|در ستایش لینک ناشناس|
کم پیش میآید که توی توییتر لینک ناشناس ببینم و بازش نکنم تا چیزی بفرستم؛ از تکهشعر گرفته تا آهنگ یا یک عکس مثلا. که الزاما هم نباید چیز فاخری باشد.
از هدف اولیهی ایجاد لینک ناشناس خبر ندارم. با استفادههای معمولاش هم خیلی موافق نیستم اما این میلِ گاها دردسرساز از کجا میآید؟
بر برداشتی که گیرنده یا مخاطب، از پیام هر شخص دارد، چند عامل تاثیرگذار است؛ یک وجهاش شخصیت فرستنده است و مثلا یک وجه دیگرش خودِ پیام. لینک ناشناس، تصور مخاطب از فرستنده را مخدوش میکند و توجه او را به «پیام» معطوف میسازد؛ بهخصوص اگر لینک را در ابعاد بزرگ به اشتراک گذاشته باشند و فقط یک چیز تصنعی برای نمکریختن رفقا نباشد.
یک نامهی بدونِ آدرسِ فرستنده را تصور کنید که با پرینتر چاپ شده باشد. یعنی هیچ سرنخ یا ردی از فرستنده در آن نباشد. حالا فرض کنید امکانی فراهم شده که بینهایت ارتباط بهدور از ملالِ تکراریشدن و تعارفات معمول داشته باشید. تقریبا بینظیر است.
در این صورت کشف نهفتگیهای درون حرفها آسانتر میشود؛ چراکه آدم سعی میکند کلمات را بفهمد نه اینکه فهماش از آن فرد را به کلماتاش تعمیم دهد.
یک طرف دیگر قضیه این است که فرستنده با این ارتباط، که بنابهتعریف ناقص است، میتواند خیلی خودش باشد. با آسیبزدن به ساختمان فرضییی که از او در ذهن دیگران ساخته شده است، یک منهای دیگری از خودش که هیچگاه جرأت نکرده بروز دهد، نمایان میکند. این بروز اگر نتیجهی مثبت بدهد میتواند کلیدی برای رهایی شخص از کلیشههای شخصیتی باشد و به او برای درآمدن از پیلهش کمک کند.
کم پیش میآید که توی توییتر لینک ناشناس ببینم و بازش نکنم تا چیزی بفرستم؛ از تکهشعر گرفته تا آهنگ یا یک عکس مثلا. که الزاما هم نباید چیز فاخری باشد.
از هدف اولیهی ایجاد لینک ناشناس خبر ندارم. با استفادههای معمولاش هم خیلی موافق نیستم اما این میلِ گاها دردسرساز از کجا میآید؟
بر برداشتی که گیرنده یا مخاطب، از پیام هر شخص دارد، چند عامل تاثیرگذار است؛ یک وجهاش شخصیت فرستنده است و مثلا یک وجه دیگرش خودِ پیام. لینک ناشناس، تصور مخاطب از فرستنده را مخدوش میکند و توجه او را به «پیام» معطوف میسازد؛ بهخصوص اگر لینک را در ابعاد بزرگ به اشتراک گذاشته باشند و فقط یک چیز تصنعی برای نمکریختن رفقا نباشد.
یک نامهی بدونِ آدرسِ فرستنده را تصور کنید که با پرینتر چاپ شده باشد. یعنی هیچ سرنخ یا ردی از فرستنده در آن نباشد. حالا فرض کنید امکانی فراهم شده که بینهایت ارتباط بهدور از ملالِ تکراریشدن و تعارفات معمول داشته باشید. تقریبا بینظیر است.
در این صورت کشف نهفتگیهای درون حرفها آسانتر میشود؛ چراکه آدم سعی میکند کلمات را بفهمد نه اینکه فهماش از آن فرد را به کلماتاش تعمیم دهد.
یک طرف دیگر قضیه این است که فرستنده با این ارتباط، که بنابهتعریف ناقص است، میتواند خیلی خودش باشد. با آسیبزدن به ساختمان فرضییی که از او در ذهن دیگران ساخته شده است، یک منهای دیگری از خودش که هیچگاه جرأت نکرده بروز دهد، نمایان میکند. این بروز اگر نتیجهی مثبت بدهد میتواند کلیدی برای رهایی شخص از کلیشههای شخصیتی باشد و به او برای درآمدن از پیلهش کمک کند.
یکی از رابطهها و جداشدنهای عجیبی که همیشه درگیرم میکند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده.
کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری میخواند. چند متر آنطرفتر توی دانشکدهی حقوق، غزاله که زیباییاش زبانزد است، حقوق میخواند. دوتا پرشور واقعی. یک عشق آتشین مثلا.
بعدش اینها جدا میشوند. یعنی واقعا میروند دنبال زندگیشان. غزاله علیزاده شاهکاری چون «خانهی ادریسیها» خلق میکند و با بیژن الهی ازدواج میکند.
کامران میشود سید مرتضی آوینی. روایت فتح را میسازد و نماد روشنفکر انقلابی در بین محفلهای آن دوران.
مرتضی آوینی در حین ساختن مستند میرود روی مین. فکّه سال ۷۲. میشود شهید. سید شهیدان اهل قلم.
غزاله بعد از دوبار خودکشی ناموفق، اردیبهشت ۷۵ خودش را توی جنگلهای جواهردهِ رامسر دار میزند. همان غزاله.
بعدش فکر میکنم که غزاله دیگر غزاله نبود یا کامران دیگر کامران؟
کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری میخواند. چند متر آنطرفتر توی دانشکدهی حقوق، غزاله که زیباییاش زبانزد است، حقوق میخواند. دوتا پرشور واقعی. یک عشق آتشین مثلا.
بعدش اینها جدا میشوند. یعنی واقعا میروند دنبال زندگیشان. غزاله علیزاده شاهکاری چون «خانهی ادریسیها» خلق میکند و با بیژن الهی ازدواج میکند.
کامران میشود سید مرتضی آوینی. روایت فتح را میسازد و نماد روشنفکر انقلابی در بین محفلهای آن دوران.
مرتضی آوینی در حین ساختن مستند میرود روی مین. فکّه سال ۷۲. میشود شهید. سید شهیدان اهل قلم.
غزاله بعد از دوبار خودکشی ناموفق، اردیبهشت ۷۵ خودش را توی جنگلهای جواهردهِ رامسر دار میزند. همان غزاله.
بعدش فکر میکنم که غزاله دیگر غزاله نبود یا کامران دیگر کامران؟
_سوگوار همهی معشوقههای جهان بود. طریق سوگواری را چنین آموخته بود. شغل و تفریح و اعتیادش سوگواری بود. هر وقت غمهای خودش در نظرش تکراری میآمد، به ناکامیهای دیگران فکر میکرد و خلأ ایجادشده از نبودن رنج را اینطور پر میکرد.
-من دلم میخواست یک نفر همراهم باشد تا راههای رفته را برگردیم. یعنی به هر طرف نگاه میکردم، میدیدم همه دوست دارند نرفتههایشان را با دیگری بروند. ولی خب من خیلی بیشتر از چیزی که میباید، رفته بودم. جرأت نداشتم برگردم نگاه کنم که چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهم. یعنی خیلی وقتها دستگیرم نمیشد که چطور از آن پرتگاهها یا تاریکیها رد شدهم.
+منم همینطور. یادته چند بار زنگ خونهشونو زدم و دویدم سر کوچه تا شاید بیاد در رو وا کنه؟
-یادمه.
+خودم یادم نبود. حالا که حرفاتو شنیدم یادم اومد.
+منم همینطور. یادته چند بار زنگ خونهشونو زدم و دویدم سر کوچه تا شاید بیاد در رو وا کنه؟
-یادمه.
+خودم یادم نبود. حالا که حرفاتو شنیدم یادم اومد.
_یک روز میآیم میایستم توی صورت تکتکتان و میگویم دروغ بود رفقا. نبود. نیست. همهتان رودست خوردهاید. چیزی نبود. همه داشتیم میگشتیم عقب چیزی که نبود. بعد من این وسط یک پله بالاتر بودم. یا پایینتر؛ یعنی یکجوری مساوی نبودیم بالاخره. و شما باید از دست من ناراحت باشید آن موقع.
_وسایل جسد را امروز تحویل گرفتیم. یک ساعت مچیِ از کار افتادهی خاکگرفته بود، با یک تسبیح دانه ریز و ضامنی کوچک. دوسه تایی کلید هم به یک آویز کمری وصل شده بود. چندتایی کاغذ تقریبا سوخته لای نایلون پیچیده شده بود. آخر یکی از کاغذها نوشته بود:
«بیا. هنوز قفلها را عوض نکردهایم.»
چیز دیگری نبود. رفتیم برای خاکسپاری.
«بیا. هنوز قفلها را عوض نکردهایم.»
چیز دیگری نبود. رفتیم برای خاکسپاری.
آقای اسحاق انور در آن آهنگ کذاییشان، که پدر هر مومنی را در میآورد، میخواند:
«موج دریازده را تنگهی ساحل قفس است.»
اصولا چرا موج دریازده؟
خدا بیامرزدش. اگر زنده بود یک راهی پیدا میکردم و ازش میپرسیدم چطور شد که این ترکیب موج دریازده به ذهناش رسید.
«موج دریازده را تنگهی ساحل قفس است.»
اصولا چرا موج دریازده؟
خدا بیامرزدش. اگر زنده بود یک راهی پیدا میکردم و ازش میپرسیدم چطور شد که این ترکیب موج دریازده به ذهناش رسید.
آنی که هرگز بدان دست نخواهی یافت، برق نگاه و گیرایی چشمهای سحرآمیزت است. شاید بگویی که خب آینه هست و میتوانی خودت را توی آینه تماشا کنی اما به نظرم همینجای کار است که میلنگد. شاید مثلا جیوهی پشت آینه سحر را باطل میکند یا یک چنین چیزهایی.
دلیل هم اگر بخواهی برای حرفم، میگویم که با اینکه سالیان پیش از ما و دفعات مکررتری از ما، در آینه به خود نگریستهیی و احتمالا پس از ما هم خودت را خواهی تماشاکردن، با این حال ذرهیی در احوالاتت تغییری ایجاد نشده و مدهوش چشمهای خودت نشدهیی و اصلا انگار نه انگار.
برای همین است که میگویم قطعا اشکال از آینه است؛ وگرنه کیست که نداند من به چشمهایت ایمان دارم.
زیاده قربانت.
دلیل هم اگر بخواهی برای حرفم، میگویم که با اینکه سالیان پیش از ما و دفعات مکررتری از ما، در آینه به خود نگریستهیی و احتمالا پس از ما هم خودت را خواهی تماشاکردن، با این حال ذرهیی در احوالاتت تغییری ایجاد نشده و مدهوش چشمهای خودت نشدهیی و اصلا انگار نه انگار.
برای همین است که میگویم قطعا اشکال از آینه است؛ وگرنه کیست که نداند من به چشمهایت ایمان دارم.
زیاده قربانت.
یک زمانی میخواستم تو را در حجاب کلمات طوری بیارایم که در هیبت نجاتدهندهی بیبدیل بیایی و همای سعادت را بر شانهم بنشانی.
نشد. نتوانستم. خودم را میان کلمهها گم کردم. گم شدم.
کلمهی آمدن!
چگونه است آنجا؟ اینجا یکسره فرسایش است و پوسیدگی و بدلشدن به خاک بر روی زمین و تمرین بیوقفهی مردگی. نمیدانم آنجا بهتر است یا نه. کلمههایش چقدر جان دارند و چقدر قابلاعتماد اند. یک چیزهایی نشانههایی بفرست اگر وقت کردی.
زیاده قربانت.
نشد. نتوانستم. خودم را میان کلمهها گم کردم. گم شدم.
کلمهی آمدن!
چگونه است آنجا؟ اینجا یکسره فرسایش است و پوسیدگی و بدلشدن به خاک بر روی زمین و تمرین بیوقفهی مردگی. نمیدانم آنجا بهتر است یا نه. کلمههایش چقدر جان دارند و چقدر قابلاعتماد اند. یک چیزهایی نشانههایی بفرست اگر وقت کردی.
زیاده قربانت.
مسعود کیمیایی یکجایی وسط مصاحبه با حسین دهباشی میگفت:
«خیلی تاوان داره شریف زندگیکردن. خیلی زیاد. بهدنبال چیزهایی که با ما بودن، حالا با کتابها هم، با مطالعاتت هم قاطی شدند؛ معرفت، انسان، دوستی، رفاقت، سفره.
بد اونجاییست که اینا توی تو میمونن، بقیه میرن. تو وایسادی تنها. هنوز میگی معرفت، خانواده، عشق. میبینی یه سری دارن رد میشن بهت میخندند.»
من همونجا حساب کردم، پیاده شدم.
«خیلی تاوان داره شریف زندگیکردن. خیلی زیاد. بهدنبال چیزهایی که با ما بودن، حالا با کتابها هم، با مطالعاتت هم قاطی شدند؛ معرفت، انسان، دوستی، رفاقت، سفره.
بد اونجاییست که اینا توی تو میمونن، بقیه میرن. تو وایسادی تنها. هنوز میگی معرفت، خانواده، عشق. میبینی یه سری دارن رد میشن بهت میخندند.»
من همونجا حساب کردم، پیاده شدم.
ربات melobot تلگرام یک امکانی دارد که میشود فهمید چندتا آهنگ مشابه با یک شخص گوش دادهیی؛ یعنی اگر پیامی از آن دوست را برایش فوروارد کنی، لیست آهنگهایی که هردوتان دانلود کردهاید را میآورد. داشتم فکر میکردم که این هم چیز جالبیست. یعنی جان میدهد برای اینکه روی دوستانمان امتحان کنیم.
آنوقت با یک تقریب احتمالا درست، دستگیرمان میشود که طرف دنبال چه آهنگهایی بوده و چه روحیاتی داشته. یا در یک مواردی هم میشود شروع کرد به خیالپردازی در مورد حالتهای مشترکی که تجربه کردهایم.
بعدش فکر کردم که این نتیجهگیریها مال من نیست. یعنی قبلترها یک کمی منطق توی کارهام بود و خب انگار دیگر کلا رد دادهم مثلا.
آنوقت با یک تقریب احتمالا درست، دستگیرمان میشود که طرف دنبال چه آهنگهایی بوده و چه روحیاتی داشته. یا در یک مواردی هم میشود شروع کرد به خیالپردازی در مورد حالتهای مشترکی که تجربه کردهایم.
بعدش فکر کردم که این نتیجهگیریها مال من نیست. یعنی قبلترها یک کمی منطق توی کارهام بود و خب انگار دیگر کلا رد دادهم مثلا.
| یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت. |
سرودهای ناامیدی تکانش نمیداد. به شاخههای توی ایوان نگاه کرد. دستهاش وسط شاخهها داشت میسوخت و دردی نداشت. زن همسایه زیر کتکهای شوهرش جان داد. رفیق صمیمیاش را با زنش توی کافه دید و رد شد. توی صف که میایستاد همه ازش جلو میزدند. تمام گلدانهایی که مرتب آب میداد خشکیده بود. نوارهایش گم شده بود و کتابهایش را موریانه ریزریز کرده بود. حقوقاش دو ماه عقب افتاده بود و پول نداشت که به بیپولی فکر کند.
گمشدهیی بینشان بود که کسی عقبش نمیگشت. کسی از فقداناش ناراحت نبود. کسی نگران غصههایش نبود. یحیا داشت میفهمید که خستگی تمامنشدنیاش از بهدوشکشیدن مداوم نعش خودش است.
یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت.
سرودهای ناامیدی تکانش نمیداد. به شاخههای توی ایوان نگاه کرد. دستهاش وسط شاخهها داشت میسوخت و دردی نداشت. زن همسایه زیر کتکهای شوهرش جان داد. رفیق صمیمیاش را با زنش توی کافه دید و رد شد. توی صف که میایستاد همه ازش جلو میزدند. تمام گلدانهایی که مرتب آب میداد خشکیده بود. نوارهایش گم شده بود و کتابهایش را موریانه ریزریز کرده بود. حقوقاش دو ماه عقب افتاده بود و پول نداشت که به بیپولی فکر کند.
گمشدهیی بینشان بود که کسی عقبش نمیگشت. کسی از فقداناش ناراحت نبود. کسی نگران غصههایش نبود. یحیا داشت میفهمید که خستگی تمامنشدنیاش از بهدوشکشیدن مداوم نعش خودش است.
یحیا مُرده بود و خودش خبر نداشت.