‎𝖲𝖺𝗇𝖼𝗍𝗎𝖺𝗋𝗒.ˑ☽
762 subscribers
67 photos
5 videos
126 files
261 links
ִ ࣪𖤐‧₊˚🫐✩ ₊˚🎧⊹𓂃❨˖

ִ ࣪Bot: @Bluemoonlightibot
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5070587341

Answers: https://t.me/+DIpjw6vBjOA1YzBk

#لیست

ִ ࣪𖤐‧₊˚🫐✩ ₊˚🎧⊹𓂃❨˖
Download Telegram
𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘯𝘢𝘮𝘦 ୨
ㅤໍ ⊹ ॱ 𝘗𝘢𝘳𝘵 : 07 (1 | 2) ⊹ ॱ
❤‍🔥132
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘯𝘢𝘮𝘦 ୨
ㅤໍ ⊹ ॱ 𝘗𝘢𝘳𝘵 : 08 (1 | 2) ⊹ ॱ
❤‍🔥89
‎𝖲𝖺𝗇𝖼𝗍𝗎𝖺𝗋𝗒.ˑ☽
୧ 𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘯𝘢𝘮𝘦 ୨ ㅤໍ ⊹ ॱ 𝘗𝘢𝘳𝘵 : 08 (1 | 2) ⊹ ॱ
اینم از پنجمین فیکشن کامل شده‌ی چنل خدمت شما، مرسی که توی این مدت همراه من و سولیمت‌های ناز بودین 💙
❤‍🔥62
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ָ ֹ ࣪. ☾ 𝑨𝒎𝒎𝒂𝒍𝒊𝒂𝒓𝒆 ☽ ࣪. ⋆ ࣪ ָ 
"چپتر‌ بیست و پنج و شش - رقص روی خاطرات، راز آتش"
❤‍🔥96
Ammaliare - Ch25-26 - [@thekiila].pdf
1.2 MB
୧ 𝘈𝘮𝘮𝘢𝘭𝘪𝘢𝘳𝘦 ୨
ㅤໍ ⊹ ॱ 𝘗𝘢𝘳𝘵: 25 - 26ㅤໍ ⊹ ॱ
❤‍🔥113
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ָ ֹ ⋆ ࣪. ☾ 𝐂𝐥𝐚𝐢𝐦𝐞𝐝 ☽ ࣪. ⋆ ࣪ ָ 

نور طلایی آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها به آرامی روی تخت و ملحفه‌ی سفید می‌نشست. یونجون نفس عمیقی کشید و همون لحظه گرمای آشنایی رو روی گردنش حس کرد.
همون بوی آشنا...
همون عطری که همیشه، بی‌هیچ تلاشی، دلش رو آروم می‌کرد.

بوی خنک نعنا...

عطری که با وجود سرمای دلنشینش، از هر رایحه‌ی گرمی آرامش‌بخش‌تر بود.

بوی آلفاش.

ریه‌هاش رو از اون عطر مست‌کننده پر کرد و بی‌اختیار ناله‌ی آرومی از بین لب‌هاش بیرون اومد.

+ سوبین...

صدای خواب‌آلودش باعث شد بوسه‌هایی که روی گردنش می‌نشستن، برای لحظه‌ای متوقف بشن‌
- بیدار شدی، همه‌ چیز من؟

یونجون آروم چشم‌هاش رو باز کرد. دیدن آلفاش توی اون فاصله‌ی کم، در حالی که موهای بلوند و نرمش روی پیشونیش ریخته بود و با عشق گردنش رو می‌بوسید، چیزی نبود که قلبش حتی بعد از گذشت سال‌ها بهش عادت کنه.

لبخند شیرینی ناخودآگاه روی لب‌های نرمش نشست.

دستش رو بالا آورد و انگشت‌هاش رو بین موهای بلوند و ابریشمی سوبین کشید، بعد با لطافت گونه‌ش رو نوازش کرد و سرش رو کمی بالا آورد تا بتونه توی چشم‌های گرم و عاشق آلفاش خیره بشه.

انگشت‌هاش آروم پایین اومدن و روی حلقه‌ی دور گردن سوبین نشستن.

سوبین بی‌درنگ دستش رو گرفت و بوسه‌ی کوتاه و پرمحبتی روی پشتش گذاشت.

- دیشب یوجون نذاشت خوب بخوابی... الانم بابای یوجون نمی‌ذاره.

با شنیدن اسم یوجون، سایه‌ی کوتاهی از نگرانی روی صورت یونجون نشست؛ اما فرصت نکرد چیزی بگه چون لب‌های نرم آلفاش دوباره روی لب‌هاش نشست.

یه بوسه‌ی صبحگاهی...

آروم، طولانی و سرشار از عشقی که فقط آلفاش بلد بود بهش منتقل کنه.
چند ثانیه بعد بوسه رو شکست، اما حتی ذره‌ای ازش فاصله نگرفت. پیشونی‌هاشون به هم تکیه داشت و نفس‌هاشون در هم گره خورده بود.

روی لب‌های یونجون زمزمه کرد:

- نگرانش نباش... وقتی بیدار شد، همون‌جوری که یادم دادی بهش شیر خشک دادم، بعدش هم دوباره خوابید... و الان بهترین وقته که...

یونجون اجازه نداد جمله‌ش کامل بشه.

امگای وجودش، مثل همیشه، آلفاش رو می‌خواست؛ با تمام وجود. همون‌قدر که مطمئن بود آلفاش هم اون رو می‌خواست.

بی‌اختیار لب‌هاش رو روی لب‌های سوبین گذاشت.

بوسه‌ای عمیق، سرشار از عشق، دلتنگی و نیازی که هیچ‌وقت از بین نمی‌رفت.

و آلفاش...

مثل همیشه، مستِ عطر شراب امگاش و اسیر طعم لب‌های نرمش شد؛ غرق خلسه‌ای که فقط یونجون می‌تونست براش بسازه.

دستش به‌آرومی زیر تی‌شرت یونجون لغزید و پوست سفید و گرمش رو لمس کرد.

با هر نوازش، بدن یونجون زیر لمس‌های آلفاش می‌لرزید؛ انگار اون عطر خنک نعنا، این بار به جای خنک کردن، تمام وجودش رو از درون به آتیش می‌کشید.

هر لمس سوبین، انگار برای هزارمین بار، عشقش رو روی وجود امگاش حک می‌کرد.

سوبین با اکراه لب‌هاش رو از لب‌های یونجون جدا کرد و خودش رو به گردنش رسوند.

می‌بوسید...
آروم می‌مکید...
گاه‌به‌گاه رد بوسه‌هاش رو روی پوست لطیفش جا می‌ذاشت...

نه از روی مالکیت...

از روی پرستش.

وقتی به جای مارک روی گردنش رسید، مکث کوتاهی کرد و بوسه‌ای آروم، طولانی و سرشار از عشق روی اون نشوند.

یونجون با چشم‌های بسته لبخند زد.

قسم می‌خورد همون لحظه، لبخند آلفاش رو روی پوستش حس کرده.

دست‌های آلفاش حتی برای یه لحظه هم از نوازش بدنش دست نمی‌کشیدن و یونجون زیر اون حجم از عشق، اشتیاق و علاقه، فقط می‌تونست نفس‌های بریده‌بریده بکشه و خودش رو به آلفاش نزدیک‌تر کنه.

سوبین به‌آرومی لبه‌ی تی‌شرت امگاش رو گرفت تا لباسش رو بالا بکشه که ناگهان صدای گریه‌ی یوجون سکوت اتاق رو شکست.

هر دو همون لحظه خشکشون زد.

سوبین با درماندگی صورتش رو توی گردن یونجون پنهون کرد و کلافه نالید:

- لعنت به اون روزی که تصمیم گرفتیم بچه‌دار بشیم...

یونجون خنده‌ی آرومی کرد، به‌آرومی اون رو کنار زد و با دیدن موهای بلوند و کاملا آشفته‌ی آلفاش و فرمون‌های نعنایی که از کلافگی بی‌قرارتر از همیشه به نظر می‌رسیدن، لبخند شیرینی روی لب‌هاش نشست.

از روی تخت بلند شد و قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، برگشت و با شیطنتی که هنوز توی نگاهش موج می‌زد، آروم گفت:

+ وقتی خوابید... ادامه می‌دیم، ارباب.
3❤‍🔥101
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
୧ 𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘵𝘪𝘮𝘦 - 𝘱𝘢𝘳𝘵 1
😭52🤝3❤‍🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
+ چوی سوبین، بذارم زمین همین الان؟

- بذارمت زمین؟ اون وقت با اون پاهای کوچولو و زخمیت چطوری می‌خوای راه بری؟

+ از این بهتره که توی بغلت، تو کل مدرسه بچرخیم

- چیه؟ نکنه ناراحتی ابهتت جلوی همه خدشه‌دار بشه، هیونگ؟

+ نه...

- پس چی؟
چرا فکر کردی اجازه میدم با اون پای زخمی یه قدم برداری؟

+ سوبین...

- فقط آروم باش...

بدون اینکه سرعت قدم‌هاش رو کم کنه، دستش رو محکم‌تر زیر رون‌های یونجون قفل کرد و سرش رو کمی برگردوند.

- از چیزی که مال منه، خوب بلدم مراقبت کنم...

+مـ.. مال تو؟

- آره... مال من. پس تا وقتی پات خوب نشده، حتی فکر پایین اومدن از کولم رو هم نکن. نمی‌ذارم یه قدم هم برداری.


❤‍🔥68😭8