دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
Forwarded from شیواندن
‏نیاز: رفتن از همه‌جا. از وطن. از پیراهن. از تن.
_مثلاً یادت آن‌قدر توی خانه تکرار شده بود که دیگر از اجزای خانه که قابل تشخیص نبودی که هیچ، جاهایی که نباید سر و کله‌ات پیدا می‌شد. نه فقط مثلا رنگ یخچال را از روی پیراهنت برداشته بودند، که رنگ گل کاکتوس تازه‌درآمده هم با ماتیکت مو نمی‌زد.
مثلا وسط «لیلا»ی مهرجویی یک زنی شبیهت از وسط صفحه لپ تاپ دوید پشت سر لیلا حاتمی. بعد وقتی می‌خواستم نوار «آستان جانان» ِ مشکاتیان را برگردانم یک چند ثانیه صدایم می‌زدی. می‌شد یک جورهایی ربط بدهم به این‌که جدیدا بی‌حواس شده‌م یا بیندازم گردن قرص‌های جدیدی که شروع کرده‌م. ولی خب وقتی یک جایی وسط لاله زارِ «جسدهای شیشه‌ای» ِ کیمیایی، اسمت را دیدم، دیگر از زیر کاغذ با حروف‌چینی انتشارات نمی‌شد در رفت. ول کردم رفتم، بعد صفحه را نشان مامان دادم و عینکش را زد و مجبورش کردم بلندبلند بخواند. مامان هم رسید به اسمت بعد یادم رفت کلا چرا خواسته بودم بخواند و مامان گذاشت رفت.
یادم رفت بگویم که رنگ پرده‌ی اتاقم با بقیه‌ی پرده‌های خانه فرق کرده. حالا ربطش را باید از همسایه روبرویی پرسید. آخرش هم باید بیندازم گردن آفتاب گردن‌کلفت مرداد؛ ولی خب قاعده‌ش این بود که پرده کم‌رنگ بشود نه پررنگ‌تر از بقیه جاهای خانه.
صبح یک جایی از ذوالفنون را باز کردم که به یاد جوانی بزنم. اسمت روی دوتا نُت سوار شد و خب ذوالفنون را هم بستم گذاشتم کنار کتابخانه. بعد خنده‌م گرفت که خب چرا مثلا ذوالفنون یا مثلا چرا کلا؟
دارم خودم را می‌بندم به کار. اگر حوصله‌ت کشید دست از سر زندگی ما بردار.

زیاده قربانت.
1
-عاشقانه ساختن با تو، مثل گل دقیقه ۹۰ است، وقتی سه‌هیچ عقب باشی. بی‌خوشحالی‌کردن. بدون ذره‌یی دلخوشی. افزودن بر ملال.
یک اذانی سلیم موذن‌زاده داشت به‌اسم اذان حزین. مثل اذان برادرش در دستگاه بیات ترک نبود. یک سرود جان‌سوزی بود نزدیک به دشتی. قرارش این بود که آن اذان را فقط ظهر عاشورا توی حسینیه‌ی اعظم زنجان بگوید.
فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفته‌اند.
_می‌دونی! شهری که ما زندگی می‌کردیم معمولا برف میومد و هوا سرد بود. وقتایی که برف میومد من و احسان می‌خواستیم بریم زیر برف. مامانم همیشه اجازه نمی‌داد. می‌گفت: «برف چیز تازه‌یی نیست. برید تا سرما نخوردین.»
بعد که برف تموم میشد و هوا یکم باز می‌شد، همیشه هردوتامون رو می‌برد زیر درخت چنار وسط حیاط. با یه چوب بلند می‌زد به تنه‌ی درخت. برف‌های مونده رو شاخه‌ها شروع می‌کرد ریختن. می‌گفت: «اینم مثل برفه. همون حس و مزه رو داره.»
می‌دونی این‌که بخوام امید داشته باشم که زندگی با اون ادامه پیدا کنه یا دوباره از نو شروع بشه، همون‌قدر مسخره‌ست که وایسم زیر درخت و شاخه‌ها تکون بخورن و و دونه‌های ریز بریزن تو موهام.
می‌دونی شاید شبیه واقعیش باشه اما مشکل اینه که من قبلش خودِ واقعی‌شو دیدم. یه بار که مامان خونه نبود، زیر برف وایسادم. من اصلِ زندگی با اونو چشیدم.
«ولی هنوز می‌خندم» گزاره‌ی غمگینی‌ست. خیلی غمگین.
برای هر بهاری باید یک زمستانی متصور بود. آدم عاقل چنگ می‌اندازد به یک چیزهایی که وسط سرمای زمستان نجاتش بدهد. همین چیزها از جنس بودن‌اند. بودن وقتی می‌شود بودگاری که یک در گِل مانده‌یی مثل من، نیاز را حس کرده باشد. بودن اینجاها معنی می‌دهد. جایی بوی بودن می‌دهد که رفتن تعریف نشده باشد و اشک و لبخند را نشود از هم افتراق داد چراکه اصلا نیازی به هیچ‌کدامش نیست؛ در آن آرمانِ مجسم، احساس فقط منتقل می‌شود، تعریف نمی‌شود آنجا.
می‌فهمی؟ ناشدنی‌ست شاید.
در پاسخ یک دوست
پرسیده بودی که هنوز می‌نویسم یا نه؟
رمان خیلی قبل‌تر از این‌ها و حتا تولد من شروع شده بود. یک زخم ناسور است. کاردی است که وسط دو تا کتف مانده و جماعتی را به خاک سیاه نشانده است. می‌خواهم درمانش کنم؟ نه.
در این‌که من را چه به رمان که شکی نیست اما باید یک سپری بسازم که زخم برندارم . یک راه فراری پیدا کنم؛ چون حتم دارم که طاقت تحمل ضربه‌های این جریانات که احتمالا به من هم خواهد رسید را ندارم. اگرچه که باید جان بگذارم برایش اما تمام که شد باید بریزمش دور.
ولی عجالتا باید بنویسم تا دیوانه نشده‌م. باید بنویسم تا بتوانم خودم را تحمل کنم. فعلا تنها گزینه‌یی است که دارم.
اگر دستت می‌رسد کلمه بیاور و برایم بنویس.

باقی بقایت.
_مثلا آن‌شب که آن تکه‌شعر کذایی را فرستاده بودی، دلم می‌خواست این‌جا می‌بودی و فقط می‌گفتم: «دوستت دارم» و می‌خوابیدم یا مثلا زنگ می‌زدم و سریع می‌گفتم که: «خب باید برایت مُرد» و می‌خوابیدم یا باید ویس با پس‌زمینه‌ی صدای امیر بال‌افشان می‌دادم که: «حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن» شاید یا راه دیگرش این بود که یکی از کفترهای پسر همسایه را کش بروم و توی تکه‌کاغذی بنویسم: «خبرت خراب‌تر کرد جراحت جدایی» و ببندم به پایش و می‌خوابیدم ولی خب فیلم و سینما که نبود و من هم بازی بلد نبودم.
نوشتم: «زیاده قربانت» و نخوابیدم.
-یا آن مزخرفی که توی اینستاگرام دیدم، ماسک با طرح گل‌وبلبل و این برنامه‌ها بود.بعدش که یک چند تا نفس عمیق کشیدم و از حالت رضا موتوری به علی رضوان شیفت کردم، دیدم این بَزَک‌کردن فاجعه، چیزی‌ست که باید دیر یا زود اتفاق می‌افتاد. اتفاقا شعار محترم‌شان هم این بود که «ماسک جزئی از لباس‌های ما شده.» که همین رضا موتوریِ درون را بیدار کرده بود.
اگر فرض کنیم که عادی‌شدن، زاده‌ی زمان است، عادی‌کردن و تلاش برای عادی‌جلوه‌دادن، زاده‌ی اضطراب و ترس از آینده‌ی نامعلوم است. تظاهر به این‌که اتفاق نیفتاده. یک تلاش واهی برای برون‌رفت چاه اضطراب.
+نه! ببین اتفاق افتاده. کشنده هم هست. باور کردم. می‌فهمم چی می‌گی.
-ببین خب اصلا درست نیست. چرا باید یک چنین چیزی که همه‌چیز را از بین برده و تقریبا همه‌ی خوشی‌ها را نابود کرده بخواهند سانتی‌مانتالش کنند؟ خب حالا که بازار ماسک داغ شده که فروش بالاست. زیباشناختی عادی‌شدن مثلا؟
-بخواب بابا. ول کن. اون اینترنتو خاموش کن. صبح باید بشینی پشت فرمون.
-تو با خودت دعوات می‌شه؟
+کم. بعضی وقتا. تو چی؟
-زیاد.
+معلومه.
_دیشب وسط هزار دربه‌دری و بدبختی خبر فروتن درآمد. که قاعدتا ربطی به من نداشت که می‌خواست یا می‌خواهد چه‌کار کند؛ ولی مشکل‌ام این‌جا بود که یک قسمتی از خاطره‌هایی که داشتم مخدوش می‌شد. حامدِ «شب یلدا»یِ پوراحمد و اسفندیارِ «مرسدس» ِ آقای رئیس، دو شمایل به‌یادماندنی از دو تیپ شخصیتی آن‌دوره‌ی عجیب و آن سرخوردگی دهه‌هفتادی بود که فروتن خوب درش آورده و بازی‌هایش هنوز زنده است. کاری نداریم که بعدا کارش به فیلم‌های درِپیت هم کشیده شد.
بعد فکر کردم که ما چقدر باید خودمان را در امورات زندگی دیگران صاحب حق بدانیم. این‌که فروتن را مقصر بدانم که به خاطراتم لطمه زده، بیشتر از آن‌که خودخواهی باشد، یک نوع چنگ‌انداختنِ کورکورانه به گذشته است؛ یعنی این‌که خودم را جلوتر از انجام‌دهنده‌ی آن کار بدانم. یک نوع دم‌دستی‌ترش مثلا این است که معشوقه را به‌خاطر کوتاه‌کردن موهایش سرزنش کنیم چراکه با موی بلند بیشتر حال می‌کرده‌ایم و موی بلندش او را رویایی‌تر می‌نموده و این‌ها.
بعدش دیدم این میل به تصاحب برآیند رفتاری چیز عجیبی‌ست. یعنی دیگری از ما بخواهد که طوری رفتار کنیم که دل‌اش می‌خواهد؛ لذت می‌برد و دوست دارد آن‌طور باشیم. بعدش گفتم خب این تا وقتی به‌درد می‌خورد که طرف خودش راضی باشد بعد نتوانستم دیگر دلیل پیدا کنم و صبح پست تکذیب گذاشت و گفتم خب و قرار گذاشتم دوباره امشب مرسدس را ببینم.

زیاده قربانت.
_کلی فحش داد و به جای خداحافظی گفت: «خاک بر سرت. تو نه دوست داشتن بلدی نه لیاقت داری که کسی دوستت داشته باشه. اصلاً بلدی بگی دوسِت دارم؟»
خب حقیقتش حوصله‌م نمی‌کشید و نمی‌خواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان و بهمان.
یک طرف ماجرا این بود که از یک جایی به بعد که کلمه را شناختم و فهمیدم که کلمه جان دارد و چه کارهایی ازش برمی‌آید، نمی‌شد و نمی‌توانستم همین‌جور خرجش کنم و بپرانم که: «عاشقتم! دوستت دارم!»
خب نمی‌شد؛ یعنی اگر خودش هم نمی‌فهمید من می‌فهمیدم و این خودش یک جور جلوی ضرر را گرفتن بود.
یک طرف دیگرش این بود که بخواهم برایش توضیح بدهم که احساس وقتی بیاید توی زبان کلا از بین می‌رود؛ یعنی همین‌ که بخواهد کلمه‌یی پیدا بشود، احساس همان‌جا می‌میرد و یک شبح یا یک چنین چیزی می‌مانَد. بعد فکر کردم که یک جایی را خوانده بودم که: «عاشقانه در رفتار محکم‌تر و ماندگارتر از گفتار است.» و همزمان که فکر می‌کردم چرا نمی‌فهمید که مثلا آن‌طور نگاه کردن و یا فحش‌شنیدن از صاحب‌کار به خاطر یک ربع مرخصی بیشتر، خیلی مهم‌تر است از این‌که بگویم: «دوستت دارم»؛ به این هم فکر می‌کردم که آن جمله را جایی نخوانده بودم و توی یکی از نمایشنامه‌های جوانی خودم آورده بودمش.
بعدش رفتم دوره کامل مجله کارنامه را که برایش با هزار دنگ‌وفنگ جور کرده بودم سوزاندم و ایستادم جلویش مثل تام هاردی دانکرک سیگار کشیدم.
-ببین قصه‌های بچگی رو یادته؟ منطق درست و حسابی نداشت ولی واسه همیشه یادمون می‌موند؟ ‌
اون‌جوری بیا. بی‌منطق. کودکانه. جوری که یادمون بمونه. نخواستی‌ام که هیچی.
_فکر کن که خاطره بازگشت داشت؛ مثلاً یک چیزهایی مناسک‌طوری مثل احضار روح یا این موارد برگزار می‌شد و می‌شد خاطره‌ها را برگرداند و دوباره زندگی‌شان کرد؛ آن‌وقت چه کسی می‌گشت عقب زندگی؟ عقب آینده؟
کافی بود هر کسی یک بار هم که چیز محیرالعقولی از نظر خودش را تجربه کند. آن‌وقت زندگی را می‌گذاشت روی repeat mode و مثلا روزی ده بار بوسه‌ی اول را زندگی می‌کرد یا توی آن جشنواره جایزه می‌گرفت یا دانشگاه قبول می‌شد یا مثلا دوباره با آخرین لبخندهای مادرش اشک می‌ریخت.
البته که شاید یک روزی این اباطیل آن‌قدر بدیهی شده باشد که اگر دست کسی دسترسی به چنین چیزهایی پیدا کرد، بنشیند بخندند ولی حالا ما جماعتِ بی‌آینده چرا ول نمی‌کنیم کلا؟ چرا این‌قدر سرتِق شده‌ایم؟ چرا یقه‌ی خاطرات‌مان را ول نمی‌کنیم؟
مثلاً تو خودت چرا هر وقت که یک مراسمی مهمانی‌یی چیزی دارد تمام می شود، بُغ می‌کنی و به جای لذت‌بردن از تتمه‌ش به فردا فکر می‌کنی یا به این‌که قرار است توی ماشین با «مهدی ساکی» گریه کنی یا روی موتور «چاوشی» را توی گوش باد عربده بزنی و بروی روی تختت خیره بشوی به دیوار تا آفتاب بزند؟
کی می‌خواهی دست از این‌ها برداری؟
پس کی وحی می‌رسد که هیزمی بردارم؟
در پاسخ یک دوست
پرسیده بودی که آن پنج سال را چطور می‌بینم.
ببین برمی‌گردم به حرف دوستی(که البته خودم هنوز بهش شک دارم) که می‌گفت برای این‌که رابطه را از گرداب عادی‌شدن فراری‌اش بدهند، می‌گردند عقب یک چیزهای جدیدی. مثلا یک خصوصیات اخلاقی که ندیده باشد. به نظرم این هم وقتی صدق می‌کند که زیر و بم اخلاق همدیگر را دیده باشند. خیلی دیده باشند یعنی.
یک نوع دیگرش این است که بخواهم یک حال درون‌سازمانی بهت بدهم و حرف کیمیایی توی جسدهای شیشه‌ای را بازگو کنم که می‌گفت از یک جایی به بعد، اعتیاد به معشوق، جای علاقه را می‌گیرد. خب خود اعتیادش هم یعنی که شده یک تکه‌یی از خودت. ریه‌ی خراب مثلا.
آخر سر این‌که فکر می‌کنم این مزمن‌شدن علاقه و این با هم بزرگ‌شدن و قدکشیدن‌ها و این قهر و آشتی‌های مدام در طول چند سال، باعث شده یک اوهایی از او در تو لانه کند و یک توهایی از تو در وجود او لانه کند که کندن و از‌بین‌بردن این‌ها یعنی که خودتان بیشتر از دیگری تخریب می‌شوید.
می‌فهمی؟ بگذار رفتن رفتارت باشد نه اخلاقت.

باقی بقایت.
دویدن‌ها
_کلی فحش داد و به جای خداحافظی گفت: «خاک بر سرت. تو نه دوست داشتن بلدی نه لیاقت داری که کسی دوستت داشته باشه. اصلاً بلدی بگی دوسِت دارم؟» خب حقیقتش حوصله‌م نمی‌کشید و نمی‌خواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان…
-ببین هی نشستی این‌ور و اون‌ور گفتی که پسره دیوونه‌ست. مخش عیب داره. بی‌کس و کاره. دستش به دهنش نمی‌رسه. حالی‌اش نبود. خب حالا گفتی که گفتی. حق داشتی. من اگه خیلی باشم، همون «سلطان»ام که مثلا دور سرش رو سایه می‌انداخت و و شلوار لی پاش می‌کرد. ولی خب همونه. همون «یارو مرتیکه بی‌فامیله که سوار می‌شه. موتور یا ماشین. میره تو راه دلتنگی می‌کنه. واسه خودش آواز می‌خونه یا واسه‌ش می‌خونن.»
خب یعنی تقصیری‌ام نداشتما. ندید بدید بودم. ما تا این سن رسیدیم ندیدیم آقامون به ننه‌مون بگه دوسِت دارم. یعنی اصلا بلد نبود فکر کنم. بعدم که اون زنه رو صیغه کرد و آورد و ما رو آواره کردم حتا به اونم نمی‌گفت دوست دارم.
حالام ببین راستی‌راستی رقم ما یه جای دیگه‌ست. بد کلک‌مون کنده شد. بلد نبودیم. رفاقت کردیم. بد جایی عاشق شدیم. خواستیم خاطرخواهی رو تمرین کنیم. پاش واستادیم که جلوی مردونگی خودمون کم نیاریم. ولی می‌دونی جفت‌شیش آوردن مال ما نیست. یعنی اصلش فیت ما نیست. ما همه‌ش یک و دو می‌آوردیم تا چشم‌مون افتاد به تو و کور شدیم. بعدم که تو مارس‌مون کردی و از بازی انداختی‌مون بیرون. این صدا رم اگه الان دارم واسه‌ت ضبط می‌کنم..
+پاشو بیا. هوی. پاشو اینا رو بذار تو ماشین خانوم
-آره. بسه. بسه. فعلا.
بعضی شب‌ها می‌نشینم یک ساعت به مغزم فشار میارم که یک جمله‌یی عاشقانه‌تر از «بیا گم شویم.» پیدا کنم. بعد یادم میاد که عاشق نیستم. می‌نویسم توی لیست کارهای روزانه‌ی فردا و می‌خوابم.
_کله‌ی سحر که با صدای «نمیشه بری» ِ مامان و نیمچه نعره‌های دورگه‌ی حامد از جا پریدم، دیدم درست‌اش نیست. به احترام زولپیدمی که ساعت ۵ خورده بودم، پتو را کشیدم روی سرم. بعدش بلند شدم ایمیل‌ام را چک کنم که ببینم انتشارات آخری هم توی ایمیل‌اش ازم تشکر کرده و رزومه‌م را رد کرده یا نه که دیدم لپ‌تاپ نیست. جذابیت‌اش این بود که عکس دوتایی که روی پل خواجو گرفته بودیم را گذاشته بودم بک‌گراند لپ‌تاپ. همان‌طور که داشتم چای می‌ریختم مامان را زیرچشمی پاییدم که داشت کلیپ پر می‌کرد و خب طبیعتا اعتراضی به این‌که تو کی هستی مثلا یا چرا با آن شال ارغوانی ریسه رفته‌یی روی شانه‌م نداشت.
بعدش دیدم دیگر هیچ چیزی جای تعجب ندارد یعنی. اگر ما خودمان را می‌زدیم به مریضی که بخوابیم توی خانه، حالا حامد باید خودش را بکشد که بگذارند برود مدرسه و مامان هم که اصلا.
یعنی همه چیز بهم ریخته. نمی‌دانم طرف‌های شما هم همین‌طور است یا نه. نه که سر جایش نباشد یعنی تعجب نمی‌کنم. مثلا فردا صبح همه‌جا صلح بشود یا وسط شهریور برف بزند یا دوباره ارزانی بشود یا حتا مثلا تو برگردی. دیگر هیچ‌کدام‌اش عجیب نیست. قاعده‌ش هم همین است چون تعجب یعنی با عقل جور در نیاید و خودت هم که جریان عقل ما را بلدی.
ولی علی‌الحساب عکس‌ات را برمی‌دارم از روی بک‌گراند. یک‌وقت دیدی مامان فردا دیگر سراخلاق نبود.

زیاده قربانت.
_از یک‌جایی به بعد، هر چیزی که داری به تو خیانت می‌کند. کلمات‌ات، رفتارت، گفتارت، خواب‌هایت، رویاهای نیامده‌ات. دارایی‌هات ته می‌کشد. سردرگمی پا می‌گذارد روی گردن‌ات.
این چاه ویل، از آن‌جا کَنده می‌شود، که همه‌ی هستی‌ات و دارایی‌ات را برای چیزی، آرزویی، بودنی قمار می‌کنی. از آن‌جا به بعد، همه رنگ می‌بازند و تو می‌مانی با یک مشت نیامده‌ی پوسیده. آن وقت می‌افتی به جان خودت تا خودت را بتراشی؛ تا مگر آن جرح‌وتعدیل به کارت بیاید.