قدم زدن روی آب
168 subscribers
12 photos
1 video
6 links
به جای وبلاگی که دارد خاک می‌خورد!
استفاده از مطالب این کانال بدون اجازه نویسنده مجاز نیست.
Download Telegram
.
در ده سال گذشته چندین بار به پاریس سفر کرده‌ام. اکثرا سفرهای یکی دو روزه‌ی کوتاه. همیشه گورستان پر لاشز جایی بود که می‌خواستم یک روز بروم و ببینم اما در عین حال اشتیاق آنچنانی هم نداشتم چون فکر می‌کنم در نهایت، مرگ پایان است و تقدسی در خاک نمی‌بینم. یک جور جنگ درونی. امسال بالاخره فرصت شد. به جز صادق هدایت و غلامحسین ساعدی و رضا دانشور، البته که نام‌های بزرگ دیگری هم آنجا دفن هستند و شهرت این قبرستان هم به خاطر آنهاست. افرادی چون بالزاک، پروست، ادیت پیاف، اسکار وایلد و غیره. یکجا از پله‌ها باید بالا می‌رفتیم و برای جا آمدن نفس روی نیمکتی نشستیم. اتفاقی روبه‌روی قبر ژرژ بیزه، خالق اپرای کارمن، نشسته بودیم. فکر کردم چه حیف که در ۳۷ سالگی از دنیا رفته. آیا اگر زنده می‌ماند به زیبایی این دنیا نمی‌افزود؟
وقتی به هدایت رسیدیم حس خاصی نداشتم جز این که فکر کردم احتمالا به ریش ما می‌خندد که آمده‌ایم سر مزارش. ارتباط آدم‌ها با مرگ در مقاطع مختلف زندگی تغییر می‌کند. چه مرگ دیگران چه مرگ خودش. روزی که در پر لاشز قدم می‌زدیم، روز آفتابی زیبایی بود اما فکر می‌کنم حس لذت از زیبایی‌ها هم در مقاطع مختلف زندگی تغییر می‌کند. انگار ما خاورمیانه‌ای‌ها باید به مرگ عادت داشته باشیم یا انتظار دارند به مرور به کشته‌شدن‌ها عادت کنیم اما واقعیت این است که هر قتل تازه به اندازه قبلی‌ها جگرسوز است. در یکسال گذشته هر یک نفر را که از ما گرفتند، آتش گرفتیم اما کشتار کودکانمان چیز دیگری است. به قبر ژرژ بیزه نگاه کردم و در فکر سنگینی این جنایت‌ها که قلب‌هایمان را پاره‌پاره کرده، با خودم می‌گفتم دارند آینده‌مان را از ما می‌گیرند. این اسم‌ها که رمز شده‌اند، که هشتگ شده‌اند، بخشی از آینده‌ی ما بودند. آنها که هنر و زیبایی و علم و جهان نو را باید می‌ساختند. این‌ها نه تنها تاریخ سیاهی از خود به جا گذاشته‌اند و امروز ما را زهر کرده‌اند، بلکه با ریختن این خون‌ها کمر به قتل آینده‌ی این سرزمین بسته‌اند و تمامی آن قلب‌های شجاع و صداهای رسا و مشت‌های گره کرده، دارند برای آینده می‌ایستند و مبارزه می‌کنند. و چیزی زیباتر و ارزشمندتر و قابل‌احترام‌تر از این مبارزه‌ی بی‌وقفه برای آزادی وجود ندارد.

@theeditor
10👍3
دروازه‌های «تمدن بزرگ»
خاطرات
روحی شفیعی


https://nogaam.com/book/2439/
چند هفته پیش، حین آماده‌سازی کتاب «دروازه‌های تمدن بزرگ»، سوالی از مخاطبان نوگام در شبکه‌های اجتماعی پرسیدیم. اینکه بهترین کتاب زندگی‌نامه یا خاطرات ایرانی که خوانده‌اند چه بوده. در کل حدود ۷-۸ کتاب معرفی شد که البته دو سه عنوان چندین و چند بار تکرار شده بود. اما نکته‌ی حائز اهمیت این بود که جز یک نفر - که کتاب ایران درودی، «در فاصله‌ی دو نقطه» را نام برده‌ بود- هیچ زنی در میان این نویسندگان نبود. این البته به آن معنا نیست که هیچ زندگی‌نامه یا خاطراتی نداریم که زنان نوشته باشند. بلکه به نظر من، توجه کمتر همزمان ناشران و مخاطبان به چنین ژانر مهمی است.

ما خودزندگی‌نامه‌ها را می‌خوانیم چون می‌خواهیم زندگی‌های دیگر را تجربه کنیم، یا از جزییات و پستی بلندی‌های زندگی افراد سرشناس یا محبوب‌مان باخبر بشیم. الهام یا عبرت بگیریم و مهم‌تر از همه تاریخ را به دور از متون خشک و بعضاً یک‌جانبه، در سطح انسانی و از خلال زندگی فردی که می‌شناسیم یا برایمان مهم و عزیز است، تجربه کنیم. ظرائفی را کشف کنیم که طور دیگه‌ای در دسترس نیستند و شاید حتی جایگاه خودمان رو در تاریخ بهتر بشناسیم.

حالا اگر نیمی از جامعه را از تعریف تاریخ و تجربه شخصی حذف کنیم، انگار در جهت بازتولید دنیای مردسالار حرکت کرده‌ایم و تاثیر زنان بر جامعه و تاریخ و همچنین تاثیر تحولات اجتماعی-تاریخی را بر نیمی از جمعیت نادیده گرفته‌ایم. این از دید من، ضعف بزرگی‌ست که خودش را در آینده‌ای که می‌خواهیم بسازیم به صورت معضلات و تبعیض‌های پیچیده نشان خواهد داد.
آیا بخصوص پس از جنبش زن، زندگی، آزادی، وقت آن نرسیده که بازنگری‌هایمان را در زمینه‌های مختلف وسعت بدهیم؟

این کتاب چیزی حدود ۵۰۰ صفحه دارد. اما به شیوایی و صراحت زندگی حداقل دو نسل از زنان را در بستر اجتماعی و سیاسی تعریف می‌کند. راوی، تنها به زندگی شخصی‌ خودش نمی‌پردازد بلکه مادر او آفاق، مادربزرگ او بی‌بی عطیه، خاله ایران و همکلاسی‌ها و همکاران و دوستان او هم حضور دارند. این به آن معنا نیست که مردان از روایت حذف شده‌اند! 

نویسنده سخاوتمندانه ده‌ها عکس از آلبوم‌های خانوادگی در کتاب گذاشته که ما را به زمان و مکان مشخصی می‌برد تا حین خواندن بتوانیم خودمان را در فضای ترسیم شده حس کنیم. تعداد زیادی از بریده روزنامه و اخبار که حتی هیجان تظاهرات یا جشنی که توصیف شده را به ما منتقل می‌کنند. 
یا حتی طبیعت و جغرافیایی که اتفاقات در آن در جریان است را می‌بینیم. به واسطه این اسناد و تصاویر، نه تنها با زندگی شخصی نویسنده آشنا می‌شویم بلکه بخشی از فرهنگ‌ها، سنت‌ها، پوشش و هنجارهای اجتماعی زمانه را در آنها پیدا می‌کنیم.

نکته‌ای که برای خودمان جالب بود این است که در فرایند مطالعه و آماده‌سازی کتاب برای انتشار، سه زن متولد سه‌دهه‌ی مختلف شرکت داشتند؛ دهه پنجاه، شصت و هفتاد. هر کدام از ما نسبت به زمینه و درکی که از گذشته داشتیم، با این کتاب مواجه شدیم و از آن لذت بردیم و هر سه متفق‌القول مفتخریم که خواندن کتاب را به شما توصیه کنیم.
@Theeditor
👍51🙏1
1👎1
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز

ماه دسامبر روی گزارش سالانه‌ی نوگام کار می‌کردم. یک گزارش مکتوب برای تمام کسانی که یک‌سال گذشته از نزدیک با ما همکاری داشتند و از نوگام حمایت کردند و یک ویدیوی ۹۰ ثانیه‌ای برای شبکه‌های اجتماعی تا مخاطبان نوگام بتوانند فعالیت یکساله‌ی نوگام را مرور کنند. تهیه‌ی این گزارش‌های سالانه همیشه برایم آموزنده است. مرور می‌کنم که چه کرده‌ایم و نقاط قوت و ضعف‌مان نمایان می‌شود. می‌توانیم چند دقیقه‌ای به خود ببالیم یا چند روزی با خودمان کلنجار برویم که چه ایده‌ها که فرصت و امکانش را نداشتیم تا جامه‌ی عمل بپوشانیم.

اما خیلی تجربه‌ها هست که نمی‌شود در یک گزارش کوتاه یا ویدیویی ۹۰ ثانیه‌ای منعکس کرد. پشت انتشار هر کدام از این کتاب‌ها یک داستان وجود دارد. یک نویسنده، یک مترجم، یک مسیر پیچیده و گاهی سخت. اما همکاری‌ها و همدلی‌ها اغلب شیرین است. آشنایی‌ها و دوستی‌هایی که شکل می‌گیرد. ایده‌هایی که برای آینده متولد می‌شوند و...

ضمن اینکه همه‌ی دستاوردهای نشر فقط به کتاب‌هایی که در همان یک سال منتشر شده ختم نمی‌شوند. سفرهایی که کرده‌ایم، برنامه‌هایی که برگزار شده و دوستان تازه‌ای که ملاقات کرده‌ایم، گفت‌وگوها و بحث‌هایی که در گرفته است، همه و همه اندوخته‌های ما هستند که با خود به سال جدید می‌بریم. گاهی یک تلفن داریم از نویسنده‌ای گرانقدر که با شنیدن صدایش دلمان گرم می‌شود. دوستانی که با پیام‌ها و بازخوردهایشان، خود را بخشی از نوگام حس می‌کنند و مسئولانه می‌خواهند در ارتقای کیفیت کار نوگام سهیم باشند.

کسانی که ندیده‌ایم و نمی‌شناسیم از گوشه‌ای از ایران و جای جای دنیا دست یاری دراز می‌کنند، به ما اعتماد می‌کنند و این نشر مستقل کوچک را در آغوش می‌گیرند.

نوگام ۱۱ ساله شد و در کمال ناباوری خودم، حالا دیگر بیشتر از یک دهه است کاری دارم که با عشق انجامش می‌دهم. نوگام در چند سال گذشته تغییرات چشمگیری داشته و موفقیت‌های بزرگی کسب کرده. در عین حال مانند هر نهاد دیگری کاستی‌هایی دارد و همیشه جای بهبود و پیشرفت. خوشحالیم که می‌توانیم هر سال حلقه‌ی دوستان نوگام را بزرگ‌تر کنیم، با نویسندگان تازه کار کنیم، و بسازیم! ساختن، خلق کردن، پیش رفتن... نوگام برای من یک مبارزه است. من به پیش بردن و پرورش این نشر، به درست‌ترین و بهترین راهی که می‌توانم، متعهدم و تک‌تک کسانی که هر سال به هر شکل به ما می‌پیوندند و در کنار ما هستند، در رشد نوگام و البته خود من نقش موثر دارند.

۳۶۲ روز تا پایان امسال وقت دارم و هیجان تمام کارهای در نوبت، خواب از چشمم می‌برد. هر جا که هستید، هر چه که می‌کنید، دل قوی دارید. اگر صبح فردا همچنان نفسی می‌رود و می‌آید، یک فرصت دیگر به ما داده شده، تیغ‌ها خواهند آمد و زخم‌های قدیم همچنان خونریزانند اما ما فردا را دوام می‌آوریم و یک روز دیگر و یک روز بعد از آن... ما همدیگر را داریم و نور امیدی که در دل ماست، خاموش نخواهد شد.
11👎1
یک گزارش کوتاه دیدم از آمار فروش کتاب در چین در سال ۲۰۲۳. البته که این‌ها باید در کنار آمار سال‌های گذشته و همین‌طور آمار کشورهای دیگر معنا پیدا کند اما برایم جالب بود چون در مورد چین مقیاسی در ذهن نداشتم.

فروش کتاب در کتابفروشی‌ها و فروشگاه‌ها حدود ۱۳ میلیارد دلار بوده که نسبت به سال گذشته حدود ۵ درصد رشد داشته. یکی از مهم‌ترین راه‌های فروش هم پلتفرم‌های شبکه‌‌های اجتماعیِ پخش ویدیوهای کوتاه بوده (معادل تیک‌تاک). در کشورهای دیگر هم البته این روند دیده می‌شود.

تعداد عناوین منتشر شده در سال هم حدود ۱۸۰ هزار بوده که رشد ۷ درصدی داشته.

یک روند دیگر که باز در بقیه کشورها هم دیده می‌شود، محبوب‌شدن کتاب‌های کمیک استریپ است. سال گذشته عنوان‌های تازه‌ای وارد بازار چین شده که موضوع‌های مختلفی را در برمی‌گرفته از جمله علم، تاریخ، فرهنگ، و روانشناسی. یعنی کتاب‌های کمیک استریپ مختص نوجوانان نیست بلکه روز به روز بیشتر برای مخاطبان بزرگسال در حوزه‌های مختلف از فرم کمیک استریپ استفاده می‌کنند‌ و طرفدار زیاد دارد.

حالا وسط آمار و ارقام یادمان نرود که وضعیت سانسور در چین وخیم است و کار حتی به آدم‌ربایی ناشران هم می‌کشد.
نمونه‌اش گیْ مینای، نویسنده و ناشر هنگ‌کنگی-سوئدی است که سال ۲۰۱۵ وقتی در تایلند بود ربوده و به چین برده شد. بعد از سه ماه که صدا از دولت چین درنیامد بالاخره گفتند بله اینجاست، کسب‌وکار غیرقانونی می‌کرده. بعدش هم یک اعتراف تلویزیونی ازش گرفتند که بگوید نادم و پشیمان است. حدود دو سال در زندان بود بعد آزاد شد اما از چین نگذاشتند خارج شود. دوباره دستگیرش کردند و باز یک اعتراف تلویزیونی دیگر. احتمالا دلیلش کمپین گسترده‌ی خانواده و پیگیری‌های دولت سوئد و نهادهای آزادی بیان بود. چند جایزه‌ی آزادی بیان و آزادی نشر هم در این مدت دریافت کرد. در نهایت به ده سال زندان محکوم شد. یادم است وقتی سال ۲۰۱۸ انجمن بین‌المللی ناشران می‌خواست جایزه‌ی ولتر را در نمایشگاه لندن بهش اهدا کند - البته دخترش قرار بود به جای او جایزه را بگیرد و سخنرانی کند - نمایندگان یا بخوانید مزدوران حکومت چین دخترش را تهدید کردند. او هم سراسیمه از مسئولان برنامه خواست مراسم را لغو کنند. در نهایت مکتوب و شفاهی اعلام شد جایزه به او اهدا شده اما دخترش حاضر به حضور و صحبت نشد. 

دلم می‌خواهد از حال و هوای نشر در چین بیشتر بدانم و به نظرم سردرآوردن از روش‌های پیچیده و وحشتناک ساکت کردن نویسندگان و ناشران دگراندیش در این کشور یک پیش‌نیاز باشد. هرچند برای سرزمین‌های دیگر نیز گاهی چنین است. 

@theeditor
👍42👎1
👍1👎1
زیر باران لندن خودم را سریع رساندم به اولین ایستگاه مترو و در میان ازدحام از پله‌ها رفتم پایین و با موج مردم وارد قوطی واگن خط زرد شدم. ساردین‌هایی که از کار برمی‌گشتیم. شتک‌های باران و گل‌ولای روی شلوارهامان بود و چترهامان همچنان چکه می‌کردند. خیسی، خستگی و فشار آرنج پشت‌سری در کمر ترکیبی است که کسی مثل من را مثل آب خوردن از کوره به در می‌کند. اما انگار والیوم ۱۰ بهم داده باشند، آرام بودم و حتی اگر اشتباه نکنم نیمه‌ی راست لبم برای یک نیم‌لبخند اندکی بالا رفته بود.
«خستگیِ خوب» را تجربه می‌کردم و در عوالم خودم غوطه می‌خوردم. روزم را با لوسی، لیلی، آلیا، شکیبا و کاوون دور یک میز مستطیلی سفید در یک اتاق کوچک در سامرست‌هاوس لندن گذرانده بودم. جایی که حدود شش ساعت درباره‌ی «نوشتن» حرف زدیم و بهترین داستان‌های کوتاهی را که رسیده بود انتخاب کردیم. یکجاهایی برای نویسنده‌ای که نمی‌شناختیم اما فکر می‌کردیم استعداد لازم را دارد که انتخاب شود جنگیده بودیم، باهم خندیده بودیم و چای و قهوه خورده بودیم.
یکی از کارهایی که همیشه دوست داشتم بکنم همکاری با نویسندگان افغانستان بوده. حجم کار نوگام و دغدغه‌های دیگر زندگی این فرصت را تا به امروز بهم نداده بود اما وقتی لیلی از نهاد Untold Narratives تماس گرفت و برنامه‌‌ی کمک به نویسندگان زن نوقلم را بهم معرفی کرد، انگار زده باشد توی خال.
این نهاد یک برنامه توسعه برای زنان نویسنده‌ی به حاشیه رانده شده است و یکی از پروژه‌هایشان توانمندسازی نویسندگان نوقلم افغانستان است.
در چندماه آینده در کارگاه‌های داستان‌نویسی کنارشان خواهم بود. هیجان‌زده‌ام و نمی‌دانم این انرژی تازه از کجا آمده. البته شاید هم می‌دانم. امید و شوری که در این زنان دیدم، مُسری است. آنها به جای تسلیم در تاریک‌ترین لحظات زندگی به نوشتن روی آورده‌اند، به ادبیات، به روایت داستان‌های ناگفته‌شان. این‌ها اگر همه در راستای #زن_زندگی_آزادی نیست پس چیست!
12👎3👏1
پروژه‌های کوچک را دوست دارم. آنهایی که می‌توانند به مرور زمان رشد کنند، به‌خصوص در کار کتاب و نشر. پایان سال ۹۹ شروع کردیم از نویسندگان و مترجمان نوگام پرسیدن که به نظرشان مهم‌ترین یا بهترین کتابی که خوانده‌اند چه بوده؟ راستش شاید اولین انگیزه‌مان کنجکاوی بود که بدانیم دوستان نوگام چه می‌خوانند و چه سلیقه‌هایی دارند. به نظرمان مجموعه‌ای متنوع و جالب می‌شد. ضمن اینکه گفته بودیم از هر نشر و زبانی می‌توانید کتاب معرفی کنید و لزومی هم ندارد جدید باشد.
از آن موقع تعداد کسانی که در این مرور آخر سال در «طاقچه‌ی کتاب نوگام» شرکت می‌کنند بیشتر شده. سال گذشته از ویراستاران نوگام هم خواستیم به این جمع بپیوندند و چون هدف ترویج کتابخوانی و معرفی کتاب‌های خوب است، مورد استقبال گروه قرار گرفت و هر سال تعداد این معرفی‌ها بیشتر می‌شود.
به نظرم جای اینکه تشویق کنیم «تعداد» بیشتری کتاب در سال بخوانید تا «رستگار» شوید، خوب است کمک کنیم افراد کتاب‌ها را بهتر بشناسند تا بتوانند طبق سلیقه یا نیاز خود کتاب‌های خوب پیدا کنند. بسیاری از کتابخوانان، ناشران و گروه‌های ادبی هر سال این کار را می‌کنند. بخصوص وقتی جنبه‌ی تبلیغ برای خود یا فروش نداشته باشد، به نظرم مقبول‌تر و قابل‌اعتمادتر است. این مجموعه را می‌توانید در وبسایت نوگام ببینید:

🔸از منازعه‌ی فلسطین و اسرائیل تا فروپاشی اقلیمی در سه‌گانه‌ی مارگارت اتوود؛ از زندگی‌نامه‌ی اولگا اوینسکایا و تاثیر مستقیمش بر رمان مشهور دکتر ژیواگو تا شاهزاده و راهب پارسی دوره اشکانیان؛ از زن در ریگ روان تا کارکردهای ذهنی در جوامع عقب‌مانده؛ از تیمون آتنیِ شکسپیر تا خسرو خوبانِ دانشور و از استخوان‌های توکارچوک تا دوراهی‌های خانواده‌ی تیبو…

https://nogaam.com/blog/1315/
3
دوست دارم همیشه راجع به کتاب حرف بزنم و این روزها که همراه دیگر ناشران مستقل خارج از کشور مشغول برگزاری و تدارکات «هشتمین نمایشگاه کتاب تهران، بدون سانسور» هستیم، به خودمان می‌بالم که توانسته‌ایم با کمترین امکانات این کار را پیش ببریم، گسترش بدهیم و هر سال ناشران و گروه‌های بیشتری را کنار خود داشته باشیم.

ده‌ها نفر داوطلبانه یکی دو ماه کار طاقت‌فرسا می‌کنند تا این برنامه‌ها اجرا شود. از ناشر، کتابفروش، نویسنده و مترجم گرفته تا ایرانیان مهاجر و در تبعیدِ اهل کتاب، نهادهای فرهنگی، کنشگران فرهنگی...

نمی‌گویم بی‌نقص است چون نیست، اما بی‌نظیر است. از سال ۲۰۱۶ که در لندن آغازش کردیم، راه درازی رفته. ما به عشقی که به کارمان داریم این راه را آمده‌ایم و تا جانی هست پیش می‌رویم.

اما از شما ایرانیان خارج از کشور که دغدغه فرهنگ و ادبیات دارید، از شما که اهل کتاب و مطالعه‌اید، از شما که ارزش آگاهی و دفاع از آزادی بیان را می‌دانید و معتقد به تکثر صداها و ایده‌ها و افکار هستید، از شما تقاضا داریم ما را به هر شکل و گونه‌ای که می‌توانید حمایت کنید.

مشارکت و استقبال شما در این گردهمایی‌ها حمایت از مولف ایرانی است. حمایت از تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران است. حمایت از مبارزه‌ علیه سانسور است.

اگر می‌توانید چند ساعتی وقت بگذارید و از نمایشگاهی که در شهر یا کشور شما برگزار می‌شود، دیدن کنید، اگر می‌توانید با خرید کتاب از ناشران و نویسندگان بدون سانسور حمایت کنید.
اگر امکان شرکت یا خرید کتاب ندارید و این نوشته را می‌خوانید، می‌توانید در اطلاع‌رسانی نمایشگاه و یا معرفی ناشران و کتاب‌هایی که دوست دارید کمک کنید.

یک ایمیل، یک پیام واتس‌اپی، یک پست، یک استوری، یک لایک، یک کلیک... باور کنید حمایت می‌تواند در همین اشکال تاثیر بزرگی داشته باشد.

برای ادامه‌ی راه نیازمندیم در کنار هم باشیم. نیازمندیم باهم گفتگو کنیم. نیازمندیم یکدیگر را یاری کنیم، یکدیگر را نقد کنیم.
برای فردای بهتر. برای فردای آزاد. برای ایران.

uncensoredbook.com

ارادتمند
آزاده پارساپور
مدیر نشر نوگام
6👍1
روز وحشتناکی داشتم.
صبح بین ایمیل‌ها عنوان «مهم» چشمم را گرفت. ایمیل را دوست همجنسگرایی از ایران برایم فرستاده بود. گفتم احتمالا خبر خوبی نیست. خبر ویران‌گر بود!

برایم نوشته بود: «وقتی این را می‌خوانی من به زندگی‌ام پایان داده‌ام. این ایمیل را تنظیم کرده‌ام که چند ساعت بعد به دستت برسد... به خدا که جنگیدم. ویران شوی جهان که به خون آبادی...»
یک پیغام کوتاه هم ضبط کرده بود که جانکاه بود و هر لحظه‌اش از عمرم کاست.

دیگر نفهمیدم چه شد، در گردابی افتادم، همین‌طور که تمام وجودم می‌لرزید تلاش کردم پارتنرش را پیدا کنم. آن یک ساعتی که در استیصال مطلق فقط امیدوار بودم پیدایش کرده باشند یا این ایمیل دروغ باشد و زنده باشد، وصف‌ناپذیر است. هیچ‌وقت چنین موقعیتی را تجربه نکرده بودم، همچو مرغ سرکنده...

پارتنرش جواب نمی‌داد. پیغام واتس‌اپ نرسیده بود، گوشی را برنمی‌داشت تا بالاخره جواب آمد: «حالش خوبه. بیمارستانه.»
خودم را رها کردم و آنقدر ضجه زدم تا وقتی که دیگر صدایم در نمی‌آمد و چشمم کاسه‌ی خون شده بود.

مساله‌ی مهمی که بعد از آرام شدن بهش توجه کردم این بود که در آن یک‌ساعت تقلا و انتظار سهمناک، یک فکر رهایم نمی‌کرد: «آیا از من کاری برمی‌آمده که به این نقطه نرسد؟ چه کمکی می‌توانستم بکنم؟ جایی کوتاهی نکردم؟»
اما اگر پیغام «حالش خوبه.» نیامده بود، این خودزنی‌های من چه فایده‌ای داشت واقعا؟ او دیگر رفته بود. یک نفر به زندگی‌اش خاتمه داده بود چون جهان یا بخوانید جامعه او را نپذیرفته بود. همیشه غریبه، همیشه مورد آماج خشونت. خشونت‌های کلامی، اجتماعی، قانونی و حتی فیزیکی. همیشه «مجرم»، همیشه «پنهان»، همیشه مورد تبعیض.

یک انسان هنوز هم نمی‌تواند خودش باشد. باقی حقوق شهروندی‌اش که هر روز لگدمال می‌شود به کنار. «خودش» بودن گناه کبیره بوده، جرم بوده یا در بهترین حالت ناخوشایند و پس‌زننده.

از آن مردک پست که پشت تریبون گفت ایران همجنسگرا ندارد تا آن که در قلب اروپا گفت لطفا پرچم رنگین‌کمانی نیاورید در تظاهرات زن، زندگی، آزادی، الان موقعش نیست تا آن خانواده‌‌های مرتجع و بی‌رحم که پاره‌ی تن خودشان را سربه‌نیست کردند چون دگرخواه بود. همه‌ی‌ این‌ها و هزاران بار بیشتر، او را و هزاران اوی دیگر را هر روز کوبیده است و در رعب و عذاب همیشگی نگه داشته است.

معتقدم نسل تازه از نسل ما و قبل از ما بهتر خواهند بود اما این جامعه همچنان هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه نیاز دارد به آموزش دیگرپذیری و خشونت پرهیزی. ما نمی‌توانیم صبر کنیم جمهوری اسلامی بپوسد یا متلاشی بشود بعد تازه فکر کنیم خب راستی یک گروهی از انسان‌ها در این جامعه هستند که حق نداشته‌اند خودشان باشند، خودشان را ابراز کنند، به آن کسی که می‌خواهند ابراز عشق کنند و با کسی که می‌خواهند در امنیت زندگی کنند.
نه، ما نباید صبر کنیم جمهوری اسلامی برود بعد یاد بگیریم که هر انسانی حق زندگی دارد. آن لحظه‌‌ای که برای کارگری که برای حقش اعتراض کرده و زندانی است هشتگ می‌زنیم، آن لحظه‌ای که عکس جوانی را که برای گرفتن حق آزادی‌اش در خیابان شعار می‌داده و به دست مزدوران کشته شده، بالا می‌گیریم، آن لحظه‌ای که می‌خواهیم بر ظلم بشوریم و در دادخواهی مظلوم کنارش باشیم، بیایید انسان‌ها را به یک چشم ببینیم و به خاطر هویت یا گرایش جنسی کسی چرتکه نیندازیم. اگر لازم است بیشتر یاد بگیریم، بیشتر بفهمیم.
سپهر فردای ایران اگر قرار است خاکستری نباشد، باید از همین امروز زیر این رنگین‌کمان بایستیم.
16👍4👎1👏1🤔1
«بی‌ثباتی نشر مستقل» میزگردی است که در خلال برنامه‌های نمایشگاه کتاب «بابلیکا» برگزار می‌شود و من همراه چند ناشر دیگر از لهستان، آفریقای جنوبی و مکزیک، درباره‌ی چالش‌های کارمان صحبت می‌کنیم و هر کدام نسبت به شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی موجود از فقدان امنیت شغلی‌مان می‌گوییم و اینکه چطور دوام می‌آوریم.
اگر به هر کدام از زبان‌های انگلیسی، فرانسوی یا اسپانیایی آشنایید، خوشحال می‌شویم روز ۲۱ سپتامبر کنار ما باشید. برنامه آنلاین است و ترجمه همزمان دارد.
https://babelica.alliance-publishers.org/program/the-precariousness-of-independent-publishing
4
‏مرگ گوشم را می‌پیچاند
می‌گوید:
زندگی کن
که من در راهم.

- ویرژیل
9
هفته تمام شده. چیزی نمانده تا آغاز هفته‌ی جدید.
دلم برای سررسیدهای قدیمی‌ام تنگ شده که در آن همه‌چیز را می‌نوشتم. هر روز می‌نوشتم. دیگر نه وقتش را دارم نه جانش را. خیلی چیزها را هم دوست ندارم بنویسم. دوست ندارم برگردم بخوانم که در آن تاریخ بخصوص چه بر من گذشته است. ولی پیش می‌آید که یک روز یکشنبه می‌نشینی توی اتاق زیرشیروانی و باران رگبار می‌شود روی پنجره‌ی سقفی و نگاه می‌کنی به هفته‌ای که گذشت و می‌خواهی در تنهایی‌ات فریاد بزنی که دوشنبه دوسال شد که ژینا را کشتند. دوشنبه از صبح انگار دوباره بچه‌هایمان را کشتند. چهره به چهره... بارانی که می‌بارد رنگ خون می‌گیرد... 

دوشنبه، عصر که شد تکه‌هایم را جمع کردم و برای رونمایی کتاب «کابل جان» رفتم کتابخانه ملی بریتانیا. زنانی که به مدت یک سال از روز سقوط کابل، خاطرات‌شان را نوشته بودند. وحشت‌هایشان را، امیدهایشان را. صدای بعضی‌شان روی اسلایدها می‌آمد. یکی از تصاویر، دیگ بزرگی بود با توپ‌های سفید و آبی. از دور چشمم درست نمی‌دید. فکر کردم این‌ها چقدر شبیه گل صدتومانی است! بعد صدای زنی آمد: طالبان جستجوی خانه به خانه را آغاز کرده بود. پدرم گفت این دفترچه‌های داستان‌نویسی‌ات را باید بسوزانیم اما دودش گرفتارمان می‌کند. مشکوک می‌شوند که چه بوده. دفترچه‌ها را پاره کردم و برگه‌ها را ریختم در آب جوش. مایع ظرفشویی ریختم داخلش و مثل رخت چنگ زدم. داستان‌هایم پاک شد و کاغذها جوهری‌رنگ. گلوله‌شان کردم و گذاشتم در آفتاب خشک شوند. و بعد با زباله‌های چرکِ دیگر ریختم در آشغال‌ها.
دست‌هایش توی عکس بود که یکی از گلوله‌های کاغذی جوهری را گرفته بود. 

سه‌شنبه پیغام‌های پای کتاب «جنگ صدساله با فلسطین» را خواندم. روی یکی‌شان قفل شده بودم. دوباره می‌خواندم و دوباره می‌خواندم و نمی‌خواستم باور کنم نویسنده‌ی پیام معنای نوشته‌اش را واقعا می‌فهمد: «گیرم که توی فلسطین داره جنایت یا به قول شما نسل‌کشی انجام میشه؛ به تو چه؟»

چهارشنبه در کارگاه آنلاین با فاطمه روی نوشته‌اش کار می‌کردیم که برگرفته از خاطرات مهاجرتش از هرات به ایران است. روی بخش آغازین کار می‌کردیم. با چه تکنیکی می‌توانیم این صحنه را بهتر بنویسیم؟ وقتی راننده‌ی تاکسی به او دست‌درازی می‌کند و بعد که از مقاومت او غافلگیر می‌شود او را وسط بزرگراه از ماشین در حال حرکت پرت می‌کند بیرون. با چه تکنیکی می‌توانیم این را بنویسیم؟ با چه تکنیکی می‌توانیم این صحنه را از روح و روان او پاک کنیم؟

پنجشنبه شد ۱۴ سال. مُهر فرودگاه امام خمینی و عکسی که نازنین در هیترو ازم گرفته این را می‌گوید. شد ۱۴ سال و بابا می‌گوید: «خانم پس کِی برمی‌گردی خانه؟» همان‌طور که یاد گرفته‌ام، بغضم را می‌بلعم و می‌خندم. 

جمعه در نمایشگاه آنلاین بابلیکا بودم. در بازار فروش حقوق کتاب، به ۱۹ ناشر دیگری که کتاب‌هایشان را معرفی می‌کردند با اشتیاق گوش می‌دادم. انگار بعد از یک هفته به جای امنی رسیده‌ بودم. عین کودکی کنجکاو یادداشت برمی‌داشتم. اسم ناشرهای مستقل و کتاب‌هایی را که دوست داشتم تندتند تایپ می‌کردم. یکی‌شان اهل مالزی بود و کتابی منتشر کرده بود درباره زن مسلمانی که تصمیم می‌گیرد برای گذران زندگی رحمش را اجاره بدهد. برایمان تعریف کرد جامعه‌ی مذهبی مالزی چطور دارند خودشان را پاره می‌کنند برای انتشار چنین کتابی. «یک زن مسلمان؟ رحم اجاره‌ای؟ ای مفسدان ای مفسدان...»
برایشان رمان «مولوخ» را آورده‌ بودم. ماری فرهادی را معرفی کردم که در این داستان آخرالزمانی این سوال را از ما و خودش پرسیده که آیا شَر از اول شَر زاده شده؟ آیا آنکه قربانی می‌کند ممکن است خودش هم قربانی باشد؟

شنبه هم نمایشگاه ادامه دارد. میزگرد «بی‌ثباتی نشر مستقل» که به مثابه جلسه‌ی تراپی ازش استفاده می‌کنیم. هر کداممان از چالش‌های روزمره می‌گوییم. به جز آه و ناله از ابتکارات موفق‌مان هم حرف می‌زنیم. بالاخره همه‌مان موفق شده‌ایم سرمان را روی آب نگه داریم و «هنوز دم‌جنبانیم». آخر جلسه طوری تماس را قطع می‌کنم انگار تک‌تک‌شان را در آغوش گرفته‌ام.

یکشنبه است و باریدن باران هم چیز عجیبی نیست. یک روز معمولی است که باید کار کنم. تمام فایل‌ها را باز می‌کنم و خیز برمی‌دارم اولین جمله را بخوانم که سمر در واتس‌اپ چهار پنج‌ پیغام پشت سر هم می‌فرستد. یک لینک از روزنامه انگلیسی‌زبان تهران‌تایمز. می‌گوید ترجمه‌ی فارسی این کتاب را که ناشر همکارم در تونس منتشر کرده چطور در ایران چاپ شده آن هم بدون اجازه و خرید حقوق؟ برای بار هزارم عین این جمله‌ها را کپی می‌کنم که ایران قوانین کپی‌رایت را نپذیرفته و امکان پیگرد قانونی نیست. دیگر برایش نگفتم که نشر ایرانی از نشر ایرانی می‌دزدد چه برسد به خارجی‌ها!

باران بند می‌آید اما آسمان همچنان سیاه است. دوباره باید خیز برداشت برای خواندن جمله‌ی اول!
@Theeditor
5👍5
«روز دماغ‌های کوچک و پستان‌های بزرگ»

از یک روز قبلش شروع می‌شود:
پوسترهایی با موهای بلند افشان و دامن‌هایی بر باد. دماغ‌هایی کوچک و پستان‌هایی بزرگ! اغراق نمی‌کنم، کافی است حتی ​به صفحات «جدی» اینستاگرام نگاهی بیندازید. یا چرا جای دور برویم، واتس‌اپ خود من را ببینید که زن‌ها این‌طور پوسترها را برایم فرستاده‌اند!

ایمیل‌های تبلیغاتی خرید عطر و گل و «ستِ زنانه‌» نیوِآ! مگر ولنتاین دوهفته پیش نبود؟!

برای من، به فهم من، هشت مارس روز گرامیداشت یک مبارزه طولانی است برای رسیدن به حقوق برابر، احترام و رفع تبعیض‌ها. و تمام این‌ها برای ساختن آینده‌ای بهتر و سالم‌تر است برای کل جامعه، نه فقط زنان.
برای من روز دماغ‌های کوچک و پستان‌های بزرگ و «لطافت» و «زایش» و «فداکاری» زن نیست. روز گل‌ ​سرخ و رنگ صورتی نیست. هر چند این‌هایی که لیست کردم هیچ‌کدامشان به ذات چیز بدی نیست اما به هشت مارس ربطی ندارد و من از این نمایش‌ها بیزارم!

برای من هشت مارس مطالعه و آموختن از مبارزان پیشین است، گرامیداشت آنها و یادآوری مسیر است و این دلگرمی که ما قرار نیست از صفر شروع کنیم و به لطف هزاران نفر پیش از ماست که داریم این مشعل را با خود به پیش می‌بریم.
برای من هشت مارس روزی جدی و تلخ است. یعنی وجودش نشانه‌ی چیزهایی است که کم داریم، نداریم، برایش جنگیده‌اند و می‌جنگیم. برایش از دست داده‌ایم و از دست می‌دهیم. برای من هشت مارس فقط برای «زنان» نیست. روزی نیست که مردان به زنان عطر و گل و مرطوب‌کننده بدهند. هشت مارس برای من روزی است که مردان در کنار زنان می‌ایستند و پیمان‌هایشان را باهم تازه می‌کنند و برای تحقق خواسته‌ها می‌کوشند.
هشت مارس برای من همانقدر که روز بی‌شمار زنانی است که نام‌هایشان را مرور می‌کنیم، روز فرهاد میثمی‌ها و مهدی یراحی‌ها هم هست. روز پدران و برادران و همسرانمان.

هشت مارس برای من عشقی است که از پیوندهای عمیق خواهرانه زنان اطرافم گرفته‌ام و می‌گیرم تا بتوانم اشتیاق را در دلم زنده نگه دارم و کار کنم.
هشت مارس حمایت بی‌دریغ مردان زندگیم است که این فرصت​ را ایجاد کرده تا امکان برابر داشته باشم برای توانمند شدن، رشد و دنبال کردن آرزوهایم.
هشت مارس برای من تمام زخم‌زبان‌ها و تحقیرهای شفاهی است که همچنان در کارم با آنها مواجهم. با نگاه‌های از بالا به پایین همکارانی که با رفتار و گفتارشان به من حس حقارت و ناتوان بودن می‌دهند. هشت مارس برای من باشگاه‌های مردانه و قلدرمابی‌هایی است که نامحسوس، هر روز و همچنان زنان را پس می‌زنند.

هشت مارس برای من لبریز شدن از نیروی شگفت زن، زندگی، آزادی است که از ایران می‌آید و همین‌طور یادآوری اینکه هر روز هشت مارس است. هر روز و در تمام امور و جنبه‌های زندگی باید بر روی ارزش‌ها پافشاری کرد. حتی روزهایی که از سیل هشتگ‌ها خبری نیست و از رنگ صورتی و دماغ‌های کوچک و پستان‌های بزرگ خبری نیست، باید برای ایجاد فرصت‌های برابر، حقوق برابر و توانمندسازی زنان نه تنها بکوشیم بلکه «مبارزه» کنیم.
13👍8👏7👎1
اکوفمینیسم دیگر چه صیغه‌ای است؟

نوامبر ۲۰۲۱ توی هوای زیرصفر، پامپلونا بودم. شمال اسپانیا. اولین بار بود در کنفرانس بین‌المللی ناشران مستقل شرکت می‌کردم. تابستان همان سال تازه بعد از چند سال همکاری جسته گریخته، عضو رسمی اتحادیه‌شان شده بودم. همه‌چیز برایم تازگی داشت، کسی را نمی‌شناختم و خیلی عذاب می‌کشیدم تا سر صحبت را با یک نفر باز کنم. آدم درونگرا و معاشرت با غریبه‌ها! 
همچنان باید در سفر و تمام جلسات و سخنرانی‌ها و گفتگوها ماسک می‌زدیم. فقط چشم آدم‌ها را می‌دیدیم و همین کار را سخت‌تر می‌کرد. اما در نهایت یکی از فوق‌العاده‌ترین تجربه‌های حرفه‌ایم بود که چشمم را به خیلی چیزها باز کرد و کمکم کرد بتوانم خودم را روی یک مختصات بزرگ‌تر در حوزه نشر پیدا کنم.

یکی از برنامه‌ها مختص سفیران «تنوع در حوزه کتاب» یا همان Bibliodiversity بود و یکی از مهمانان برنامه قرار بود آنلاین وصل شود و صحبت کند. مضطرب شدم که اگر اینترنت خوب نباشد و کیفیت صدا بد باشد شاید چیزی نفهمم. خیلی بدبین بودم به اینکه در سالن بزرگ کنفرانس تصویر مهمان را بیندازند روی صفحه‌نمایش و همان تاثیر حضور واقعی را داشته باشد.سفیر مهمان «واندانا شیوا» بود. کنشگر و نویسنده‌ی هندی. بیندوی بزرگش توجهم را جلب کرد. از همه‌ی خال‌های قرمز دیگر که بر پیشانی زنان هندی دیده بودم بزرگ‌تر بود. شروع که کرد به حرف زدن، همه چیز را فراموش کردم؛ سرمای پامپلونا، کووید، ماسک و غریبگی. سالن بزرگ کنفرانس در سکوت کامل به او گوش سپرده بود.

واندانا شیوا درباره بذر حرف می‌زد و از نجات زمین می‌گفت. ما ناشران کوچک و مستقل را به دانه‌های بذری تشبیه کرد که با پشتکار، استقلال، گونه‌گونی و مقاومتی که داریم می‌توانیم کارهای بزرگی بکنیم، فحوای کلامش این بود که ما مسئولیم ذهن‌های گرسنه را سیر کنیم و خودسامان بودن، مغذی بودن، سخاوتمند بودن برای او نه تنها از ارکان اصلی نشر مستقل بود بلکه زیباترین و طبیعی‌ترین شکل آن بود. مفاهیمی چون اکوفمینیسم برای من هم پیش از آشنایی با واندانا شیوا تازگی داشت و راستش بعد از این دیدار قطعات پازل از گوشه‌وکنار گرد هم آمدند و درک من را از یک سری مسائل که ازشان دور بودم بالا بردند.

راستش آن موقع سر من خیلی باد داشت. تازه بخش چاپ کاغذی کتاب‌های نوگام را راه انداخته بودیم. هر روز رویاهای بزرگی در سرم می‌پروراندم و به جز پروژه‌های هیجان‌انگیزی که در راه بود، به «بزرگ» شدن و «ترکاندن» هم خیلی فکر می‌کردم. واندانا شیوا و البته کل تجربه‌ای که در آن سه روز کنفرانس داشتم،من را از خواب و خیال درآورد و شناخت بهتری از اینکه که هستم، کجا هستم، کجا می‌خواهم بروم، چه می‌خواهم بکنم و چرا این کار را می‌کنم، بهم داد. هیجان‌های کاذبم را گرفت و رویاهای هدفمندم را قوت بخشید. انگار طوفان آشفته‌ای فرونشست و مسیرهای روشنی جلوی رویم پدیدار شد.
بنابراین جای تعجب ندارد که وقتی پیشنهاد ترجمه‌ی زندگینامه‌ی او «زمین زنده» - البته با تمرکز بر کنشگری‌ها و کارزارهای محیط‌زیستی‌اش - مطرح شد، بلادرنگ جواب مثبت دادم. و چه نشری بهتر از نشر دنا و رضا چاووشی عزیز برای همکاری، که با او هم در همان کنفرانس آشنا شدم و گفتگوهای طولانی‌مان در طی آن چند روز به دوستی و همکاری چندساله انجامید.

من از مطالعه این کتاب خیلی چیزها آموختم. آنقدر برایم اطلاعات تازه، مهم و درس‌های ضروری داشت که سبب شد گاهی بعد از هر فصل بروم سراغ منابع تکمیلی.
زمینی که در آن زندگی می‌کنیم، یکی بیشتر نیست! مساله آب و غذا که برای هر بنی بشر و موجود دیگری حیاتی است، شوخی نیست. خواندن این کتاب نه تنها چشم‌های ما را بر ریشه‌های اصلی از دست رفتن خاک و زمین و محیط‌زیست باز می‌کند بلکه یک یادآوری است که: «پژوهش به تنهایی نمی‌تواند محیط زیست را نجات دهد. کنش در جوامع توانمندشده اتفاق می‌افتد.»

امیدوارم خواندن این کتاب برای شما هم مفید باشد. این کتاب را با ترجمه خوب بهرنگ تاج‌دین می‌خوانید. باید حتما اینجا از حمایت «اتحادیه بین‌المللی ناشران مستقل» هم تشکر کنم که امکان ترجمه این اثر به زبان فارسی را فراهم کرد و ناشر خوب واندانا (Women Unlimited) که اجازه‌ی انتشار ای‌بوک رایگان این کتاب را برای خوانندگان داخل ایران به ما داد.

این کتاب را می‌توانید از وبسایت نشر نوگام تهیه کنید:
https://nogaam.com/book/2462/

@TheEditor
5👍3👏1
'T is not too late to seek a newer world.
Push off, and sitting well in order smite
The sounding furrows; for my purpose holds
To sail beyond the sunset, and the baths
Of all the western stars, until I die.

It may be that the gulfs will wash us down:
It may be we shall touch the Happy Isles,
And see the great Achilles, whom we knew.
Tho' much is taken, much abides; and tho'
We are not now that strength which in old days
Moved earth and heaven, that which we are, we are;
One equal temper of heroic hearts,
Made weak by time and fate, but strong in will
To strive, to seek, to find, and not to yield.

-- Ulysses, by Alfred Lord Tennyson
1
سکس، حسرت و چرندیاتی برای پایانِ تابستان
سه موضوعی که تمرینِ نوشتن لازم ندارد!

چندماه پیش روی صفحات اینستاگرام کتابفروشی‌ها تبلیغ یک کتاب آموزش نوشتن دیدم که نظرم را جلب کرد: «نوشتن فراتر از مرزها؛ ۹۸ تمرین برای باز شدن قفل خلاقیت». اولین واکنشم این بود که خیلی بعید است ناشر غربی این ۹۸ را ۱۰۰ نکرده باشد. اصولا ناشران برای موفقیت کتاب در بازاریابی روی اعداد رُند تمرکز می‌کنند و حتی اگر خود نویسنده کتابش را ۹۸تایی نوشته باشد، فشار می‌آورند که بشود ۱۰۰ تا!

چند ثانیه بعد که اصل کتاب را پیدا کردم دیدم بله، اصل کتاب خانم آلیس لاپلانت صد تا تمرین دارد و به صرافت افتادم ببینم این دو تا چه بوده که از زیر تیغ‌های معمول جان سالم به در نبرده.

ادامه مطلب
👍63👏1
If suddenly you don't exist,
if suddenly you don't live,
I will continue living.

I do not dare,
I dare not write it
if you die

I will continue living.

Because where a man has no voice
there, my voice.

Where the blacks get beaten up
I can't be dead.
When my brothers go to jail
I will go in with them.

When the victory
not my victory,
but the great Victory arrives,
even if I am mute I must speak:
I will see her arrive even if I am blind.

No, forgive me.
If you don't live
if you, my dear, my love, if you
you have died,
all the leaves will fall on my chest,
it will rain on my soul night and day,
the snow will burn my heart,
I will walk with cold and fire
and death and snow,
my feet will want to go to where you sleep, but I will still be alive,
because you loved me about
all things untamed,
and, love, because you know that I am not only a man
but all men

- Pablo Neruda
3