دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
راضی‌کردن امیر برای نوشتن، از خودِ نوشتن سخت‌تر بود. حالا برای مدت نامعلومی، لنگ‌لنگان، می‌خواهیم لِک‌ولِکی بکنیم تا چه پیش آید.
| برای نرجس و آن چشم‌ها |
| برای نرجس و آن چشم‌ها |

_ببین!
تو قرار است یک سال‌هایی از عمرت را که باید تلاش کنی برای کشف یا فهمیدن این‌که چطور باید آدم بود یا چیزهای دیگر، بنشینی درس بخوانی. بعد به‌شوق یا با غصه(که نمی‌دانم) آن دفترچه‌ی کذایی را پرکنی و چهار سال درس بخوانی تا تهش اسمت را بگذارند پرستار.
بعد خودت باید بفهمی که شغلت آن‌طور که می‌گویند مقدس نیست. یاد می‌گیری که باید فحش بشنوی، انگ کارنکردن را تحمل کنی، «حقوق مفت» بگیری، پای چشم‌هات گود شب‌کاری بیفتد و دم نزنی و به چیزهایی فکر کنی که قرار نیست درست بشود.
بعد یک ویروسی جانت را بگیرد که تازه دو روز است آمده و تو بفهمی یا نفهمی که از یک هفته قبل از آن ششم اسفندِ سیاه بیمار بوده‌ای؛ گم شوی توی تاریکی و داغی تسکین‌ناپذیر بگذاری روی دل هر کسی که نگاهت را فهمیده باشد.
حالا باید اسمت بشود «شهید» یا «شهیده» یا یک چیزی توی این مایه‌ها و آن‌قدر عجله داشته باشی که یادت برود شمع ۲۵ سالگی‌ات را فوت کنی.
باید اورژانسی که نفس‌کشیدنت را سخت کرده بزنند به‌ نامت و تو دیگر نباشی که ببینی اولین ‌قربانی کرونا در بین کادر درمانی و ببینی جواب تستت مثبت درآمده. عمرت قد ندهد برای هشتگ‌ها و تکاپوها و چیزهای دیگر.
ولی نباید اشک بریزی یا به‌دلت بد راه بدهی چون قرار است همه‌چیز به‌زودی حل‌وفصل بشود. باید آن چشم‌ها را بدوزی به بی‌کرانگیِ یک‌جای بهتر. یک آسمانِ مثلا روشن‌تر یا آوازهایی مثلا عاشقانه‌تر یا لحظه‌هایی شاید جاودانه‌تر.

سلام برسان.
_مثلا یک کار اشتباهش این بود که در جاهای مختلف با آن‌چه که اتفاق نیفتاده بود، خاطره می‌ساخت. در تخیلش با طرف حرف می‌زد، راه می‌رفت‌، لِنگ‌پا می‌انداخت و سعی می‌کرد توی سینما طوری بپایدش که کسی توی تاریکی نگاهش نکند.
نتیجه‌اش می‌شد یک آدم بدخاطره که یک مشت خاطره‌ی جعلی توی ذهنش تلنبار کرده و با یک مکانیسمی شبیه کابوس، در جاهایی که می‌بایست زندگی می‌کرد، همه‌ی آن خیالات را بیرون می‌ریخت.و نتیجه‌اش می‌شد این‌که دیگر از مکان‌ها و حالاتی هم که ممکن بود در آینده ببیند یا تجربه کند، پیشاپیش بیزار بود.
_جایی در ترانه‌ی koop island blues آن خانم می‌خواند:
"Now I'm looking for you or anyone like you."
شاید این طور به‌نظر نیاید اما این جمله‌ی کاربردی، می‌تواند بیانگر تمامیت ابراز علاقه‌ی قشری باشد که از بیان احساس‌هایش ناتوان است یا بازخورد مثبتی نگرفته یا شرایط برایش به‌گونه‌یی پیش رفته که به میل قلبی‌اش دست نیافته.
مزمن‌شدن علاقه نسبت‌به دیگری، حالتی را ایجاد می‌کند که فرد، به‌مرور، دوست‌داشتنش را به سمت دوست‌داشتنِ معیارهایش سوق می‌دهد؛ مثلا می‌گردد عقب زن یا مردی با شباهت زیاد یا حتا شباهت کم. گردنبند ارزان‌تری شبیه آن گردنبند فلان و چیزهای دیگر.
تمنای مفرط معیارها، که می‌تواند معیارهای ظاهری یا رفتاری باشد، گاهی موضوع را چنان پیچیده می‌کند که برای مُحِب، فقط کلیت دوست‌داشتن باقی می‌ماند و این کلیت در وجودش نهادینه می‌شود. چنان‌که می‌توانید بیماران مبتلای آلزایمری را مشاهده کنید که حتا یادشان نمی‌آید چه کسی را دوست داشته‌اند یا اصلا در چه دوره‌ای از زندگی‌شان دوستش داشته‌اند. صرفا شبحی از یک علاقه‌ی گیج و مبهم باقی مانده است که درمان‌کردنش مساوی است با از بین بردن تکه‌هایی از لایه‌های وجود آن شخص؛ یک میل شکست‌خورده که ردش مثل حفره‌یی برجای‌مانده از یک میخ محکم، پرنشدنی است.

زیاده قربانت.
_پنجره را باز کردم. شاخه‌ها تکان‌تکان می‌خوردند. سربازها که هزار سال بود بی‌وقفه به‌هم گلوله می‌انداختند، در سنگرهای دورتادور کوچه، دست در گردن هم می‌نوشیدند. بویت همه‌جا پیچیده بود؛ دانستم که خدا دارد پیراهنت را تکان می‌دهد.
-کجاست یادت که برای لحظه‌ای مرگ را معنا کند؟
+کجاست غمت که دمی خنده را بیارامد؟
اگر به خودکشی فکر می‌کنید بگذارید خیالتان را راحت کنم.خودکشی شما به اندازه خود شما بی‌اهمیت است.
_تا حالا دستت رو با یه چیز آهنی خیلی تیز بریدی؟
ببین فکر کردن به تو دقیقا همون‌طوریه. یه مدتی که گذشت دیگه نه سوزشی حس می‌کنی نه دردی داره. فقط احساس می‌کنی یه چیزی داره توی اعماق دستت زهر می‌ریزه. می‌فهمی چی می‌گم؟ دیگه اون سوزش نیست ولی احساس می‌کنی اون تیغه هنوز هس. هنوز داره جلو می‌ره.
_بذار یه چیزی برات بگم. می‌دونی سرطان چیه؟
ببین یه جاهایی هست، یه مراحلی هست توی سلول که مثل چراغ راهنمایی‌اند. وقتی سلول نباید تقسیم بشه جلوشو می‌گیرند و هر وقت هم سلول کم آوردن راه رو باز می‌کنند و تقسیم انجام می‌شه و خطر رفع می‌شه.
ببین من دقیقا همون سرطانم. سرطان یعنی اون سلول های سرکشی که چراغ رو رد می‌کند. ببین من دقیقا همون سلوله‌ام. همون‌قدر نفهم. جاهایی که باید وایمیستادم، تندتر دویدم. جاهایی که باید می‌دویدم، نشستم تا یه خبرایی بشه. تو فکر کن پسر خاله‌م که همبازی بچگیم بود داشت توی سرما می‌مرد و من نشسته بودم دعا می‌کردم پولی که باباش به خاطر دِروی اول تابستون طلب‌کار بود رو بیارن در خونه بهش بدن تا بتونیم ببریمش شهر برا دکتر و دوا. یا اون‌قدر احمق بودم، که تمام پس‌اندازم رو شمع خریدم و روشن کردم که شب اول مامان توی قبرستونِ تاریک نخوابه؛ چون اون‌شبی که از تاریکی ترسیده بودم، تو گوشم گفته بود که آدم بزرگا هم از تاریکی می‌ترسند. بعدم گفت خودشم می‌ترسه.
ولی دارم بهت می‌گم. سرطان رو هم می‌شه درمان کرد. ببین دارم بهت می‌گم تو می‌تونی سرطان رو از بین ببری، تا به بقیه جاهای بدن نرسه. می‌دونم که سلول باید نابود بشه. می‌دونم که راهش بی‌برگشته؛ ولی بذار قبل از نابودی یه مدتی فکر کنم همه‌چی درست می‌شه. ببین اصلا تو منو نابود کن. می‌خوای بریم محضر تعهد کتبی بدم که خودم دلم می‌خواد به دست تو نابود بشم؟
_امشب که داشتم شمع روشن می‌کردم، یادم افتاد که موقع کاشتن شمع باید آرزو می‌کردیم و باید منتظر می‌ماندیم که پارافین بچکد روی دست‌مان تا شمع بچسبد به موزاییک زیرش. بعد می‌نشستیم نگاهِ سوختنش می‌کردیم که آرزوهایمان جان بگیرند.
بعد یادم افتاد که تقریباً هیچ‌وقت میانه‌یی با آرزو نداشتم. یعنی مثلاً توی آن سن‌وسالی که همه‌ی بچه‌ها شمع‌به‌دست از دست خادم مسجد فرار می‌کردند تا یک جایی بوی پارافین راه بیندازند؛ همه یک چیز یا چیزهایی می‌خواستند آن‌وقت من می‌نشستم زل می‌زدم به شعله و توی ذهنم بالا و پایین می‌شدم که یک چیزی بخواهم و چیزی پیدا نمی‌کردم.
یک‌مقداری که صدایم دورگه شد، هنوز بساط شمع‌ها بود و من فکر می‌کردم که چرا مثلاً باید برآورده شدن آرزو را گره زد به سوختن یک شمع و بعدترها تعمیم می‌دادم به اعتقاد که واسطه‌کردن یک چیز مقدس مثل خدا و پیغمبر برای رسیدن به خواسته، معامله‌کردن با خداست و ایمان با این کارها نمی‌خواند.
بعد یک مدتی چون هیچ کار دیگری بلد نبودم، هر روز می‌رفتم دم سقاخانه شمع روشن می‌کردم. ولی خب خودم هم نمی‌فهمیدم که مثلا چرا.
حالا امشب منتظر بودم که یک نفر آشنا ببیندم و بپرسد مردک تو دقیقا به چه‌چیزی اعتقاد داری که توی شام غریبان پیدات شده و داری وسط این همه بچه، شمع می‌چسبانی به سرامیک. کسی پیدا نشد.
حالا اگر سال دیگری هم در کار باشد، باید بگردم عقب یک‌جایی که بشود شمع روشن کرد. منتظر باشم یک نفر مسخره‌م کند. همان‌طور که از چشمم آب می‌چکد و گونه‌ام از شعله سوخته، حوصله‌ی پرسیدن از خودم را نداشته باشم و فندک بزنم.
_دوباره سرش را روی بالش جنباند. نمی‌توانست رها شود. در شب‌هایی، مکرر و نامتوالی برایش پیش آمده بود که وقتی به اواخر شب می‌رسید و هر آن ممکن بود اولین ترکش‌های سپیده، حصار شب را بشکند، رخوت غریبی تمام تنش را در بر می‌گرفت. خوابش نمی‌برد و حتا کوچک‌ترین میل یا حسی که مربوط به خواب باشد در خودش حس نمی‌کرد؛ اما مجموعه‌یی از صداها و تصاویر با سرعت فراوان توی سرش می‌پیچید که شبیه رویا بود. کابوس حتا.
همان‌قدر نامفهوم و گنگ.
بعد ناگهان همه‌شان جمع می‌شدند و به شکل دردی غیرقابل‌تحمل، پشت کاسه‌ی سرش جاری می‌شدند. در چشم‌خانه‌هایش دور چشم را طواف می‌کردند و از مردمک‌هایش جاری می‌شدند پایین.
لحظه‌یی بعد که سرش را می‌چرخاند، رد نمناک اشک بر گونه‌ش مانده بود.
_و بعد تمام داستان‌های توی سرش را دوره کرد. نگاهش را دوخت به آسمان. ابرهای تکه‌تکه‌ی لحظات قبل، دست در گردن هم انداخته بودند و حجاب سیاهی بر سر شهر کشیده بودند. نعره زد. حس کرد که این عشق را جایی خوانده بود. حس می‌کرد که توی تکرار گیر کرده. نمی‌توانست به خودش بقبولاند که این زیر و رو شدن ناگهانی احوالاتش، چیزی‌ست که قبلاً تجربه نکرده. نخوانده. ندیده. نشنیده.
صدایی از بین ستون‌های بالای پلکان ساختمان غربی پیچید توی سرش:
«ما در دوره ایده‌آل‌ایم هر چه که بشر تا به امروز باید بدان می‌رسیده ما داریم. ما داریم در اوج تکامل از خواب بیدار می شویم.»
به خودش نهیب زد که اگر این‌طور باشد و اگر این تغییر، قدمی رو به جلو باشد، پس باید چیزی باشد که قبلاً دیگری احساسش نکرده باشد. پس چرا با خودش می‌اندیشید که اینها را جایی خوانده؟
رویا بود؟ رویایی که بوی شب‌های بخارا می‌داد. رنگ گیسوان شبق‌گونه‌ی زنان شرقی. رویایی که به همه‌چیز می‌مانست و آشفتگی در آن جایی نداشت.
همه‌چیز سر جایش بود؛ مثل قصه‌یی که چندین بار بازنویسی شده باشد.
Forwarded from شیواندن
‏نیاز: رفتن از همه‌جا. از وطن. از پیراهن. از تن.
_مثلاً یادت آن‌قدر توی خانه تکرار شده بود که دیگر از اجزای خانه که قابل تشخیص نبودی که هیچ، جاهایی که نباید سر و کله‌ات پیدا می‌شد. نه فقط مثلا رنگ یخچال را از روی پیراهنت برداشته بودند، که رنگ گل کاکتوس تازه‌درآمده هم با ماتیکت مو نمی‌زد.
مثلا وسط «لیلا»ی مهرجویی یک زنی شبیهت از وسط صفحه لپ تاپ دوید پشت سر لیلا حاتمی. بعد وقتی می‌خواستم نوار «آستان جانان» ِ مشکاتیان را برگردانم یک چند ثانیه صدایم می‌زدی. می‌شد یک جورهایی ربط بدهم به این‌که جدیدا بی‌حواس شده‌م یا بیندازم گردن قرص‌های جدیدی که شروع کرده‌م. ولی خب وقتی یک جایی وسط لاله زارِ «جسدهای شیشه‌ای» ِ کیمیایی، اسمت را دیدم، دیگر از زیر کاغذ با حروف‌چینی انتشارات نمی‌شد در رفت. ول کردم رفتم، بعد صفحه را نشان مامان دادم و عینکش را زد و مجبورش کردم بلندبلند بخواند. مامان هم رسید به اسمت بعد یادم رفت کلا چرا خواسته بودم بخواند و مامان گذاشت رفت.
یادم رفت بگویم که رنگ پرده‌ی اتاقم با بقیه‌ی پرده‌های خانه فرق کرده. حالا ربطش را باید از همسایه روبرویی پرسید. آخرش هم باید بیندازم گردن آفتاب گردن‌کلفت مرداد؛ ولی خب قاعده‌ش این بود که پرده کم‌رنگ بشود نه پررنگ‌تر از بقیه جاهای خانه.
صبح یک جایی از ذوالفنون را باز کردم که به یاد جوانی بزنم. اسمت روی دوتا نُت سوار شد و خب ذوالفنون را هم بستم گذاشتم کنار کتابخانه. بعد خنده‌م گرفت که خب چرا مثلا ذوالفنون یا مثلا چرا کلا؟
دارم خودم را می‌بندم به کار. اگر حوصله‌ت کشید دست از سر زندگی ما بردار.

زیاده قربانت.
1
-عاشقانه ساختن با تو، مثل گل دقیقه ۹۰ است، وقتی سه‌هیچ عقب باشی. بی‌خوشحالی‌کردن. بدون ذره‌یی دلخوشی. افزودن بر ملال.
یک اذانی سلیم موذن‌زاده داشت به‌اسم اذان حزین. مثل اذان برادرش در دستگاه بیات ترک نبود. یک سرود جان‌سوزی بود نزدیک به دشتی. قرارش این بود که آن اذان را فقط ظهر عاشورا توی حسینیه‌ی اعظم زنجان بگوید.
فکر کنم موقع تولد یک اذانی شبیه به این توی گوشم گفته‌اند.
_می‌دونی! شهری که ما زندگی می‌کردیم معمولا برف میومد و هوا سرد بود. وقتایی که برف میومد من و احسان می‌خواستیم بریم زیر برف. مامانم همیشه اجازه نمی‌داد. می‌گفت: «برف چیز تازه‌یی نیست. برید تا سرما نخوردین.»
بعد که برف تموم میشد و هوا یکم باز می‌شد، همیشه هردوتامون رو می‌برد زیر درخت چنار وسط حیاط. با یه چوب بلند می‌زد به تنه‌ی درخت. برف‌های مونده رو شاخه‌ها شروع می‌کرد ریختن. می‌گفت: «اینم مثل برفه. همون حس و مزه رو داره.»
می‌دونی این‌که بخوام امید داشته باشم که زندگی با اون ادامه پیدا کنه یا دوباره از نو شروع بشه، همون‌قدر مسخره‌ست که وایسم زیر درخت و شاخه‌ها تکون بخورن و و دونه‌های ریز بریزن تو موهام.
می‌دونی شاید شبیه واقعیش باشه اما مشکل اینه که من قبلش خودِ واقعی‌شو دیدم. یه بار که مامان خونه نبود، زیر برف وایسادم. من اصلِ زندگی با اونو چشیدم.
«ولی هنوز می‌خندم» گزاره‌ی غمگینی‌ست. خیلی غمگین.
برای هر بهاری باید یک زمستانی متصور بود. آدم عاقل چنگ می‌اندازد به یک چیزهایی که وسط سرمای زمستان نجاتش بدهد. همین چیزها از جنس بودن‌اند. بودن وقتی می‌شود بودگاری که یک در گِل مانده‌یی مثل من، نیاز را حس کرده باشد. بودن اینجاها معنی می‌دهد. جایی بوی بودن می‌دهد که رفتن تعریف نشده باشد و اشک و لبخند را نشود از هم افتراق داد چراکه اصلا نیازی به هیچ‌کدامش نیست؛ در آن آرمانِ مجسم، احساس فقط منتقل می‌شود، تعریف نمی‌شود آنجا.
می‌فهمی؟ ناشدنی‌ست شاید.
در پاسخ یک دوست
پرسیده بودی که هنوز می‌نویسم یا نه؟
رمان خیلی قبل‌تر از این‌ها و حتا تولد من شروع شده بود. یک زخم ناسور است. کاردی است که وسط دو تا کتف مانده و جماعتی را به خاک سیاه نشانده است. می‌خواهم درمانش کنم؟ نه.
در این‌که من را چه به رمان که شکی نیست اما باید یک سپری بسازم که زخم برندارم . یک راه فراری پیدا کنم؛ چون حتم دارم که طاقت تحمل ضربه‌های این جریانات که احتمالا به من هم خواهد رسید را ندارم. اگرچه که باید جان بگذارم برایش اما تمام که شد باید بریزمش دور.
ولی عجالتا باید بنویسم تا دیوانه نشده‌م. باید بنویسم تا بتوانم خودم را تحمل کنم. فعلا تنها گزینه‌یی است که دارم.
اگر دستت می‌رسد کلمه بیاور و برایم بنویس.

باقی بقایت.