اگر به خودکشی فکر میکنید بگذارید خیالتان را راحت کنم.خودکشی شما به اندازه خود شما بیاهمیت است.
_تا حالا دستت رو با یه چیز آهنی خیلی تیز بریدی؟
ببین فکر کردن به تو دقیقا همونطوریه. یه مدتی که گذشت دیگه نه سوزشی حس میکنی نه دردی داره. فقط احساس میکنی یه چیزی داره توی اعماق دستت زهر میریزه. میفهمی چی میگم؟ دیگه اون سوزش نیست ولی احساس میکنی اون تیغه هنوز هس. هنوز داره جلو میره.
ببین فکر کردن به تو دقیقا همونطوریه. یه مدتی که گذشت دیگه نه سوزشی حس میکنی نه دردی داره. فقط احساس میکنی یه چیزی داره توی اعماق دستت زهر میریزه. میفهمی چی میگم؟ دیگه اون سوزش نیست ولی احساس میکنی اون تیغه هنوز هس. هنوز داره جلو میره.
_بذار یه چیزی برات بگم. میدونی سرطان چیه؟
ببین یه جاهایی هست، یه مراحلی هست توی سلول که مثل چراغ راهنماییاند. وقتی سلول نباید تقسیم بشه جلوشو میگیرند و هر وقت هم سلول کم آوردن راه رو باز میکنند و تقسیم انجام میشه و خطر رفع میشه.
ببین من دقیقا همون سرطانم. سرطان یعنی اون سلول های سرکشی که چراغ رو رد میکند. ببین من دقیقا همون سلولهام. همونقدر نفهم. جاهایی که باید وایمیستادم، تندتر دویدم. جاهایی که باید میدویدم، نشستم تا یه خبرایی بشه. تو فکر کن پسر خالهم که همبازی بچگیم بود داشت توی سرما میمرد و من نشسته بودم دعا میکردم پولی که باباش به خاطر دِروی اول تابستون طلبکار بود رو بیارن در خونه بهش بدن تا بتونیم ببریمش شهر برا دکتر و دوا. یا اونقدر احمق بودم، که تمام پساندازم رو شمع خریدم و روشن کردم که شب اول مامان توی قبرستونِ تاریک نخوابه؛ چون اونشبی که از تاریکی ترسیده بودم، تو گوشم گفته بود که آدم بزرگا هم از تاریکی میترسند. بعدم گفت خودشم میترسه.
ولی دارم بهت میگم. سرطان رو هم میشه درمان کرد. ببین دارم بهت میگم تو میتونی سرطان رو از بین ببری، تا به بقیه جاهای بدن نرسه. میدونم که سلول باید نابود بشه. میدونم که راهش بیبرگشته؛ ولی بذار قبل از نابودی یه مدتی فکر کنم همهچی درست میشه. ببین اصلا تو منو نابود کن. میخوای بریم محضر تعهد کتبی بدم که خودم دلم میخواد به دست تو نابود بشم؟
ببین یه جاهایی هست، یه مراحلی هست توی سلول که مثل چراغ راهنماییاند. وقتی سلول نباید تقسیم بشه جلوشو میگیرند و هر وقت هم سلول کم آوردن راه رو باز میکنند و تقسیم انجام میشه و خطر رفع میشه.
ببین من دقیقا همون سرطانم. سرطان یعنی اون سلول های سرکشی که چراغ رو رد میکند. ببین من دقیقا همون سلولهام. همونقدر نفهم. جاهایی که باید وایمیستادم، تندتر دویدم. جاهایی که باید میدویدم، نشستم تا یه خبرایی بشه. تو فکر کن پسر خالهم که همبازی بچگیم بود داشت توی سرما میمرد و من نشسته بودم دعا میکردم پولی که باباش به خاطر دِروی اول تابستون طلبکار بود رو بیارن در خونه بهش بدن تا بتونیم ببریمش شهر برا دکتر و دوا. یا اونقدر احمق بودم، که تمام پساندازم رو شمع خریدم و روشن کردم که شب اول مامان توی قبرستونِ تاریک نخوابه؛ چون اونشبی که از تاریکی ترسیده بودم، تو گوشم گفته بود که آدم بزرگا هم از تاریکی میترسند. بعدم گفت خودشم میترسه.
ولی دارم بهت میگم. سرطان رو هم میشه درمان کرد. ببین دارم بهت میگم تو میتونی سرطان رو از بین ببری، تا به بقیه جاهای بدن نرسه. میدونم که سلول باید نابود بشه. میدونم که راهش بیبرگشته؛ ولی بذار قبل از نابودی یه مدتی فکر کنم همهچی درست میشه. ببین اصلا تو منو نابود کن. میخوای بریم محضر تعهد کتبی بدم که خودم دلم میخواد به دست تو نابود بشم؟
_امشب که داشتم شمع روشن میکردم، یادم افتاد که موقع کاشتن شمع باید آرزو میکردیم و باید منتظر میماندیم که پارافین بچکد روی دستمان تا شمع بچسبد به موزاییک زیرش. بعد مینشستیم نگاهِ سوختنش میکردیم که آرزوهایمان جان بگیرند.
بعد یادم افتاد که تقریباً هیچوقت میانهیی با آرزو نداشتم. یعنی مثلاً توی آن سنوسالی که همهی بچهها شمعبهدست از دست خادم مسجد فرار میکردند تا یک جایی بوی پارافین راه بیندازند؛ همه یک چیز یا چیزهایی میخواستند آنوقت من مینشستم زل میزدم به شعله و توی ذهنم بالا و پایین میشدم که یک چیزی بخواهم و چیزی پیدا نمیکردم.
یکمقداری که صدایم دورگه شد، هنوز بساط شمعها بود و من فکر میکردم که چرا مثلاً باید برآورده شدن آرزو را گره زد به سوختن یک شمع و بعدترها تعمیم میدادم به اعتقاد که واسطهکردن یک چیز مقدس مثل خدا و پیغمبر برای رسیدن به خواسته، معاملهکردن با خداست و ایمان با این کارها نمیخواند.
بعد یک مدتی چون هیچ کار دیگری بلد نبودم، هر روز میرفتم دم سقاخانه شمع روشن میکردم. ولی خب خودم هم نمیفهمیدم که مثلا چرا.
حالا امشب منتظر بودم که یک نفر آشنا ببیندم و بپرسد مردک تو دقیقا به چهچیزی اعتقاد داری که توی شام غریبان پیدات شده و داری وسط این همه بچه، شمع میچسبانی به سرامیک. کسی پیدا نشد.
حالا اگر سال دیگری هم در کار باشد، باید بگردم عقب یکجایی که بشود شمع روشن کرد. منتظر باشم یک نفر مسخرهم کند. همانطور که از چشمم آب میچکد و گونهام از شعله سوخته، حوصلهی پرسیدن از خودم را نداشته باشم و فندک بزنم.
بعد یادم افتاد که تقریباً هیچوقت میانهیی با آرزو نداشتم. یعنی مثلاً توی آن سنوسالی که همهی بچهها شمعبهدست از دست خادم مسجد فرار میکردند تا یک جایی بوی پارافین راه بیندازند؛ همه یک چیز یا چیزهایی میخواستند آنوقت من مینشستم زل میزدم به شعله و توی ذهنم بالا و پایین میشدم که یک چیزی بخواهم و چیزی پیدا نمیکردم.
یکمقداری که صدایم دورگه شد، هنوز بساط شمعها بود و من فکر میکردم که چرا مثلاً باید برآورده شدن آرزو را گره زد به سوختن یک شمع و بعدترها تعمیم میدادم به اعتقاد که واسطهکردن یک چیز مقدس مثل خدا و پیغمبر برای رسیدن به خواسته، معاملهکردن با خداست و ایمان با این کارها نمیخواند.
بعد یک مدتی چون هیچ کار دیگری بلد نبودم، هر روز میرفتم دم سقاخانه شمع روشن میکردم. ولی خب خودم هم نمیفهمیدم که مثلا چرا.
حالا امشب منتظر بودم که یک نفر آشنا ببیندم و بپرسد مردک تو دقیقا به چهچیزی اعتقاد داری که توی شام غریبان پیدات شده و داری وسط این همه بچه، شمع میچسبانی به سرامیک. کسی پیدا نشد.
حالا اگر سال دیگری هم در کار باشد، باید بگردم عقب یکجایی که بشود شمع روشن کرد. منتظر باشم یک نفر مسخرهم کند. همانطور که از چشمم آب میچکد و گونهام از شعله سوخته، حوصلهی پرسیدن از خودم را نداشته باشم و فندک بزنم.
_دوباره سرش را روی بالش جنباند. نمیتوانست رها شود. در شبهایی، مکرر و نامتوالی برایش پیش آمده بود که وقتی به اواخر شب میرسید و هر آن ممکن بود اولین ترکشهای سپیده، حصار شب را بشکند، رخوت غریبی تمام تنش را در بر میگرفت. خوابش نمیبرد و حتا کوچکترین میل یا حسی که مربوط به خواب باشد در خودش حس نمیکرد؛ اما مجموعهیی از صداها و تصاویر با سرعت فراوان توی سرش میپیچید که شبیه رویا بود. کابوس حتا.
همانقدر نامفهوم و گنگ.
بعد ناگهان همهشان جمع میشدند و به شکل دردی غیرقابلتحمل، پشت کاسهی سرش جاری میشدند. در چشمخانههایش دور چشم را طواف میکردند و از مردمکهایش جاری میشدند پایین.
لحظهیی بعد که سرش را میچرخاند، رد نمناک اشک بر گونهش مانده بود.
همانقدر نامفهوم و گنگ.
بعد ناگهان همهشان جمع میشدند و به شکل دردی غیرقابلتحمل، پشت کاسهی سرش جاری میشدند. در چشمخانههایش دور چشم را طواف میکردند و از مردمکهایش جاری میشدند پایین.
لحظهیی بعد که سرش را میچرخاند، رد نمناک اشک بر گونهش مانده بود.
_و بعد تمام داستانهای توی سرش را دوره کرد. نگاهش را دوخت به آسمان. ابرهای تکهتکهی لحظات قبل، دست در گردن هم انداخته بودند و حجاب سیاهی بر سر شهر کشیده بودند. نعره زد. حس کرد که این عشق را جایی خوانده بود. حس میکرد که توی تکرار گیر کرده. نمیتوانست به خودش بقبولاند که این زیر و رو شدن ناگهانی احوالاتش، چیزیست که قبلاً تجربه نکرده. نخوانده. ندیده. نشنیده.
صدایی از بین ستونهای بالای پلکان ساختمان غربی پیچید توی سرش:
«ما در دوره ایدهآلایم هر چه که بشر تا به امروز باید بدان میرسیده ما داریم. ما داریم در اوج تکامل از خواب بیدار می شویم.»
به خودش نهیب زد که اگر اینطور باشد و اگر این تغییر، قدمی رو به جلو باشد، پس باید چیزی باشد که قبلاً دیگری احساسش نکرده باشد. پس چرا با خودش میاندیشید که اینها را جایی خوانده؟
رویا بود؟ رویایی که بوی شبهای بخارا میداد. رنگ گیسوان شبقگونهی زنان شرقی. رویایی که به همهچیز میمانست و آشفتگی در آن جایی نداشت.
همهچیز سر جایش بود؛ مثل قصهیی که چندین بار بازنویسی شده باشد.
صدایی از بین ستونهای بالای پلکان ساختمان غربی پیچید توی سرش:
«ما در دوره ایدهآلایم هر چه که بشر تا به امروز باید بدان میرسیده ما داریم. ما داریم در اوج تکامل از خواب بیدار می شویم.»
به خودش نهیب زد که اگر اینطور باشد و اگر این تغییر، قدمی رو به جلو باشد، پس باید چیزی باشد که قبلاً دیگری احساسش نکرده باشد. پس چرا با خودش میاندیشید که اینها را جایی خوانده؟
رویا بود؟ رویایی که بوی شبهای بخارا میداد. رنگ گیسوان شبقگونهی زنان شرقی. رویایی که به همهچیز میمانست و آشفتگی در آن جایی نداشت.
همهچیز سر جایش بود؛ مثل قصهیی که چندین بار بازنویسی شده باشد.
_مثلاً یادت آنقدر توی خانه تکرار شده بود که دیگر از اجزای خانه که قابل تشخیص نبودی که هیچ، جاهایی که نباید سر و کلهات پیدا میشد. نه فقط مثلا رنگ یخچال را از روی پیراهنت برداشته بودند، که رنگ گل کاکتوس تازهدرآمده هم با ماتیکت مو نمیزد.
مثلا وسط «لیلا»ی مهرجویی یک زنی شبیهت از وسط صفحه لپ تاپ دوید پشت سر لیلا حاتمی. بعد وقتی میخواستم نوار «آستان جانان» ِ مشکاتیان را برگردانم یک چند ثانیه صدایم میزدی. میشد یک جورهایی ربط بدهم به اینکه جدیدا بیحواس شدهم یا بیندازم گردن قرصهای جدیدی که شروع کردهم. ولی خب وقتی یک جایی وسط لاله زارِ «جسدهای شیشهای» ِ کیمیایی، اسمت را دیدم، دیگر از زیر کاغذ با حروفچینی انتشارات نمیشد در رفت. ول کردم رفتم، بعد صفحه را نشان مامان دادم و عینکش را زد و مجبورش کردم بلندبلند بخواند. مامان هم رسید به اسمت بعد یادم رفت کلا چرا خواسته بودم بخواند و مامان گذاشت رفت.
یادم رفت بگویم که رنگ پردهی اتاقم با بقیهی پردههای خانه فرق کرده. حالا ربطش را باید از همسایه روبرویی پرسید. آخرش هم باید بیندازم گردن آفتاب گردنکلفت مرداد؛ ولی خب قاعدهش این بود که پرده کمرنگ بشود نه پررنگتر از بقیه جاهای خانه.
صبح یک جایی از ذوالفنون را باز کردم که به یاد جوانی بزنم. اسمت روی دوتا نُت سوار شد و خب ذوالفنون را هم بستم گذاشتم کنار کتابخانه. بعد خندهم گرفت که خب چرا مثلا ذوالفنون یا مثلا چرا کلا؟
دارم خودم را میبندم به کار. اگر حوصلهت کشید دست از سر زندگی ما بردار.
زیاده قربانت.
مثلا وسط «لیلا»ی مهرجویی یک زنی شبیهت از وسط صفحه لپ تاپ دوید پشت سر لیلا حاتمی. بعد وقتی میخواستم نوار «آستان جانان» ِ مشکاتیان را برگردانم یک چند ثانیه صدایم میزدی. میشد یک جورهایی ربط بدهم به اینکه جدیدا بیحواس شدهم یا بیندازم گردن قرصهای جدیدی که شروع کردهم. ولی خب وقتی یک جایی وسط لاله زارِ «جسدهای شیشهای» ِ کیمیایی، اسمت را دیدم، دیگر از زیر کاغذ با حروفچینی انتشارات نمیشد در رفت. ول کردم رفتم، بعد صفحه را نشان مامان دادم و عینکش را زد و مجبورش کردم بلندبلند بخواند. مامان هم رسید به اسمت بعد یادم رفت کلا چرا خواسته بودم بخواند و مامان گذاشت رفت.
یادم رفت بگویم که رنگ پردهی اتاقم با بقیهی پردههای خانه فرق کرده. حالا ربطش را باید از همسایه روبرویی پرسید. آخرش هم باید بیندازم گردن آفتاب گردنکلفت مرداد؛ ولی خب قاعدهش این بود که پرده کمرنگ بشود نه پررنگتر از بقیه جاهای خانه.
صبح یک جایی از ذوالفنون را باز کردم که به یاد جوانی بزنم. اسمت روی دوتا نُت سوار شد و خب ذوالفنون را هم بستم گذاشتم کنار کتابخانه. بعد خندهم گرفت که خب چرا مثلا ذوالفنون یا مثلا چرا کلا؟
دارم خودم را میبندم به کار. اگر حوصلهت کشید دست از سر زندگی ما بردار.
زیاده قربانت.
❤1
-عاشقانه ساختن با تو، مثل گل دقیقه ۹۰ است، وقتی سههیچ عقب باشی. بیخوشحالیکردن. بدون ذرهیی دلخوشی. افزودن بر ملال.
یک اذانی سلیم موذنزاده داشت بهاسم اذان حزین. مثل اذان برادرش در دستگاه بیات ترک نبود. یک سرود جانسوزی بود نزدیک به دشتی. قرارش این بود که آن اذان را فقط ظهر عاشورا توی حسینیهی اعظم زنجان بگوید.
فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفتهاند.
فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفتهاند.
_میدونی! شهری که ما زندگی میکردیم معمولا برف میومد و هوا سرد بود. وقتایی که برف میومد من و احسان میخواستیم بریم زیر برف. مامانم همیشه اجازه نمیداد. میگفت: «برف چیز تازهیی نیست. برید تا سرما نخوردین.»
بعد که برف تموم میشد و هوا یکم باز میشد، همیشه هردوتامون رو میبرد زیر درخت چنار وسط حیاط. با یه چوب بلند میزد به تنهی درخت. برفهای مونده رو شاخهها شروع میکرد ریختن. میگفت: «اینم مثل برفه. همون حس و مزه رو داره.»
میدونی اینکه بخوام امید داشته باشم که زندگی با اون ادامه پیدا کنه یا دوباره از نو شروع بشه، همونقدر مسخرهست که وایسم زیر درخت و شاخهها تکون بخورن و و دونههای ریز بریزن تو موهام.
میدونی شاید شبیه واقعیش باشه اما مشکل اینه که من قبلش خودِ واقعیشو دیدم. یه بار که مامان خونه نبود، زیر برف وایسادم. من اصلِ زندگی با اونو چشیدم.
بعد که برف تموم میشد و هوا یکم باز میشد، همیشه هردوتامون رو میبرد زیر درخت چنار وسط حیاط. با یه چوب بلند میزد به تنهی درخت. برفهای مونده رو شاخهها شروع میکرد ریختن. میگفت: «اینم مثل برفه. همون حس و مزه رو داره.»
میدونی اینکه بخوام امید داشته باشم که زندگی با اون ادامه پیدا کنه یا دوباره از نو شروع بشه، همونقدر مسخرهست که وایسم زیر درخت و شاخهها تکون بخورن و و دونههای ریز بریزن تو موهام.
میدونی شاید شبیه واقعیش باشه اما مشکل اینه که من قبلش خودِ واقعیشو دیدم. یه بار که مامان خونه نبود، زیر برف وایسادم. من اصلِ زندگی با اونو چشیدم.
برای هر بهاری باید یک زمستانی متصور بود. آدم عاقل چنگ میاندازد به یک چیزهایی که وسط سرمای زمستان نجاتش بدهد. همین چیزها از جنس بودناند. بودن وقتی میشود بودگاری که یک در گِل ماندهیی مثل من، نیاز را حس کرده باشد. بودن اینجاها معنی میدهد. جایی بوی بودن میدهد که رفتن تعریف نشده باشد و اشک و لبخند را نشود از هم افتراق داد چراکه اصلا نیازی به هیچکدامش نیست؛ در آن آرمانِ مجسم، احساس فقط منتقل میشود، تعریف نمیشود آنجا.
میفهمی؟ ناشدنیست شاید.
میفهمی؟ ناشدنیست شاید.
در پاسخ یک دوست
پرسیده بودی که هنوز مینویسم یا نه؟
رمان خیلی قبلتر از اینها و حتا تولد من شروع شده بود. یک زخم ناسور است. کاردی است که وسط دو تا کتف مانده و جماعتی را به خاک سیاه نشانده است. میخواهم درمانش کنم؟ نه.
در اینکه من را چه به رمان که شکی نیست اما باید یک سپری بسازم که زخم برندارم . یک راه فراری پیدا کنم؛ چون حتم دارم که طاقت تحمل ضربههای این جریانات که احتمالا به من هم خواهد رسید را ندارم. اگرچه که باید جان بگذارم برایش اما تمام که شد باید بریزمش دور.
ولی عجالتا باید بنویسم تا دیوانه نشدهم. باید بنویسم تا بتوانم خودم را تحمل کنم. فعلا تنها گزینهیی است که دارم.
اگر دستت میرسد کلمه بیاور و برایم بنویس.
باقی بقایت.
پرسیده بودی که هنوز مینویسم یا نه؟
رمان خیلی قبلتر از اینها و حتا تولد من شروع شده بود. یک زخم ناسور است. کاردی است که وسط دو تا کتف مانده و جماعتی را به خاک سیاه نشانده است. میخواهم درمانش کنم؟ نه.
در اینکه من را چه به رمان که شکی نیست اما باید یک سپری بسازم که زخم برندارم . یک راه فراری پیدا کنم؛ چون حتم دارم که طاقت تحمل ضربههای این جریانات که احتمالا به من هم خواهد رسید را ندارم. اگرچه که باید جان بگذارم برایش اما تمام که شد باید بریزمش دور.
ولی عجالتا باید بنویسم تا دیوانه نشدهم. باید بنویسم تا بتوانم خودم را تحمل کنم. فعلا تنها گزینهیی است که دارم.
اگر دستت میرسد کلمه بیاور و برایم بنویس.
باقی بقایت.
_مثلا آنشب که آن تکهشعر کذایی را فرستاده بودی، دلم میخواست اینجا میبودی و فقط میگفتم: «دوستت دارم» و میخوابیدم یا مثلا زنگ میزدم و سریع میگفتم که: «خب باید برایت مُرد» و میخوابیدم یا باید ویس با پسزمینهی صدای امیر بالافشان میدادم که: «حالا وقت آمدن است. به آمدن فکر کن» شاید یا راه دیگرش این بود که یکی از کفترهای پسر همسایه را کش بروم و توی تکهکاغذی بنویسم: «خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی» و ببندم به پایش و میخوابیدم ولی خب فیلم و سینما که نبود و من هم بازی بلد نبودم.
نوشتم: «زیاده قربانت» و نخوابیدم.
نوشتم: «زیاده قربانت» و نخوابیدم.
-یا آن مزخرفی که توی اینستاگرام دیدم، ماسک با طرح گلوبلبل و این برنامهها بود.بعدش که یک چند تا نفس عمیق کشیدم و از حالت رضا موتوری به علی رضوان شیفت کردم، دیدم این بَزَککردن فاجعه، چیزیست که باید دیر یا زود اتفاق میافتاد. اتفاقا شعار محترمشان هم این بود که «ماسک جزئی از لباسهای ما شده.» که همین رضا موتوریِ درون را بیدار کرده بود.
اگر فرض کنیم که عادیشدن، زادهی زمان است، عادیکردن و تلاش برای عادیجلوهدادن، زادهی اضطراب و ترس از آیندهی نامعلوم است. تظاهر به اینکه اتفاق نیفتاده. یک تلاش واهی برای برونرفت چاه اضطراب.
+نه! ببین اتفاق افتاده. کشنده هم هست. باور کردم. میفهمم چی میگی.
-ببین خب اصلا درست نیست. چرا باید یک چنین چیزی که همهچیز را از بین برده و تقریبا همهی خوشیها را نابود کرده بخواهند سانتیمانتالش کنند؟ خب حالا که بازار ماسک داغ شده که فروش بالاست. زیباشناختی عادیشدن مثلا؟
-بخواب بابا. ول کن. اون اینترنتو خاموش کن. صبح باید بشینی پشت فرمون.
اگر فرض کنیم که عادیشدن، زادهی زمان است، عادیکردن و تلاش برای عادیجلوهدادن، زادهی اضطراب و ترس از آیندهی نامعلوم است. تظاهر به اینکه اتفاق نیفتاده. یک تلاش واهی برای برونرفت چاه اضطراب.
+نه! ببین اتفاق افتاده. کشنده هم هست. باور کردم. میفهمم چی میگی.
-ببین خب اصلا درست نیست. چرا باید یک چنین چیزی که همهچیز را از بین برده و تقریبا همهی خوشیها را نابود کرده بخواهند سانتیمانتالش کنند؟ خب حالا که بازار ماسک داغ شده که فروش بالاست. زیباشناختی عادیشدن مثلا؟
-بخواب بابا. ول کن. اون اینترنتو خاموش کن. صبح باید بشینی پشت فرمون.
_دیشب وسط هزار دربهدری و بدبختی خبر فروتن درآمد. که قاعدتا ربطی به من نداشت که میخواست یا میخواهد چهکار کند؛ ولی مشکلام اینجا بود که یک قسمتی از خاطرههایی که داشتم مخدوش میشد. حامدِ «شب یلدا»یِ پوراحمد و اسفندیارِ «مرسدس» ِ آقای رئیس، دو شمایل بهیادماندنی از دو تیپ شخصیتی آندورهی عجیب و آن سرخوردگی دهههفتادی بود که فروتن خوب درش آورده و بازیهایش هنوز زنده است. کاری نداریم که بعدا کارش به فیلمهای درِپیت هم کشیده شد.
بعد فکر کردم که ما چقدر باید خودمان را در امورات زندگی دیگران صاحب حق بدانیم. اینکه فروتن را مقصر بدانم که به خاطراتم لطمه زده، بیشتر از آنکه خودخواهی باشد، یک نوع چنگانداختنِ کورکورانه به گذشته است؛ یعنی اینکه خودم را جلوتر از انجامدهندهی آن کار بدانم. یک نوع دمدستیترش مثلا این است که معشوقه را بهخاطر کوتاهکردن موهایش سرزنش کنیم چراکه با موی بلند بیشتر حال میکردهایم و موی بلندش او را رویاییتر مینموده و اینها.
بعدش دیدم این میل به تصاحب برآیند رفتاری چیز عجیبیست. یعنی دیگری از ما بخواهد که طوری رفتار کنیم که دلاش میخواهد؛ لذت میبرد و دوست دارد آنطور باشیم. بعدش گفتم خب این تا وقتی بهدرد میخورد که طرف خودش راضی باشد بعد نتوانستم دیگر دلیل پیدا کنم و صبح پست تکذیب گذاشت و گفتم خب و قرار گذاشتم دوباره امشب مرسدس را ببینم.
زیاده قربانت.
بعد فکر کردم که ما چقدر باید خودمان را در امورات زندگی دیگران صاحب حق بدانیم. اینکه فروتن را مقصر بدانم که به خاطراتم لطمه زده، بیشتر از آنکه خودخواهی باشد، یک نوع چنگانداختنِ کورکورانه به گذشته است؛ یعنی اینکه خودم را جلوتر از انجامدهندهی آن کار بدانم. یک نوع دمدستیترش مثلا این است که معشوقه را بهخاطر کوتاهکردن موهایش سرزنش کنیم چراکه با موی بلند بیشتر حال میکردهایم و موی بلندش او را رویاییتر مینموده و اینها.
بعدش دیدم این میل به تصاحب برآیند رفتاری چیز عجیبیست. یعنی دیگری از ما بخواهد که طوری رفتار کنیم که دلاش میخواهد؛ لذت میبرد و دوست دارد آنطور باشیم. بعدش گفتم خب این تا وقتی بهدرد میخورد که طرف خودش راضی باشد بعد نتوانستم دیگر دلیل پیدا کنم و صبح پست تکذیب گذاشت و گفتم خب و قرار گذاشتم دوباره امشب مرسدس را ببینم.
زیاده قربانت.
_کلی فحش داد و به جای خداحافظی گفت: «خاک بر سرت. تو نه دوست داشتن بلدی نه لیاقت داری که کسی دوستت داشته باشه. اصلاً بلدی بگی دوسِت دارم؟»
خب حقیقتش حوصلهم نمیکشید و نمیخواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان و بهمان.
یک طرف ماجرا این بود که از یک جایی به بعد که کلمه را شناختم و فهمیدم که کلمه جان دارد و چه کارهایی ازش برمیآید، نمیشد و نمیتوانستم همینجور خرجش کنم و بپرانم که: «عاشقتم! دوستت دارم!»
خب نمیشد؛ یعنی اگر خودش هم نمیفهمید من میفهمیدم و این خودش یک جور جلوی ضرر را گرفتن بود.
یک طرف دیگرش این بود که بخواهم برایش توضیح بدهم که احساس وقتی بیاید توی زبان کلا از بین میرود؛ یعنی همین که بخواهد کلمهیی پیدا بشود، احساس همانجا میمیرد و یک شبح یا یک چنین چیزی میمانَد. بعد فکر کردم که یک جایی را خوانده بودم که: «عاشقانه در رفتار محکمتر و ماندگارتر از گفتار است.» و همزمان که فکر میکردم چرا نمیفهمید که مثلا آنطور نگاه کردن و یا فحششنیدن از صاحبکار به خاطر یک ربع مرخصی بیشتر، خیلی مهمتر است از اینکه بگویم: «دوستت دارم»؛ به این هم فکر میکردم که آن جمله را جایی نخوانده بودم و توی یکی از نمایشنامههای جوانی خودم آورده بودمش.
بعدش رفتم دوره کامل مجله کارنامه را که برایش با هزار دنگوفنگ جور کرده بودم سوزاندم و ایستادم جلویش مثل تام هاردی دانکرک سیگار کشیدم.
خب حقیقتش حوصلهم نمیکشید و نمیخواستم هم، ولی درستش این بود که زنگ بزنم دوباره و توضیح بدهم که اصلا خیلی پرت است و فلان و بهمان.
یک طرف ماجرا این بود که از یک جایی به بعد که کلمه را شناختم و فهمیدم که کلمه جان دارد و چه کارهایی ازش برمیآید، نمیشد و نمیتوانستم همینجور خرجش کنم و بپرانم که: «عاشقتم! دوستت دارم!»
خب نمیشد؛ یعنی اگر خودش هم نمیفهمید من میفهمیدم و این خودش یک جور جلوی ضرر را گرفتن بود.
یک طرف دیگرش این بود که بخواهم برایش توضیح بدهم که احساس وقتی بیاید توی زبان کلا از بین میرود؛ یعنی همین که بخواهد کلمهیی پیدا بشود، احساس همانجا میمیرد و یک شبح یا یک چنین چیزی میمانَد. بعد فکر کردم که یک جایی را خوانده بودم که: «عاشقانه در رفتار محکمتر و ماندگارتر از گفتار است.» و همزمان که فکر میکردم چرا نمیفهمید که مثلا آنطور نگاه کردن و یا فحششنیدن از صاحبکار به خاطر یک ربع مرخصی بیشتر، خیلی مهمتر است از اینکه بگویم: «دوستت دارم»؛ به این هم فکر میکردم که آن جمله را جایی نخوانده بودم و توی یکی از نمایشنامههای جوانی خودم آورده بودمش.
بعدش رفتم دوره کامل مجله کارنامه را که برایش با هزار دنگوفنگ جور کرده بودم سوزاندم و ایستادم جلویش مثل تام هاردی دانکرک سیگار کشیدم.
-ببین قصههای بچگی رو یادته؟ منطق درست و حسابی نداشت ولی واسه همیشه یادمون میموند؟
اونجوری بیا. بیمنطق. کودکانه. جوری که یادمون بمونه. نخواستیام که هیچی.
اونجوری بیا. بیمنطق. کودکانه. جوری که یادمون بمونه. نخواستیام که هیچی.
_فکر کن که خاطره بازگشت داشت؛ مثلاً یک چیزهایی مناسکطوری مثل احضار روح یا این موارد برگزار میشد و میشد خاطرهها را برگرداند و دوباره زندگیشان کرد؛ آنوقت چه کسی میگشت عقب زندگی؟ عقب آینده؟
کافی بود هر کسی یک بار هم که چیز محیرالعقولی از نظر خودش را تجربه کند. آنوقت زندگی را میگذاشت روی repeat mode و مثلا روزی ده بار بوسهی اول را زندگی میکرد یا توی آن جشنواره جایزه میگرفت یا دانشگاه قبول میشد یا مثلا دوباره با آخرین لبخندهای مادرش اشک میریخت.
البته که شاید یک روزی این اباطیل آنقدر بدیهی شده باشد که اگر دست کسی دسترسی به چنین چیزهایی پیدا کرد، بنشیند بخندند ولی حالا ما جماعتِ بیآینده چرا ول نمیکنیم کلا؟ چرا اینقدر سرتِق شدهایم؟ چرا یقهی خاطراتمان را ول نمیکنیم؟
مثلاً تو خودت چرا هر وقت که یک مراسمی مهمانییی چیزی دارد تمام می شود، بُغ میکنی و به جای لذتبردن از تتمهش به فردا فکر میکنی یا به اینکه قرار است توی ماشین با «مهدی ساکی» گریه کنی یا روی موتور «چاوشی» را توی گوش باد عربده بزنی و بروی روی تختت خیره بشوی به دیوار تا آفتاب بزند؟
کی میخواهی دست از اینها برداری؟
کافی بود هر کسی یک بار هم که چیز محیرالعقولی از نظر خودش را تجربه کند. آنوقت زندگی را میگذاشت روی repeat mode و مثلا روزی ده بار بوسهی اول را زندگی میکرد یا توی آن جشنواره جایزه میگرفت یا دانشگاه قبول میشد یا مثلا دوباره با آخرین لبخندهای مادرش اشک میریخت.
البته که شاید یک روزی این اباطیل آنقدر بدیهی شده باشد که اگر دست کسی دسترسی به چنین چیزهایی پیدا کرد، بنشیند بخندند ولی حالا ما جماعتِ بیآینده چرا ول نمیکنیم کلا؟ چرا اینقدر سرتِق شدهایم؟ چرا یقهی خاطراتمان را ول نمیکنیم؟
مثلاً تو خودت چرا هر وقت که یک مراسمی مهمانییی چیزی دارد تمام می شود، بُغ میکنی و به جای لذتبردن از تتمهش به فردا فکر میکنی یا به اینکه قرار است توی ماشین با «مهدی ساکی» گریه کنی یا روی موتور «چاوشی» را توی گوش باد عربده بزنی و بروی روی تختت خیره بشوی به دیوار تا آفتاب بزند؟
کی میخواهی دست از اینها برداری؟