‌تکه می‌شود و تعدادی از این تکه‌ها را گم می‌کنیم؛ حتا جاگذاشتن هم کلمه‌ی مناسبی برای تکه‌های ازدست‌رفته‌مان نیست. آن‌چه جا گذاشته باشیم، احتمالا با برگشتن و تلاش پیدا می‌شود اما این جنس گم‌شدن، هر جوینده‌یی را دست‌خالی برمی‌گرداند.
پس از فروپاشی، هر دل‌بستنی برای آدم در شکل قمار ظاهر می‌شود. بعد با هر باخت دیگری که توی قمارهای زندگی می‌دهیم، تکه‌های دیگر هم از دست‌مان می‌پرد.
از یک‌جایی به بعد، فرد درمی‌یابد که این تکه‌ها تنها دارایی‌های باقی‌مانده‌ش است. خیالات واهیِ تازه‌پیداشده، در ابتدا، او را به دوست‌داشتن‌های نافرجام و حماقت‌بار سوق‌ می‌دهد. تکه‌های دیگری در طی این دوست‌داشتن‌ها، که اغلب دست‌وپازدنی بچگانه برای پرکردن جاهای خالی روح است، از دست می‌رود.
ناتوانی در بازیابی داشته‌های پیشین، ما را به این وامی‌دارد که در قمارهای بعدی با دقت وارد شویم و در همان حال، می‌اندازدمان توی سراشیبیِ باخت‌های پیاپی؛ تا این‌که در نهایت می‌رسیم به تکه‌های آخر و وسوسه‌ی شدیدی که به‌خاطر آن باخت‌های بی‌شمار دچارش شده‌ایم. وسوسه‌یی که ما را مجبور می‌کند نهایت تلاش‌مان را بکنیم تا شرایط فعلی را حفظ کنیم.
دریابند اواخر زمستان ۵۶ برای همیشه ناپدید می‌شود. کمی بعد عزالدین، رفیق صمیمی‌اش، می‌گوید:
«دریابند آخرین تکه‌ی نان کوچکش را هم با آخرین پرنده‌ای که می‌شناخت قسمت کرد.»
مدتی است دارم به این تکه‌های آخر و قمار یا قمارهای آخرم فکر می‌کنم و این‌که چه باید کرد.
این جامه رخت مُردن است اما تو هنوز زنده‌ای.
_من یک جاهایی دیدم دارم تو را با خودم اشتباه می‌گیرم.
مثلا صبح‌ها که می‌رفتم سوپر، سیگار بخرم، کنارش یک شیرکاکائوی کوچک هم می‌خریدم. خب از همان عباس‌ آقای فروشنده که چپ‌چپ نگاهم می‌کرد تا شاگرد نانوایی سر کوچه که می‌دوید بیرون تا شیرکاکائو را بهش بدهم، همه می‌دانستند که به کاکائو حساسیت دارم. ولی خب می‌خریدم. یا مثلا اذان مغرب را که می‌گفتند، نیم‌ساعت عقب چادر می‌گشتم که نمازم را سر وقت بخوانم و پیدا نمی‌کردم.
بعدش فکر کردم شاید تو را با خودم اشتباه نمی‌گیرم و تو توی خانه‌یی و من هی یادم می‌رود. دوسه روز در و پنجره‌ها را بستم و همه‌ی خانه را زیرورو کردم. حتا توی کابینت‌های بالایی یا صندوقچه توی زیرزمین هم نبودی. یعنی کلا خبری نبود. فردا پس‌فرداش پیاده رفتم لب رودخانه، همان‌جایی که وعده می‌کردیم. بعد گفتم شاید دم سینما منتظر ایستاده‌یی. یک کمی فکر کردم که یادم بیاید که تو کمدی دوست داشتی یا من، ولی یادم نیامد. دیدم فرقی هم ندارد. دوتا بلیت کمدی خریدم.
خبری نشد. رفتم ایستادم پشت شیشه‌ی آژانس هواپیمایی کنار سینما و خیره‌ی تابلوی شهرها شدم. بعد یکهو یادم افتادم که اصلا چند سال است ایران نیستی ولی حقیقتش اسم شهرتان را یادم نیامد که برم داخل و بلیت بخرم.
حالا باید یک جایی بنویسم که فردا به عباس آقا بگویم برایت شیرکاکائو نگذارد. احتمالا همان‌طرف‌های خودتان شیرکاکائو پیدا می‌شود.

زیاده قربانت.