دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
سلام
تو که شوهر کردی احمد و سعید رفتند جبهه. مانده ایم اسم کی را بگذاریم روی کوچه. من یا احمد یا سعید.

دوستدارت
همه‌ی راه رو تا خونه به حرف خانوم داروخونه‌ایه فکر می‌کردم که گفت حالا زوده ولی اگه یه بار رنگ بذاری، به این زودیا مو سفیدات دوباره نمی‌ریزن بیرون.
دلم؟ خب خیلی تنگه.
سلام
هنوز وقتی می‌روم آسایشگاه بابا سراغت را می‌گیرد. می‌گویم خوبی. جان عزیزت خوب باش که به پیرمرد دروغ نگفته باشم.

دوستدارت شبیر
مانده‌ام به چه چیزی چنگ بزنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی همه‌ی ریسمان‌های دنیا به پریشانی آغشته اند.
دلتنگی پس از دیدار، نفسش را بند می‌آورد.
از رسیده‌ها...

‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام
چمدانت را بسته ای. راستش گلویم هنوز می‌سوزد. نگذاشتی وسایل چمدانت را برایت چک کنم، ملالی نیست، اگر چیزی جا ماند به عنوان یادگاری از تو، میبوسم.
زود برگرد که اینجا بدون تو، در چهارخانه ها گم میشوم.
در مسیر آهنگهایم را گوش کن و تا رسیدن به مقصد بدان: غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفانِ حالِ من، تاریکم، فردا سراغ من بیآ، یک روزِ زیبا سراغ من بیآ ~.~
-دوستدارت ادوارد-
همیشه آن که می‌رود کمی از ما را با خویش می‌برد.
تلگرافات تلاشی بود برای رها کردن یادها و رهاکردن آدمهایی که بودنشان تجسم جنون بود و بهتر بود نباشند.
[و بعد چرخی زد رو به آسمان و با نگاه مرد پیروز رفته‌ی شکست خورده برگشته‌ای در سیاهی‌ها گم شد]
Channel name was changed to «لنگان»
راضی‌کردن امیر برای نوشتن، از خودِ نوشتن سخت‌تر بود. حالا برای مدت نامعلومی، لنگ‌لنگان، می‌خواهیم لِک‌ولِکی بکنیم تا چه پیش آید.
| برای نرجس و آن چشم‌ها |
| برای نرجس و آن چشم‌ها |

_ببین!
تو قرار است یک سال‌هایی از عمرت را که باید تلاش کنی برای کشف یا فهمیدن این‌که چطور باید آدم بود یا چیزهای دیگر، بنشینی درس بخوانی. بعد به‌شوق یا با غصه(که نمی‌دانم) آن دفترچه‌ی کذایی را پرکنی و چهار سال درس بخوانی تا تهش اسمت را بگذارند پرستار.
بعد خودت باید بفهمی که شغلت آن‌طور که می‌گویند مقدس نیست. یاد می‌گیری که باید فحش بشنوی، انگ کارنکردن را تحمل کنی، «حقوق مفت» بگیری، پای چشم‌هات گود شب‌کاری بیفتد و دم نزنی و به چیزهایی فکر کنی که قرار نیست درست بشود.
بعد یک ویروسی جانت را بگیرد که تازه دو روز است آمده و تو بفهمی یا نفهمی که از یک هفته قبل از آن ششم اسفندِ سیاه بیمار بوده‌ای؛ گم شوی توی تاریکی و داغی تسکین‌ناپذیر بگذاری روی دل هر کسی که نگاهت را فهمیده باشد.
حالا باید اسمت بشود «شهید» یا «شهیده» یا یک چیزی توی این مایه‌ها و آن‌قدر عجله داشته باشی که یادت برود شمع ۲۵ سالگی‌ات را فوت کنی.
باید اورژانسی که نفس‌کشیدنت را سخت کرده بزنند به‌ نامت و تو دیگر نباشی که ببینی اولین ‌قربانی کرونا در بین کادر درمانی و ببینی جواب تستت مثبت درآمده. عمرت قد ندهد برای هشتگ‌ها و تکاپوها و چیزهای دیگر.
ولی نباید اشک بریزی یا به‌دلت بد راه بدهی چون قرار است همه‌چیز به‌زودی حل‌وفصل بشود. باید آن چشم‌ها را بدوزی به بی‌کرانگیِ یک‌جای بهتر. یک آسمانِ مثلا روشن‌تر یا آوازهایی مثلا عاشقانه‌تر یا لحظه‌هایی شاید جاودانه‌تر.

سلام برسان.
_مثلا یک کار اشتباهش این بود که در جاهای مختلف با آن‌چه که اتفاق نیفتاده بود، خاطره می‌ساخت. در تخیلش با طرف حرف می‌زد، راه می‌رفت‌، لِنگ‌پا می‌انداخت و سعی می‌کرد توی سینما طوری بپایدش که کسی توی تاریکی نگاهش نکند.
نتیجه‌اش می‌شد یک آدم بدخاطره که یک مشت خاطره‌ی جعلی توی ذهنش تلنبار کرده و با یک مکانیسمی شبیه کابوس، در جاهایی که می‌بایست زندگی می‌کرد، همه‌ی آن خیالات را بیرون می‌ریخت.و نتیجه‌اش می‌شد این‌که دیگر از مکان‌ها و حالاتی هم که ممکن بود در آینده ببیند یا تجربه کند، پیشاپیش بیزار بود.
_جایی در ترانه‌ی koop island blues آن خانم می‌خواند:
"Now I'm looking for you or anyone like you."
شاید این طور به‌نظر نیاید اما این جمله‌ی کاربردی، می‌تواند بیانگر تمامیت ابراز علاقه‌ی قشری باشد که از بیان احساس‌هایش ناتوان است یا بازخورد مثبتی نگرفته یا شرایط برایش به‌گونه‌یی پیش رفته که به میل قلبی‌اش دست نیافته.
مزمن‌شدن علاقه نسبت‌به دیگری، حالتی را ایجاد می‌کند که فرد، به‌مرور، دوست‌داشتنش را به سمت دوست‌داشتنِ معیارهایش سوق می‌دهد؛ مثلا می‌گردد عقب زن یا مردی با شباهت زیاد یا حتا شباهت کم. گردنبند ارزان‌تری شبیه آن گردنبند فلان و چیزهای دیگر.
تمنای مفرط معیارها، که می‌تواند معیارهای ظاهری یا رفتاری باشد، گاهی موضوع را چنان پیچیده می‌کند که برای مُحِب، فقط کلیت دوست‌داشتن باقی می‌ماند و این کلیت در وجودش نهادینه می‌شود. چنان‌که می‌توانید بیماران مبتلای آلزایمری را مشاهده کنید که حتا یادشان نمی‌آید چه کسی را دوست داشته‌اند یا اصلا در چه دوره‌ای از زندگی‌شان دوستش داشته‌اند. صرفا شبحی از یک علاقه‌ی گیج و مبهم باقی مانده است که درمان‌کردنش مساوی است با از بین بردن تکه‌هایی از لایه‌های وجود آن شخص؛ یک میل شکست‌خورده که ردش مثل حفره‌یی برجای‌مانده از یک میخ محکم، پرنشدنی است.

زیاده قربانت.
_پنجره را باز کردم. شاخه‌ها تکان‌تکان می‌خوردند. سربازها که هزار سال بود بی‌وقفه به‌هم گلوله می‌انداختند، در سنگرهای دورتادور کوچه، دست در گردن هم می‌نوشیدند. بویت همه‌جا پیچیده بود؛ دانستم که خدا دارد پیراهنت را تکان می‌دهد.
-کجاست یادت که برای لحظه‌ای مرگ را معنا کند؟
+کجاست غمت که دمی خنده را بیارامد؟
اگر به خودکشی فکر می‌کنید بگذارید خیالتان را راحت کنم.خودکشی شما به اندازه خود شما بی‌اهمیت است.
_تا حالا دستت رو با یه چیز آهنی خیلی تیز بریدی؟
ببین فکر کردن به تو دقیقا همون‌طوریه. یه مدتی که گذشت دیگه نه سوزشی حس می‌کنی نه دردی داره. فقط احساس می‌کنی یه چیزی داره توی اعماق دستت زهر می‌ریزه. می‌فهمی چی می‌گم؟ دیگه اون سوزش نیست ولی احساس می‌کنی اون تیغه هنوز هس. هنوز داره جلو می‌ره.
_بذار یه چیزی برات بگم. می‌دونی سرطان چیه؟
ببین یه جاهایی هست، یه مراحلی هست توی سلول که مثل چراغ راهنمایی‌اند. وقتی سلول نباید تقسیم بشه جلوشو می‌گیرند و هر وقت هم سلول کم آوردن راه رو باز می‌کنند و تقسیم انجام می‌شه و خطر رفع می‌شه.
ببین من دقیقا همون سرطانم. سرطان یعنی اون سلول های سرکشی که چراغ رو رد می‌کند. ببین من دقیقا همون سلوله‌ام. همون‌قدر نفهم. جاهایی که باید وایمیستادم، تندتر دویدم. جاهایی که باید می‌دویدم، نشستم تا یه خبرایی بشه. تو فکر کن پسر خاله‌م که همبازی بچگیم بود داشت توی سرما می‌مرد و من نشسته بودم دعا می‌کردم پولی که باباش به خاطر دِروی اول تابستون طلب‌کار بود رو بیارن در خونه بهش بدن تا بتونیم ببریمش شهر برا دکتر و دوا. یا اون‌قدر احمق بودم، که تمام پس‌اندازم رو شمع خریدم و روشن کردم که شب اول مامان توی قبرستونِ تاریک نخوابه؛ چون اون‌شبی که از تاریکی ترسیده بودم، تو گوشم گفته بود که آدم بزرگا هم از تاریکی می‌ترسند. بعدم گفت خودشم می‌ترسه.
ولی دارم بهت می‌گم. سرطان رو هم می‌شه درمان کرد. ببین دارم بهت می‌گم تو می‌تونی سرطان رو از بین ببری، تا به بقیه جاهای بدن نرسه. می‌دونم که سلول باید نابود بشه. می‌دونم که راهش بی‌برگشته؛ ولی بذار قبل از نابودی یه مدتی فکر کنم همه‌چی درست می‌شه. ببین اصلا تو منو نابود کن. می‌خوای بریم محضر تعهد کتبی بدم که خودم دلم می‌خواد به دست تو نابود بشم؟
_امشب که داشتم شمع روشن می‌کردم، یادم افتاد که موقع کاشتن شمع باید آرزو می‌کردیم و باید منتظر می‌ماندیم که پارافین بچکد روی دست‌مان تا شمع بچسبد به موزاییک زیرش. بعد می‌نشستیم نگاهِ سوختنش می‌کردیم که آرزوهایمان جان بگیرند.
بعد یادم افتاد که تقریباً هیچ‌وقت میانه‌یی با آرزو نداشتم. یعنی مثلاً توی آن سن‌وسالی که همه‌ی بچه‌ها شمع‌به‌دست از دست خادم مسجد فرار می‌کردند تا یک جایی بوی پارافین راه بیندازند؛ همه یک چیز یا چیزهایی می‌خواستند آن‌وقت من می‌نشستم زل می‌زدم به شعله و توی ذهنم بالا و پایین می‌شدم که یک چیزی بخواهم و چیزی پیدا نمی‌کردم.
یک‌مقداری که صدایم دورگه شد، هنوز بساط شمع‌ها بود و من فکر می‌کردم که چرا مثلاً باید برآورده شدن آرزو را گره زد به سوختن یک شمع و بعدترها تعمیم می‌دادم به اعتقاد که واسطه‌کردن یک چیز مقدس مثل خدا و پیغمبر برای رسیدن به خواسته، معامله‌کردن با خداست و ایمان با این کارها نمی‌خواند.
بعد یک مدتی چون هیچ کار دیگری بلد نبودم، هر روز می‌رفتم دم سقاخانه شمع روشن می‌کردم. ولی خب خودم هم نمی‌فهمیدم که مثلا چرا.
حالا امشب منتظر بودم که یک نفر آشنا ببیندم و بپرسد مردک تو دقیقا به چه‌چیزی اعتقاد داری که توی شام غریبان پیدات شده و داری وسط این همه بچه، شمع می‌چسبانی به سرامیک. کسی پیدا نشد.
حالا اگر سال دیگری هم در کار باشد، باید بگردم عقب یک‌جایی که بشود شمع روشن کرد. منتظر باشم یک نفر مسخره‌م کند. همان‌طور که از چشمم آب می‌چکد و گونه‌ام از شعله سوخته، حوصله‌ی پرسیدن از خودم را نداشته باشم و فندک بزنم.