یک هفتهی معمولی
دوشنبه را با یک مرگ آغاز کردم
سهشنبه غدههایی در سینهاش پیدا شد.
چهارشنبه را انتظار در فرودگاه شب کرد،
پنجشنبه را انتظار در اداره مهاجرت.
جمعه پر بود از منگی مُسکنها
شنبه موهایم را از زمین آرایشگاه جارو کردند
یکشنبه خوابیدم.
دوشنبه را با یک مرگ آغاز کردم
سهشنبه غدههایی در سینهاش پیدا شد.
چهارشنبه را انتظار در فرودگاه شب کرد،
پنجشنبه را انتظار در اداره مهاجرت.
جمعه پر بود از منگی مُسکنها
شنبه موهایم را از زمین آرایشگاه جارو کردند
یکشنبه خوابیدم.
۱۷ مهر ۹۶
یک خط خبر را میخوانم
و یک تار مویم
آرام آرام
نقرهای میشود
یک خط خبر را میخوانم
و تو شانزده سال
از ما
دورتر میشوی
یک خط خبر را میخوانم
و خطهای بعدی
یکییکی
لای اشکها غرق میشوند
یک خط خبر را میخوانم
و یک تار مویم
آرام آرام
نقرهای میشود
یک خط خبر را میخوانم
و تو شانزده سال
از ما
دورتر میشوی
یک خط خبر را میخوانم
و خطهای بعدی
یکییکی
لای اشکها غرق میشوند
راضیه برایم عکسهای پارسال را فرستاده و حال و احوال کرده. پارسال این موقع هردو دعوت شده بودیم نمایشگاه کتاب شارجه که در پنل «آزادی انتشار» صحبت کنیم. او را اولین بار در نمایشگاه کتاب لندن ۲۰۱۸ دیده بودم. وقتی درباره همسرش فیصل دیپان صحبت میکرد، تمام تن و بدن من میلرزید. فیصل دیپان، ناشر بنگلادشی را اکتبر ۲۰۱۵ به طرز وحشیانهای با ضربات چاقو در دفتر کارش به قتل رساندند. جنازه او را در استخری خونین پیدا کردند. اسلامگرایان افراطی مسئولیت قتل او را به عهده گرفتند. البته قاتلان هیچگاه دستگیر یا مجازات نشدند.
فیصل دیپان ناشر آثاری با مضامین خداناباوری، سکولاریسم و نقد دین بود. دیپان کتابهای «اویجیت روی» وبلاگنویس بنگلادشیـآمریکایی را منتشر کرده بود که علیه افراطگرایی مذهبی مینوشت. اسلامگرایان افراطی اوریجیت روی را هم چند ماه پیش از فیصل به قتل رسانده بودند.راضیه همیشه یک ساعت مردانه قدیمی به مچش دارد. این ساعت را موقع شناسایی جنازه همسرش از دست او باز کرده و به دست خودش بسته.
راضیه رحمان جولی پزشک است. او پس از این واقعه، طبابت را رها میکند و تصمیم میگیرد کار نشر همسرش را ادامه بدهد. او میگوید که نخواهد گذاشت کار فیصل ناتمام بماند. هرچند که ابتدا برایش خیلی سخت بود. هم از نظر روحی و هم اینکه چیز زیادی از سازوکار نشر نمیدانست و خب همیشه این خطر وجود داشت و دارد که سرنوشتی شبیه فیصل پیدا کند. او میگوید با دوفرزندش به این نتیجه رسیدهاند که باید راه فیصل را ادامه بدهند. همیشه برایم خیلی مشکل است که بعد از صحبتهای او درباره چالشهای نشر و سانسور صحبت کنم. خجالت میکشم که در حرفهایم از شرایطی گله و شکایت کنم. راضیه را دوست دارم و شدیدا برایش احترام قائلم.
او شجاع است و مصمم. چهره آرامش را که ببینی باورت نمیشود بر این زن چه گذشته.
سال گذشته راضیه به انجمن بینالمللی ناشران پیشنهاد کرد که روز قتل فیصل دیپان را به عنوان روز جهانی ناشراعلام کنند. آنها بهبه و چهچهای کردند و فراموششان شد. راضیه میگفت پیشنهاد من برای نامگذاری این روز برجسته کردن کار ناشرانی است که در شرایطی فعالیت میکنند که مرگ و زندگیشان در میان است. و وجودشان در آن اجتماع ضروری.
۳۱ اکتبر سالگرد قتل فیصل دیپان است. با اینکه هزاران کیلومتر از داکا دورم، دلم با اوست. میدانم که هرسال این روزها به شدت منقلب است.
فیصل دیپان ناشر آثاری با مضامین خداناباوری، سکولاریسم و نقد دین بود. دیپان کتابهای «اویجیت روی» وبلاگنویس بنگلادشیـآمریکایی را منتشر کرده بود که علیه افراطگرایی مذهبی مینوشت. اسلامگرایان افراطی اوریجیت روی را هم چند ماه پیش از فیصل به قتل رسانده بودند.راضیه همیشه یک ساعت مردانه قدیمی به مچش دارد. این ساعت را موقع شناسایی جنازه همسرش از دست او باز کرده و به دست خودش بسته.
راضیه رحمان جولی پزشک است. او پس از این واقعه، طبابت را رها میکند و تصمیم میگیرد کار نشر همسرش را ادامه بدهد. او میگوید که نخواهد گذاشت کار فیصل ناتمام بماند. هرچند که ابتدا برایش خیلی سخت بود. هم از نظر روحی و هم اینکه چیز زیادی از سازوکار نشر نمیدانست و خب همیشه این خطر وجود داشت و دارد که سرنوشتی شبیه فیصل پیدا کند. او میگوید با دوفرزندش به این نتیجه رسیدهاند که باید راه فیصل را ادامه بدهند. همیشه برایم خیلی مشکل است که بعد از صحبتهای او درباره چالشهای نشر و سانسور صحبت کنم. خجالت میکشم که در حرفهایم از شرایطی گله و شکایت کنم. راضیه را دوست دارم و شدیدا برایش احترام قائلم.
او شجاع است و مصمم. چهره آرامش را که ببینی باورت نمیشود بر این زن چه گذشته.
سال گذشته راضیه به انجمن بینالمللی ناشران پیشنهاد کرد که روز قتل فیصل دیپان را به عنوان روز جهانی ناشراعلام کنند. آنها بهبه و چهچهای کردند و فراموششان شد. راضیه میگفت پیشنهاد من برای نامگذاری این روز برجسته کردن کار ناشرانی است که در شرایطی فعالیت میکنند که مرگ و زندگیشان در میان است. و وجودشان در آن اجتماع ضروری.
۳۱ اکتبر سالگرد قتل فیصل دیپان است. با اینکه هزاران کیلومتر از داکا دورم، دلم با اوست. میدانم که هرسال این روزها به شدت منقلب است.
میگویم:
«من حالمان را خوب میکنم!»
و یک مشت بذر گل میپاشم در خاک
روی بسته نوشته: گلهایی باب طبع پروانهها
میگویم:
«من کاممان را شیرین میکنم!»
و شکر را میریزم روی تخممرغها
توی کتاب نوشته: کیکهایی باب طبع چایدوستان
میگویم:
«من دلمان را خوش میکنم!»
و یک قلمو میزنم به آبرنگ
زیرنویس ویدیو نوشته: طرحهایی برای نوآموزان
میگویم:
«من لبخند مینشانم روی...
و میبینم توکای سیاهم با منقار باز افتاده روی چمن...
خاک میپاشم روی پرهایش
توی ذهنم میگویم: خوراکی باب طبع کرمها.
۲۵ فروردین ۹۹
«من حالمان را خوب میکنم!»
و یک مشت بذر گل میپاشم در خاک
روی بسته نوشته: گلهایی باب طبع پروانهها
میگویم:
«من کاممان را شیرین میکنم!»
و شکر را میریزم روی تخممرغها
توی کتاب نوشته: کیکهایی باب طبع چایدوستان
میگویم:
«من دلمان را خوش میکنم!»
و یک قلمو میزنم به آبرنگ
زیرنویس ویدیو نوشته: طرحهایی برای نوآموزان
میگویم:
«من لبخند مینشانم روی...
و میبینم توکای سیاهم با منقار باز افتاده روی چمن...
خاک میپاشم روی پرهایش
توی ذهنم میگویم: خوراکی باب طبع کرمها.
۲۵ فروردین ۹۹
اگر از این کتابهای موفقیت شغلی مینوشتم، یک فصلش را حتما اختصاص میدادم به کار داوطلبانه!
حداقل تا وقتی که در ایران بودم کار داوطلبانه برای اکثر آدمها بیمعنا و کسر شأن بود. اگر هم به عنوان کارآموز جایی کار میکردند، انتظار داشتند که بعدش به استخدام بینجامد.
به هر حال من در زندگی از کار داوطلبانه (بیدستمزد) بسیار آموختم و فکر میکنم هم برای موقعیت و پیشرفت شغلی مفید است، هم مهارتهای آدم را افزایش میدهد، هم رضایت از خود را بالا میبرد و هم سبب میشود ارتباط و تعامل با آدمهای بیرون از حلقهی معمول خودمان را بیاموزیم.
من هیچوقت کار داوطلبانهای را صرفا به هدف تبدیل شدنش به کار دائم یا با دستمزد شروع نکردم اما دو سه بار در زندگی، این کارهای به ظاهر بدون اجر، به پیشنهادهای کاری بزرگ و مهمی تبدیل شدهاند که زندگیام را کاملا تغییر دادند.
مسلما اکثر ما برای ادامه حیات به شغلی نیاز داریم که مخارج زندگیمان را تامین کند اما همیشه میتوانیم زمانی را هرچند اندک اختصاص بدهیم به کمک در کاری داوطلبانه. حد و اندازهاش هم خیلی مهم نیست. یک موقع مثلا یک شب وقت میگذارید رزومه دوست یا همکارتان را برایش درست میکنید، یک بار در ترجمه یک صفحه وبسایت کمک میکنید یا یک داستان را دوستانه ویرایش میکنید... این مثالها مرتبطند با مهارتها و تواناییهایی که دارید و زمانی که میتوانید به آنها اختصاص بدهید. و همیشه هم لازم نیست برای دوست و آشنا باشد. یک موقع یک آگهی درخواست کمک را یک جای بیربط میبینید و کنجکاو میشوید ببینید داستان چیست.
به نظرم گهگاه، کار داوطلبانه شخصیت بهتری از ما میسازد. شاید یک روز مفصلتر راجع به آن بنویسم. چند روز بود هی مغزم را قلقلک میداد.
حداقل تا وقتی که در ایران بودم کار داوطلبانه برای اکثر آدمها بیمعنا و کسر شأن بود. اگر هم به عنوان کارآموز جایی کار میکردند، انتظار داشتند که بعدش به استخدام بینجامد.
به هر حال من در زندگی از کار داوطلبانه (بیدستمزد) بسیار آموختم و فکر میکنم هم برای موقعیت و پیشرفت شغلی مفید است، هم مهارتهای آدم را افزایش میدهد، هم رضایت از خود را بالا میبرد و هم سبب میشود ارتباط و تعامل با آدمهای بیرون از حلقهی معمول خودمان را بیاموزیم.
من هیچوقت کار داوطلبانهای را صرفا به هدف تبدیل شدنش به کار دائم یا با دستمزد شروع نکردم اما دو سه بار در زندگی، این کارهای به ظاهر بدون اجر، به پیشنهادهای کاری بزرگ و مهمی تبدیل شدهاند که زندگیام را کاملا تغییر دادند.
مسلما اکثر ما برای ادامه حیات به شغلی نیاز داریم که مخارج زندگیمان را تامین کند اما همیشه میتوانیم زمانی را هرچند اندک اختصاص بدهیم به کمک در کاری داوطلبانه. حد و اندازهاش هم خیلی مهم نیست. یک موقع مثلا یک شب وقت میگذارید رزومه دوست یا همکارتان را برایش درست میکنید، یک بار در ترجمه یک صفحه وبسایت کمک میکنید یا یک داستان را دوستانه ویرایش میکنید... این مثالها مرتبطند با مهارتها و تواناییهایی که دارید و زمانی که میتوانید به آنها اختصاص بدهید. و همیشه هم لازم نیست برای دوست و آشنا باشد. یک موقع یک آگهی درخواست کمک را یک جای بیربط میبینید و کنجکاو میشوید ببینید داستان چیست.
به نظرم گهگاه، کار داوطلبانه شخصیت بهتری از ما میسازد. شاید یک روز مفصلتر راجع به آن بنویسم. چند روز بود هی مغزم را قلقلک میداد.
جایلی در شهر کوچکی در شمال کامرون به دنیا آمد. پدرش اهل کامرون و مادرش مصری بود. خانوادهی جایلی مسلمان و شدیدا مذهبی بودند. پدرش امام شهر بود. جایلی در کودکی به جز کتابهای مدرسه، کتاب دیگری ندیده بود. یکبار در خانهی یکی از دوستان مادرش که از مصر آمده بودند، کتابهای کودک مصور را کشف میکند و شیفتهی داستانهایی میشود که در آنها برف میبارد یا جنگلهای جادویی سبز دارند. به صرافت میافتد کتابهای دیگری پیدا کند. ببیند داستانهای دیگر چه میگویند و دیگر چه سرزمینهایی وجود دارند که از آنها بیخبر است.
شهری که جایلی و خانوادهاش در آن زندگی میکردند در منطقه ساحل بود. یک نوار افقی در شمال آفریقا که میان صحرای بزرگ آفریقا و ساوانای سودان از اقیانوس اطلس تا دریای سرخ کشیده شده.
تلاشهایش برای پیدا کردن جایی که کتاب داشته باشند به در بسته میخورد تا اتفاقی فهمید کلیسای کاتولیک شهر یک کتابخانه دارد. اما اگر پدرش میفهمید پایش را در کلیسا گذاشته، حسابش دیگر با کرامالکاتبین بود. اما وسوسهی خواندن این کتابها دست از سرش برنمیدارد. دور و بر کلیسا سرک میکشد و میبیند درخت بزرگی کنار کلیساست که شاخههای بلندی دارد که تا نزدیکی پنجره کلیسا میرسد. یک روز از درخت بالا میرود و از پنجرهی باز میپرد تو و دیگر به دام کتابهای کتابخانه میافتد.
بعد از آن هر کتابی به دستش میآید میخواند و برای پیدا کردن کتابهای تازه هر خطری را به جان میخرد. اما دنیای کودکی و کشف دنیاهای جدید چندان طول نمیکشد.
خانوادهی سنتی او تصمیم میگیرند او را که هنوز زیر سن قانونی است شوهر بدهند تا از سربههوایی بیفتد و برایشان رسوایی به بار نیاورد. جایلی را به عقد یک مرد ۵۰ ساله در میآورند.
او به قعر افسردگی میافتد. حتی سعی میکند خودش را سربهنیست کند که خوشبختانه تلاشش ناموفق میماند. زندگی برایش زهر است. اما باز کتابها سر میرسند و او را نجات میدهند. هر چیزی به دستش میآید میخواند. یک روز فکر میکند، من هم میتوانم از این چیزها بنویسم. یک دفترچه میخرد و شروع میکند برای دل خودش نوشتن. از زندگیاش و شهر کوچکش و از عقل کوچک مردانِ متعصب شهر کوچکش و از زنهایی که تن به ظلم و تبعیض و سرنوشت محتوم دادهاند.
شوهرش کمکم احساس خطر میکند. فکر میکند این زن جای اینکه خانواده را جمع کند نشسته به خیالبافی. میرود سراغ پدر جایلی و به او التماس میکند کتاب خواندن را بر او ممنوع کند. میگوید کتاب او را از راه به در کرده.
تلاشهای پدر و شوهر نافرجام میماند. یک روز دیگر کاسهی صبر جایلی لبریز میشود و فرار میکند. از همه چیز، از گذشته و از غل و زنجیرها و از افکار پوسیده.
نوشتههایش را جمع میکند و میرود سراغ یک ناشر. یک نه، چند بار به در بسته میخورد. یکی از ناشرها بهش میگوید نخوانده کتابت را قبول نمیکنم. جایلی حیرتزده میپرسد چطور؟ و ناشر جواب میدهد چون چه معنی میدهد یک زن جوان خوشگل رمان بنویسد!
خلاصه بعد از دربهدریها ناشری کتاب او را منتشر میکند و کتاب موفق میشود. اینجا و آنجا همه کتابش را میخوانند. کتاب میرود در یک نمایشگاه کتاب بزرگ در کامرون. جایلی میشنود که پشت سرش پچپچ میکنند که این دختر خوشگله لابد با یکی از این مقامات خوابیده وگرنه چطور کتاب منتشر کرده؟!
جایلی اما مینویسد و مینویسد. کتاب دوم و کتاب سوم... کتاب سوم برندهی گنکور دبیرستانی ۲۰۲۰ میشود و دیگر او را به یک چهرهی مطرح کامرون تبدیل میکند. شبکهها برای مصاحبه میروند سراغش، اسمش میرود توی تیتر روزنامهها.
اما باز هم مردانی از کامرون با تحقیر ازش میپرسند حالا این جایزه اصلا چی هست که بردی. جایلی میگوید جام جهانی فوتبال را میشناسید؟ این یک چیزی مثل همان است اما برای کتابها، و به رویشان لبخند میزند.
این داستان جایلی آمادو اَمل است، از زبان خودش، که در کنفرانس اتحادیه ناشران مستقل در اسپانیا برایمان تعریف کرد. گفتم امروز که روز مبارزه با خشونت علیه زنان است، شما هم با او آشنا شوید.
شهری که جایلی و خانوادهاش در آن زندگی میکردند در منطقه ساحل بود. یک نوار افقی در شمال آفریقا که میان صحرای بزرگ آفریقا و ساوانای سودان از اقیانوس اطلس تا دریای سرخ کشیده شده.
تلاشهایش برای پیدا کردن جایی که کتاب داشته باشند به در بسته میخورد تا اتفاقی فهمید کلیسای کاتولیک شهر یک کتابخانه دارد. اما اگر پدرش میفهمید پایش را در کلیسا گذاشته، حسابش دیگر با کرامالکاتبین بود. اما وسوسهی خواندن این کتابها دست از سرش برنمیدارد. دور و بر کلیسا سرک میکشد و میبیند درخت بزرگی کنار کلیساست که شاخههای بلندی دارد که تا نزدیکی پنجره کلیسا میرسد. یک روز از درخت بالا میرود و از پنجرهی باز میپرد تو و دیگر به دام کتابهای کتابخانه میافتد.
بعد از آن هر کتابی به دستش میآید میخواند و برای پیدا کردن کتابهای تازه هر خطری را به جان میخرد. اما دنیای کودکی و کشف دنیاهای جدید چندان طول نمیکشد.
خانوادهی سنتی او تصمیم میگیرند او را که هنوز زیر سن قانونی است شوهر بدهند تا از سربههوایی بیفتد و برایشان رسوایی به بار نیاورد. جایلی را به عقد یک مرد ۵۰ ساله در میآورند.
او به قعر افسردگی میافتد. حتی سعی میکند خودش را سربهنیست کند که خوشبختانه تلاشش ناموفق میماند. زندگی برایش زهر است. اما باز کتابها سر میرسند و او را نجات میدهند. هر چیزی به دستش میآید میخواند. یک روز فکر میکند، من هم میتوانم از این چیزها بنویسم. یک دفترچه میخرد و شروع میکند برای دل خودش نوشتن. از زندگیاش و شهر کوچکش و از عقل کوچک مردانِ متعصب شهر کوچکش و از زنهایی که تن به ظلم و تبعیض و سرنوشت محتوم دادهاند.
شوهرش کمکم احساس خطر میکند. فکر میکند این زن جای اینکه خانواده را جمع کند نشسته به خیالبافی. میرود سراغ پدر جایلی و به او التماس میکند کتاب خواندن را بر او ممنوع کند. میگوید کتاب او را از راه به در کرده.
تلاشهای پدر و شوهر نافرجام میماند. یک روز دیگر کاسهی صبر جایلی لبریز میشود و فرار میکند. از همه چیز، از گذشته و از غل و زنجیرها و از افکار پوسیده.
نوشتههایش را جمع میکند و میرود سراغ یک ناشر. یک نه، چند بار به در بسته میخورد. یکی از ناشرها بهش میگوید نخوانده کتابت را قبول نمیکنم. جایلی حیرتزده میپرسد چطور؟ و ناشر جواب میدهد چون چه معنی میدهد یک زن جوان خوشگل رمان بنویسد!
خلاصه بعد از دربهدریها ناشری کتاب او را منتشر میکند و کتاب موفق میشود. اینجا و آنجا همه کتابش را میخوانند. کتاب میرود در یک نمایشگاه کتاب بزرگ در کامرون. جایلی میشنود که پشت سرش پچپچ میکنند که این دختر خوشگله لابد با یکی از این مقامات خوابیده وگرنه چطور کتاب منتشر کرده؟!
جایلی اما مینویسد و مینویسد. کتاب دوم و کتاب سوم... کتاب سوم برندهی گنکور دبیرستانی ۲۰۲۰ میشود و دیگر او را به یک چهرهی مطرح کامرون تبدیل میکند. شبکهها برای مصاحبه میروند سراغش، اسمش میرود توی تیتر روزنامهها.
اما باز هم مردانی از کامرون با تحقیر ازش میپرسند حالا این جایزه اصلا چی هست که بردی. جایلی میگوید جام جهانی فوتبال را میشناسید؟ این یک چیزی مثل همان است اما برای کتابها، و به رویشان لبخند میزند.
این داستان جایلی آمادو اَمل است، از زبان خودش، که در کنفرانس اتحادیه ناشران مستقل در اسپانیا برایمان تعریف کرد. گفتم امروز که روز مبارزه با خشونت علیه زنان است، شما هم با او آشنا شوید.
👍1
یک روز حین باغبانی،
دامن به پا
افتادم روی بوتههای تمشک،
صحنهی خونینی بود.
هر چه گذشت؛ دردناکتر، سوزناکتر
خداحافظی در فرودگاه هم اینطور است؛
لحظهی آخر، که رها میکنی و برمیگردی
لحظهی سقوط در بوتههای تمشک
هراسناک، اجتنابناپذیر، مستاصل
هرچه دور میشوی؛
کنترل پاسپورت، گیت پرواز، خرطومی، حریم هوایی،
دردناکتر، سوزناکتر
و صدایی که توی مغزت آونگی میرود و میآید:
باغبانی با دامن همین است!
۱۰ مارس ۲۰۲۱
دامن به پا
افتادم روی بوتههای تمشک،
صحنهی خونینی بود.
هر چه گذشت؛ دردناکتر، سوزناکتر
خداحافظی در فرودگاه هم اینطور است؛
لحظهی آخر، که رها میکنی و برمیگردی
لحظهی سقوط در بوتههای تمشک
هراسناک، اجتنابناپذیر، مستاصل
هرچه دور میشوی؛
کنترل پاسپورت، گیت پرواز، خرطومی، حریم هوایی،
دردناکتر، سوزناکتر
و صدایی که توی مغزت آونگی میرود و میآید:
باغبانی با دامن همین است!
۱۰ مارس ۲۰۲۱
