دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
من اگر صدا بودم، صدای سوختن سیگار توی سکوت شب بودم.
یکی از رابطه‌ها و جداشدن‌های عجیبی که همیشه درگیرم می‌کند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده.
کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری می‌خواند. چند متر آن‌طرف‌تر توی دانشکده‌ی حقوق، غزاله که زیبایی‌اش زبانزد است، حقوق می‌خواند. دوتا پرشور واقعی. یک عشق آتشین مثلا.
بعدش این‌ها جدا می‌شوند. یعنی واقعا می‌روند دنبال زندگی‌شان. غزاله علیزاده شاهکاری چون «خانه‌ی ادریسی‌ها» خلق می‌کند و با بیژن الهی ازدواج می‌کند.
کامران می‌شود سید مرتضی آوینی. روایت فتح را می‌سازد و نماد روشنفکر انقلابی در بین محفل‌های آن دوران.
مرتضی آوینی در حین ساختن مستند می‌رود روی مین. فکّه سال ۷۲. می‌شود شهید. سید شهیدان اهل قلم.
غزاله بعد از دوبار خودکشی ناموفق، اردیبهشت ۷۵ خودش را توی جنگل‌های جواهردهِ رامسر دار می‌زند. همان غزاله.
بعدش فکر می‌کنم که غزاله دیگر غزاله نبود یا کامران دیگر کامران؟
_سوگوار همه‌ی معشوقه‌های جهان بود. طریق سوگواری را چنین آموخته بود. شغل و تفریح و اعتیادش سوگواری بود. هر وقت غم‌های خودش در نظرش تکراری می‌آمد، به ناکامی‌های دیگران فکر می‌کرد و خلأ ایجادشده از نبودن رنج را این‌طور پر می‌کرد.
-من دلم می‌خواست یک نفر همراهم باشد تا راه‌های رفته را برگردیم. یعنی به هر طرف نگاه می‌کردم، می‌دیدم همه دوست دارند نرفته‌هایشان را با دیگری بروند. ولی خب من خیلی بیشتر از چیزی که می‌باید، رفته بودم. جرأت نداشتم برگردم نگاه کنم که چه چیزهایی را پشت سر گذاشته‌م. یعنی خیلی وقت‌ها دستگیرم نمی‌شد که چطور از آن پرتگاه‌ها یا تاریکی‌ها رد شده‌م.
+منم همین‌طور. یادته چند بار زنگ خونه‌شونو زدم و دویدم سر کوچه تا شاید بیاد در رو وا کنه؟
-یادمه.
+خودم یادم نبود. حالا که حرفاتو شنیدم یادم اومد.
_یک روز می‌آیم می‌ایستم توی صورت تک‌تک‌تان و می‌گویم دروغ بود رفقا. نبود. نیست. همه‌تان رودست خورده‌اید. چیزی نبود. همه داشتیم می‌گشتیم عقب چیزی که نبود. بعد من این وسط یک پله بالاتر بودم. یا پایین‌تر؛ یعنی یک‌جوری مساوی نبودیم بالاخره. و شما باید از دست من ناراحت باشید آن موقع.
_وسایل جسد را امروز تحویل گرفتیم. یک ساعت مچیِ از کار افتاده‌ی خاک‌گرفته بود، با یک تسبیح دانه ریز و ضامنی کوچک. دوسه تایی کلید هم به یک آویز کمری وصل شده بود. چندتایی کاغذ تقریبا سوخته لای نایلون پیچیده شده بود. آخر یکی از کاغذها نوشته بود:
«بیا. هنوز قفل‌ها را عوض نکرده‌ایم.»
چیز دیگری نبود. رفتیم برای خاک‌سپاری.
آقای اسحاق انور در آن آهنگ کذایی‌شان، که پدر هر مومنی را در می‌آورد، می‌خواند:
«موج دریازده را تنگه‌ی ساحل قفس است.»
اصولا چرا موج دریازده؟
خدا بیامرزدش. اگر زنده بود یک راهی پیدا می‌کردم و ازش می‌پرسیدم چطور شد که این ترکیب موج دریازده به ذهن‌اش رسید.
کدام ابر تو را در بر گرفته که این چنین بی‌وقفه می‌باری؟
آنی که هرگز بدان دست نخواهی یافت، برق نگاه و گیرایی چشم‌های سحرآمیزت است. شاید بگویی که خب آینه هست و می‌توانی خودت را توی آینه تماشا کنی اما به نظرم همین‌جای کار است که می‌لنگد. شاید مثلا جیوه‌ی پشت آینه سحر را باطل می‌کند یا یک چنین چیزهایی.
دلیل هم اگر بخواهی برای حرفم، می‌گویم که با این‌که سالیان پیش از ما و دفعات مکررتری از ما، در آینه به خود نگریسته‌یی و احتمالا پس از ما هم خودت را خواهی تماشاکردن، با این حال ذره‌یی در احوالاتت تغییری ایجاد نشده و مدهوش چشم‌های خودت نشده‌یی و اصلا انگار نه انگار.
برای همین است که می‌گویم قطعا اشکال از آینه است؛ وگرنه کیست که نداند من به چشم‌هایت ایمان دارم.

زیاده قربانت.
یک‌ زمانی می‌خواستم تو را در حجاب کلمات طوری بیارایم که در هیبت نجات‌دهنده‌ی بی‌بدیل بیایی و همای سعادت را بر شانه‌م بنشانی.
نشد. نتوانستم. خودم را میان کلمه‌ها گم کردم. گم شدم.
کلمه‌ی آمدن!
چگونه است آن‌جا؟ این‌جا یکسره فرسایش است و پوسیدگی و بدل‌شدن به خاک بر روی زمین و تمرین بی‌وقفه‌ی مردگی. نمی‌دانم آن‌جا بهتر است یا نه. کلمه‌هایش چقدر جان دارند و چقدر قابل‌اعتماد اند. یک چیزهایی نشانه‌هایی بفرست اگر وقت کردی.

زیاده قربانت.
ماندن کجا و برای کسی ماندن کجا.
مسعود کیمیایی یک‌جایی وسط مصاحبه با حسین دهباشی می‌گفت:
«خیلی تاوان داره شریف زندگی‌کردن. خیلی زیاد. به‌دنبال چیزهایی که با ما بودن، حالا با کتاب‌ها هم، با مطالعاتت هم قاطی شدند؛ معرفت، انسان، دوستی، رفاقت، سفره.
بد اونجایی‌ست که اینا توی تو می‌مونن، بقیه میرن. تو وایسادی تنها. هنوز میگی معرفت، خانواده، عشق. می‌بینی یه سری دارن رد میشن بهت می‌خندند.»

من همون‌جا حساب کردم، پیاده شدم.
مگر او مرده‌ست که ابرها به اتاق آمده‌اند، تا سقف را بالاتر برند؟
ربات melobot تلگرام یک امکانی دارد که می‌شود فهمید چندتا آهنگ مشابه با یک شخص گوش داده‌یی؛ یعنی اگر پیامی از آن دوست را برایش فوروارد کنی، لیست آهنگ‌هایی که هردوتان دانلود کرده‌اید را می‌آورد. داشتم فکر می‌کردم که این هم چیز جالبی‌ست. یعنی جان می‌دهد برای این‌که روی دوستان‌مان امتحان کنیم.
آن‌وقت با یک تقریب احتمالا درست، دستگیرمان می‌شود که طرف دنبال چه آهنگ‌هایی بوده و چه روحیاتی داشته. یا در یک مواردی هم می‌شود شروع کرد به خیال‌پردازی در مورد حالت‌های مشترکی که تجربه کرده‌ایم.
بعدش فکر کردم که این نتیجه‌گیری‌ها مال من نیست. یعنی قبل‌ترها یک کمی منطق توی کارهام بود و خب انگار دیگر کلا رد داده‌م مثلا.
کدام آغوش تو را برگرداند که این چنین عطش داری؟
| یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت. |

سرودهای ناامیدی تکانش نمی‌داد. به شاخه‌‌های توی ایوان نگاه کرد. دست‌هاش وسط شاخه‌ها داشت می‌سوخت و دردی نداشت. زن همسایه زیر کتک‌های شوهرش جان داد. رفیق صمیمی‌اش را با زنش توی کافه دید و رد شد. توی صف که می‌ایستاد همه ازش جلو می‌زدند. تمام گلدان‌هایی که مرتب آب می‌داد خشکیده بود. نوارهایش گم شده بود و کتاب‌هایش را موریانه ریزریز کرده بود. حقوق‌اش دو ماه عقب افتاده بود و پول نداشت که به بی‌پولی فکر کند.
گمشده‌یی بی‌نشان بود که کسی عقبش نمی‌گشت. کسی از فقدان‌اش ناراحت نبود. کسی نگران غصه‌هایش نبود. یحیا داشت می‌فهمید که خستگی تمام‌نشدنی‌اش از به‌دوش‌کشیدن مداوم نعش خودش است.
یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت.
من همیشه یادم می‌رود بهت بگویم دوستت دارم. لطف کن یادم بیاور‌.
_حقیقتش یک مدتی به این فکر می‌کردم که «چرا آدم قانع نمی‌شود؟»
یعنی سر بزنگاه‌ها یا توی خوشایندترین تجربه‌ها احساس می‌کردم یک چیزی کم است و از خوشی قانع نمی‌شدم. بعدها دیدم خیلی‌ آدم‌های دیگه هم همین‌طور اند؛ اگر فرض کنیم که زندگی شبیه شطرنج است، کیش می‌دهند ولی مات نمی‌کنند. با یک دید دیگری این را به تلخی و ناکامی هم می‌شود تعمیم داد. این‌که آدم بپذیرد که درست نمی‌شود و قرار نیست درست شود و این چیزها.
بعدتر دیدم اصلا پرسیدن اشتباه است؛ آدم قرار نیست قانع شود؛ این شاید به کمال‌گرا‌بودنش ربط داشته باشد یا مثلا این‌که ذاتا حسود یا حریص است اما این وادی اصلا چیز دیگری است.
حرفم این است که دید عقاب‌وار و این‌که جلوترِ وقایع را ببینی، شاید در وهله‌ی اول توی مسیر خردمندی باشد، اما جلوی تلاش را می‌گیرد. علم به این‌که زیروروشدن چیز بعیدی است، آدم را از قانع‌شدن بازمی‌دارد.
توی یک جایی از مراسم خاک‌سپاری، کفن را باز می‌کنند و خاک را می‌ریزند روی صورتش. امروز همان‌طور که خیره بودم، گفتم شاید می‌خواهند نقطه بگذارند آخرِ «قانع‌شدن». آخرِ «آرزوداشتن». آخرِ «دیدن» یا آخر چیزهای دیگری که نمی‌فهمم.
ولی کار خوبی بود. باید بروم دنبال فلسفه‌ش.

زیاده قربانت.
دویدن‌ها
یک اذانی سلیم موذن‌زاده داشت به‌اسم اذان حزین. مثل اذان برادرش در دستگاه بیات ترک نبود. یک سرود جان‌سوزی بود نزدیک به دشتی. قرارش این بود که آن اذان را فقط ظهر عاشورا توی حسینیه‌ی اعظم زنجان بگوید. فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفته‌اند.
قبل‌ترها شنیده بودم که شجریان، اذانی در چهارگاه گفته و وصیت کرده بعد از مرگش منتشر شود.
راستش آن‌موقع نمی‌خواستم به امروز فکر کنم و این را تقریبا از یاد برده بودم.
حالا دارم به این فکر می‌کنم که با اذان دنیایی که شجریانش رفته، چطور باید نماز خواند؟ اصلا چه کسی می‌تواند نماز بخواند؟ چه اسمی می‌خواهند روی آن اذان بگذارند؟
|برای اسماعیل که شمایل دوری است|
|برای اسماعیل که شمایل دوری است|


یحیا توی آستانه‌ی در ایستاد. کیف‌اش را پرت کرد بیرون. کفش‌هاش را درنیاورد. آفتاب از سر شانه‌هاش ریخت توی خانه. صدای کلاغ‌ها قطع شد. ضبط هنوز داشت تمرین فرانسه می‌کرد. وسایل خانه مانده بودند تا بپوسند. آب تا بالای میز آمده بود. رنگ دیوارها غلیظ شده بود. بوی قهوه‌‌ی سوخته تَرَک دیوارها را ترسانده بود.
یحیا ضبط را زیر پا لگد کرد و تفاله‌های چای را پای گلدان ریخت. کتاب‌ها را توی شومینه انداخت و آتش زد تا خانه سردتر شود. روی چارپایه نشست و از آینه خنده‌ش گرفت. لامپِ وسط اتاق را باز کرد و فرش را با چاقو تکه‌تکه کرد. کشو را بیرون کشید و تک‌تکِ لباس‌های توی کشو را بویید.
یحیا شیشه‌ی ادکلن را توی حلق‌اش خالی کرد و سرفه نکرد. صورت‌اش را شست و بلیت اتوبوس را جوید. پاکت سیگار بازنشده را توی دست‌اش مچاله کرد و شیشه‌ی ایوان را شکست.

یحیا نامه‌هاش را زد زیر بغل‌اش و رفت که دیگر برنگردد.