_مثلا آنشب که آن تکهشعر کذایی را فرستاده بودی، دلم میخواست اینجا میبودی و فقط میگفتم: «دوستت دارم» و میخوابیدم یا مثلا زنگ میزدم و سریع میگفتم که: «خب باید برایت مُرد» و میخوابیدم یا باید ویس با پسزمینهی صدای امیر بالافشان میدادم که: «حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن» شاید یا راه دیگرش این بود که یکی از کفترهای پسر همسایه را کش بروم و توی تکهکاغذی بنویسم: «خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی» و ببندم به پایش و میخوابیدم ولی خب فیلم و سینما که نبود و من هم بازی بلد نبودم.
نوشتم: «زیاده قربانت» و نخوابیدم.
نوشتم: «زیاده قربانت» و نخوابیدم.
-یا آن مزخرفی که توی اینستاگرام دیدم، ماسک با طرح گلوبلبل و این برنامهها بود.بعدش که یک چند تا نفس عمیق کشیدم و از حالت رضا موتوری به علی رضوان شیفت کردم، دیدم این بَزَککردن فاجعه، چیزیست که باید دیر یا زود اتفاق میافتاد. اتفاقا شعار محترمشان هم این بود که «ماسک جزئی از لباسهای ما شده.» که همین رضا موتوریِ درون را بیدار کرده بود.
اگر فرض کنیم که عادیشدن، زادهی زمان است، عادیکردن و تلاش برای عادیجلوهدادن، زادهی اضطراب و ترس از آیندهی نامعلوم است. تظاهر به اینکه اتفاق نیفتاده. یک تلاش واهی برای برونرفت چاه اضطراب.
+نه! ببین اتفاق افتاده. کشنده هم هست. باور کردم. میفهمم چی میگی.
-ببین خب اصلا درست نیست. چرا باید یک چنین چیزی که همهچیز را از بین برده و تقریبا همهی خوشیها را نابود کرده بخواهند سانتیمانتالش کنند؟ خب حالا که بازار ماسک داغ شده که فروش بالاست. زیباشناختی عادیشدن مثلا؟
-بخواب بابا. ول کن. اون اینترنتو خاموش کن. صبح باید بشینی پشت فرمون.
اگر فرض کنیم که عادیشدن، زادهی زمان است، عادیکردن و تلاش برای عادیجلوهدادن، زادهی اضطراب و ترس از آیندهی نامعلوم است. تظاهر به اینکه اتفاق نیفتاده. یک تلاش واهی برای برونرفت چاه اضطراب.
+نه! ببین اتفاق افتاده. کشنده هم هست. باور کردم. میفهمم چی میگی.
-ببین خب اصلا درست نیست. چرا باید یک چنین چیزی که همهچیز را از بین برده و تقریبا همهی خوشیها را نابود کرده بخواهند سانتیمانتالش کنند؟ خب حالا که بازار ماسک داغ شده که فروش بالاست. زیباشناختی عادیشدن مثلا؟
-بخواب بابا. ول کن. اون اینترنتو خاموش کن. صبح باید بشینی پشت فرمون.
_دیشب وسط هزار دربهدری و بدبختی خبر فروتن درآمد. که قاعدتا ربطی به من نداشت که میخواست یا میخواهد چهکار کند؛ ولی مشکلام اینجا بود که یک قسمتی از خاطرههایی که داشتم مخدوش میشد. حامدِ «شب یلدا»یِ پوراحمد و اسفندیارِ «مرسدس» ِ آقای رئیس، دو شمایل بهیادماندنی از دو تیپ شخصیتی آندورهی عجیب و آن سرخوردگی دهههفتادی بود که فروتن خوب درش آورده و بازیهایش هنوز زنده است. کاری نداریم که بعدا کارش به فیلمهای درِپیت هم کشیده شد.
بعد فکر کردم که ما چقدر باید خودمان را در امورات زندگی دیگران صاحب حق بدانیم. اینکه فروتن را مقصر بدانم که به خاطراتم لطمه زده، بیشتر از آنکه خودخواهی باشد، یک نوع چنگانداختنِ کورکورانه به گذشته است؛ یعنی اینکه خودم را جلوتر از انجامدهندهی آن کار بدانم. یک نوع دمدستیترش مثلا این است که معشوقه را بهخاطر کوتاهکردن موهایش سرزنش کنیم چراکه با موی بلند بیشتر حال میکردهایم و موی بلندش او را رویاییتر مینموده و اینها.
بعدش دیدم این میل به تصاحب برآیند رفتاری چیز عجیبیست. یعنی دیگری از ما بخواهد که طوری رفتار کنیم که دلاش میخواهد؛ لذت میبرد و دوست دارد آنطور باشیم. بعدش گفتم خب این تا وقتی بهدرد میخورد که طرف خودش راضی باشد بعد نتوانستم دیگر دلیل پیدا کنم و صبح پست تکذیب گذاشت و گفتم خب و قرار گذاشتم دوباره امشب مرسدس را ببینم.
زیاده قربانت.
بعد فکر کردم که ما چقدر باید خودمان را در امورات زندگی دیگران صاحب حق بدانیم. اینکه فروتن را مقصر بدانم که به خاطراتم لطمه زده، بیشتر از آنکه خودخواهی باشد، یک نوع چنگانداختنِ کورکورانه به گذشته است؛ یعنی اینکه خودم را جلوتر از انجامدهندهی آن کار بدانم. یک نوع دمدستیترش مثلا این است که معشوقه را بهخاطر کوتاهکردن موهایش سرزنش کنیم چراکه با موی بلند بیشتر حال میکردهایم و موی بلندش او را رویاییتر مینموده و اینها.
بعدش دیدم این میل به تصاحب برآیند رفتاری چیز عجیبیست. یعنی دیگری از ما بخواهد که طوری رفتار کنیم که دلاش میخواهد؛ لذت میبرد و دوست دارد آنطور باشیم. بعدش گفتم خب این تا وقتی بهدرد میخورد که طرف خودش راضی باشد بعد نتوانستم دیگر دلیل پیدا کنم و صبح پست تکذیب گذاشت و گفتم خب و قرار گذاشتم دوباره امشب مرسدس را ببینم.
زیاده قربانت.
_کلی فحش داد و به جای خداحافظی گفت: «خاک بر سرت. تو نه دوست داشتن بلدی نه لیاقت داری که کسی دوستت داشته باشه. اصلاً بلدی بگی دوسِت دارم؟»
خب حقیقتش حوصلهم نمیکشید و نمیخواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان و بهمان.
یک طرف ماجرا این بود که از یک جایی به بعد که کلمه را شناختم و فهمیدم که کلمه جان دارد و چه کارهایی ازش برمیآید، نمیشد و نمیتوانستم همینجور خرجش کنم و بپرانم که: «عاشقتم! دوستت دارم!»
خب نمیشد؛ یعنی اگر خودش هم نمیفهمید من میفهمیدم و این خودش یک جور جلوی ضرر را گرفتن بود.
یک طرف دیگرش این بود که بخواهم برایش توضیح بدهم که احساس وقتی بیاید توی زبان کلا از بین میرود؛ یعنی همین که بخواهد کلمهیی پیدا بشود، احساس همانجا میمیرد و یک شبح یا یک چنین چیزی میمانَد. بعد فکر کردم که یک جایی را خوانده بودم که: «عاشقانه در رفتار محکمتر و ماندگارتر از گفتار است.» و همزمان که فکر میکردم چرا نمیفهمید که مثلا آنطور نگاه کردن و یا فحششنیدن از صاحبکار به خاطر یک ربع مرخصی بیشتر، خیلی مهمتر است از اینکه بگویم: «دوستت دارم»؛ به این هم فکر میکردم که آن جمله را جایی نخوانده بودم و توی یکی از نمایشنامههای جوانی خودم آورده بودمش.
بعدش رفتم دوره کامل مجله کارنامه را که برایش با هزار دنگوفنگ جور کرده بودم سوزاندم و ایستادم جلویش مثل تام هاردی دانکرک سیگار کشیدم.
خب حقیقتش حوصلهم نمیکشید و نمیخواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان و بهمان.
یک طرف ماجرا این بود که از یک جایی به بعد که کلمه را شناختم و فهمیدم که کلمه جان دارد و چه کارهایی ازش برمیآید، نمیشد و نمیتوانستم همینجور خرجش کنم و بپرانم که: «عاشقتم! دوستت دارم!»
خب نمیشد؛ یعنی اگر خودش هم نمیفهمید من میفهمیدم و این خودش یک جور جلوی ضرر را گرفتن بود.
یک طرف دیگرش این بود که بخواهم برایش توضیح بدهم که احساس وقتی بیاید توی زبان کلا از بین میرود؛ یعنی همین که بخواهد کلمهیی پیدا بشود، احساس همانجا میمیرد و یک شبح یا یک چنین چیزی میمانَد. بعد فکر کردم که یک جایی را خوانده بودم که: «عاشقانه در رفتار محکمتر و ماندگارتر از گفتار است.» و همزمان که فکر میکردم چرا نمیفهمید که مثلا آنطور نگاه کردن و یا فحششنیدن از صاحبکار به خاطر یک ربع مرخصی بیشتر، خیلی مهمتر است از اینکه بگویم: «دوستت دارم»؛ به این هم فکر میکردم که آن جمله را جایی نخوانده بودم و توی یکی از نمایشنامههای جوانی خودم آورده بودمش.
بعدش رفتم دوره کامل مجله کارنامه را که برایش با هزار دنگوفنگ جور کرده بودم سوزاندم و ایستادم جلویش مثل تام هاردی دانکرک سیگار کشیدم.
-ببین قصههای بچگی رو یادته؟ منطق درست و حسابی نداشت ولی واسه همیشه یادمون میموند؟
اونجوری بیا. بیمنطق. کودکانه. جوری که یادمون بمونه. نخواستیام که هیچی.
اونجوری بیا. بیمنطق. کودکانه. جوری که یادمون بمونه. نخواستیام که هیچی.
_فکر کن که خاطره بازگشت داشت؛ مثلاً یک چیزهایی مناسکطوری مثل احضار روح یا این موارد برگزار میشد و میشد خاطرهها را برگرداند و دوباره زندگیشان کرد؛ آنوقت چه کسی میگشت عقب زندگی؟ عقب آینده؟
کافی بود هر کسی یک بار هم که چیز محیرالعقولی از نظر خودش را تجربه کند. آنوقت زندگی را میگذاشت روی repeat mode و مثلا روزی ده بار بوسهی اول را زندگی میکرد یا توی آن جشنواره جایزه میگرفت یا دانشگاه قبول میشد یا مثلا دوباره با آخرین لبخندهای مادرش اشک میریخت.
البته که شاید یک روزی این اباطیل آنقدر بدیهی شده باشد که اگر دست کسی دسترسی به چنین چیزهایی پیدا کرد، بنشیند بخندند ولی حالا ما جماعتِ بیآینده چرا ول نمیکنیم کلا؟ چرا اینقدر سرتِق شدهایم؟ چرا یقهی خاطراتمان را ول نمیکنیم؟
مثلاً تو خودت چرا هر وقت که یک مراسمی مهمانییی چیزی دارد تمام می شود، بُغ میکنی و به جای لذتبردن از تتمهش به فردا فکر میکنی یا به اینکه قرار است توی ماشین با «مهدی ساکی» گریه کنی یا روی موتور «چاوشی» را توی گوش باد عربده بزنی و بروی روی تختت خیره بشوی به دیوار تا آفتاب بزند؟
کی میخواهی دست از اینها برداری؟
کافی بود هر کسی یک بار هم که چیز محیرالعقولی از نظر خودش را تجربه کند. آنوقت زندگی را میگذاشت روی repeat mode و مثلا روزی ده بار بوسهی اول را زندگی میکرد یا توی آن جشنواره جایزه میگرفت یا دانشگاه قبول میشد یا مثلا دوباره با آخرین لبخندهای مادرش اشک میریخت.
البته که شاید یک روزی این اباطیل آنقدر بدیهی شده باشد که اگر دست کسی دسترسی به چنین چیزهایی پیدا کرد، بنشیند بخندند ولی حالا ما جماعتِ بیآینده چرا ول نمیکنیم کلا؟ چرا اینقدر سرتِق شدهایم؟ چرا یقهی خاطراتمان را ول نمیکنیم؟
مثلاً تو خودت چرا هر وقت که یک مراسمی مهمانییی چیزی دارد تمام می شود، بُغ میکنی و به جای لذتبردن از تتمهش به فردا فکر میکنی یا به اینکه قرار است توی ماشین با «مهدی ساکی» گریه کنی یا روی موتور «چاوشی» را توی گوش باد عربده بزنی و بروی روی تختت خیره بشوی به دیوار تا آفتاب بزند؟
کی میخواهی دست از اینها برداری؟
در پاسخ یک دوست
پرسیده بودی که آن پنج سال را چطور میبینم.
ببین برمیگردم به حرف دوستی(که البته خودم هنوز بهش شک دارم) که میگفت برای اینکه رابطه را از گرداب عادیشدن فراریاش بدهند، میگردند عقب یک چیزهای جدیدی. مثلا یک خصوصیات اخلاقی که ندیده باشد. به نظرم این هم وقتی صدق میکند که زیر و بم اخلاق همدیگر را دیده باشند. خیلی دیده باشند یعنی.
یک نوع دیگرش این است که بخواهم یک حال درونسازمانی بهت بدهم و حرف کیمیایی توی جسدهای شیشهای را بازگو کنم که میگفت از یک جایی به بعد، اعتیاد به معشوق، جای علاقه را میگیرد. خب خود اعتیادش هم یعنی که شده یک تکهیی از خودت. ریهی خراب مثلا.
آخر سر اینکه فکر میکنم این مزمنشدن علاقه و این با هم بزرگشدن و قدکشیدنها و این قهر و آشتیهای مدام در طول چند سال، باعث شده یک اوهایی از او در تو لانه کند و یک توهایی از تو در وجود او لانه کند که کندن و ازبینبردن اینها یعنی که خودتان بیشتر از دیگری تخریب میشوید.
میفهمی؟ بگذار رفتن رفتارت باشد نه اخلاقت.
باقی بقایت.
پرسیده بودی که آن پنج سال را چطور میبینم.
ببین برمیگردم به حرف دوستی(که البته خودم هنوز بهش شک دارم) که میگفت برای اینکه رابطه را از گرداب عادیشدن فراریاش بدهند، میگردند عقب یک چیزهای جدیدی. مثلا یک خصوصیات اخلاقی که ندیده باشد. به نظرم این هم وقتی صدق میکند که زیر و بم اخلاق همدیگر را دیده باشند. خیلی دیده باشند یعنی.
یک نوع دیگرش این است که بخواهم یک حال درونسازمانی بهت بدهم و حرف کیمیایی توی جسدهای شیشهای را بازگو کنم که میگفت از یک جایی به بعد، اعتیاد به معشوق، جای علاقه را میگیرد. خب خود اعتیادش هم یعنی که شده یک تکهیی از خودت. ریهی خراب مثلا.
آخر سر اینکه فکر میکنم این مزمنشدن علاقه و این با هم بزرگشدن و قدکشیدنها و این قهر و آشتیهای مدام در طول چند سال، باعث شده یک اوهایی از او در تو لانه کند و یک توهایی از تو در وجود او لانه کند که کندن و ازبینبردن اینها یعنی که خودتان بیشتر از دیگری تخریب میشوید.
میفهمی؟ بگذار رفتن رفتارت باشد نه اخلاقت.
باقی بقایت.
دویدنها
_کلی فحش داد و به جای خداحافظی گفت: «خاک بر سرت. تو نه دوست داشتن بلدی نه لیاقت داری که کسی دوستت داشته باشه. اصلاً بلدی بگی دوسِت دارم؟» خب حقیقتش حوصلهم نمیکشید و نمیخواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان…
-ببین هی نشستی اینور و اونور گفتی که پسره دیوونهست. مخش عیب داره. بیکس و کاره. دستش به دهنش نمیرسه. حالیاش نبود. خب حالا گفتی که گفتی. حق داشتی. من اگه خیلی باشم، همون «سلطان»ام که مثلا دور سرش رو سایه میانداخت و و شلوار لی پاش میکرد. ولی خب همونه. همون «یارو مرتیکه بیفامیله که سوار میشه. موتور یا ماشین. میره تو راه دلتنگی میکنه. واسه خودش آواز میخونه یا واسهش میخونن.»
خب یعنی تقصیریام نداشتما. ندید بدید بودم. ما تا این سن رسیدیم ندیدیم آقامون به ننهمون بگه دوسِت دارم. یعنی اصلا بلد نبود فکر کنم. بعدم که اون زنه رو صیغه کرد و آورد و ما رو آواره کردم حتا به اونم نمیگفت دوست دارم.
حالام ببین راستیراستی رقم ما یه جای دیگهست. بد کلکمون کنده شد. بلد نبودیم. رفاقت کردیم. بد جایی عاشق شدیم. خواستیم خاطرخواهی رو تمرین کنیم. پاش واستادیم که جلوی مردونگی خودمون کم نیاریم. ولی میدونی جفتشیش آوردن مال ما نیست. یعنی اصلش فیت ما نیست. ما همهش یک و دو میآوردیم تا چشممون افتاد به تو و کور شدیم. بعدم که تو مارسمون کردی و از بازی انداختیمون بیرون. این صدا رم اگه الان دارم واسهت ضبط میکنم..
+پاشو بیا. هوی. پاشو اینا رو بذار تو ماشین خانوم
-آره. بسه. بسه. فعلا.
خب یعنی تقصیریام نداشتما. ندید بدید بودم. ما تا این سن رسیدیم ندیدیم آقامون به ننهمون بگه دوسِت دارم. یعنی اصلا بلد نبود فکر کنم. بعدم که اون زنه رو صیغه کرد و آورد و ما رو آواره کردم حتا به اونم نمیگفت دوست دارم.
حالام ببین راستیراستی رقم ما یه جای دیگهست. بد کلکمون کنده شد. بلد نبودیم. رفاقت کردیم. بد جایی عاشق شدیم. خواستیم خاطرخواهی رو تمرین کنیم. پاش واستادیم که جلوی مردونگی خودمون کم نیاریم. ولی میدونی جفتشیش آوردن مال ما نیست. یعنی اصلش فیت ما نیست. ما همهش یک و دو میآوردیم تا چشممون افتاد به تو و کور شدیم. بعدم که تو مارسمون کردی و از بازی انداختیمون بیرون. این صدا رم اگه الان دارم واسهت ضبط میکنم..
+پاشو بیا. هوی. پاشو اینا رو بذار تو ماشین خانوم
-آره. بسه. بسه. فعلا.
بعضی شبها مینشینم یک ساعت به مغزم فشار میارم که یک جملهیی عاشقانهتر از «بیا گم شویم.» پیدا کنم. بعد یادم میاد که عاشق نیستم. مینویسم توی لیست کارهای روزانهی فردا و میخوابم.
_کلهی سحر که با صدای «نمیشه بری» ِ مامان و نیمچه نعرههای دورگهی حامد از جا پریدم، دیدم درستاش نیست. به احترام زولپیدمی که ساعت ۵ خورده بودم، پتو را کشیدم روی سرم. بعدش بلند شدم ایمیلام را چک کنم که ببینم انتشارات آخری هم توی ایمیلاش ازم تشکر کرده و رزومهم را رد کرده یا نه که دیدم لپتاپ نیست. جذابیتاش این بود که عکس دوتایی که روی پل خواجو گرفته بودیم را گذاشته بودم بکگراند لپتاپ. همانطور که داشتم چای میریختم مامان را زیرچشمی پاییدم که داشت کلیپ پر میکرد و خب طبیعتا اعتراضی به اینکه تو کی هستی مثلا یا چرا با آن شال ارغوانی ریسه رفتهیی روی شانهم نداشت.
بعدش دیدم دیگر هیچ چیزی جای تعجب ندارد یعنی. اگر ما خودمان را میزدیم به مریضی که بخوابیم توی خانه، حالا حامد باید خودش را بکشد که بگذارند برود مدرسه و مامان هم که اصلا.
یعنی همه چیز بهم ریخته. نمیدانم طرفهای شما هم همینطور است یا نه. نه که سر جایش نباشد یعنی تعجب نمیکنم. مثلا فردا صبح همهجا صلح بشود یا وسط شهریور برف بزند یا دوباره ارزانی بشود یا حتا مثلا تو برگردی. دیگر هیچکداماش عجیب نیست. قاعدهش هم همین است چون تعجب یعنی با عقل جور در نیاید و خودت هم که جریان عقل ما را بلدی.
ولی علیالحساب عکسات را برمیدارم از روی بکگراند. یکوقت دیدی مامان فردا دیگر سراخلاق نبود.
زیاده قربانت.
بعدش دیدم دیگر هیچ چیزی جای تعجب ندارد یعنی. اگر ما خودمان را میزدیم به مریضی که بخوابیم توی خانه، حالا حامد باید خودش را بکشد که بگذارند برود مدرسه و مامان هم که اصلا.
یعنی همه چیز بهم ریخته. نمیدانم طرفهای شما هم همینطور است یا نه. نه که سر جایش نباشد یعنی تعجب نمیکنم. مثلا فردا صبح همهجا صلح بشود یا وسط شهریور برف بزند یا دوباره ارزانی بشود یا حتا مثلا تو برگردی. دیگر هیچکداماش عجیب نیست. قاعدهش هم همین است چون تعجب یعنی با عقل جور در نیاید و خودت هم که جریان عقل ما را بلدی.
ولی علیالحساب عکسات را برمیدارم از روی بکگراند. یکوقت دیدی مامان فردا دیگر سراخلاق نبود.
زیاده قربانت.
_از یکجایی به بعد، هر چیزی که داری به تو خیانت میکند. کلماتات، رفتارت، گفتارت، خوابهایت، رویاهای نیامدهات. داراییهات ته میکشد. سردرگمی پا میگذارد روی گردنات.
این چاه ویل، از آنجا کَنده میشود، که همهی هستیات و داراییات را برای چیزی، آرزویی، بودنی قمار میکنی. از آنجا به بعد، همه رنگ میبازند و تو میمانی با یک مشت نیامدهی پوسیده. آن وقت میافتی به جان خودت تا خودت را بتراشی؛ تا مگر آن جرحوتعدیل به کارت بیاید.
این چاه ویل، از آنجا کَنده میشود، که همهی هستیات و داراییات را برای چیزی، آرزویی، بودنی قمار میکنی. از آنجا به بعد، همه رنگ میبازند و تو میمانی با یک مشت نیامدهی پوسیده. آن وقت میافتی به جان خودت تا خودت را بتراشی؛ تا مگر آن جرحوتعدیل به کارت بیاید.
_وسط حرفزدن و گفتن آرزوها، یادمان آمد که هردوتایمان بیست را رد کردهایم مثلا و ریشهای دوتایمان هم درآمده، آنوقت هنوز داریم به خودمان وعده میدهیم که «وقتی بزرگ شدم، میخواهم فلان کار را انجام بدهم.»
نه که بگویم که سالهای غرق شادی را گذراندهایم که گذر عمر را نفهمیم ولی مسئله این است که آنقدر درگیر دورنمای آرزوهای آیندههای دور بودیم که وقت نکرده بودیم جزئیات بزرگشدنمان را معماری کنیم. بعدها هم چون یک چیزهای مشخصی نداشتیم و فقط صرفا میخواستیم «بزرگ بشویم»، نمیتوانستیم قدمهای درستی توی دوراهیها برداریم. نتیجهش میشد اینکه به هر چیزی، کاری، اشتباهی تن میدادیم تا از آن گذرگاههای مزخرفمان رد شویم.
البته یک جاهایی هم تقصیر این است که مثلا هم سن و سالهایمان هر کدامشان به یک جایی رسیدهاند یا مثلا سربازی رفتهاند یا کاروکاسبی بهم زدهاند ولی ما هنوز همان مدل یکلاقبایی را دنبال میکنیم. آنوقت همیشه میگردیم دنبال یکچیزی که تکانمان بدهد یا بهِمان توهم بزرگشدن بدهد.
ولی خب عیباش هم این بود که چون هیچکس را نداشتیم، آنقدر ریزبهریز خراب کردهایم که جایی برای بهترشدن نیست دیگر. یعنی آنقدر در را روی پاشنههای پوسیده چرخاندهایم و آنقدر بهجای دریا توی حوضهای دومتری شنا کردهایم که اگر یک روز توی دریا هم ولمان کنند، تهش دوتا دور میزنیم و همان جا چارزانو مینشینیم.
نه که بگویم که سالهای غرق شادی را گذراندهایم که گذر عمر را نفهمیم ولی مسئله این است که آنقدر درگیر دورنمای آرزوهای آیندههای دور بودیم که وقت نکرده بودیم جزئیات بزرگشدنمان را معماری کنیم. بعدها هم چون یک چیزهای مشخصی نداشتیم و فقط صرفا میخواستیم «بزرگ بشویم»، نمیتوانستیم قدمهای درستی توی دوراهیها برداریم. نتیجهش میشد اینکه به هر چیزی، کاری، اشتباهی تن میدادیم تا از آن گذرگاههای مزخرفمان رد شویم.
البته یک جاهایی هم تقصیر این است که مثلا هم سن و سالهایمان هر کدامشان به یک جایی رسیدهاند یا مثلا سربازی رفتهاند یا کاروکاسبی بهم زدهاند ولی ما هنوز همان مدل یکلاقبایی را دنبال میکنیم. آنوقت همیشه میگردیم دنبال یکچیزی که تکانمان بدهد یا بهِمان توهم بزرگشدن بدهد.
ولی خب عیباش هم این بود که چون هیچکس را نداشتیم، آنقدر ریزبهریز خراب کردهایم که جایی برای بهترشدن نیست دیگر. یعنی آنقدر در را روی پاشنههای پوسیده چرخاندهایم و آنقدر بهجای دریا توی حوضهای دومتری شنا کردهایم که اگر یک روز توی دریا هم ولمان کنند، تهش دوتا دور میزنیم و همان جا چارزانو مینشینیم.
عطرت آنقدر خوب بود که کارخانه هم گردن نگرفت. یعنی جوابی نداشت. ایمیل زدم پرسیدم که از آن اسانس «شهرآشوبی» چیزی توی دستوبالتان ندارید برای فروش؟
یک چیزهایی به فرانسه نوشت که ترجمهش تقریبا میشد: «ما فارسی بلد نیستیم. انگلیسی بنویس اگر سختات است.»
یک چیزهایی به فرانسه نوشت که ترجمهش تقریبا میشد: «ما فارسی بلد نیستیم. انگلیسی بنویس اگر سختات است.»
صفر. اول اینکه چرا تولد آوینی را گذاشتند روز سینما؟ چرا آوینی؟ اصلا مگر فیلمساز بود بندهخدا؟
۱. انگار نه انگار که دو ساعت قبل با صدای قبل از خودکشی نعلبندیان تا دم جنون رفته بودیم. با دو فروند امیر دم سینما دلمان درد گرفته بود از بس خندیده بودیم و داشتیم سکانس مرور میکردیم و فحش میدادیم به سعید روستایی.
۲. یکبار مَ گفت: «تو که میدونی قراره فیلم آشغال ببینی چرا میری سینما؟». گفتم: «تو فکر میکنی من برای فیلم میرم سینما؟» و برای یکی از معدود دفعات زندگیاش قانع شد.
۳. با اینکه سابقهی سینما توی این مملکت ۸۰ سال است مثلا، ولی فکر میکنم این صفت اکتسابیِ عشق سینما بودن یا بهقول خودشان «سینمارُو» بودن، توی من ارثیست. یعنی مثلا وقتی میبینم که عموی تقریبا مفقودمان یکزمانی تا لالهزار را رفته بود تا پوستر «رضا بیک» را گیر بیاورد یا آنیکی، یک روز گرسنگی کشیده بود تا بتواند «کندو» را توی «مولن روژ» ببیند یا بابا امتحان میانترم نداده بود چون به قول خودش سانس سینما با امتحان تداخل داشت، میبینم خب این هم دست خودم نیست.
۴. مثلا اگر آدم معتقدی بودم و قرار بود به بعثت برسم احتمالا باید توی یکی ازسانسهای هنروتجربه که سرجمع سهنفر بودیم، فرشتهیی چیزی نازل میشد. خب آن زوج هم بودند ولی مگر کسی سانس هنروتجربه را برای فیلمدیدن میرود؟ و همانجا ادعای رسالت میکردم.
۵. یک روز آخرش امیر را راضی میکنم که کیمیایی از کیارستمی بهتر است و به یکجماعتی شیرینی میدهم و یک اکران تقریبا خصوصی «سرب» برگزار میکنم و همه را دعوت میکنم تا شمایل هادی اسلامی را ببینند تا هر وقت گوشیام دست یکی افتاد بیوقفه نپرسد: «این کیه پسزمینه گوشیات؟»
۶. آقا/خانم سینما، روزتان مبارک.
۱. انگار نه انگار که دو ساعت قبل با صدای قبل از خودکشی نعلبندیان تا دم جنون رفته بودیم. با دو فروند امیر دم سینما دلمان درد گرفته بود از بس خندیده بودیم و داشتیم سکانس مرور میکردیم و فحش میدادیم به سعید روستایی.
۲. یکبار مَ گفت: «تو که میدونی قراره فیلم آشغال ببینی چرا میری سینما؟». گفتم: «تو فکر میکنی من برای فیلم میرم سینما؟» و برای یکی از معدود دفعات زندگیاش قانع شد.
۳. با اینکه سابقهی سینما توی این مملکت ۸۰ سال است مثلا، ولی فکر میکنم این صفت اکتسابیِ عشق سینما بودن یا بهقول خودشان «سینمارُو» بودن، توی من ارثیست. یعنی مثلا وقتی میبینم که عموی تقریبا مفقودمان یکزمانی تا لالهزار را رفته بود تا پوستر «رضا بیک» را گیر بیاورد یا آنیکی، یک روز گرسنگی کشیده بود تا بتواند «کندو» را توی «مولن روژ» ببیند یا بابا امتحان میانترم نداده بود چون به قول خودش سانس سینما با امتحان تداخل داشت، میبینم خب این هم دست خودم نیست.
۴. مثلا اگر آدم معتقدی بودم و قرار بود به بعثت برسم احتمالا باید توی یکی ازسانسهای هنروتجربه که سرجمع سهنفر بودیم، فرشتهیی چیزی نازل میشد. خب آن زوج هم بودند ولی مگر کسی سانس هنروتجربه را برای فیلمدیدن میرود؟ و همانجا ادعای رسالت میکردم.
۵. یک روز آخرش امیر را راضی میکنم که کیمیایی از کیارستمی بهتر است و به یکجماعتی شیرینی میدهم و یک اکران تقریبا خصوصی «سرب» برگزار میکنم و همه را دعوت میکنم تا شمایل هادی اسلامی را ببینند تا هر وقت گوشیام دست یکی افتاد بیوقفه نپرسد: «این کیه پسزمینه گوشیات؟»
۶. آقا/خانم سینما، روزتان مبارک.
-وایسا همینجاها. میترسم. از تنهایی میترسم. از خودم بیشتر از تنهایی میترسم.
+حالا گیریم که من بمونم. اونوقت دیگه خودت نیستی؟ از خودت نمیترسی؟
-آدم توی تنهایی زیادی خودشه. این خوب نیست. میفهمی؟ زیادیاش خوب نیست.
+حالا گیریم که من بمونم. اونوقت دیگه خودت نیستی؟ از خودت نمیترسی؟
-آدم توی تنهایی زیادی خودشه. این خوب نیست. میفهمی؟ زیادیاش خوب نیست.
پالتویی که روز آخر جا گذاشته بودی را تا حالا دو بار دادهام به آقای خشکشویی سر خیابان. بگذار لااقل یک نفر فکر کند هنوز هستی.
الگوی تکرار روزهای هفته بهم خورده؛ ما با دو تا شنبه، یک دوشنبه، سهچهار تا عصر جمعه و یک نصفهچهارشنبه در طول هفته مواجهایم.
متأسفانه پنجشنبهها بعد از تمامشدن مدرسه، از این دیار کوچ کردند.
متأسفانه پنجشنبهها بعد از تمامشدن مدرسه، از این دیار کوچ کردند.
بهزاد عمرانی داشت میخواند:
«درگذر درگذر آسمانی پیدا نیست
احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست»
با اینکه شبهبیتی که میخواند بیدروپیکر و بندتنبانی است اما یک چیزهایی با خودش دارد مثلا و اگر از زبان دیگری بیرون میآمد محل بحث میشد.
بمرانی آدرس غلط نمیدهد ولی آنقدر آن آدرس را بد میدهد که آدم دلاش نمیخواهد برود دنبالاش.
اینکه از یک جایی به بعد به این نتیجه برسی که باید فکر و کردارت را از امید مستقل کنی. اگرچه دوری از امید در بیشتر موارد کارکرد منفی دارد اما خب با یک تقریب دوراندیشانهیی میتواند مثبت هم باشد.
امید با خودش اضطراب و تشویش میآورد و این اضطراب یکجاهایی آنقدر زیاد می شود که حتا شیرینیِ پیروزی و کامیابی را میتواند تحتتاثیر قرار دهد. آن روی سکه این است که امید شکست را عریان میکند؛ فرد با تمام وجهههای شکست روبهرو میشود و دیگر نمیتواند بهانهتراشی کند و از آن بگریزد.
محسن صبا در «این شماره با تاخیر ۷» یادداشتی درجهیک درباره رفیق سفر کردهش، جنتمکان، بیژن الهی دارد. صبا در جایی از یادداشت مینویسد: «پس از سفر ناگذشتنی بیژن، در تنهایی، دیگر بهچنان آرامشی رسیدهام که فقط نومیدان میشناسند و بس.»
ناامیدی راه را بر تلاش بیهوده (نه الزاما هر تلاشی) میبندد. نتیجهی تقلانکردن بیفایده میشود آرامش؛ یعنی رسیدن به یک نقطهی امن در میانهی مرداب. بیتفاوتی نسبت به غایت چیزهایی که میگذرند، با خودش رخوت میآورد. حالا چه چیزی از این رخوت، دستگیر هر کسی میشود وابسته است به خیلی چیزهای دیگر که عجالتا در توان من نیست.
زیاده قربانت.
«درگذر درگذر آسمانی پیدا نیست
احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست»
با اینکه شبهبیتی که میخواند بیدروپیکر و بندتنبانی است اما یک چیزهایی با خودش دارد مثلا و اگر از زبان دیگری بیرون میآمد محل بحث میشد.
بمرانی آدرس غلط نمیدهد ولی آنقدر آن آدرس را بد میدهد که آدم دلاش نمیخواهد برود دنبالاش.
اینکه از یک جایی به بعد به این نتیجه برسی که باید فکر و کردارت را از امید مستقل کنی. اگرچه دوری از امید در بیشتر موارد کارکرد منفی دارد اما خب با یک تقریب دوراندیشانهیی میتواند مثبت هم باشد.
امید با خودش اضطراب و تشویش میآورد و این اضطراب یکجاهایی آنقدر زیاد می شود که حتا شیرینیِ پیروزی و کامیابی را میتواند تحتتاثیر قرار دهد. آن روی سکه این است که امید شکست را عریان میکند؛ فرد با تمام وجهههای شکست روبهرو میشود و دیگر نمیتواند بهانهتراشی کند و از آن بگریزد.
محسن صبا در «این شماره با تاخیر ۷» یادداشتی درجهیک درباره رفیق سفر کردهش، جنتمکان، بیژن الهی دارد. صبا در جایی از یادداشت مینویسد: «پس از سفر ناگذشتنی بیژن، در تنهایی، دیگر بهچنان آرامشی رسیدهام که فقط نومیدان میشناسند و بس.»
ناامیدی راه را بر تلاش بیهوده (نه الزاما هر تلاشی) میبندد. نتیجهی تقلانکردن بیفایده میشود آرامش؛ یعنی رسیدن به یک نقطهی امن در میانهی مرداب. بیتفاوتی نسبت به غایت چیزهایی که میگذرند، با خودش رخوت میآورد. حالا چه چیزی از این رخوت، دستگیر هر کسی میشود وابسته است به خیلی چیزهای دیگر که عجالتا در توان من نیست.
زیاده قربانت.