قفسه آگاهی 📚
61 subscribers
77 photos
5 files
29 links
جایی برای اینکه با هم بخوانیم و آگاه شویم ...

پشتیانی:
@JavadBeygi80
Download Telegram
زندگی را در کل ارزشمند میبینی یا فاقد ارزش؟
#تو_بگو
Anonymous Poll
66%
➕ارزشمند
34%
➖فاقد ارزش
روانی (Psycho, 1960)

آلفرد هیچکاک | دلهره‌آور، روان‌شناختی، جنایی

«روانی» یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ سینماست؛ اثری که آلفرد هیچکاک در آن نه‌فقط با ترس، بلکه با ذهن تماشاگر بازی می‌کند. فیلم در ظاهر داستان یک جنایت است، اما در لایه‌های عمیق‌تر، به هویت، سرکوب روانی، احساس گناه و مرز شکننده میان ظاهر و واقعیت می‌پردازد.

ماریون کرین، زنی جوان، پس از دزدیدن مقدار زیادی پول از محل کارش، فرار می‌کند و در مسیر خود به متلی دورافتاده می‌رسد؛ جایی که نورمن بیتس، جوانی مؤدب و منزوی، آن را اداره می‌کند.
نورمن در خانه‌ای قدیمی و مرموز، زیر سایه مادری سلطه‌گر زندگی می‌کند. برخورد ماریون با او، سرآغاز زنجیره‌ای از اتفاقات هولناک است که به‌تدریج تصور تماشاگر از شخصیت‌ها و خودِ داستان را دگرگون می‌کند.


در زیر تریلر این اثر بزرگ از آلفرد هیچکاک فراموش نشدنی رو براتون میزارم که مشاهده کنید:

#معرفی_فیلم

@thelibraryofknowledge
👍1
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی


رودکی

#شعر

@thelibraryofknowledge
👍1
گفت‌وگوی قرن‌ها | عشق؛ فداکاری یا خودفراموشی؟

سعدی از جان‌فشانی عاشق سخن می‌گوید و فروغ در شعر «قهر» به عشقی می‌رسد که حتی با ازدست‌رفتن معشوق هم می‌تواند در ذهن عاشق باقی بماند.

#گفت_و_گوی_قرن_ها

@thelibraryofknowledge
👍1
صدای قرن هفتم: سعدی شیرازی

سعدی در غزلی، عاشقی را تصویر می‌کند که نه‌تنها از رنج عشق نمی‌گریزد، بلکه حاضر است جان‌های بیشتری داشته باشد تا آن‌ها را نیز در راه دیدار معشوق فدا کند.

کاش با دل هزار جان بودی
تا فدا کردمی به دیدارش


این بیت، اغراق شاعرانه‌ای است که شدت اشتیاق عاشق را نشان می‌دهد؛ گویی یک جان برای بیان اندازهٔ عشق او کافی نیست.
اما سعدی به همین‌جا بسنده نمی‌کند:


نیکخواها در آتشم بگذار
وین نصیحت مکن که بگذارش


عاشق از خیرخواهان می‌خواهد او را از آتش عشق بیرون نکشند. در نگاه او، رنج عشق لزوماً چیزی نیست که باید از آن نجات پیدا کرد؛ گاهی خودِ این رنج بخشی از تجربهٔ عاشقانه است.
و در پایان غزل:

سعدیا گر به جان خطاب کند
ترک جان گوی و دل به دست آرش


اینجا جان‌فشانی به نقطهٔ اوج می‌رسد: اگر معشوق جان بخواهد، عاشق باید از جان بگذرد تا دل او را به دست آورد.

@thelibraryofknowledge
👍1
صدای قرن چهاردهم: فروغ فرخزاد

نگه دگر بسوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته‌ای
به‌حیرتم که بعد از آن فریبها
تو هم پی فریب من نشسته‌ای


حالا از قرن‌ها فاصله می‌گیریم و به فروغ می‌رسیم؛ زنی که در شعر «قهر» با خیانت، ازدست‌دادن معشوق و تنهایی روبه‌رو می‌شود. اما پاسخ او به این فقدان، برخلاف انتظار، صرفاً التماس برای بازگشت نیست.

بر او بتاب زآنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من، تن تو مال او


این دو مصراع در ظاهر از گذشتن سخن می‌گویند؛ عاشقی که می‌پذیرد معشوقش با دیگری باشد. اما آیا این گذشت از بزرگواری عاشقانه می‌آید، یا تلاشی است برای حفظ شأن خود در لحظه‌ای که عاشق طرد شده است؟
فروغ در ادامه، معنای عشق را از وصال جدا می‌کند:


اگر بسویت این چنین دویده‌ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بیفروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو


مصرع دوم، قلب شعر است. عاشق مدعی است که عشقش صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به معشوق نبوده؛ خودِ عشق برای او ارزش داشته است. حتی اگر وصال از میان برود، تجربهٔ عاشقانه لزوماً نابود نمی‌شود.


@thelibraryofknowledge
👍1
«نامه‌ای به او»

این نامه را برای تو مینویسم،که هیچگاه نامه هایم را نخواندی،ولی ای کاش این بار،با طلوع امید من تو هم بتابی
به تو که بودی،اما ندیدم،وقتی که دیدم دیگر نبودی،یا شاید بهتر است بگویم،نخواستی که بمانی،اما من هنوز بودم و هستم،در دلم،سرم،جانم،با تو که از آن او بودی
بی نام من،که نامت زیباست،از تو گله‌ای دارم،که چرا در میان این همه خواهش و تمنا،یک بار هم تمنایی نکردی،یک بار هم حتی اعتنایی نکردی،به تو که نمیگفتی اما من از چشمت میخواندم،به تویی که من میگفتم اما میگفتی که بعید میدانم
زیبای من،هر شب که تو را مرور میکنم دلم می تپد،چشم هایم را که میبندم در رویایی روبرویم نشسته‌ای،تو گل میگویی من ذوق میکنم،تو ذوق میکنی من میخندم،و تو اشک میریزی و من میمیرم،آه که کس مرگ خود را به خواب ندیده‌است،اما من نبودت را دیده‌ام
بشکف،غنچه را بر من باز کن،میخواهم گل روی ماهت را ببوسم،و‌ شیرینی لب هایت را بچشم،بعد از آنکه تلخی رفتنت را مز مزه کردم
تو نماندی،نیامدی که بمانی،بیا،با من بمان،تا من نیز با خود بمانم...


#نامه

@thelibraryofknowledge
👍1
📚 فردریش نیچه؛ فیلسوفی که از نو پرسیدن را آموخت

فردریش نیچه (۱۸۴۴–۱۹۰۰)، فیلسوف و نویسندهٔ آلمانی، از تأثیرگذارترین چهره‌های اندیشهٔ مدرن است؛ متفکری که باورهای رایج دربارهٔ اخلاق، دین، حقیقت و معنای زندگی را به چالش کشید.

📖 آثار مهم

- چنین گفت زرتشت
- فراسوی نیک و بد
- تبارشناسی اخلاق
- غروب بت‌ها


🧠 جهان‌بینی نیچه

نیچه با عبارت مشهور «خدا مرده است» از یک مرگ زیستی سخن نمی‌گفت؛ او بحران باورهای دینی و فروپاشی مرجعیت سنتی آن‌ها در جهان مدرن را توصیف می‌کرد. پرسش اصلی‌اش این بود: اگر ارزش‌های قدیمی دیگر نمی‌توانند زندگی ما را هدایت کنند، چگونه باید ارزش‌های تازه‌ای بیافرینیم؟

او با مفهوم ارادهٔ معطوف به قدرت بر نیروی گسترش توانایی‌ها و چیرگی بر محدودیت‌های خویش تأکید می‌کرد. مفهوم ابرانسان نیز به انسانی اشاره دارد که صرفاً مقلد ارزش‌های موجود نیست و می‌کوشد ارزش‌های خود را بیافریند.

نیچه همچنین با اندیشهٔ بازگشت جاودان ما را با پرسشی دشوار روبه‌رو می‌کند: اگر قرار باشد زندگی‌ات را دقیقاً به همین شکل، بی‌نهایت بار تکرار کنی، آیا باز هم آن را انتخاب خواهی کرد؟


#معرفی_نویسنده

@thelibraryofknowledge
👍1
📚 چنین گفت زرتشت | فریدریش نیچه

«انسان چیزی است که باید بر آن چیره شد.»

«چنین گفت زرتشت» یکی از مهم‌ترین آثار فلسفی فریدریش نیچه است؛ کتابی که در قالب حکایت‌ها، تمثیل‌ها و سخنان شاعرانه، از انسان، آزادی، ارزش‌های اخلاقی و معنای زندگی سخن می‌گوید.

نیچه در این اثر، با طرح مفهوم ابرانسان، انسان را موجودی نمی‌داند که باید در وضعیت کنونی خود متوقف بماند؛ بلکه او را به فراتر رفتن از خویشتن، بازنگری در ارزش‌های به‌ارث‌رسیده و آفریدن ارزش‌هایی تازه دعوت می‌کند.

یکی از مفاهیم محوری کتاب، بازگشت جاودانه است؛ اندیشه‌ای که ما را با پرسشی دشوار روبه‌رو می‌کند: اگر قرار بود زندگی‌ات را بارها و بارها، دقیقاً به همین شکل، تجربه کنی، آیا باز هم آن را انتخاب می‌کردی؟

«چنین گفت زرتشت» کتابی برای یافتن پاسخ‌های آماده نیست؛ دعوتی است به پرسشگری، خودشناسی و شجاعتِ دوباره اندیشیدن به آنچه بدیهی می‌پنداریم.


✍️ شاید مهم‌ترین پرسش نیچه این باشد: آیا جرئت داری خودت را از نو بسازی؟

#معرفی_کتاب

@thelibraryofknowledge
👍1
من خواهان شکوه بسیار و ثروت فراوان نیستم، هر دوی اینها اضطراب آورند. امّا اگر شخصی از شهرتی و مالی برخوردار نباشد به خواب خوش نمی‌رود.

چنین گفت زرتشت-فریدریش نیچه

#تیکه_کتاب

@thelibraryofknowledge
👍1
کسی که می‌خواهد روزی پرواز بیاموزد باید نخست ایستادن و دویدن و جهش و بالا رفتن و پایکوبی را به تمرین بگذارد. پرواز را با پرواز نتوان آموخت.

چنین گفت زرتشت-فریدریش نیچه

#تیکه_کتاب

@thelibraryofknowledge
👍1
پادکست «ماجرای پرسه»

در پرسه، من از کنجکاوی‌هام، گشت‌وگذارهام و پرسه‌هام لابلای کتاب‌ها میگم


سری بعد از سری پادکست های معرفی شده،سری پادکست های «پرسه» هستش؛برای شنیدن این مجموعه پادکست میتونید عنوان «پادکست پرسه» رو در کست باکس سرچ کنید و قسمت های مختلف اون رو بشنوید.

#پادکست
@thelibraryofknowledge
👍1
نه گندُم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد

از بی‌شمار نام شهیدانت
هابیل را که نامِ نخستین بود
دیگر
این روز‌ها به یاد نمی‌آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
بت‌ها، الهه‌ها
و پیکرتمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می‌کنند

نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگ‌ها نوشتند
و سنگ‌ها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژهای خام
در دست‌های خستهٔ من
شعر می‌شوند
من در ادای نام تو
دم می‌زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده‌ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده‌ام!

نام تو نام مجنون
نام تو نام بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است

و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانه‌های نام تو را می‌گریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو باغ‌های معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است

نام تو
رازی نوشته بر پر پروانه‌هاست
گُلها همه به نام تو مشهورند
آیینه‌ها
از انعکاس نامِ تو می‌خندند

در کوچه‌های خاطره باران
وقتی که خوشه‌های اقاقی
از نرده‌های حوصلهٔ دیوار
سرریز می‌کنند

و در مشام باد
عطر بنفش نام تو می‌پیچد
نامت
طلسم «بسم» اقاقی‌هاست
بی‌نام تو جزام خلاء
ده کورهٔ جهان را
خواهد خورد

نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه همسایگی است
وقتی به شیب درّه
سرازیر می‌شود
نام تو روستاست
شب‌ها که سقف خواب مرا
قورباغه‌ها
هاشور می‌زنند
وقتی که طبل تبت را
پیشانی تفکر و تردید
می‌کوبد

نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نیسم است

نام تو چیست‌ ؟
لبخنده کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز می‌کند
که بگوید:
«سیب»

نام تو نور
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضروری است!

نامی برای مُردن
نامی برای تا ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن

تاریخ عاشقان
فهرست کوچکی
از بی‌شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده‌اند
و شاعر گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مُرده‌اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست!

قیصر امین پور

#شعر
@thelibraryofknowledge
👍1