دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
-وایسا همین‌جاها. می‌ترسم. از تنهایی می‌ترسم. از خودم بیشتر از تنهایی می‌ترسم.
+حالا گیریم که من بمونم. اون‌وقت دیگه خودت نیستی؟ از خودت نمی‌ترسی؟
-آدم توی تنهایی زیادی خودشه. این خوب نیست. می‌فهمی؟ زیادی‌اش خوب نیست.
پالتویی که روز آخر جا گذاشته بودی را تا حالا دو بار داده‌ام به آقای خشک‌شویی سر خیابان. بگذار لااقل یک نفر فکر کند هنوز هستی.
الگوی تکرار روزهای هفته بهم خورده؛ ما با دو تا شنبه، یک دوشنبه، سه‌چهار تا عصر جمعه و یک نصفه‌چهارشنبه در طول هفته مواجه‌ایم.
متأسفانه پنجشنبه‌ها بعد از تمام‌شدن مدرسه، از این دیار کوچ کردند.
بهزاد عمرانی داشت می‌خواند:
«درگذر درگذر آسمانی پیدا نیست
احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست»
با این‌که شبه‌بیتی که می‌خواند بی‌دروپیکر و بندتنبانی است اما یک چیزهایی با خودش دارد مثلا و اگر از زبان دیگری بیرون می‌آمد محل بحث می‌شد.
بمرانی آدرس غلط نمی‌دهد ولی آن‌قدر آن آدرس را بد می‌دهد که آدم دل‌اش نمی‌خواهد برود دنبال‌اش.
این‌که از یک جایی به بعد به این نتیجه برسی که باید فکر و کردارت را از امید مستقل کنی. اگرچه دوری از امید در بیشتر موارد کارکرد منفی دارد اما خب با یک تقریب دوراندیشانه‌یی می‌تواند مثبت هم باشد.
امید با خودش اضطراب و تشویش می‌آورد و این اضطراب یک‌جاهایی آن‌قدر زیاد می شود که حتا شیرینیِ پیروزی و کامیابی را می‌تواند تحت‌تاثیر قرار دهد. آن روی سکه این است که امید شکست را عریان می‌کند؛ فرد با تمام وجهه‌های شکست روبه‌رو می‌شود و دیگر نمی‌تواند بهانه‌تراشی کند و از آن بگریزد.
محسن صبا در «این شماره با تاخیر ۷» یادداشتی درجه‌یک درباره رفیق سفر کرده‌ش، جنت‌مکان، بیژن الهی دارد. صبا در جایی از یادداشت می‌‌نویسد: «پس از سفر ناگذشتنی بیژن، در تنهایی، دیگر به‌چنان آرامشی رسیده‌ام که فقط نومیدان می‌شناسند و بس.»
ناامیدی راه را بر تلاش بیهوده (نه الزاما هر تلاشی) می‌بندد. نتیجه‌ی تقلانکردن بی‌فایده می‌شود آرامش؛ یعنی رسیدن به یک نقطه‌ی امن در میانه‌ی مرداب. بی‌تفاوتی نسبت به غایت چیزهایی که می‌گذرند، با خودش رخوت می‌آورد. حالا چه چیزی از این رخوت، دستگیر هر کسی می‌شود وابسته است به خیلی چیزهای دیگر که عجالتا در توان من نیست.

زیاده قربانت.
شب‌ها پیش از خواب تلفن‌تان را خاموش نکنید. شاید یک نفر وسط شب هوس کرد برایتان بمیرد.
گفت: «ببین حاجی! یه مرحله‌یی از دوست‌داشتن هست که دیگه امید نداری که طرف بخوادت فقط امیدواری که ازت متنفر باشه. چون می‌دونی که اگه ازت متنفر باشه، بهت فکر می‌کنه. من همون‌جام. می‌فهمی؟»
طبیعتا نمی‌فهمیدم. هنوز هم نمی‌فهمم.
|ترس، امنیت و چیزهای دیگر|

عکس از فیلم:
The silence of the lambs, Jonathan Demme
|ترس، امنیت و چیزهای دیگر|

احساس ترس همان‌طور که ما را از تقلاهای بی‌اساس نجات می‌دهد، می‌گردد عقب کورسوهای چراغ‌های لرزانی که با خودشان بوی امنیت دارند. امنیتِ زاده‌ی آرامش. امنیتِ به‌دور از بحران.
پس می‌شود گفت که پاگذاشتن روی ترس‌ها و آن‌چیزهایی که پیش از این برای‌مان وحشتناک می‌نموده است، نوعی جهش به‌سمت بحرانی خودخواسته است که ممکن است به هر دلیلی صورت بگیرد. بحران‌هایی که می‌تواند کلید رسیدن به رستگاری یا غرق‌شدن در منجلاب‌‌هایی باشد که خودمان پیش از این می‌دانستیم وجود دارند و حالا داریم علیه پیش‌فرض‌های ذهنیِ خودمان قیام می‌کنیم.
ترس چطور شکل می‌گیرد؟
یک راه ساده‌ش این است که نمی‌خواهیم در راه‌هایی که قبلا پیموده‌ایم، بیشتر از قبل قدم برداریم. یعنی برحسب اتفاق یا تجربه‌های پیشین به نتیجه رسیده‌ایم که تا فلان نقطه امن بوده و کندوکاوهای بعد از این، دورشدن از همان نقطه‌ی امن است.
مثلا به پیام‌هایی فکر کنید که چندین‌بار توی صفحه‌ی شخصی فلانی نوشته‌ایم و از «ترس» ِ واکنش فردا صبح‌اش سِند نکرده‌ایم؛ یعنی به این فکر کرده‌ایم که فرستادن آن پیام، تجاوز از حدود تعیین‌شده‌یی است که رابطه‌مان با آن زن/مرد داشته و حالا آن چند خط می‌تواند همه را دگرگون کند و نوع رابطه و بقای رابطه را تحت‌تاثیر قرار دهد.
دوست‌داشتن و مهم‌تر از آن، ابراز این دوست‌داشتن، غلبه بر پیش‌ساز ذهنی‌مان نسبت به آن شخص است. این ابرازِ عموما سخت، گذر از چندین نوع ترس توأم است که به پیش‌زمینه‌ی رفتاری آن فرد و هم‌چنین درک‌مان از توانایی‌اش نسبت به روبه‌روشدن با آن بستگی دارد.
این را می‌شود به بی‌شمار انتخاب دیگر زندگی نسبت داد که لازمه‌ی هر کدام‌اش گذر از یک یا چند ترس است که هر یک، ریشه در یک باور یا تجربه‌ی زیسته دارد.
قدم بعدی این است که ببینیم ترس‌هایمان از کجا آمده‌اند و کدام‌اش می‌بردمان جلو و کدام‌اش دست‌و‌پاگیر است و یک حال اساسیِ همزمان به روان‌کاو و جیب‌مان بدهیم.
اما اگر ترس‌هایت را هم از دست بدهی، آن‌وقت می‌خواهی چه‌کار کنی؟
_می‌گفت اما خودش هم حرف‌هاش را باور نداشت و نمی‌خواست درد و رنج ناشی از رفتن ناگهانیِ او تسکین پیدا کند. آن چیزی که از آدم‌ها برایش باقی می‌ماند، رنج‌ها و خاطرات تلخ مشترکی بود که با آنان یا به‌دلیل رفتار آن‌ها تجربه کرده بود. این‌چیزها یادشان را زنده نگاه می‌داشت.
می‌دانست که برای سرباز جنگ‌رفته، ترکش‌های بمب‌های کوچک و بزرگ به یادگار می‌ماند نه اعلان‌های فتح رادیو.
_توی نامه‌‌ی قبل از یکی از خودکشی‌های ناموفق‌اش نوشته بود:
من تو را گم می‌کنم و خودم را می‌یابم. هر چه از تو دور می‌شوم و دست می‌کشم، به خودم نزدیک‌تر می‌شوم. (خودِ جداافتاده‌م). یک فاصله‌ی مخصوصی بین ماست که تغییرناپذیر است. تلاش برای کم‌کردن این فاصله، نتیجه‌ی عکس می‌دهد و نباید به پستوی این امر لایتغیر دست برد، فعلا؛ چراکه هزارتوهای این ارتباط عجیب انسانی، راه هر کندوکاوی را می‌بندد، حتا برای خودمان. این نوع از ارتباط، یک‌جور تمرین اخلاقی برای هردومان است و یک‌جور کشف خودمان.
این‌که این فاصله جبری‌ است یا خودمان به دست خودمان پیکره‌ش را تراشیده‌ایم، برایم مجهول است اما ما با همین اخلاق و بر همین مبنا، دورادور دچار تضادیم. این شعور متضادمان برخاسته از عقاید مشترک‌مان است و خط بطلانی است بر دوری گرچه که شاید تصور کنی چنین نمی‌نمایاند.
جهانی که این تضادها را ترسیم می‌کند، می‌تواند هر کس را دربرگیرد و او را دلخوش کند و او را مصون بدارد.
انسانیت ما‌، دردمندیِ ما و بیداریِ ما، همدیگر را چنان تکمیل می‌کند و عیب‌های یکدیگر را می‌پوشاند که حتا نمی‌توانی باور کنی. اگر حوصله و مجال بود، می‌توانستم هزار مثال برایت بزنم از همین دوران به ظاهر کوتاه که این تعادل، چطور دست‌گیر افتادگان و زخم‌خوردگان شده است.
این گستردگی به حدی است که از تأثیر مِه انسانی این شیوه‌ی رفتاری، کسانی نفع برده‌اند که فکرش را نمی‌توانی بکنی یا تو می‌دانی و من حتا فکرش را نمی‌کنم یا هر دو نمی‌دانیم لیکن بوده. می‌دانم که بوده؛ چون از یک رفتاری سرچشمه می‌گرفته که علی‌القاعده برای هر ستم‌دیده‌یی مرهم بوده است. اگر نمی‌فهمیم یا نمی‌خواهیم بفهمیم، بحث‌اش جداست.
نیاز: یک کسی، یک زمانی، یک جایی منتظرم باشد.
و من طریق سوگواری را از چشمانت آموخته بودم.
_یادت هست یک شب برایت نوشتم: «حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»؟
خودم یادم نبود. یعنی سر شب توی کافه یادم افتاد. حتا مطمئن هم نبودم که فرستاده باشمش. رفتم «آمدن» را توی تلگرام سرچ کردم دیدم واقعا یک شب توی صفحه‌ت نوشته بودم. بعدش دیگر جرأت نکردم ببینم تاریخش مال کِی است. یعنی فرقی هم نداشت. تو که با آمدن میانه‌یی نداشتی. یعنی نه که بگویم میانه‌ت با رفتن خوب بود. نه کلا.
یادم نیست آن روزها هوا چطور بود. زمستان بود مثلا یا پاییز. کاپشن پوشیده بودم یا نه. ولی هر جور فکر می‌کنم، می‌بینم هر چه هم بوده باشد اصلا با الان قابل‌مقایسه نیست؛ یعنی هوا برای آمدن عالی شده. خیلی. حتا مرغ‌عشق همسایه که توی راه‌پله گذاشته بودندش و چیزخورش کردم و مُرد هم اگر زنده بود، حرفم را تایید می‌کرد. یک‌جوری بالاخره تایید می‌کرد.
حالا حقیقتش یک فراموشی نسبی گرفته‌م که می‌شود یک کارهایی‌اش کرد. یا بیشتر از قبل، از ریخت‌وقیافه افتاده‌م که خب. ولی سر جمع بخواهی حساب کنی‌، از دست رفته شده‌م. ولش کن.
آن‌وقت‌ها حافظه‌ت خوب بود. ابتهاج را از حفظ می‌خواندی و اخبار خیلی گوش می‌دادی. یادم مانده. حالا که دسترسی ندارم، باید یک‌ آشنایی چیزی پیدا کنم که به مجری اخبار هواشناسی بسپارد فردا وسط اعلام وضعیت یک گریزی بزند و بگوید:
«حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»

زیاده قربانت.
بهرام اردبیلی یک روز می‌گذارد می‌رود هند. بی‌هیچ مقدمه‌ای. فقط دیوان شمس را همراهش می‌برد. بعدها می‌گوید:
«توی کشتی، تنها کتابی که با خودم داشتم دیوان شمس بود. همه‌ی وقتم را پر می‌کرد. وقتم را می‌گرفت. شب‌ها شمع روشن می‌کردم توی ساحل، دیوان شمس می‌خواندم. یک شب یک دختری آمد. مثل این‌که یکهو از آسمان پایین افتاده باشد. وقتی که دید من یک آدم تنها هستم با یک کتاب و در حال خواندن آن، آمد نشست روبه‌روی من. کمی منتظر ماند. من اعتنایی نکردم. غرقِ «شمسِ من و خدای من» بودم. دختر برخاست و رفت. این مرا به فکر انداخت. روز بعدش یادم است وقتی صبح شد، دیوان شمس را انداختم توی اقیانوس هند. گفتم این خیلی سنگین است. یک‌کمی خارج از کتاب زندگی کنم.»
بعدش می‌گوید: «چیزی که من دنبالش می‌گشتم توی کتاب‌ها نبود.»
چه بگویم به ققنوس‌های خوابیده در خاکستر؟
|در ستایش لینک ناشناس|
|در ستایش لینک ناشناس|

کم پیش می‌آید که توی توییتر لینک ناشناس ببینم و بازش نکنم تا چیزی بفرستم؛ از تکه‌شعر گرفته تا آهنگ یا یک عکس مثلا. که الزاما هم نباید چیز فاخری باشد.
از هدف اولیه‌ی ایجاد لینک ناشناس خبر ندارم. با استفاده‌های معمول‌اش هم خیلی موافق نیستم اما این میلِ گاها دردسرساز از کجا می‌آید؟
بر برداشتی که گیرنده یا مخاطب، از پیام هر شخص دارد، چند عامل تاثیرگذار است؛ یک وجه‌اش شخصیت فرستنده است و مثلا یک وجه دیگرش خودِ پیام. لینک ناشناس، تصور مخاطب از فرستنده را مخدوش می‌کند و توجه او را به «پیام» معطوف می‌سازد؛ به‌خصوص اگر لینک را در ابعاد بزرگ به اشتراک گذاشته باشند و فقط یک چیز تصنعی برای نمک‌ریختن رفقا نباشد.
یک نامه‌ی بدونِ آدرسِ فرستنده را تصور کنید که با پرینتر چاپ شده باشد. یعنی هیچ سرنخ یا ردی از فرستنده در آن نباشد. حالا فرض کنید امکانی فراهم شده که بی‌نهایت ارتباط به‌دور از ملالِ تکراری‌شدن و تعارفات معمول داشته باشید. تقریبا بی‌نظیر است.
در این صورت کشف نهفتگی‌های درون حرف‌ها آسان‌تر می‌شود؛ چراکه آدم سعی می‌کند کلمات را بفهمد نه این‌که فهم‌اش از آن فرد را به کلمات‌اش تعمیم دهد.
یک طرف دیگر قضیه این است که فرستنده با این ارتباط، که بنابه‌تعریف ناقص است، می‌تواند خیلی خودش باشد. با آسیب‌زدن به ساختمان فرضی‌یی که از او در ذهن دیگران ساخته شده است، یک من‌های دیگری از خودش که هیچ‌گاه جرأت نکرده بروز دهد، نمایان می‌کند. این بروز اگر نتیجه‌ی مثبت بدهد می‌تواند کلیدی برای رهایی شخص از کلیشه‌های شخصیتی باشد و به او برای درآمدن از پیله‌ش کمک کند.
سلام برسان و بگو به فکر یک قایق باشد. ما آب دریاها را گریه کرده‌ایم.
من اگر صدا بودم، صدای سوختن سیگار توی سکوت شب بودم.
یکی از رابطه‌ها و جداشدن‌های عجیبی که همیشه درگیرم می‌کند، چیزی است که بین کامران و غزاله بوده.
کامران، از یک خانواده مرفه، توی دانشگاه تهران معماری می‌خواند. چند متر آن‌طرف‌تر توی دانشکده‌ی حقوق، غزاله که زیبایی‌اش زبانزد است، حقوق می‌خواند. دوتا پرشور واقعی. یک عشق آتشین مثلا.
بعدش این‌ها جدا می‌شوند. یعنی واقعا می‌روند دنبال زندگی‌شان. غزاله علیزاده شاهکاری چون «خانه‌ی ادریسی‌ها» خلق می‌کند و با بیژن الهی ازدواج می‌کند.
کامران می‌شود سید مرتضی آوینی. روایت فتح را می‌سازد و نماد روشنفکر انقلابی در بین محفل‌های آن دوران.
مرتضی آوینی در حین ساختن مستند می‌رود روی مین. فکّه سال ۷۲. می‌شود شهید. سید شهیدان اهل قلم.
غزاله بعد از دوبار خودکشی ناموفق، اردیبهشت ۷۵ خودش را توی جنگل‌های جواهردهِ رامسر دار می‌زند. همان غزاله.
بعدش فکر می‌کنم که غزاله دیگر غزاله نبود یا کامران دیگر کامران؟
_سوگوار همه‌ی معشوقه‌های جهان بود. طریق سوگواری را چنین آموخته بود. شغل و تفریح و اعتیادش سوگواری بود. هر وقت غم‌های خودش در نظرش تکراری می‌آمد، به ناکامی‌های دیگران فکر می‌کرد و خلأ ایجادشده از نبودن رنج را این‌طور پر می‌کرد.