از رسیدهها...
سلام
دستانم روی پیانو خشک شد، سیم های ویولن پوسیدند. ناخن هایم را کشیدم به امید اینکه گوش هایم بشنود.
کر شدم.
-دوستدارت نفس-
سلام
دستانم روی پیانو خشک شد، سیم های ویولن پوسیدند. ناخن هایم را کشیدم به امید اینکه گوش هایم بشنود.
کر شدم.
-دوستدارت نفس-
سلام
توی راه اداره پست با آخرین پولم قمار کردم. نامه را میاندازم توی رودخانه. میدانم که حالت خوب است.
دوستدارت اسد
توی راه اداره پست با آخرین پولم قمار کردم. نامه را میاندازم توی رودخانه. میدانم که حالت خوب است.
دوستدارت اسد
ایده شعرِ یادداشت خودکشی:
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم
سلام
یهو بی هیچ مقدمهای یاد زیباییات افتادم. آفتاب چشمم را میزند. برای هردویش گریه میکنم.
دوستدارت سلیمان
یهو بی هیچ مقدمهای یاد زیباییات افتادم. آفتاب چشمم را میزند. برای هردویش گریه میکنم.
دوستدارت سلیمان
از رسیدهها...
سلام
خاطرات دوران جاهلیتمان را مرور کردیم، چقدر حرف نگفته داریم. اون روزها که حالمان خوش بود، چند لیوان بیشتر میخوردیم.
شالم هنوز بویت را میدهد، هنوز هم جاهلیم.
-دوستدارت برادر-
سلام
خاطرات دوران جاهلیتمان را مرور کردیم، چقدر حرف نگفته داریم. اون روزها که حالمان خوش بود، چند لیوان بیشتر میخوردیم.
شالم هنوز بویت را میدهد، هنوز هم جاهلیم.
-دوستدارت برادر-
سلام
تو که شوهر کردی احمد و سعید رفتند جبهه. مانده ایم اسم کی را بگذاریم روی کوچه. من یا احمد یا سعید.
دوستدارت
تو که شوهر کردی احمد و سعید رفتند جبهه. مانده ایم اسم کی را بگذاریم روی کوچه. من یا احمد یا سعید.
دوستدارت
همهی راه رو تا خونه به حرف خانوم داروخونهایه فکر میکردم که گفت حالا زوده ولی اگه یه بار رنگ بذاری، به این زودیا مو سفیدات دوباره نمیریزن بیرون.
دلم؟ خب خیلی تنگه.
دلم؟ خب خیلی تنگه.
سلام
هنوز وقتی میروم آسایشگاه بابا سراغت را میگیرد. میگویم خوبی. جان عزیزت خوب باش که به پیرمرد دروغ نگفته باشم.
دوستدارت شبیر
هنوز وقتی میروم آسایشگاه بابا سراغت را میگیرد. میگویم خوبی. جان عزیزت خوب باش که به پیرمرد دروغ نگفته باشم.
دوستدارت شبیر
ماندهام به چه چیزی چنگ بزنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی همهی ریسمانهای دنیا به پریشانی آغشته اند.
از رسیدهها...
سلام
چمدانت را بسته ای. راستش گلویم هنوز میسوزد. نگذاشتی وسایل چمدانت را برایت چک کنم، ملالی نیست، اگر چیزی جا ماند به عنوان یادگاری از تو، میبوسم.
زود برگرد که اینجا بدون تو، در چهارخانه ها گم میشوم.
در مسیر آهنگهایم را گوش کن و تا رسیدن به مقصد بدان: غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفانِ حالِ من، تاریکم، فردا سراغ من بیآ، یک روزِ زیبا سراغ من بیآ ~.~
-دوستدارت ادوارد-
سلام
چمدانت را بسته ای. راستش گلویم هنوز میسوزد. نگذاشتی وسایل چمدانت را برایت چک کنم، ملالی نیست، اگر چیزی جا ماند به عنوان یادگاری از تو، میبوسم.
زود برگرد که اینجا بدون تو، در چهارخانه ها گم میشوم.
در مسیر آهنگهایم را گوش کن و تا رسیدن به مقصد بدان: غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفانِ حالِ من، تاریکم، فردا سراغ من بیآ، یک روزِ زیبا سراغ من بیآ ~.~
-دوستدارت ادوارد-
تلگرافات تلاشی بود برای رها کردن یادها و رهاکردن آدمهایی که بودنشان تجسم جنون بود و بهتر بود نباشند.
[و بعد چرخی زد رو به آسمان و با نگاه مرد پیروز رفتهی شکست خورده برگشتهای در سیاهیها گم شد]
راضیکردن امیر برای نوشتن، از خودِ نوشتن سختتر بود. حالا برای مدت نامعلومی، لنگلنگان، میخواهیم لِکولِکی بکنیم تا چه پیش آید.