دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
_توی نامه‌‌ی قبل از یکی از خودکشی‌های ناموفق‌اش نوشته بود:
من تو را گم می‌کنم و خودم را می‌یابم. هر چه از تو دور می‌شوم و دست می‌کشم، به خودم نزدیک‌تر می‌شوم. (خودِ جداافتاده‌م). یک فاصله‌ی مخصوصی بین ماست که تغییرناپذیر است. تلاش برای کم‌کردن این فاصله، نتیجه‌ی عکس می‌دهد و نباید به پستوی این امر لایتغیر دست برد، فعلا؛ چراکه هزارتوهای این ارتباط عجیب انسانی، راه هر کندوکاوی را می‌بندد، حتا برای خودمان. این نوع از ارتباط، یک‌جور تمرین اخلاقی برای هردومان است و یک‌جور کشف خودمان.
این‌که این فاصله جبری‌ است یا خودمان به دست خودمان پیکره‌ش را تراشیده‌ایم، برایم مجهول است اما ما با همین اخلاق و بر همین مبنا، دورادور دچار تضادیم. این شعور متضادمان برخاسته از عقاید مشترک‌مان است و خط بطلانی است بر دوری گرچه که شاید تصور کنی چنین نمی‌نمایاند.
جهانی که این تضادها را ترسیم می‌کند، می‌تواند هر کس را دربرگیرد و او را دلخوش کند و او را مصون بدارد.
انسانیت ما‌، دردمندیِ ما و بیداریِ ما، همدیگر را چنان تکمیل می‌کند و عیب‌های یکدیگر را می‌پوشاند که حتا نمی‌توانی باور کنی. اگر حوصله و مجال بود، می‌توانستم هزار مثال برایت بزنم از همین دوران به ظاهر کوتاه که این تعادل، چطور دست‌گیر افتادگان و زخم‌خوردگان شده است.
این گستردگی به حدی است که از تأثیر مِه انسانی این شیوه‌ی رفتاری، کسانی نفع برده‌اند که فکرش را نمی‌توانی بکنی یا تو می‌دانی و من حتا فکرش را نمی‌کنم یا هر دو نمی‌دانیم لیکن بوده. می‌دانم که بوده؛ چون از یک رفتاری سرچشمه می‌گرفته که علی‌القاعده برای هر ستم‌دیده‌یی مرهم بوده است. اگر نمی‌فهمیم یا نمی‌خواهیم بفهمیم، بحث‌اش جداست.
نیاز: یک کسی، یک زمانی، یک جایی منتظرم باشد.
و من طریق سوگواری را از چشمانت آموخته بودم.
_یادت هست یک شب برایت نوشتم: «حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»؟
خودم یادم نبود. یعنی سر شب توی کافه یادم افتاد. حتا مطمئن هم نبودم که فرستاده باشمش. رفتم «آمدن» را توی تلگرام سرچ کردم دیدم واقعا یک شب توی صفحه‌ت نوشته بودم. بعدش دیگر جرأت نکردم ببینم تاریخش مال کِی است. یعنی فرقی هم نداشت. تو که با آمدن میانه‌یی نداشتی. یعنی نه که بگویم میانه‌ت با رفتن خوب بود. نه کلا.
یادم نیست آن روزها هوا چطور بود. زمستان بود مثلا یا پاییز. کاپشن پوشیده بودم یا نه. ولی هر جور فکر می‌کنم، می‌بینم هر چه هم بوده باشد اصلا با الان قابل‌مقایسه نیست؛ یعنی هوا برای آمدن عالی شده. خیلی. حتا مرغ‌عشق همسایه که توی راه‌پله گذاشته بودندش و چیزخورش کردم و مُرد هم اگر زنده بود، حرفم را تایید می‌کرد. یک‌جوری بالاخره تایید می‌کرد.
حالا حقیقتش یک فراموشی نسبی گرفته‌م که می‌شود یک کارهایی‌اش کرد. یا بیشتر از قبل، از ریخت‌وقیافه افتاده‌م که خب. ولی سر جمع بخواهی حساب کنی‌، از دست رفته شده‌م. ولش کن.
آن‌وقت‌ها حافظه‌ت خوب بود. ابتهاج را از حفظ می‌خواندی و اخبار خیلی گوش می‌دادی. یادم مانده. حالا که دسترسی ندارم، باید یک‌ آشنایی چیزی پیدا کنم که به مجری اخبار هواشناسی بسپارد فردا وسط اعلام وضعیت یک گریزی بزند و بگوید:
«حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»

زیاده قربانت.
بهرام اردبیلی یک روز می‌گذارد می‌رود هند. بی‌هیچ مقدمه‌ای. فقط دیوان شمس را همراهش می‌برد. بعدها می‌گوید:
«توی کشتی، تنها کتابی که با خودم داشتم دیوان شمس بود. همه‌ی وقتم را پر می‌کرد. وقتم را می‌گرفت. شب‌ها شمع روشن می‌کردم توی ساحل، دیوان شمس می‌خواندم. یک شب یک دختری آمد. مثل این‌که یکهو از آسمان پایین افتاده باشد. وقتی که دید من یک آدم تنها هستم با یک کتاب و در حال خواندن آن، آمد نشست روبه‌روی من. کمی منتظر ماند. من اعتنایی نکردم. غرقِ «شمسِ من و خدای من» بودم. دختر برخاست و رفت. این مرا به فکر انداخت. روز بعدش یادم است وقتی صبح شد، دیوان شمس را انداختم توی اقیانوس هند. گفتم این خیلی سنگین است. یک‌کمی خارج از کتاب زندگی کنم.»
بعدش می‌گوید: «چیزی که من دنبالش می‌گشتم توی کتاب‌ها نبود.»
چه بگویم به ققنوس‌های خوابیده در خاکستر؟
|در ستایش لینک ناشناس|
|در ستایش لینک ناشناس|

کم پیش می‌آید که توی توییتر لینک ناشناس ببینم و بازش نکنم تا چیزی بفرستم؛ از تکه‌شعر گرفته تا آهنگ یا یک عکس مثلا. که الزاما هم نباید چیز فاخری باشد.
از هدف اولیه‌ی ایجاد لینک ناشناس خبر ندارم. با استفاده‌های معمول‌اش هم خیلی موافق نیستم اما این میلِ گاها دردسرساز از کجا می‌آید؟
بر برداشتی که گیرنده یا مخاطب، از پیام هر شخص دارد، چند عامل تاثیرگذار است؛ یک وجه‌اش شخصیت فرستنده است و مثلا یک وجه دیگرش خودِ پیام. لینک ناشناس، تصور مخاطب از فرستنده را مخدوش می‌کند و توجه او را به «پیام» معطوف می‌سازد؛ به‌خصوص اگر لینک را در ابعاد بزرگ به اشتراک گذاشته باشند و فقط یک چیز تصنعی برای نمک‌ریختن رفقا نباشد.
یک نامه‌ی بدونِ آدرسِ فرستنده را تصور کنید که با پرینتر چاپ شده باشد. یعنی هیچ سرنخ یا ردی از فرستنده در آن نباشد. حالا فرض کنید امکانی فراهم شده که بی‌نهایت ارتباط به‌دور از ملالِ تکراری‌شدن و تعارفات معمول داشته باشید. تقریبا بی‌نظیر است.
در این صورت کشف نهفتگی‌های درون حرف‌ها آسان‌تر می‌شود؛ چراکه آدم سعی می‌کند کلمات را بفهمد نه این‌که فهم‌اش از آن فرد را به کلمات‌اش تعمیم دهد.
یک طرف دیگر قضیه این است که فرستنده با این ارتباط، که بنابه‌تعریف ناقص است، می‌تواند خیلی خودش باشد. با آسیب‌زدن به ساختمان فرضی‌یی که از او در ذهن دیگران ساخته شده است، یک من‌های دیگری از خودش که هیچ‌گاه جرأت نکرده بروز دهد، نمایان می‌کند. این بروز اگر نتیجه‌ی مثبت بدهد می‌تواند کلیدی برای رهایی شخص از کلیشه‌های شخصیتی باشد و به او برای درآمدن از پیله‌ش کمک کند.
سلام برسان و بگو به فکر یک قایق باشد. ما آب دریاها را گریه کرده‌ایم.
من اگر صدا بودم، صدای سوختن سیگار توی سکوت شب بودم.
یکی از رابطه‌ها و جداشدن‌های عجیبی که همیشه درگیرم می‌کند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده.
کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری می‌خواند. چند متر آن‌طرف‌تر توی دانشکده‌ی حقوق، غزاله که زیبایی‌اش زبانزد است، حقوق می‌خواند. دوتا پرشور واقعی. یک عشق آتشین مثلا.
بعدش این‌ها جدا می‌شوند. یعنی واقعا می‌روند دنبال زندگی‌شان. غزاله علیزاده شاهکاری چون «خانه‌ی ادریسی‌ها» خلق می‌کند و با بیژن الهی ازدواج می‌کند.
کامران می‌شود سید مرتضی آوینی. روایت فتح را می‌سازد و نماد روشنفکر انقلابی در بین محفل‌های آن دوران.
مرتضی آوینی در حین ساختن مستند می‌رود روی مین. فکّه سال ۷۲. می‌شود شهید. سید شهیدان اهل قلم.
غزاله بعد از دوبار خودکشی ناموفق، اردیبهشت ۷۵ خودش را توی جنگل‌های جواهردهِ رامسر دار می‌زند. همان غزاله.
بعدش فکر می‌کنم که غزاله دیگر غزاله نبود یا کامران دیگر کامران؟
_سوگوار همه‌ی معشوقه‌های جهان بود. طریق سوگواری را چنین آموخته بود. شغل و تفریح و اعتیادش سوگواری بود. هر وقت غم‌های خودش در نظرش تکراری می‌آمد، به ناکامی‌های دیگران فکر می‌کرد و خلأ ایجادشده از نبودن رنج را این‌طور پر می‌کرد.
-من دلم می‌خواست یک نفر همراهم باشد تا راه‌های رفته را برگردیم. یعنی به هر طرف نگاه می‌کردم، می‌دیدم همه دوست دارند نرفته‌هایشان را با دیگری بروند. ولی خب من خیلی بیشتر از چیزی که می‌باید، رفته بودم. جرأت نداشتم برگردم نگاه کنم که چه چیزهایی را پشت سر گذاشته‌م. یعنی خیلی وقت‌ها دستگیرم نمی‌شد که چطور از آن پرتگاه‌ها یا تاریکی‌ها رد شده‌م.
+منم همین‌طور. یادته چند بار زنگ خونه‌شونو زدم و دویدم سر کوچه تا شاید بیاد در رو وا کنه؟
-یادمه.
+خودم یادم نبود. حالا که حرفاتو شنیدم یادم اومد.
_یک روز می‌آیم می‌ایستم توی صورت تک‌تک‌تان و می‌گویم دروغ بود رفقا. نبود. نیست. همه‌تان رودست خورده‌اید. چیزی نبود. همه داشتیم می‌گشتیم عقب چیزی که نبود. بعد من این وسط یک پله بالاتر بودم. یا پایین‌تر؛ یعنی یک‌جوری مساوی نبودیم بالاخره. و شما باید از دست من ناراحت باشید آن موقع.
_وسایل جسد را امروز تحویل گرفتیم. یک ساعت مچیِ از کار افتاده‌ی خاک‌گرفته بود، با یک تسبیح دانه ریز و ضامنی کوچک. دوسه تایی کلید هم به یک آویز کمری وصل شده بود. چندتایی کاغذ تقریبا سوخته لای نایلون پیچیده شده بود. آخر یکی از کاغذها نوشته بود:
«بیا. هنوز قفل‌ها را عوض نکرده‌ایم.»
چیز دیگری نبود. رفتیم برای خاک‌سپاری.
آقای اسحاق انور در آن آهنگ کذایی‌شان، که پدر هر مومنی را در می‌آورد، می‌خواند:
«موج دریازده را تنگه‌ی ساحل قفس است.»
اصولا چرا موج دریازده؟
خدا بیامرزدش. اگر زنده بود یک راهی پیدا می‌کردم و ازش می‌پرسیدم چطور شد که این ترکیب موج دریازده به ذهن‌اش رسید.
کدام ابر تو را در بر گرفته که این چنین بی‌وقفه می‌باری؟
آنی که هرگز بدان دست نخواهی یافت، برق نگاه و گیرایی چشم‌های سحرآمیزت است. شاید بگویی که خب آینه هست و می‌توانی خودت را توی آینه تماشا کنی اما به نظرم همین‌جای کار است که می‌لنگد. شاید مثلا جیوه‌ی پشت آینه سحر را باطل می‌کند یا یک چنین چیزهایی.
دلیل هم اگر بخواهی برای حرفم، می‌گویم که با این‌که سالیان پیش از ما و دفعات مکررتری از ما، در آینه به خود نگریسته‌یی و احتمالا پس از ما هم خودت را خواهی تماشاکردن، با این حال ذره‌یی در احوالاتت تغییری ایجاد نشده و مدهوش چشم‌های خودت نشده‌یی و اصلا انگار نه انگار.
برای همین است که می‌گویم قطعا اشکال از آینه است؛ وگرنه کیست که نداند من به چشم‌هایت ایمان دارم.

زیاده قربانت.
یک‌ زمانی می‌خواستم تو را در حجاب کلمات طوری بیارایم که در هیبت نجات‌دهنده‌ی بی‌بدیل بیایی و همای سعادت را بر شانه‌م بنشانی.
نشد. نتوانستم. خودم را میان کلمه‌ها گم کردم. گم شدم.
کلمه‌ی آمدن!
چگونه است آن‌جا؟ این‌جا یکسره فرسایش است و پوسیدگی و بدل‌شدن به خاک بر روی زمین و تمرین بی‌وقفه‌ی مردگی. نمی‌دانم آن‌جا بهتر است یا نه. کلمه‌هایش چقدر جان دارند و چقدر قابل‌اعتماد اند. یک چیزهایی نشانه‌هایی بفرست اگر وقت کردی.

زیاده قربانت.
ماندن کجا و برای کسی ماندن کجا.
مسعود کیمیایی یک‌جایی وسط مصاحبه با حسین دهباشی می‌گفت:
«خیلی تاوان داره شریف زندگی‌کردن. خیلی زیاد. به‌دنبال چیزهایی که با ما بودن، حالا با کتاب‌ها هم، با مطالعاتت هم قاطی شدند؛ معرفت، انسان، دوستی، رفاقت، سفره.
بد اونجایی‌ست که اینا توی تو می‌مونن، بقیه میرن. تو وایسادی تنها. هنوز میگی معرفت، خانواده، عشق. می‌بینی یه سری دارن رد میشن بهت می‌خندند.»

من همون‌جا حساب کردم، پیاده شدم.