دویدنها
_کلی فحش داد و به جای خداحافظی گفت: «خاک بر سرت. تو نه دوست داشتن بلدی نه لیاقت داری که کسی دوستت داشته باشه. اصلاً بلدی بگی دوسِت دارم؟» خب حقیقتش حوصلهم نمیکشید و نمیخواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان…
-ببین هی نشستی اینور و اونور گفتی که پسره دیوونهست. مخش عیب داره. بیکس و کاره. دستش به دهنش نمیرسه. حالیاش نبود. خب حالا گفتی که گفتی. حق داشتی. من اگه خیلی باشم، همون «سلطان»ام که مثلا دور سرش رو سایه میانداخت و و شلوار لی پاش میکرد. ولی خب همونه. همون «یارو مرتیکه بیفامیله که سوار میشه. موتور یا ماشین. میره تو راه دلتنگی میکنه. واسه خودش آواز میخونه یا واسهش میخونن.»
خب یعنی تقصیریام نداشتما. ندید بدید بودم. ما تا این سن رسیدیم ندیدیم آقامون به ننهمون بگه دوسِت دارم. یعنی اصلا بلد نبود فکر کنم. بعدم که اون زنه رو صیغه کرد و آورد و ما رو آواره کردم حتا به اونم نمیگفت دوست دارم.
حالام ببین راستیراستی رقم ما یه جای دیگهست. بد کلکمون کنده شد. بلد نبودیم. رفاقت کردیم. بد جایی عاشق شدیم. خواستیم خاطرخواهی رو تمرین کنیم. پاش واستادیم که جلوی مردونگی خودمون کم نیاریم. ولی میدونی جفتشیش آوردن مال ما نیست. یعنی اصلش فیت ما نیست. ما همهش یک و دو میآوردیم تا چشممون افتاد به تو و کور شدیم. بعدم که تو مارسمون کردی و از بازی انداختیمون بیرون. این صدا رم اگه الان دارم واسهت ضبط میکنم..
+پاشو بیا. هوی. پاشو اینا رو بذار تو ماشین خانوم
-آره. بسه. بسه. فعلا.
خب یعنی تقصیریام نداشتما. ندید بدید بودم. ما تا این سن رسیدیم ندیدیم آقامون به ننهمون بگه دوسِت دارم. یعنی اصلا بلد نبود فکر کنم. بعدم که اون زنه رو صیغه کرد و آورد و ما رو آواره کردم حتا به اونم نمیگفت دوست دارم.
حالام ببین راستیراستی رقم ما یه جای دیگهست. بد کلکمون کنده شد. بلد نبودیم. رفاقت کردیم. بد جایی عاشق شدیم. خواستیم خاطرخواهی رو تمرین کنیم. پاش واستادیم که جلوی مردونگی خودمون کم نیاریم. ولی میدونی جفتشیش آوردن مال ما نیست. یعنی اصلش فیت ما نیست. ما همهش یک و دو میآوردیم تا چشممون افتاد به تو و کور شدیم. بعدم که تو مارسمون کردی و از بازی انداختیمون بیرون. این صدا رم اگه الان دارم واسهت ضبط میکنم..
+پاشو بیا. هوی. پاشو اینا رو بذار تو ماشین خانوم
-آره. بسه. بسه. فعلا.
بعضی شبها مینشینم یک ساعت به مغزم فشار میارم که یک جملهیی عاشقانهتر از «بیا گم شویم.» پیدا کنم. بعد یادم میاد که عاشق نیستم. مینویسم توی لیست کارهای روزانهی فردا و میخوابم.
_کلهی سحر که با صدای «نمیشه بری» ِ مامان و نیمچه نعرههای دورگهی حامد از جا پریدم، دیدم درستاش نیست. به احترام زولپیدمی که ساعت ۵ خورده بودم، پتو را کشیدم روی سرم. بعدش بلند شدم ایمیلام را چک کنم که ببینم انتشارات آخری هم توی ایمیلاش ازم تشکر کرده و رزومهم را رد کرده یا نه که دیدم لپتاپ نیست. جذابیتاش این بود که عکس دوتایی که روی پل خواجو گرفته بودیم را گذاشته بودم بکگراند لپتاپ. همانطور که داشتم چای میریختم مامان را زیرچشمی پاییدم که داشت کلیپ پر میکرد و خب طبیعتا اعتراضی به اینکه تو کی هستی مثلا یا چرا با آن شال ارغوانی ریسه رفتهیی روی شانهم نداشت.
بعدش دیدم دیگر هیچ چیزی جای تعجب ندارد یعنی. اگر ما خودمان را میزدیم به مریضی که بخوابیم توی خانه، حالا حامد باید خودش را بکشد که بگذارند برود مدرسه و مامان هم که اصلا.
یعنی همه چیز بهم ریخته. نمیدانم طرفهای شما هم همینطور است یا نه. نه که سر جایش نباشد یعنی تعجب نمیکنم. مثلا فردا صبح همهجا صلح بشود یا وسط شهریور برف بزند یا دوباره ارزانی بشود یا حتا مثلا تو برگردی. دیگر هیچکداماش عجیب نیست. قاعدهش هم همین است چون تعجب یعنی با عقل جور در نیاید و خودت هم که جریان عقل ما را بلدی.
ولی علیالحساب عکسات را برمیدارم از روی بکگراند. یکوقت دیدی مامان فردا دیگر سراخلاق نبود.
زیاده قربانت.
بعدش دیدم دیگر هیچ چیزی جای تعجب ندارد یعنی. اگر ما خودمان را میزدیم به مریضی که بخوابیم توی خانه، حالا حامد باید خودش را بکشد که بگذارند برود مدرسه و مامان هم که اصلا.
یعنی همه چیز بهم ریخته. نمیدانم طرفهای شما هم همینطور است یا نه. نه که سر جایش نباشد یعنی تعجب نمیکنم. مثلا فردا صبح همهجا صلح بشود یا وسط شهریور برف بزند یا دوباره ارزانی بشود یا حتا مثلا تو برگردی. دیگر هیچکداماش عجیب نیست. قاعدهش هم همین است چون تعجب یعنی با عقل جور در نیاید و خودت هم که جریان عقل ما را بلدی.
ولی علیالحساب عکسات را برمیدارم از روی بکگراند. یکوقت دیدی مامان فردا دیگر سراخلاق نبود.
زیاده قربانت.
_از یکجایی به بعد، هر چیزی که داری به تو خیانت میکند. کلماتات، رفتارت، گفتارت، خوابهایت، رویاهای نیامدهات. داراییهات ته میکشد. سردرگمی پا میگذارد روی گردنات.
این چاه ویل، از آنجا کَنده میشود، که همهی هستیات و داراییات را برای چیزی، آرزویی، بودنی قمار میکنی. از آنجا به بعد، همه رنگ میبازند و تو میمانی با یک مشت نیامدهی پوسیده. آن وقت میافتی به جان خودت تا خودت را بتراشی؛ تا مگر آن جرحوتعدیل به کارت بیاید.
این چاه ویل، از آنجا کَنده میشود، که همهی هستیات و داراییات را برای چیزی، آرزویی، بودنی قمار میکنی. از آنجا به بعد، همه رنگ میبازند و تو میمانی با یک مشت نیامدهی پوسیده. آن وقت میافتی به جان خودت تا خودت را بتراشی؛ تا مگر آن جرحوتعدیل به کارت بیاید.
_وسط حرفزدن و گفتن آرزوها، یادمان آمد که هردوتایمان بیست را رد کردهایم مثلا و ریشهای دوتایمان هم درآمده، آنوقت هنوز داریم به خودمان وعده میدهیم که «وقتی بزرگ شدم، میخواهم فلان کار را انجام بدهم.»
نه که بگویم که سالهای غرق شادی را گذراندهایم که گذر عمر را نفهمیم ولی مسئله این است که آنقدر درگیر دورنمای آرزوهای آیندههای دور بودیم که وقت نکرده بودیم جزئیات بزرگشدنمان را معماری کنیم. بعدها هم چون یک چیزهای مشخصی نداشتیم و فقط صرفا میخواستیم «بزرگ بشویم»، نمیتوانستیم قدمهای درستی توی دوراهیها برداریم. نتیجهش میشد اینکه به هر چیزی، کاری، اشتباهی تن میدادیم تا از آن گذرگاههای مزخرفمان رد شویم.
البته یک جاهایی هم تقصیر این است که مثلا هم سن و سالهایمان هر کدامشان به یک جایی رسیدهاند یا مثلا سربازی رفتهاند یا کاروکاسبی بهم زدهاند ولی ما هنوز همان مدل یکلاقبایی را دنبال میکنیم. آنوقت همیشه میگردیم دنبال یکچیزی که تکانمان بدهد یا بهِمان توهم بزرگشدن بدهد.
ولی خب عیباش هم این بود که چون هیچکس را نداشتیم، آنقدر ریزبهریز خراب کردهایم که جایی برای بهترشدن نیست دیگر. یعنی آنقدر در را روی پاشنههای پوسیده چرخاندهایم و آنقدر بهجای دریا توی حوضهای دومتری شنا کردهایم که اگر یک روز توی دریا هم ولمان کنند، تهش دوتا دور میزنیم و همان جا چارزانو مینشینیم.
نه که بگویم که سالهای غرق شادی را گذراندهایم که گذر عمر را نفهمیم ولی مسئله این است که آنقدر درگیر دورنمای آرزوهای آیندههای دور بودیم که وقت نکرده بودیم جزئیات بزرگشدنمان را معماری کنیم. بعدها هم چون یک چیزهای مشخصی نداشتیم و فقط صرفا میخواستیم «بزرگ بشویم»، نمیتوانستیم قدمهای درستی توی دوراهیها برداریم. نتیجهش میشد اینکه به هر چیزی، کاری، اشتباهی تن میدادیم تا از آن گذرگاههای مزخرفمان رد شویم.
البته یک جاهایی هم تقصیر این است که مثلا هم سن و سالهایمان هر کدامشان به یک جایی رسیدهاند یا مثلا سربازی رفتهاند یا کاروکاسبی بهم زدهاند ولی ما هنوز همان مدل یکلاقبایی را دنبال میکنیم. آنوقت همیشه میگردیم دنبال یکچیزی که تکانمان بدهد یا بهِمان توهم بزرگشدن بدهد.
ولی خب عیباش هم این بود که چون هیچکس را نداشتیم، آنقدر ریزبهریز خراب کردهایم که جایی برای بهترشدن نیست دیگر. یعنی آنقدر در را روی پاشنههای پوسیده چرخاندهایم و آنقدر بهجای دریا توی حوضهای دومتری شنا کردهایم که اگر یک روز توی دریا هم ولمان کنند، تهش دوتا دور میزنیم و همان جا چارزانو مینشینیم.
عطرت آنقدر خوب بود که کارخانه هم گردن نگرفت. یعنی جوابی نداشت. ایمیل زدم پرسیدم که از آن اسانس «شهرآشوبی» چیزی توی دستوبالتان ندارید برای فروش؟
یک چیزهایی به فرانسه نوشت که ترجمهش تقریبا میشد: «ما فارسی بلد نیستیم. انگلیسی بنویس اگر سختات است.»
یک چیزهایی به فرانسه نوشت که ترجمهش تقریبا میشد: «ما فارسی بلد نیستیم. انگلیسی بنویس اگر سختات است.»
صفر. اول اینکه چرا تولد آوینی را گذاشتند روز سینما؟ چرا آوینی؟ اصلا مگر فیلمساز بود بندهخدا؟
۱. انگار نه انگار که دو ساعت قبل با صدای قبل از خودکشی نعلبندیان تا دم جنون رفته بودیم. با دو فروند امیر دم سینما دلمان درد گرفته بود از بس خندیده بودیم و داشتیم سکانس مرور میکردیم و فحش میدادیم به سعید روستایی.
۲. یکبار مَ گفت: «تو که میدونی قراره فیلم آشغال ببینی چرا میری سینما؟». گفتم: «تو فکر میکنی من برای فیلم میرم سینما؟» و برای یکی از معدود دفعات زندگیاش قانع شد.
۳. با اینکه سابقهی سینما توی این مملکت ۸۰ سال است مثلا، ولی فکر میکنم این صفت اکتسابیِ عشق سینما بودن یا بهقول خودشان «سینمارُو» بودن، توی من ارثیست. یعنی مثلا وقتی میبینم که عموی تقریبا مفقودمان یکزمانی تا لالهزار را رفته بود تا پوستر «رضا بیک» را گیر بیاورد یا آنیکی، یک روز گرسنگی کشیده بود تا بتواند «کندو» را توی «مولن روژ» ببیند یا بابا امتحان میانترم نداده بود چون به قول خودش سانس سینما با امتحان تداخل داشت، میبینم خب این هم دست خودم نیست.
۴. مثلا اگر آدم معتقدی بودم و قرار بود به بعثت برسم احتمالا باید توی یکی ازسانسهای هنروتجربه که سرجمع سهنفر بودیم، فرشتهیی چیزی نازل میشد. خب آن زوج هم بودند ولی مگر کسی سانس هنروتجربه را برای فیلمدیدن میرود؟ و همانجا ادعای رسالت میکردم.
۵. یک روز آخرش امیر را راضی میکنم که کیمیایی از کیارستمی بهتر است و به یکجماعتی شیرینی میدهم و یک اکران تقریبا خصوصی «سرب» برگزار میکنم و همه را دعوت میکنم تا شمایل هادی اسلامی را ببینند تا هر وقت گوشیام دست یکی افتاد بیوقفه نپرسد: «این کیه پسزمینه گوشیات؟»
۶. آقا/خانم سینما، روزتان مبارک.
۱. انگار نه انگار که دو ساعت قبل با صدای قبل از خودکشی نعلبندیان تا دم جنون رفته بودیم. با دو فروند امیر دم سینما دلمان درد گرفته بود از بس خندیده بودیم و داشتیم سکانس مرور میکردیم و فحش میدادیم به سعید روستایی.
۲. یکبار مَ گفت: «تو که میدونی قراره فیلم آشغال ببینی چرا میری سینما؟». گفتم: «تو فکر میکنی من برای فیلم میرم سینما؟» و برای یکی از معدود دفعات زندگیاش قانع شد.
۳. با اینکه سابقهی سینما توی این مملکت ۸۰ سال است مثلا، ولی فکر میکنم این صفت اکتسابیِ عشق سینما بودن یا بهقول خودشان «سینمارُو» بودن، توی من ارثیست. یعنی مثلا وقتی میبینم که عموی تقریبا مفقودمان یکزمانی تا لالهزار را رفته بود تا پوستر «رضا بیک» را گیر بیاورد یا آنیکی، یک روز گرسنگی کشیده بود تا بتواند «کندو» را توی «مولن روژ» ببیند یا بابا امتحان میانترم نداده بود چون به قول خودش سانس سینما با امتحان تداخل داشت، میبینم خب این هم دست خودم نیست.
۴. مثلا اگر آدم معتقدی بودم و قرار بود به بعثت برسم احتمالا باید توی یکی ازسانسهای هنروتجربه که سرجمع سهنفر بودیم، فرشتهیی چیزی نازل میشد. خب آن زوج هم بودند ولی مگر کسی سانس هنروتجربه را برای فیلمدیدن میرود؟ و همانجا ادعای رسالت میکردم.
۵. یک روز آخرش امیر را راضی میکنم که کیمیایی از کیارستمی بهتر است و به یکجماعتی شیرینی میدهم و یک اکران تقریبا خصوصی «سرب» برگزار میکنم و همه را دعوت میکنم تا شمایل هادی اسلامی را ببینند تا هر وقت گوشیام دست یکی افتاد بیوقفه نپرسد: «این کیه پسزمینه گوشیات؟»
۶. آقا/خانم سینما، روزتان مبارک.
-وایسا همینجاها. میترسم. از تنهایی میترسم. از خودم بیشتر از تنهایی میترسم.
+حالا گیریم که من بمونم. اونوقت دیگه خودت نیستی؟ از خودت نمیترسی؟
-آدم توی تنهایی زیادی خودشه. این خوب نیست. میفهمی؟ زیادیاش خوب نیست.
+حالا گیریم که من بمونم. اونوقت دیگه خودت نیستی؟ از خودت نمیترسی؟
-آدم توی تنهایی زیادی خودشه. این خوب نیست. میفهمی؟ زیادیاش خوب نیست.
پالتویی که روز آخر جا گذاشته بودی را تا حالا دو بار دادهام به آقای خشکشویی سر خیابان. بگذار لااقل یک نفر فکر کند هنوز هستی.
الگوی تکرار روزهای هفته بهم خورده؛ ما با دو تا شنبه، یک دوشنبه، سهچهار تا عصر جمعه و یک نصفهچهارشنبه در طول هفته مواجهایم.
متأسفانه پنجشنبهها بعد از تمامشدن مدرسه، از این دیار کوچ کردند.
متأسفانه پنجشنبهها بعد از تمامشدن مدرسه، از این دیار کوچ کردند.
بهزاد عمرانی داشت میخواند:
«درگذر درگذر آسمانی پیدا نیست
احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست»
با اینکه شبهبیتی که میخواند بیدروپیکر و بندتنبانی است اما یک چیزهایی با خودش دارد مثلا و اگر از زبان دیگری بیرون میآمد محل بحث میشد.
بمرانی آدرس غلط نمیدهد ولی آنقدر آن آدرس را بد میدهد که آدم دلاش نمیخواهد برود دنبالاش.
اینکه از یک جایی به بعد به این نتیجه برسی که باید فکر و کردارت را از امید مستقل کنی. اگرچه دوری از امید در بیشتر موارد کارکرد منفی دارد اما خب با یک تقریب دوراندیشانهیی میتواند مثبت هم باشد.
امید با خودش اضطراب و تشویش میآورد و این اضطراب یکجاهایی آنقدر زیاد می شود که حتا شیرینیِ پیروزی و کامیابی را میتواند تحتتاثیر قرار دهد. آن روی سکه این است که امید شکست را عریان میکند؛ فرد با تمام وجهههای شکست روبهرو میشود و دیگر نمیتواند بهانهتراشی کند و از آن بگریزد.
محسن صبا در «این شماره با تاخیر ۷» یادداشتی درجهیک درباره رفیق سفر کردهش، جنتمکان، بیژن الهی دارد. صبا در جایی از یادداشت مینویسد: «پس از سفر ناگذشتنی بیژن، در تنهایی، دیگر بهچنان آرامشی رسیدهام که فقط نومیدان میشناسند و بس.»
ناامیدی راه را بر تلاش بیهوده (نه الزاما هر تلاشی) میبندد. نتیجهی تقلانکردن بیفایده میشود آرامش؛ یعنی رسیدن به یک نقطهی امن در میانهی مرداب. بیتفاوتی نسبت به غایت چیزهایی که میگذرند، با خودش رخوت میآورد. حالا چه چیزی از این رخوت، دستگیر هر کسی میشود وابسته است به خیلی چیزهای دیگر که عجالتا در توان من نیست.
زیاده قربانت.
«درگذر درگذر آسمانی پیدا نیست
احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست»
با اینکه شبهبیتی که میخواند بیدروپیکر و بندتنبانی است اما یک چیزهایی با خودش دارد مثلا و اگر از زبان دیگری بیرون میآمد محل بحث میشد.
بمرانی آدرس غلط نمیدهد ولی آنقدر آن آدرس را بد میدهد که آدم دلاش نمیخواهد برود دنبالاش.
اینکه از یک جایی به بعد به این نتیجه برسی که باید فکر و کردارت را از امید مستقل کنی. اگرچه دوری از امید در بیشتر موارد کارکرد منفی دارد اما خب با یک تقریب دوراندیشانهیی میتواند مثبت هم باشد.
امید با خودش اضطراب و تشویش میآورد و این اضطراب یکجاهایی آنقدر زیاد می شود که حتا شیرینیِ پیروزی و کامیابی را میتواند تحتتاثیر قرار دهد. آن روی سکه این است که امید شکست را عریان میکند؛ فرد با تمام وجهههای شکست روبهرو میشود و دیگر نمیتواند بهانهتراشی کند و از آن بگریزد.
محسن صبا در «این شماره با تاخیر ۷» یادداشتی درجهیک درباره رفیق سفر کردهش، جنتمکان، بیژن الهی دارد. صبا در جایی از یادداشت مینویسد: «پس از سفر ناگذشتنی بیژن، در تنهایی، دیگر بهچنان آرامشی رسیدهام که فقط نومیدان میشناسند و بس.»
ناامیدی راه را بر تلاش بیهوده (نه الزاما هر تلاشی) میبندد. نتیجهی تقلانکردن بیفایده میشود آرامش؛ یعنی رسیدن به یک نقطهی امن در میانهی مرداب. بیتفاوتی نسبت به غایت چیزهایی که میگذرند، با خودش رخوت میآورد. حالا چه چیزی از این رخوت، دستگیر هر کسی میشود وابسته است به خیلی چیزهای دیگر که عجالتا در توان من نیست.
زیاده قربانت.
شبها پیش از خواب تلفنتان را خاموش نکنید. شاید یک نفر وسط شب هوس کرد برایتان بمیرد.
گفت: «ببین حاجی! یه مرحلهیی از دوستداشتن هست که دیگه امید نداری که طرف بخوادت فقط امیدواری که ازت متنفر باشه. چون میدونی که اگه ازت متنفر باشه، بهت فکر میکنه. من همونجام. میفهمی؟»
طبیعتا نمیفهمیدم. هنوز هم نمیفهمم.
طبیعتا نمیفهمیدم. هنوز هم نمیفهمم.
|ترس، امنیت و چیزهای دیگر|
احساس ترس همانطور که ما را از تقلاهای بیاساس نجات میدهد، میگردد عقب کورسوهای چراغهای لرزانی که با خودشان بوی امنیت دارند. امنیتِ زادهی آرامش. امنیتِ بهدور از بحران.
پس میشود گفت که پاگذاشتن روی ترسها و آنچیزهایی که پیش از این برایمان وحشتناک مینموده است، نوعی جهش بهسمت بحرانی خودخواسته است که ممکن است به هر دلیلی صورت بگیرد. بحرانهایی که میتواند کلید رسیدن به رستگاری یا غرقشدن در منجلابهایی باشد که خودمان پیش از این میدانستیم وجود دارند و حالا داریم علیه پیشفرضهای ذهنیِ خودمان قیام میکنیم.
ترس چطور شکل میگیرد؟
یک راه سادهش این است که نمیخواهیم در راههایی که قبلا پیمودهایم، بیشتر از قبل قدم برداریم. یعنی برحسب اتفاق یا تجربههای پیشین به نتیجه رسیدهایم که تا فلان نقطه امن بوده و کندوکاوهای بعد از این، دورشدن از همان نقطهی امن است.
مثلا به پیامهایی فکر کنید که چندینبار توی صفحهی شخصی فلانی نوشتهایم و از «ترس» ِ واکنش فردا صبحاش سِند نکردهایم؛ یعنی به این فکر کردهایم که فرستادن آن پیام، تجاوز از حدود تعیینشدهیی است که رابطهمان با آن زن/مرد داشته و حالا آن چند خط میتواند همه را دگرگون کند و نوع رابطه و بقای رابطه را تحتتاثیر قرار دهد.
دوستداشتن و مهمتر از آن، ابراز این دوستداشتن، غلبه بر پیشساز ذهنیمان نسبت به آن شخص است. این ابرازِ عموما سخت، گذر از چندین نوع ترس توأم است که به پیشزمینهی رفتاری آن فرد و همچنین درکمان از تواناییاش نسبت به روبهروشدن با آن بستگی دارد.
این را میشود به بیشمار انتخاب دیگر زندگی نسبت داد که لازمهی هر کداماش گذر از یک یا چند ترس است که هر یک، ریشه در یک باور یا تجربهی زیسته دارد.
قدم بعدی این است که ببینیم ترسهایمان از کجا آمدهاند و کداماش میبردمان جلو و کداماش دستوپاگیر است و یک حال اساسیِ همزمان به روانکاو و جیبمان بدهیم.
اما اگر ترسهایت را هم از دست بدهی، آنوقت میخواهی چهکار کنی؟
احساس ترس همانطور که ما را از تقلاهای بیاساس نجات میدهد، میگردد عقب کورسوهای چراغهای لرزانی که با خودشان بوی امنیت دارند. امنیتِ زادهی آرامش. امنیتِ بهدور از بحران.
پس میشود گفت که پاگذاشتن روی ترسها و آنچیزهایی که پیش از این برایمان وحشتناک مینموده است، نوعی جهش بهسمت بحرانی خودخواسته است که ممکن است به هر دلیلی صورت بگیرد. بحرانهایی که میتواند کلید رسیدن به رستگاری یا غرقشدن در منجلابهایی باشد که خودمان پیش از این میدانستیم وجود دارند و حالا داریم علیه پیشفرضهای ذهنیِ خودمان قیام میکنیم.
ترس چطور شکل میگیرد؟
یک راه سادهش این است که نمیخواهیم در راههایی که قبلا پیمودهایم، بیشتر از قبل قدم برداریم. یعنی برحسب اتفاق یا تجربههای پیشین به نتیجه رسیدهایم که تا فلان نقطه امن بوده و کندوکاوهای بعد از این، دورشدن از همان نقطهی امن است.
مثلا به پیامهایی فکر کنید که چندینبار توی صفحهی شخصی فلانی نوشتهایم و از «ترس» ِ واکنش فردا صبحاش سِند نکردهایم؛ یعنی به این فکر کردهایم که فرستادن آن پیام، تجاوز از حدود تعیینشدهیی است که رابطهمان با آن زن/مرد داشته و حالا آن چند خط میتواند همه را دگرگون کند و نوع رابطه و بقای رابطه را تحتتاثیر قرار دهد.
دوستداشتن و مهمتر از آن، ابراز این دوستداشتن، غلبه بر پیشساز ذهنیمان نسبت به آن شخص است. این ابرازِ عموما سخت، گذر از چندین نوع ترس توأم است که به پیشزمینهی رفتاری آن فرد و همچنین درکمان از تواناییاش نسبت به روبهروشدن با آن بستگی دارد.
این را میشود به بیشمار انتخاب دیگر زندگی نسبت داد که لازمهی هر کداماش گذر از یک یا چند ترس است که هر یک، ریشه در یک باور یا تجربهی زیسته دارد.
قدم بعدی این است که ببینیم ترسهایمان از کجا آمدهاند و کداماش میبردمان جلو و کداماش دستوپاگیر است و یک حال اساسیِ همزمان به روانکاو و جیبمان بدهیم.
اما اگر ترسهایت را هم از دست بدهی، آنوقت میخواهی چهکار کنی؟
_میگفت اما خودش هم حرفهاش را باور نداشت و نمیخواست درد و رنج ناشی از رفتن ناگهانیِ او تسکین پیدا کند. آن چیزی که از آدمها برایش باقی میماند، رنجها و خاطرات تلخ مشترکی بود که با آنان یا بهدلیل رفتار آنها تجربه کرده بود. اینچیزها یادشان را زنده نگاه میداشت.
میدانست که برای سرباز جنگرفته، ترکشهای بمبهای کوچک و بزرگ به یادگار میماند نه اعلانهای فتح رادیو.
میدانست که برای سرباز جنگرفته، ترکشهای بمبهای کوچک و بزرگ به یادگار میماند نه اعلانهای فتح رادیو.
_توی نامهی قبل از یکی از خودکشیهای ناموفقاش نوشته بود:
من تو را گم میکنم و خودم را مییابم. هر چه از تو دور میشوم و دست میکشم، به خودم نزدیکتر میشوم. (خودِ جداافتادهم). یک فاصلهی مخصوصی بین ماست که تغییرناپذیر است. تلاش برای کمکردن این فاصله، نتیجهی عکس میدهد و نباید به پستوی این امر لایتغیر دست برد، فعلا؛ چراکه هزارتوهای این ارتباط عجیب انسانی، راه هر کندوکاوی را میبندد، حتا برای خودمان. این نوع از ارتباط، یکجور تمرین اخلاقی برای هردومان است و یکجور کشف خودمان.
اینکه این فاصله جبری است یا خودمان به دست خودمان پیکرهش را تراشیدهایم، برایم مجهول است اما ما با همین اخلاق و بر همین مبنا، دورادور دچار تضادیم. این شعور متضادمان برخاسته از عقاید مشترکمان است و خط بطلانی است بر دوری گرچه که شاید تصور کنی چنین نمینمایاند.
جهانی که این تضادها را ترسیم میکند، میتواند هر کس را دربرگیرد و او را دلخوش کند و او را مصون بدارد.
انسانیت ما، دردمندیِ ما و بیداریِ ما، همدیگر را چنان تکمیل میکند و عیبهای یکدیگر را میپوشاند که حتا نمیتوانی باور کنی. اگر حوصله و مجال بود، میتوانستم هزار مثال برایت بزنم از همین دوران به ظاهر کوتاه که این تعادل، چطور دستگیر افتادگان و زخمخوردگان شده است.
این گستردگی به حدی است که از تأثیر مِه انسانی این شیوهی رفتاری، کسانی نفع بردهاند که فکرش را نمیتوانی بکنی یا تو میدانی و من حتا فکرش را نمیکنم یا هر دو نمیدانیم لیکن بوده. میدانم که بوده؛ چون از یک رفتاری سرچشمه میگرفته که علیالقاعده برای هر ستمدیدهیی مرهم بوده است. اگر نمیفهمیم یا نمیخواهیم بفهمیم، بحثاش جداست.
من تو را گم میکنم و خودم را مییابم. هر چه از تو دور میشوم و دست میکشم، به خودم نزدیکتر میشوم. (خودِ جداافتادهم). یک فاصلهی مخصوصی بین ماست که تغییرناپذیر است. تلاش برای کمکردن این فاصله، نتیجهی عکس میدهد و نباید به پستوی این امر لایتغیر دست برد، فعلا؛ چراکه هزارتوهای این ارتباط عجیب انسانی، راه هر کندوکاوی را میبندد، حتا برای خودمان. این نوع از ارتباط، یکجور تمرین اخلاقی برای هردومان است و یکجور کشف خودمان.
اینکه این فاصله جبری است یا خودمان به دست خودمان پیکرهش را تراشیدهایم، برایم مجهول است اما ما با همین اخلاق و بر همین مبنا، دورادور دچار تضادیم. این شعور متضادمان برخاسته از عقاید مشترکمان است و خط بطلانی است بر دوری گرچه که شاید تصور کنی چنین نمینمایاند.
جهانی که این تضادها را ترسیم میکند، میتواند هر کس را دربرگیرد و او را دلخوش کند و او را مصون بدارد.
انسانیت ما، دردمندیِ ما و بیداریِ ما، همدیگر را چنان تکمیل میکند و عیبهای یکدیگر را میپوشاند که حتا نمیتوانی باور کنی. اگر حوصله و مجال بود، میتوانستم هزار مثال برایت بزنم از همین دوران به ظاهر کوتاه که این تعادل، چطور دستگیر افتادگان و زخمخوردگان شده است.
این گستردگی به حدی است که از تأثیر مِه انسانی این شیوهی رفتاری، کسانی نفع بردهاند که فکرش را نمیتوانی بکنی یا تو میدانی و من حتا فکرش را نمیکنم یا هر دو نمیدانیم لیکن بوده. میدانم که بوده؛ چون از یک رفتاری سرچشمه میگرفته که علیالقاعده برای هر ستمدیدهیی مرهم بوده است. اگر نمیفهمیم یا نمیخواهیم بفهمیم، بحثاش جداست.
_یادت هست یک شب برایت نوشتم: «حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»؟
خودم یادم نبود. یعنی سر شب توی کافه یادم افتاد. حتا مطمئن هم نبودم که فرستاده باشمش. رفتم «آمدن» را توی تلگرام سرچ کردم دیدم واقعا یک شب توی صفحهت نوشته بودم. بعدش دیگر جرأت نکردم ببینم تاریخش مال کِی است. یعنی فرقی هم نداشت. تو که با آمدن میانهیی نداشتی. یعنی نه که بگویم میانهت با رفتن خوب بود. نه کلا.
یادم نیست آن روزها هوا چطور بود. زمستان بود مثلا یا پاییز. کاپشن پوشیده بودم یا نه. ولی هر جور فکر میکنم، میبینم هر چه هم بوده باشد اصلا با الان قابلمقایسه نیست؛ یعنی هوا برای آمدن عالی شده. خیلی. حتا مرغعشق همسایه که توی راهپله گذاشته بودندش و چیزخورش کردم و مُرد هم اگر زنده بود، حرفم را تایید میکرد. یکجوری بالاخره تایید میکرد.
حالا حقیقتش یک فراموشی نسبی گرفتهم که میشود یک کارهاییاش کرد. یا بیشتر از قبل، از ریختوقیافه افتادهم که خب. ولی سر جمع بخواهی حساب کنی، از دست رفته شدهم. ولش کن.
آنوقتها حافظهت خوب بود. ابتهاج را از حفظ میخواندی و اخبار خیلی گوش میدادی. یادم مانده. حالا که دسترسی ندارم، باید یک آشنایی چیزی پیدا کنم که به مجری اخبار هواشناسی بسپارد فردا وسط اعلام وضعیت یک گریزی بزند و بگوید:
«حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»
زیاده قربانت.
خودم یادم نبود. یعنی سر شب توی کافه یادم افتاد. حتا مطمئن هم نبودم که فرستاده باشمش. رفتم «آمدن» را توی تلگرام سرچ کردم دیدم واقعا یک شب توی صفحهت نوشته بودم. بعدش دیگر جرأت نکردم ببینم تاریخش مال کِی است. یعنی فرقی هم نداشت. تو که با آمدن میانهیی نداشتی. یعنی نه که بگویم میانهت با رفتن خوب بود. نه کلا.
یادم نیست آن روزها هوا چطور بود. زمستان بود مثلا یا پاییز. کاپشن پوشیده بودم یا نه. ولی هر جور فکر میکنم، میبینم هر چه هم بوده باشد اصلا با الان قابلمقایسه نیست؛ یعنی هوا برای آمدن عالی شده. خیلی. حتا مرغعشق همسایه که توی راهپله گذاشته بودندش و چیزخورش کردم و مُرد هم اگر زنده بود، حرفم را تایید میکرد. یکجوری بالاخره تایید میکرد.
حالا حقیقتش یک فراموشی نسبی گرفتهم که میشود یک کارهاییاش کرد. یا بیشتر از قبل، از ریختوقیافه افتادهم که خب. ولی سر جمع بخواهی حساب کنی، از دست رفته شدهم. ولش کن.
آنوقتها حافظهت خوب بود. ابتهاج را از حفظ میخواندی و اخبار خیلی گوش میدادی. یادم مانده. حالا که دسترسی ندارم، باید یک آشنایی چیزی پیدا کنم که به مجری اخبار هواشناسی بسپارد فردا وسط اعلام وضعیت یک گریزی بزند و بگوید:
«حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن.»
زیاده قربانت.