ایده شعرِ یادداشت خودکشی:
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم
سلام
یهو بی هیچ مقدمهای یاد زیباییات افتادم. آفتاب چشمم را میزند. برای هردویش گریه میکنم.
دوستدارت سلیمان
یهو بی هیچ مقدمهای یاد زیباییات افتادم. آفتاب چشمم را میزند. برای هردویش گریه میکنم.
دوستدارت سلیمان
از رسیدهها...
سلام
خاطرات دوران جاهلیتمان را مرور کردیم، چقدر حرف نگفته داریم. اون روزها که حالمان خوش بود، چند لیوان بیشتر میخوردیم.
شالم هنوز بویت را میدهد، هنوز هم جاهلیم.
-دوستدارت برادر-
سلام
خاطرات دوران جاهلیتمان را مرور کردیم، چقدر حرف نگفته داریم. اون روزها که حالمان خوش بود، چند لیوان بیشتر میخوردیم.
شالم هنوز بویت را میدهد، هنوز هم جاهلیم.
-دوستدارت برادر-
سلام
تو که شوهر کردی احمد و سعید رفتند جبهه. مانده ایم اسم کی را بگذاریم روی کوچه. من یا احمد یا سعید.
دوستدارت
تو که شوهر کردی احمد و سعید رفتند جبهه. مانده ایم اسم کی را بگذاریم روی کوچه. من یا احمد یا سعید.
دوستدارت
همهی راه رو تا خونه به حرف خانوم داروخونهایه فکر میکردم که گفت حالا زوده ولی اگه یه بار رنگ بذاری، به این زودیا مو سفیدات دوباره نمیریزن بیرون.
دلم؟ خب خیلی تنگه.
دلم؟ خب خیلی تنگه.
سلام
هنوز وقتی میروم آسایشگاه بابا سراغت را میگیرد. میگویم خوبی. جان عزیزت خوب باش که به پیرمرد دروغ نگفته باشم.
دوستدارت شبیر
هنوز وقتی میروم آسایشگاه بابا سراغت را میگیرد. میگویم خوبی. جان عزیزت خوب باش که به پیرمرد دروغ نگفته باشم.
دوستدارت شبیر
ماندهام به چه چیزی چنگ بزنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی همهی ریسمانهای دنیا به پریشانی آغشته اند.
از رسیدهها...
سلام
چمدانت را بسته ای. راستش گلویم هنوز میسوزد. نگذاشتی وسایل چمدانت را برایت چک کنم، ملالی نیست، اگر چیزی جا ماند به عنوان یادگاری از تو، میبوسم.
زود برگرد که اینجا بدون تو، در چهارخانه ها گم میشوم.
در مسیر آهنگهایم را گوش کن و تا رسیدن به مقصد بدان: غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفانِ حالِ من، تاریکم، فردا سراغ من بیآ، یک روزِ زیبا سراغ من بیآ ~.~
-دوستدارت ادوارد-
سلام
چمدانت را بسته ای. راستش گلویم هنوز میسوزد. نگذاشتی وسایل چمدانت را برایت چک کنم، ملالی نیست، اگر چیزی جا ماند به عنوان یادگاری از تو، میبوسم.
زود برگرد که اینجا بدون تو، در چهارخانه ها گم میشوم.
در مسیر آهنگهایم را گوش کن و تا رسیدن به مقصد بدان: غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفانِ حالِ من، تاریکم، فردا سراغ من بیآ، یک روزِ زیبا سراغ من بیآ ~.~
-دوستدارت ادوارد-
تلگرافات تلاشی بود برای رها کردن یادها و رهاکردن آدمهایی که بودنشان تجسم جنون بود و بهتر بود نباشند.
[و بعد چرخی زد رو به آسمان و با نگاه مرد پیروز رفتهی شکست خورده برگشتهای در سیاهیها گم شد]
راضیکردن امیر برای نوشتن، از خودِ نوشتن سختتر بود. حالا برای مدت نامعلومی، لنگلنگان، میخواهیم لِکولِکی بکنیم تا چه پیش آید.
| برای نرجس و آن چشمها |
_ببین!
تو قرار است یک سالهایی از عمرت را که باید تلاش کنی برای کشف یا فهمیدن اینکه چطور باید آدم بود یا چیزهای دیگر، بنشینی درس بخوانی. بعد بهشوق یا با غصه(که نمیدانم) آن دفترچهی کذایی را پرکنی و چهار سال درس بخوانی تا تهش اسمت را بگذارند پرستار.
بعد خودت باید بفهمی که شغلت آنطور که میگویند مقدس نیست. یاد میگیری که باید فحش بشنوی، انگ کارنکردن را تحمل کنی، «حقوق مفت» بگیری، پای چشمهات گود شبکاری بیفتد و دم نزنی و به چیزهایی فکر کنی که قرار نیست درست بشود.
بعد یک ویروسی جانت را بگیرد که تازه دو روز است آمده و تو بفهمی یا نفهمی که از یک هفته قبل از آن ششم اسفندِ سیاه بیمار بودهای؛ گم شوی توی تاریکی و داغی تسکینناپذیر بگذاری روی دل هر کسی که نگاهت را فهمیده باشد.
حالا باید اسمت بشود «شهید» یا «شهیده» یا یک چیزی توی این مایهها و آنقدر عجله داشته باشی که یادت برود شمع ۲۵ سالگیات را فوت کنی.
باید اورژانسی که نفسکشیدنت را سخت کرده بزنند به نامت و تو دیگر نباشی که ببینی اولین قربانی کرونا در بین کادر درمانی و ببینی جواب تستت مثبت درآمده. عمرت قد ندهد برای هشتگها و تکاپوها و چیزهای دیگر.
ولی نباید اشک بریزی یا بهدلت بد راه بدهی چون قرار است همهچیز بهزودی حلوفصل بشود. باید آن چشمها را بدوزی به بیکرانگیِ یکجای بهتر. یک آسمانِ مثلا روشنتر یا آوازهایی مثلا عاشقانهتر یا لحظههایی شاید جاودانهتر.
سلام برسان.
_ببین!
تو قرار است یک سالهایی از عمرت را که باید تلاش کنی برای کشف یا فهمیدن اینکه چطور باید آدم بود یا چیزهای دیگر، بنشینی درس بخوانی. بعد بهشوق یا با غصه(که نمیدانم) آن دفترچهی کذایی را پرکنی و چهار سال درس بخوانی تا تهش اسمت را بگذارند پرستار.
بعد خودت باید بفهمی که شغلت آنطور که میگویند مقدس نیست. یاد میگیری که باید فحش بشنوی، انگ کارنکردن را تحمل کنی، «حقوق مفت» بگیری، پای چشمهات گود شبکاری بیفتد و دم نزنی و به چیزهایی فکر کنی که قرار نیست درست بشود.
بعد یک ویروسی جانت را بگیرد که تازه دو روز است آمده و تو بفهمی یا نفهمی که از یک هفته قبل از آن ششم اسفندِ سیاه بیمار بودهای؛ گم شوی توی تاریکی و داغی تسکینناپذیر بگذاری روی دل هر کسی که نگاهت را فهمیده باشد.
حالا باید اسمت بشود «شهید» یا «شهیده» یا یک چیزی توی این مایهها و آنقدر عجله داشته باشی که یادت برود شمع ۲۵ سالگیات را فوت کنی.
باید اورژانسی که نفسکشیدنت را سخت کرده بزنند به نامت و تو دیگر نباشی که ببینی اولین قربانی کرونا در بین کادر درمانی و ببینی جواب تستت مثبت درآمده. عمرت قد ندهد برای هشتگها و تکاپوها و چیزهای دیگر.
ولی نباید اشک بریزی یا بهدلت بد راه بدهی چون قرار است همهچیز بهزودی حلوفصل بشود. باید آن چشمها را بدوزی به بیکرانگیِ یکجای بهتر. یک آسمانِ مثلا روشنتر یا آوازهایی مثلا عاشقانهتر یا لحظههایی شاید جاودانهتر.
سلام برسان.
_مثلا یک کار اشتباهش این بود که در جاهای مختلف با آنچه که اتفاق نیفتاده بود، خاطره میساخت. در تخیلش با طرف حرف میزد، راه میرفت، لِنگپا میانداخت و سعی میکرد توی سینما طوری بپایدش که کسی توی تاریکی نگاهش نکند.
نتیجهاش میشد یک آدم بدخاطره که یک مشت خاطرهی جعلی توی ذهنش تلنبار کرده و با یک مکانیسمی شبیه کابوس، در جاهایی که میبایست زندگی میکرد، همهی آن خیالات را بیرون میریخت.و نتیجهاش میشد اینکه دیگر از مکانها و حالاتی هم که ممکن بود در آینده ببیند یا تجربه کند، پیشاپیش بیزار بود.
نتیجهاش میشد یک آدم بدخاطره که یک مشت خاطرهی جعلی توی ذهنش تلنبار کرده و با یک مکانیسمی شبیه کابوس، در جاهایی که میبایست زندگی میکرد، همهی آن خیالات را بیرون میریخت.و نتیجهاش میشد اینکه دیگر از مکانها و حالاتی هم که ممکن بود در آینده ببیند یا تجربه کند، پیشاپیش بیزار بود.
_جایی در ترانهی koop island blues آن خانم میخواند:
"Now I'm looking for you or anyone like you."
شاید این طور بهنظر نیاید اما این جملهی کاربردی، میتواند بیانگر تمامیت ابراز علاقهی قشری باشد که از بیان احساسهایش ناتوان است یا بازخورد مثبتی نگرفته یا شرایط برایش بهگونهیی پیش رفته که به میل قلبیاش دست نیافته.
مزمنشدن علاقه نسبتبه دیگری، حالتی را ایجاد میکند که فرد، بهمرور، دوستداشتنش را به سمت دوستداشتنِ معیارهایش سوق میدهد؛ مثلا میگردد عقب زن یا مردی با شباهت زیاد یا حتا شباهت کم. گردنبند ارزانتری شبیه آن گردنبند فلان و چیزهای دیگر.
تمنای مفرط معیارها، که میتواند معیارهای ظاهری یا رفتاری باشد، گاهی موضوع را چنان پیچیده میکند که برای مُحِب، فقط کلیت دوستداشتن باقی میماند و این کلیت در وجودش نهادینه میشود. چنانکه میتوانید بیماران مبتلای آلزایمری را مشاهده کنید که حتا یادشان نمیآید چه کسی را دوست داشتهاند یا اصلا در چه دورهای از زندگیشان دوستش داشتهاند. صرفا شبحی از یک علاقهی گیج و مبهم باقی مانده است که درمانکردنش مساوی است با از بین بردن تکههایی از لایههای وجود آن شخص؛ یک میل شکستخورده که ردش مثل حفرهیی برجایمانده از یک میخ محکم، پرنشدنی است.
زیاده قربانت.
"Now I'm looking for you or anyone like you."
شاید این طور بهنظر نیاید اما این جملهی کاربردی، میتواند بیانگر تمامیت ابراز علاقهی قشری باشد که از بیان احساسهایش ناتوان است یا بازخورد مثبتی نگرفته یا شرایط برایش بهگونهیی پیش رفته که به میل قلبیاش دست نیافته.
مزمنشدن علاقه نسبتبه دیگری، حالتی را ایجاد میکند که فرد، بهمرور، دوستداشتنش را به سمت دوستداشتنِ معیارهایش سوق میدهد؛ مثلا میگردد عقب زن یا مردی با شباهت زیاد یا حتا شباهت کم. گردنبند ارزانتری شبیه آن گردنبند فلان و چیزهای دیگر.
تمنای مفرط معیارها، که میتواند معیارهای ظاهری یا رفتاری باشد، گاهی موضوع را چنان پیچیده میکند که برای مُحِب، فقط کلیت دوستداشتن باقی میماند و این کلیت در وجودش نهادینه میشود. چنانکه میتوانید بیماران مبتلای آلزایمری را مشاهده کنید که حتا یادشان نمیآید چه کسی را دوست داشتهاند یا اصلا در چه دورهای از زندگیشان دوستش داشتهاند. صرفا شبحی از یک علاقهی گیج و مبهم باقی مانده است که درمانکردنش مساوی است با از بین بردن تکههایی از لایههای وجود آن شخص؛ یک میل شکستخورده که ردش مثل حفرهیی برجایمانده از یک میخ محکم، پرنشدنی است.
زیاده قربانت.