یک هفتهی معمولی
دوشنبه را با یک مرگ آغاز کردم
سهشنبه غدههایی در سینهاش پیدا شد.
چهارشنبه را انتظار در فرودگاه شب کرد،
پنجشنبه را انتظار در اداره مهاجرت.
جمعه پر بود از منگی مُسکنها
شنبه موهایم را از زمین آرایشگاه جارو کردند
یکشنبه خوابیدم.
دوشنبه را با یک مرگ آغاز کردم
سهشنبه غدههایی در سینهاش پیدا شد.
چهارشنبه را انتظار در فرودگاه شب کرد،
پنجشنبه را انتظار در اداره مهاجرت.
جمعه پر بود از منگی مُسکنها
شنبه موهایم را از زمین آرایشگاه جارو کردند
یکشنبه خوابیدم.
۱۷ مهر ۹۶
یک خط خبر را میخوانم
و یک تار مویم
آرام آرام
نقرهای میشود
یک خط خبر را میخوانم
و تو شانزده سال
از ما
دورتر میشوی
یک خط خبر را میخوانم
و خطهای بعدی
یکییکی
لای اشکها غرق میشوند
یک خط خبر را میخوانم
و یک تار مویم
آرام آرام
نقرهای میشود
یک خط خبر را میخوانم
و تو شانزده سال
از ما
دورتر میشوی
یک خط خبر را میخوانم
و خطهای بعدی
یکییکی
لای اشکها غرق میشوند
راضیه برایم عکسهای پارسال را فرستاده و حال و احوال کرده. پارسال این موقع هردو دعوت شده بودیم نمایشگاه کتاب شارجه که در پنل «آزادی انتشار» صحبت کنیم. او را اولین بار در نمایشگاه کتاب لندن ۲۰۱۸ دیده بودم. وقتی درباره همسرش فیصل دیپان صحبت میکرد، تمام تن و بدن من میلرزید. فیصل دیپان، ناشر بنگلادشی را اکتبر ۲۰۱۵ به طرز وحشیانهای با ضربات چاقو در دفتر کارش به قتل رساندند. جنازه او را در استخری خونین پیدا کردند. اسلامگرایان افراطی مسئولیت قتل او را به عهده گرفتند. البته قاتلان هیچگاه دستگیر یا مجازات نشدند.
فیصل دیپان ناشر آثاری با مضامین خداناباوری، سکولاریسم و نقد دین بود. دیپان کتابهای «اویجیت روی» وبلاگنویس بنگلادشیـآمریکایی را منتشر کرده بود که علیه افراطگرایی مذهبی مینوشت. اسلامگرایان افراطی اوریجیت روی را هم چند ماه پیش از فیصل به قتل رسانده بودند.راضیه همیشه یک ساعت مردانه قدیمی به مچش دارد. این ساعت را موقع شناسایی جنازه همسرش از دست او باز کرده و به دست خودش بسته.
راضیه رحمان جولی پزشک است. او پس از این واقعه، طبابت را رها میکند و تصمیم میگیرد کار نشر همسرش را ادامه بدهد. او میگوید که نخواهد گذاشت کار فیصل ناتمام بماند. هرچند که ابتدا برایش خیلی سخت بود. هم از نظر روحی و هم اینکه چیز زیادی از سازوکار نشر نمیدانست و خب همیشه این خطر وجود داشت و دارد که سرنوشتی شبیه فیصل پیدا کند. او میگوید با دوفرزندش به این نتیجه رسیدهاند که باید راه فیصل را ادامه بدهند. همیشه برایم خیلی مشکل است که بعد از صحبتهای او درباره چالشهای نشر و سانسور صحبت کنم. خجالت میکشم که در حرفهایم از شرایطی گله و شکایت کنم. راضیه را دوست دارم و شدیدا برایش احترام قائلم.
او شجاع است و مصمم. چهره آرامش را که ببینی باورت نمیشود بر این زن چه گذشته.
سال گذشته راضیه به انجمن بینالمللی ناشران پیشنهاد کرد که روز قتل فیصل دیپان را به عنوان روز جهانی ناشراعلام کنند. آنها بهبه و چهچهای کردند و فراموششان شد. راضیه میگفت پیشنهاد من برای نامگذاری این روز برجسته کردن کار ناشرانی است که در شرایطی فعالیت میکنند که مرگ و زندگیشان در میان است. و وجودشان در آن اجتماع ضروری.
۳۱ اکتبر سالگرد قتل فیصل دیپان است. با اینکه هزاران کیلومتر از داکا دورم، دلم با اوست. میدانم که هرسال این روزها به شدت منقلب است.
فیصل دیپان ناشر آثاری با مضامین خداناباوری، سکولاریسم و نقد دین بود. دیپان کتابهای «اویجیت روی» وبلاگنویس بنگلادشیـآمریکایی را منتشر کرده بود که علیه افراطگرایی مذهبی مینوشت. اسلامگرایان افراطی اوریجیت روی را هم چند ماه پیش از فیصل به قتل رسانده بودند.راضیه همیشه یک ساعت مردانه قدیمی به مچش دارد. این ساعت را موقع شناسایی جنازه همسرش از دست او باز کرده و به دست خودش بسته.
راضیه رحمان جولی پزشک است. او پس از این واقعه، طبابت را رها میکند و تصمیم میگیرد کار نشر همسرش را ادامه بدهد. او میگوید که نخواهد گذاشت کار فیصل ناتمام بماند. هرچند که ابتدا برایش خیلی سخت بود. هم از نظر روحی و هم اینکه چیز زیادی از سازوکار نشر نمیدانست و خب همیشه این خطر وجود داشت و دارد که سرنوشتی شبیه فیصل پیدا کند. او میگوید با دوفرزندش به این نتیجه رسیدهاند که باید راه فیصل را ادامه بدهند. همیشه برایم خیلی مشکل است که بعد از صحبتهای او درباره چالشهای نشر و سانسور صحبت کنم. خجالت میکشم که در حرفهایم از شرایطی گله و شکایت کنم. راضیه را دوست دارم و شدیدا برایش احترام قائلم.
او شجاع است و مصمم. چهره آرامش را که ببینی باورت نمیشود بر این زن چه گذشته.
سال گذشته راضیه به انجمن بینالمللی ناشران پیشنهاد کرد که روز قتل فیصل دیپان را به عنوان روز جهانی ناشراعلام کنند. آنها بهبه و چهچهای کردند و فراموششان شد. راضیه میگفت پیشنهاد من برای نامگذاری این روز برجسته کردن کار ناشرانی است که در شرایطی فعالیت میکنند که مرگ و زندگیشان در میان است. و وجودشان در آن اجتماع ضروری.
۳۱ اکتبر سالگرد قتل فیصل دیپان است. با اینکه هزاران کیلومتر از داکا دورم، دلم با اوست. میدانم که هرسال این روزها به شدت منقلب است.
میگویم:
«من حالمان را خوب میکنم!»
و یک مشت بذر گل میپاشم در خاک
روی بسته نوشته: گلهایی باب طبع پروانهها
میگویم:
«من کاممان را شیرین میکنم!»
و شکر را میریزم روی تخممرغها
توی کتاب نوشته: کیکهایی باب طبع چایدوستان
میگویم:
«من دلمان را خوش میکنم!»
و یک قلمو میزنم به آبرنگ
زیرنویس ویدیو نوشته: طرحهایی برای نوآموزان
میگویم:
«من لبخند مینشانم روی...
و میبینم توکای سیاهم با منقار باز افتاده روی چمن...
خاک میپاشم روی پرهایش
توی ذهنم میگویم: خوراکی باب طبع کرمها.
۲۵ فروردین ۹۹
«من حالمان را خوب میکنم!»
و یک مشت بذر گل میپاشم در خاک
روی بسته نوشته: گلهایی باب طبع پروانهها
میگویم:
«من کاممان را شیرین میکنم!»
و شکر را میریزم روی تخممرغها
توی کتاب نوشته: کیکهایی باب طبع چایدوستان
میگویم:
«من دلمان را خوش میکنم!»
و یک قلمو میزنم به آبرنگ
زیرنویس ویدیو نوشته: طرحهایی برای نوآموزان
میگویم:
«من لبخند مینشانم روی...
و میبینم توکای سیاهم با منقار باز افتاده روی چمن...
خاک میپاشم روی پرهایش
توی ذهنم میگویم: خوراکی باب طبع کرمها.
۲۵ فروردین ۹۹
اگر از این کتابهای موفقیت شغلی مینوشتم، یک فصلش را حتما اختصاص میدادم به کار داوطلبانه!
حداقل تا وقتی که در ایران بودم کار داوطلبانه برای اکثر آدمها بیمعنا و کسر شأن بود. اگر هم به عنوان کارآموز جایی کار میکردند، انتظار داشتند که بعدش به استخدام بینجامد.
به هر حال من در زندگی از کار داوطلبانه (بیدستمزد) بسیار آموختم و فکر میکنم هم برای موقعیت و پیشرفت شغلی مفید است، هم مهارتهای آدم را افزایش میدهد، هم رضایت از خود را بالا میبرد و هم سبب میشود ارتباط و تعامل با آدمهای بیرون از حلقهی معمول خودمان را بیاموزیم.
من هیچوقت کار داوطلبانهای را صرفا به هدف تبدیل شدنش به کار دائم یا با دستمزد شروع نکردم اما دو سه بار در زندگی، این کارهای به ظاهر بدون اجر، به پیشنهادهای کاری بزرگ و مهمی تبدیل شدهاند که زندگیام را کاملا تغییر دادند.
مسلما اکثر ما برای ادامه حیات به شغلی نیاز داریم که مخارج زندگیمان را تامین کند اما همیشه میتوانیم زمانی را هرچند اندک اختصاص بدهیم به کمک در کاری داوطلبانه. حد و اندازهاش هم خیلی مهم نیست. یک موقع مثلا یک شب وقت میگذارید رزومه دوست یا همکارتان را برایش درست میکنید، یک بار در ترجمه یک صفحه وبسایت کمک میکنید یا یک داستان را دوستانه ویرایش میکنید... این مثالها مرتبطند با مهارتها و تواناییهایی که دارید و زمانی که میتوانید به آنها اختصاص بدهید. و همیشه هم لازم نیست برای دوست و آشنا باشد. یک موقع یک آگهی درخواست کمک را یک جای بیربط میبینید و کنجکاو میشوید ببینید داستان چیست.
به نظرم گهگاه، کار داوطلبانه شخصیت بهتری از ما میسازد. شاید یک روز مفصلتر راجع به آن بنویسم. چند روز بود هی مغزم را قلقلک میداد.
حداقل تا وقتی که در ایران بودم کار داوطلبانه برای اکثر آدمها بیمعنا و کسر شأن بود. اگر هم به عنوان کارآموز جایی کار میکردند، انتظار داشتند که بعدش به استخدام بینجامد.
به هر حال من در زندگی از کار داوطلبانه (بیدستمزد) بسیار آموختم و فکر میکنم هم برای موقعیت و پیشرفت شغلی مفید است، هم مهارتهای آدم را افزایش میدهد، هم رضایت از خود را بالا میبرد و هم سبب میشود ارتباط و تعامل با آدمهای بیرون از حلقهی معمول خودمان را بیاموزیم.
من هیچوقت کار داوطلبانهای را صرفا به هدف تبدیل شدنش به کار دائم یا با دستمزد شروع نکردم اما دو سه بار در زندگی، این کارهای به ظاهر بدون اجر، به پیشنهادهای کاری بزرگ و مهمی تبدیل شدهاند که زندگیام را کاملا تغییر دادند.
مسلما اکثر ما برای ادامه حیات به شغلی نیاز داریم که مخارج زندگیمان را تامین کند اما همیشه میتوانیم زمانی را هرچند اندک اختصاص بدهیم به کمک در کاری داوطلبانه. حد و اندازهاش هم خیلی مهم نیست. یک موقع مثلا یک شب وقت میگذارید رزومه دوست یا همکارتان را برایش درست میکنید، یک بار در ترجمه یک صفحه وبسایت کمک میکنید یا یک داستان را دوستانه ویرایش میکنید... این مثالها مرتبطند با مهارتها و تواناییهایی که دارید و زمانی که میتوانید به آنها اختصاص بدهید. و همیشه هم لازم نیست برای دوست و آشنا باشد. یک موقع یک آگهی درخواست کمک را یک جای بیربط میبینید و کنجکاو میشوید ببینید داستان چیست.
به نظرم گهگاه، کار داوطلبانه شخصیت بهتری از ما میسازد. شاید یک روز مفصلتر راجع به آن بنویسم. چند روز بود هی مغزم را قلقلک میداد.
جایلی در شهر کوچکی در شمال کامرون به دنیا آمد. پدرش اهل کامرون و مادرش مصری بود. خانوادهی جایلی مسلمان و شدیدا مذهبی بودند. پدرش امام شهر بود. جایلی در کودکی به جز کتابهای مدرسه، کتاب دیگری ندیده بود. یکبار در خانهی یکی از دوستان مادرش که از مصر آمده بودند، کتابهای کودک مصور را کشف میکند و شیفتهی داستانهایی میشود که در آنها برف میبارد یا جنگلهای جادویی سبز دارند. به صرافت میافتد کتابهای دیگری پیدا کند. ببیند داستانهای دیگر چه میگویند و دیگر چه سرزمینهایی وجود دارند که از آنها بیخبر است.
شهری که جایلی و خانوادهاش در آن زندگی میکردند در منطقه ساحل بود. یک نوار افقی در شمال آفریقا که میان صحرای بزرگ آفریقا و ساوانای سودان از اقیانوس اطلس تا دریای سرخ کشیده شده.
تلاشهایش برای پیدا کردن جایی که کتاب داشته باشند به در بسته میخورد تا اتفاقی فهمید کلیسای کاتولیک شهر یک کتابخانه دارد. اما اگر پدرش میفهمید پایش را در کلیسا گذاشته، حسابش دیگر با کرامالکاتبین بود. اما وسوسهی خواندن این کتابها دست از سرش برنمیدارد. دور و بر کلیسا سرک میکشد و میبیند درخت بزرگی کنار کلیساست که شاخههای بلندی دارد که تا نزدیکی پنجره کلیسا میرسد. یک روز از درخت بالا میرود و از پنجرهی باز میپرد تو و دیگر به دام کتابهای کتابخانه میافتد.
بعد از آن هر کتابی به دستش میآید میخواند و برای پیدا کردن کتابهای تازه هر خطری را به جان میخرد. اما دنیای کودکی و کشف دنیاهای جدید چندان طول نمیکشد.
خانوادهی سنتی او تصمیم میگیرند او را که هنوز زیر سن قانونی است شوهر بدهند تا از سربههوایی بیفتد و برایشان رسوایی به بار نیاورد. جایلی را به عقد یک مرد ۵۰ ساله در میآورند.
او به قعر افسردگی میافتد. حتی سعی میکند خودش را سربهنیست کند که خوشبختانه تلاشش ناموفق میماند. زندگی برایش زهر است. اما باز کتابها سر میرسند و او را نجات میدهند. هر چیزی به دستش میآید میخواند. یک روز فکر میکند، من هم میتوانم از این چیزها بنویسم. یک دفترچه میخرد و شروع میکند برای دل خودش نوشتن. از زندگیاش و شهر کوچکش و از عقل کوچک مردانِ متعصب شهر کوچکش و از زنهایی که تن به ظلم و تبعیض و سرنوشت محتوم دادهاند.
شوهرش کمکم احساس خطر میکند. فکر میکند این زن جای اینکه خانواده را جمع کند نشسته به خیالبافی. میرود سراغ پدر جایلی و به او التماس میکند کتاب خواندن را بر او ممنوع کند. میگوید کتاب او را از راه به در کرده.
تلاشهای پدر و شوهر نافرجام میماند. یک روز دیگر کاسهی صبر جایلی لبریز میشود و فرار میکند. از همه چیز، از گذشته و از غل و زنجیرها و از افکار پوسیده.
نوشتههایش را جمع میکند و میرود سراغ یک ناشر. یک نه، چند بار به در بسته میخورد. یکی از ناشرها بهش میگوید نخوانده کتابت را قبول نمیکنم. جایلی حیرتزده میپرسد چطور؟ و ناشر جواب میدهد چون چه معنی میدهد یک زن جوان خوشگل رمان بنویسد!
خلاصه بعد از دربهدریها ناشری کتاب او را منتشر میکند و کتاب موفق میشود. اینجا و آنجا همه کتابش را میخوانند. کتاب میرود در یک نمایشگاه کتاب بزرگ در کامرون. جایلی میشنود که پشت سرش پچپچ میکنند که این دختر خوشگله لابد با یکی از این مقامات خوابیده وگرنه چطور کتاب منتشر کرده؟!
جایلی اما مینویسد و مینویسد. کتاب دوم و کتاب سوم... کتاب سوم برندهی گنکور دبیرستانی ۲۰۲۰ میشود و دیگر او را به یک چهرهی مطرح کامرون تبدیل میکند. شبکهها برای مصاحبه میروند سراغش، اسمش میرود توی تیتر روزنامهها.
اما باز هم مردانی از کامرون با تحقیر ازش میپرسند حالا این جایزه اصلا چی هست که بردی. جایلی میگوید جام جهانی فوتبال را میشناسید؟ این یک چیزی مثل همان است اما برای کتابها، و به رویشان لبخند میزند.
این داستان جایلی آمادو اَمل است، از زبان خودش، که در کنفرانس اتحادیه ناشران مستقل در اسپانیا برایمان تعریف کرد. گفتم امروز که روز مبارزه با خشونت علیه زنان است، شما هم با او آشنا شوید.
شهری که جایلی و خانوادهاش در آن زندگی میکردند در منطقه ساحل بود. یک نوار افقی در شمال آفریقا که میان صحرای بزرگ آفریقا و ساوانای سودان از اقیانوس اطلس تا دریای سرخ کشیده شده.
تلاشهایش برای پیدا کردن جایی که کتاب داشته باشند به در بسته میخورد تا اتفاقی فهمید کلیسای کاتولیک شهر یک کتابخانه دارد. اما اگر پدرش میفهمید پایش را در کلیسا گذاشته، حسابش دیگر با کرامالکاتبین بود. اما وسوسهی خواندن این کتابها دست از سرش برنمیدارد. دور و بر کلیسا سرک میکشد و میبیند درخت بزرگی کنار کلیساست که شاخههای بلندی دارد که تا نزدیکی پنجره کلیسا میرسد. یک روز از درخت بالا میرود و از پنجرهی باز میپرد تو و دیگر به دام کتابهای کتابخانه میافتد.
بعد از آن هر کتابی به دستش میآید میخواند و برای پیدا کردن کتابهای تازه هر خطری را به جان میخرد. اما دنیای کودکی و کشف دنیاهای جدید چندان طول نمیکشد.
خانوادهی سنتی او تصمیم میگیرند او را که هنوز زیر سن قانونی است شوهر بدهند تا از سربههوایی بیفتد و برایشان رسوایی به بار نیاورد. جایلی را به عقد یک مرد ۵۰ ساله در میآورند.
او به قعر افسردگی میافتد. حتی سعی میکند خودش را سربهنیست کند که خوشبختانه تلاشش ناموفق میماند. زندگی برایش زهر است. اما باز کتابها سر میرسند و او را نجات میدهند. هر چیزی به دستش میآید میخواند. یک روز فکر میکند، من هم میتوانم از این چیزها بنویسم. یک دفترچه میخرد و شروع میکند برای دل خودش نوشتن. از زندگیاش و شهر کوچکش و از عقل کوچک مردانِ متعصب شهر کوچکش و از زنهایی که تن به ظلم و تبعیض و سرنوشت محتوم دادهاند.
شوهرش کمکم احساس خطر میکند. فکر میکند این زن جای اینکه خانواده را جمع کند نشسته به خیالبافی. میرود سراغ پدر جایلی و به او التماس میکند کتاب خواندن را بر او ممنوع کند. میگوید کتاب او را از راه به در کرده.
تلاشهای پدر و شوهر نافرجام میماند. یک روز دیگر کاسهی صبر جایلی لبریز میشود و فرار میکند. از همه چیز، از گذشته و از غل و زنجیرها و از افکار پوسیده.
نوشتههایش را جمع میکند و میرود سراغ یک ناشر. یک نه، چند بار به در بسته میخورد. یکی از ناشرها بهش میگوید نخوانده کتابت را قبول نمیکنم. جایلی حیرتزده میپرسد چطور؟ و ناشر جواب میدهد چون چه معنی میدهد یک زن جوان خوشگل رمان بنویسد!
خلاصه بعد از دربهدریها ناشری کتاب او را منتشر میکند و کتاب موفق میشود. اینجا و آنجا همه کتابش را میخوانند. کتاب میرود در یک نمایشگاه کتاب بزرگ در کامرون. جایلی میشنود که پشت سرش پچپچ میکنند که این دختر خوشگله لابد با یکی از این مقامات خوابیده وگرنه چطور کتاب منتشر کرده؟!
جایلی اما مینویسد و مینویسد. کتاب دوم و کتاب سوم... کتاب سوم برندهی گنکور دبیرستانی ۲۰۲۰ میشود و دیگر او را به یک چهرهی مطرح کامرون تبدیل میکند. شبکهها برای مصاحبه میروند سراغش، اسمش میرود توی تیتر روزنامهها.
اما باز هم مردانی از کامرون با تحقیر ازش میپرسند حالا این جایزه اصلا چی هست که بردی. جایلی میگوید جام جهانی فوتبال را میشناسید؟ این یک چیزی مثل همان است اما برای کتابها، و به رویشان لبخند میزند.
این داستان جایلی آمادو اَمل است، از زبان خودش، که در کنفرانس اتحادیه ناشران مستقل در اسپانیا برایمان تعریف کرد. گفتم امروز که روز مبارزه با خشونت علیه زنان است، شما هم با او آشنا شوید.
👍1
یک روز حین باغبانی،
دامن به پا
افتادم روی بوتههای تمشک،
صحنهی خونینی بود.
هر چه گذشت؛ دردناکتر، سوزناکتر
خداحافظی در فرودگاه هم اینطور است؛
لحظهی آخر، که رها میکنی و برمیگردی
لحظهی سقوط در بوتههای تمشک
هراسناک، اجتنابناپذیر، مستاصل
هرچه دور میشوی؛
کنترل پاسپورت، گیت پرواز، خرطومی، حریم هوایی،
دردناکتر، سوزناکتر
و صدایی که توی مغزت آونگی میرود و میآید:
باغبانی با دامن همین است!
۱۰ مارس ۲۰۲۱
دامن به پا
افتادم روی بوتههای تمشک،
صحنهی خونینی بود.
هر چه گذشت؛ دردناکتر، سوزناکتر
خداحافظی در فرودگاه هم اینطور است؛
لحظهی آخر، که رها میکنی و برمیگردی
لحظهی سقوط در بوتههای تمشک
هراسناک، اجتنابناپذیر، مستاصل
هرچه دور میشوی؛
کنترل پاسپورت، گیت پرواز، خرطومی، حریم هوایی،
دردناکتر، سوزناکتر
و صدایی که توی مغزت آونگی میرود و میآید:
باغبانی با دامن همین است!
۱۰ مارس ۲۰۲۱
در چند هفتهی گذشته اسم رولد دال، نویسندهی بریتانیایی که به خاطر کتابهای کودکش مشهور است، سر زبانها افتاده. تقریبا تمام رسانههای بریتانیا دربارهی انتشار ویراست تازهی کتابهای او حرف زدند و کار به بحثهای داغ و پرشور نویسندگان، موضعگیری شخصیتها از جمله نخستوزیر و «ملکهی همسر» بریتانیا و همچنین بیانیهنویسی نهادهایی از جمله انجمن قلم آمریکا رسید. حتی سلمان رشدی که دوران نقاهت بعد از سوءقصد را میگذراند و به تازگی فعالیت در شبکههای اجتماعی را از سر گرفته، در توییتی نوشت «حالا رولد دال فرشته نبود اما این سانسور مضحک است و ناشر باید از خودش شرم کند».
اما موضوع چه بود؟
انتشارات کتاب کودکِ پافین که زیرمجموعهی پنگوئن رندومهاوس است، ویراست تازهای از مجموعه آثار رولد دال را منتشر کرده اما در این آثار دست برده و تغییراتی در آنها داده که صدای همه را بلند کرده. ناشر میگوید یک سری «خوانندهی حساسیتیاب» استخدام کرده که البته میتوانیم بخوانیم «ممیز»، و هر جا فکر کردهاند کتاب توهینآمیز است یا برای کودکان بدآموزی دارد را تغییر داده. مثلا «چاق» را تبدیل کرده به «گنده» یا کلمهی «زشت» را حذف کرده.
طبیعتا این اقدام ناشر مخالفتهای گستردهای را دامن زده اما در مقابلش افرادی هم از این «اصلاحات» که بنا به هنجارهای زمانه انجام شده دفاع کردهاند. موافقان استدلال میکنند که لحن یک سری از داستانها برای کودکان امروز مناسب نیست و باید سعی کنیم ادبیات قلدرمآبانه و توهینآمیز و نفرتپراکن را از آثار کودکان پاک کنیم. مثلا یک نویسنده گفته رولد دال در کتابش نوشته «جادوگران همه کلاهگیس دارند. حالا اگر مادر یک بچه به خاطر سرطان موهایش را از دست داده باشد و کلاهگیس بگذارد و همکلاسیهایش به مادر او بگویند جادوگر چه کنیم؟» یا اینکه «تنشرمی»، تمسخر شکل و اندازهی بدن افراد، کاری ناشایست است و جامعه باید به سمتی برود که افرادی که اضافهوزن دارند یا متفاوت از آنچه «طبیعی» تلقی میشود هستند، تحقیر نشوند. به همین دلیل، ایرادی ندارد که واژههای چاق یا زشت را حذف کنیم.
البته این اولین باری نیست که کتابهای این نویسنده - و دیگر نویسندگان کودک - بازبینی میشوند و تغییر میکنند. پیش از این در یکی از کتابهای او که نوشته بود میمونها به یک زبان عجیب آفریقایی حرف میزدند، این بخش حذف شد تا نژادپرستانه نباشد. یا موردی دیگر که اصلاحاتش در زمان حیات خود نویسنده انجام شد، برمیگردد به کتاب «چارلی و کارخانهی شکلاتسازی» که در آن اومپا-لومپاها به عنوان پیگمیهای آفریقا توصیف شده بودند و در نسخههای بعدی به موجودات کوتولهی افسانهای تغییر پیدا کردند.
توجیه اینکه زبان کتاب کودک نباید نژادپرستانه و نفرتپراکن باشد برای بسیاری قانعکننده است اما در همین سری تغییرات، میبینیم آن «خوانندگان حساسیتیاب» در کتاب «بیافجی» یا غول بزرگ مهربان، کلمهی «سفید» و «سیاه» را بدون هیچ توجیه منطقی حذف کردهاند که با عقل سلیم جور در نمیآید و حتی گروهی از موافقان این رویکرد را پس میزند. در این کتاب کلمهی سیاه در جایی که «غول کت سیاه پوشیده» حذف شده و سفید هم در جایی که کسی از «ترس رنگش پریده و سفید شده»!
وقتی قیچی یا خودکار قرمز را برای قلع و قمع یا اعمال نظر یا اصلاح یا امر به معروف و نهی از منکر جامعه، به دست «ممیز»، «ویراستار»، «مصحح» یا «خوانندهی حساسیتیاب» دادیم، محدودهی دستبردن و دخالت او را چطور و با چه معیاری میتوان مشخص کرد؟ چطور میتوان تصمیم گرفت که سانسور تا کدام نقطه مثبت است و از آن به بعد ویرانگر؟
به قول سلمان رشدی، اگر میگویید آزادی بیان خوب است، اما… این اما دیگر کار را خراب میکند و دیگر آزادی بیانی وجود ندارد. اما در مقابل، والدین میخواهند فرزندانشان با ارزشهای انسانی امروز رشد کنند و کتاب و کتابخوانی که همیشه با فضیلتی بیرقیب در آموزش و پرورش کودکان از آن یاد میشود، نقشی غیرقابل انکار دارد.
یکی از راهکارهایی که در این میان مطرح شد تا بین موافقان و مخالفان میانجیگری کند، این بود که اگر این کتابها دیگر برای این زمانه جواب نمیدهد، از خیر انتشارشان بگذرید و بگذارید چاپشان تمام بشود. امروز نویسندگان کودک خوب بسیاری داریم و هر ساله کتابهای متنوعی با توجه به موضوعها و حساسیتهای روز اجتماعی برای کودکان و نوجوانان منتشر میشوند.
اما این وسط یک مشکل وجود دارد: پول!
مجموعه آثار کودک رولد دال همیشه از پرطرفدارترین کتابها بوده و ثروت بسیاری برای ناشر و بنیاد رولد دال به ارمغان آورده. به تازگی نتفلیکس حق اقتباس آثار او را خریده. در همین گیر و دار که خیلیها داشتند در توییتر علیه سانسور سینه میدریدند، فروش ویراست قدیمی کتاب به طرز شگفتانگیزی بالا رفت و یکی دو هفته بین پنج کتاب اول آمازون بود.
اما موضوع چه بود؟
انتشارات کتاب کودکِ پافین که زیرمجموعهی پنگوئن رندومهاوس است، ویراست تازهای از مجموعه آثار رولد دال را منتشر کرده اما در این آثار دست برده و تغییراتی در آنها داده که صدای همه را بلند کرده. ناشر میگوید یک سری «خوانندهی حساسیتیاب» استخدام کرده که البته میتوانیم بخوانیم «ممیز»، و هر جا فکر کردهاند کتاب توهینآمیز است یا برای کودکان بدآموزی دارد را تغییر داده. مثلا «چاق» را تبدیل کرده به «گنده» یا کلمهی «زشت» را حذف کرده.
طبیعتا این اقدام ناشر مخالفتهای گستردهای را دامن زده اما در مقابلش افرادی هم از این «اصلاحات» که بنا به هنجارهای زمانه انجام شده دفاع کردهاند. موافقان استدلال میکنند که لحن یک سری از داستانها برای کودکان امروز مناسب نیست و باید سعی کنیم ادبیات قلدرمآبانه و توهینآمیز و نفرتپراکن را از آثار کودکان پاک کنیم. مثلا یک نویسنده گفته رولد دال در کتابش نوشته «جادوگران همه کلاهگیس دارند. حالا اگر مادر یک بچه به خاطر سرطان موهایش را از دست داده باشد و کلاهگیس بگذارد و همکلاسیهایش به مادر او بگویند جادوگر چه کنیم؟» یا اینکه «تنشرمی»، تمسخر شکل و اندازهی بدن افراد، کاری ناشایست است و جامعه باید به سمتی برود که افرادی که اضافهوزن دارند یا متفاوت از آنچه «طبیعی» تلقی میشود هستند، تحقیر نشوند. به همین دلیل، ایرادی ندارد که واژههای چاق یا زشت را حذف کنیم.
البته این اولین باری نیست که کتابهای این نویسنده - و دیگر نویسندگان کودک - بازبینی میشوند و تغییر میکنند. پیش از این در یکی از کتابهای او که نوشته بود میمونها به یک زبان عجیب آفریقایی حرف میزدند، این بخش حذف شد تا نژادپرستانه نباشد. یا موردی دیگر که اصلاحاتش در زمان حیات خود نویسنده انجام شد، برمیگردد به کتاب «چارلی و کارخانهی شکلاتسازی» که در آن اومپا-لومپاها به عنوان پیگمیهای آفریقا توصیف شده بودند و در نسخههای بعدی به موجودات کوتولهی افسانهای تغییر پیدا کردند.
توجیه اینکه زبان کتاب کودک نباید نژادپرستانه و نفرتپراکن باشد برای بسیاری قانعکننده است اما در همین سری تغییرات، میبینیم آن «خوانندگان حساسیتیاب» در کتاب «بیافجی» یا غول بزرگ مهربان، کلمهی «سفید» و «سیاه» را بدون هیچ توجیه منطقی حذف کردهاند که با عقل سلیم جور در نمیآید و حتی گروهی از موافقان این رویکرد را پس میزند. در این کتاب کلمهی سیاه در جایی که «غول کت سیاه پوشیده» حذف شده و سفید هم در جایی که کسی از «ترس رنگش پریده و سفید شده»!
وقتی قیچی یا خودکار قرمز را برای قلع و قمع یا اعمال نظر یا اصلاح یا امر به معروف و نهی از منکر جامعه، به دست «ممیز»، «ویراستار»، «مصحح» یا «خوانندهی حساسیتیاب» دادیم، محدودهی دستبردن و دخالت او را چطور و با چه معیاری میتوان مشخص کرد؟ چطور میتوان تصمیم گرفت که سانسور تا کدام نقطه مثبت است و از آن به بعد ویرانگر؟
به قول سلمان رشدی، اگر میگویید آزادی بیان خوب است، اما… این اما دیگر کار را خراب میکند و دیگر آزادی بیانی وجود ندارد. اما در مقابل، والدین میخواهند فرزندانشان با ارزشهای انسانی امروز رشد کنند و کتاب و کتابخوانی که همیشه با فضیلتی بیرقیب در آموزش و پرورش کودکان از آن یاد میشود، نقشی غیرقابل انکار دارد.
یکی از راهکارهایی که در این میان مطرح شد تا بین موافقان و مخالفان میانجیگری کند، این بود که اگر این کتابها دیگر برای این زمانه جواب نمیدهد، از خیر انتشارشان بگذرید و بگذارید چاپشان تمام بشود. امروز نویسندگان کودک خوب بسیاری داریم و هر ساله کتابهای متنوعی با توجه به موضوعها و حساسیتهای روز اجتماعی برای کودکان و نوجوانان منتشر میشوند.
اما این وسط یک مشکل وجود دارد: پول!
مجموعه آثار کودک رولد دال همیشه از پرطرفدارترین کتابها بوده و ثروت بسیاری برای ناشر و بنیاد رولد دال به ارمغان آورده. به تازگی نتفلیکس حق اقتباس آثار او را خریده. در همین گیر و دار که خیلیها داشتند در توییتر علیه سانسور سینه میدریدند، فروش ویراست قدیمی کتاب به طرز شگفتانگیزی بالا رفت و یکی دو هفته بین پنج کتاب اول آمازون بود.
این هیاهوی رسانهای نه تنها به فروش بیشتر نسخههای قدیمی کمک کرد بلکه موافقانِ اصلاحات را ترغیب کرد تا از روی حمایت و پافشاری بر عقیدهی خود یا حتی لجباری با مخالفان، ویراست جدید را بخرند.
آثار رولد دال به ۶۳ زبان دنیا ترجمه شده و تا به حال بیش از ۳۰۰ میلیون نسخه از آثار او در جهان فروخته شده است. نتفلیکس ۳۷۰ میلیون پوند برای حق انحصاری اقتباس آثار او به بنیاد رولد دال پرداخته است.
واکنش ناشر در نهایت چه بود؟
وقتی موج اولیه خوابید، ناشر اعلام کرد که ما برای رضایت خوانندگان عزیز، مجموعه آثار کلاسیک را همانطور که هست در کنار ویراست جدید که تغییرات دارند منتشر میکنیم تا خانوادهها خودشان برای کودکان تصمیم بگیرند. در نهایت، مخاطبان آثار او میتوانند انتخاب کنند که نسخهی سانسورشده را بخوانند یا نسخهی اصلی و چندی بعد هم میتوانند تصمیم بگیرند نسخهی اقتباسی از این آثار را ببینند یا نبینند اما هر تصمیمی که بگیرند، سود مادی آن نه به موافقان میرسد، نه مخالفان. برندهی این ماجرا از پیش مشخص است و این فرصت پیشآمده برای بحث و گفتوگو دربارهی آزادی بیان، برای طرف دیگر تبدیل به یک کارزار تبلیغاتی موفق شده است!
.
.
.
#هزارویک_قیچی
آثار رولد دال به ۶۳ زبان دنیا ترجمه شده و تا به حال بیش از ۳۰۰ میلیون نسخه از آثار او در جهان فروخته شده است. نتفلیکس ۳۷۰ میلیون پوند برای حق انحصاری اقتباس آثار او به بنیاد رولد دال پرداخته است.
واکنش ناشر در نهایت چه بود؟
وقتی موج اولیه خوابید، ناشر اعلام کرد که ما برای رضایت خوانندگان عزیز، مجموعه آثار کلاسیک را همانطور که هست در کنار ویراست جدید که تغییرات دارند منتشر میکنیم تا خانوادهها خودشان برای کودکان تصمیم بگیرند. در نهایت، مخاطبان آثار او میتوانند انتخاب کنند که نسخهی سانسورشده را بخوانند یا نسخهی اصلی و چندی بعد هم میتوانند تصمیم بگیرند نسخهی اقتباسی از این آثار را ببینند یا نبینند اما هر تصمیمی که بگیرند، سود مادی آن نه به موافقان میرسد، نه مخالفان. برندهی این ماجرا از پیش مشخص است و این فرصت پیشآمده برای بحث و گفتوگو دربارهی آزادی بیان، برای طرف دیگر تبدیل به یک کارزار تبلیغاتی موفق شده است!
.
.
.
#هزارویک_قیچی
بانی گارموس، نویسندهی آمریکایی، در مهمانی تابستانی انجمن ناشران بریتانیا - لندن - ۲۰۲۳
@nogaam
@nogaam
«خفهشو و کتاب بخون!»
وقتی بانی خردسال بود، لکنت شدیدی داشت. مددکاری که به او کمک میکرد، فلسفهاش این بود که دلیل لکنت او ترس از آن چیزی است که میخواهد بگوید. اما بانی پیش خودش فکر میکرد من که از تراکتور یا گلدان نمیترسم پس چرا مجبورم ۲۴ تا تتتتت... بگویم تا بتوانم تراکتور را تلفظ کنم. هر چه به بانی اصرار میکردند که از کلمات نترس، بانی مستاصلتر میشد و لکنتش شدیدتر!
در مدرسه همهچیز سختتر شد. بچهها او را دست میانداختند. سر کلاس معلمها نسخههای عجیب و غریب برایش میپیچیدند تا لکنتش درمان شود که کارساز نبود. بانی از همهکس فراری بود. دلش میخواست به یک جایی پناه ببرد که مجبورش نکنند بگوید تتتتتراکتور!
شانس اما در خانهی بانی را میزند و او ماوای سحرآمیزی پیدا میکند که نه تنها مجبورش نمیکنند چیزی بگوید بلکه تشویقش میکنند حرف نزند و جیکش در نیاید: کتابخانه!
دیگر بانی بهشت گمشدهاش را مییابد و سروتهش را که میزدند او را در کتابخانه پیدا میکردند. همهچیز میخواند و اعتراض هم نمیکند. خانم مسئول کتابخانه که به چشم بچهها میرغضب بود، تکیه کلامش این بود که: «خفهشو و کتاب بخون!»
بچهها اغلب از ترس اینکه از دائرةالمعارف ضخیمش توسری بخورند، یک نفس میخواندند و نفسشان درنمیآمد. البته بانی یادش نمیآید کتک خورده باشد، طبیعی هم هست، اصلا صدایی ازش درنمیآمد. اما خب با اینکه ترس و تهدید خانم کتابدار به هیچعنوان از نظر نظام آموزشی و تربیتی و هنجارهای اجتماعی امروز پذیرفته نیست، آن موقع روی بانی جواب مثبت داد. خانم کتابدار تمرکزش را گذاشت روی بانی و هر بار که سروکلهاش در کتابخانه پیدا میشد که تقریبا هر روز بود، ستونی از کتابهای جدید برایش آماده میکرد. کتابهای متنوع از همهجا و همهچیز!
خیلی هم عقیده نداشت که کتابی ممکن است مناسب سن او نباشد و برای مثال در ۱۰ سالگی کتاب «پدرخوانده» را داد دست بانی ببرد خانه بخواند و پدر و مادر بانی شاکی رفتند سراغش که دستت درد نکند این بچه را از انزوا درآوردی ولی دیگر هر چیزی نده دست این بچه. خانم کتابدار البته گوشش بدهکار این حرفها نبود و معتقد بود ذهن بچهها باید باز شود، باید چیزهایی را که در حباب خانه و خانواده یاد نمیگیرند از کتابها یاد بگیرند، باید دردها، ناملایمات، ظلم و نابرابریهای موجود در جهان را بشناسند و قدرت همدلیشان را تقویت کنند.
بانی معتقد است که این دورهی درخشان بود که عاقبت او را به دنیای نوشتن کشاند. هر چند چیزی حدود ۶۰ سال طول کشید تا اولین رمانش را منتشر کند و رتبهی «پرفروشترین» را یدک بکشد!
بانی گارموس نویسندهی ۶۶ سالهی کتاب «درسهای شیمی» این قصه را در مهمانی سالانهی انجمن ناشران بریتانیا برایمان تعریف کرد و در کنار تحسین کار ناشران و تاکید بر نقش مهم آنها در جامعه، به نقش مهم کتابخانهها و کتابداران اشاره کرد و اینکه کاهش بودجه و حذف کتابخانههای عمومی چه لطمهی بزرگی به آموزش و رشد نسل آینده خواهد زد.بانی دیگر لکنت ندارد و به مرور زمان هرچه سنش بیشتر شد، صحبت کردنش هم روان و روانتر شد. به نظر او آرامشی که کتابخانه و کتابدار در آن دوره برایش فراهم کرده بودند در فائق آمدن بر لکنتش نقش موثر داشته.
رمان «درسهای شیمی» او دربارهی زن شیمیدانی است که در دههی پنجاه و شصت میلادی زندگی میکند و در محیط آکادمیک کاملا مردسالار و تبعیضآمیز سعی دارد کار حرفهای خود را پیش ببرد و ترقی کند. اما نه تنها موفق نمیشود بلکه از کار تحقیقاتیاش به خاطر اینکه حامله است، اخراج میشود. برای امرار معاش شغل آشپز تلویزیونی را قبول میکند و بعد میبیند این سکوی تازه که او را به هزاران زن خانهدار دیگر وصل کرده، میتواند راه خوبی برای انتقام از این نظام نابرابر و در عین حال توانمندسازی زنانی مثل خودش باشد!
گارموس البته راه سختی را پیموده تا بتواند اولین کتابش را در این بازار نشر مبتنی بر فرمولهای سودآور به چاپ برساند. کتاب ۹۸ بار از طرف ناشران و کارگزاران ادبی مختلف رد شد. اما بالاخره سال ۲۰۲۲ منتشر شد و تا امروز به ۴۰ زبان مختلف ترجمه شده و ۵۶ هفته است در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز است. تلویزیون اینترنتی اپل هم قرار است ازش سریالی بسازد.
بعد از بانی، مدیر انجمن ناشران بریتانیا هم چند جملهای صحبت کرد. صنعت نشر بریتانیا از نظر درآمد، بعد از آمریکا، آلمان و ژاپن، در مقام چهارم قرار دارد و رتبهی اول را در صادرات کتاب دارد. آخرین آمار نشان میدهد که نشر بریتانیا در سال گذشته، ۴ درصد رشد داشته.
وقتی بانی خردسال بود، لکنت شدیدی داشت. مددکاری که به او کمک میکرد، فلسفهاش این بود که دلیل لکنت او ترس از آن چیزی است که میخواهد بگوید. اما بانی پیش خودش فکر میکرد من که از تراکتور یا گلدان نمیترسم پس چرا مجبورم ۲۴ تا تتتتت... بگویم تا بتوانم تراکتور را تلفظ کنم. هر چه به بانی اصرار میکردند که از کلمات نترس، بانی مستاصلتر میشد و لکنتش شدیدتر!
در مدرسه همهچیز سختتر شد. بچهها او را دست میانداختند. سر کلاس معلمها نسخههای عجیب و غریب برایش میپیچیدند تا لکنتش درمان شود که کارساز نبود. بانی از همهکس فراری بود. دلش میخواست به یک جایی پناه ببرد که مجبورش نکنند بگوید تتتتتراکتور!
شانس اما در خانهی بانی را میزند و او ماوای سحرآمیزی پیدا میکند که نه تنها مجبورش نمیکنند چیزی بگوید بلکه تشویقش میکنند حرف نزند و جیکش در نیاید: کتابخانه!
دیگر بانی بهشت گمشدهاش را مییابد و سروتهش را که میزدند او را در کتابخانه پیدا میکردند. همهچیز میخواند و اعتراض هم نمیکند. خانم مسئول کتابخانه که به چشم بچهها میرغضب بود، تکیه کلامش این بود که: «خفهشو و کتاب بخون!»
بچهها اغلب از ترس اینکه از دائرةالمعارف ضخیمش توسری بخورند، یک نفس میخواندند و نفسشان درنمیآمد. البته بانی یادش نمیآید کتک خورده باشد، طبیعی هم هست، اصلا صدایی ازش درنمیآمد. اما خب با اینکه ترس و تهدید خانم کتابدار به هیچعنوان از نظر نظام آموزشی و تربیتی و هنجارهای اجتماعی امروز پذیرفته نیست، آن موقع روی بانی جواب مثبت داد. خانم کتابدار تمرکزش را گذاشت روی بانی و هر بار که سروکلهاش در کتابخانه پیدا میشد که تقریبا هر روز بود، ستونی از کتابهای جدید برایش آماده میکرد. کتابهای متنوع از همهجا و همهچیز!
خیلی هم عقیده نداشت که کتابی ممکن است مناسب سن او نباشد و برای مثال در ۱۰ سالگی کتاب «پدرخوانده» را داد دست بانی ببرد خانه بخواند و پدر و مادر بانی شاکی رفتند سراغش که دستت درد نکند این بچه را از انزوا درآوردی ولی دیگر هر چیزی نده دست این بچه. خانم کتابدار البته گوشش بدهکار این حرفها نبود و معتقد بود ذهن بچهها باید باز شود، باید چیزهایی را که در حباب خانه و خانواده یاد نمیگیرند از کتابها یاد بگیرند، باید دردها، ناملایمات، ظلم و نابرابریهای موجود در جهان را بشناسند و قدرت همدلیشان را تقویت کنند.
بانی معتقد است که این دورهی درخشان بود که عاقبت او را به دنیای نوشتن کشاند. هر چند چیزی حدود ۶۰ سال طول کشید تا اولین رمانش را منتشر کند و رتبهی «پرفروشترین» را یدک بکشد!
بانی گارموس نویسندهی ۶۶ سالهی کتاب «درسهای شیمی» این قصه را در مهمانی سالانهی انجمن ناشران بریتانیا برایمان تعریف کرد و در کنار تحسین کار ناشران و تاکید بر نقش مهم آنها در جامعه، به نقش مهم کتابخانهها و کتابداران اشاره کرد و اینکه کاهش بودجه و حذف کتابخانههای عمومی چه لطمهی بزرگی به آموزش و رشد نسل آینده خواهد زد.بانی دیگر لکنت ندارد و به مرور زمان هرچه سنش بیشتر شد، صحبت کردنش هم روان و روانتر شد. به نظر او آرامشی که کتابخانه و کتابدار در آن دوره برایش فراهم کرده بودند در فائق آمدن بر لکنتش نقش موثر داشته.
رمان «درسهای شیمی» او دربارهی زن شیمیدانی است که در دههی پنجاه و شصت میلادی زندگی میکند و در محیط آکادمیک کاملا مردسالار و تبعیضآمیز سعی دارد کار حرفهای خود را پیش ببرد و ترقی کند. اما نه تنها موفق نمیشود بلکه از کار تحقیقاتیاش به خاطر اینکه حامله است، اخراج میشود. برای امرار معاش شغل آشپز تلویزیونی را قبول میکند و بعد میبیند این سکوی تازه که او را به هزاران زن خانهدار دیگر وصل کرده، میتواند راه خوبی برای انتقام از این نظام نابرابر و در عین حال توانمندسازی زنانی مثل خودش باشد!
گارموس البته راه سختی را پیموده تا بتواند اولین کتابش را در این بازار نشر مبتنی بر فرمولهای سودآور به چاپ برساند. کتاب ۹۸ بار از طرف ناشران و کارگزاران ادبی مختلف رد شد. اما بالاخره سال ۲۰۲۲ منتشر شد و تا امروز به ۴۰ زبان مختلف ترجمه شده و ۵۶ هفته است در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز است. تلویزیون اینترنتی اپل هم قرار است ازش سریالی بسازد.
بعد از بانی، مدیر انجمن ناشران بریتانیا هم چند جملهای صحبت کرد. صنعت نشر بریتانیا از نظر درآمد، بعد از آمریکا، آلمان و ژاپن، در مقام چهارم قرار دارد و رتبهی اول را در صادرات کتاب دارد. آخرین آمار نشان میدهد که نشر بریتانیا در سال گذشته، ۴ درصد رشد داشته.
نشر خانه نیکان، که نشر نوگام زیرمجموعهی آن است، فروردین امسال به عضویت رسمی انجمن ناشران بریتانیا درآمد و من هم برای اولین بار بود که در برنامههایشان شرکت میکردم. هرچند بهترین فرد برای «نتورکینگ» یا همان «گسترش ارتباطات حرفهای به صورت رودررو» با یک جمعیت غریبه نیستم، خروج از کار در انزوا و وصل شدن به دنیای واقعی نشر - هرچند ایدهآل و دوستداشتنی هم نباشد - مفید و موثر است. یک بعدازظهر گرم در لندن با بانی گارموس، نویسندهی آمریکایی، آشنا شدم و قصهای دلپذیر شنیدم. چه از این بهتر!
الان وقتش نیست آقای اورول!
امروز هفتادوهشتمین سالگرد انتشار کتاب «مزرعهی حیوانات» نوشتهی جرج اورول است که شهرتش جهانی است و حتی اگر نخوانده باشیدش، حتما جملاتی از آن را بر در و دیوار صفحات اینستاگرام و توئیتر (ایکس!) دیدهاید. کتابی تمثیلی در انتقاد از «دیکتاتوری» که حوادث انقلاب روسیه و دورهی حکومت استالین در اتحاد جماهیر شوروی را صریح و بیتعارف نشانه رفته است.
«همهی حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند»
ایدهی این داستان اولین بار سال ۱۹۳۷ به ذهن اورول خطور کرد، وقتی برای جنگ علیه فرانکو به اسپانیا رفته بود. چندسالی طول کشید تا کتاب شکل نهایی خود را پیدا کند و آمادهی انتشار شود. زمانی که اورول آماده میشد تا کتاب را برای ناشرش بفرستد، نویسندهای شناخته شده بود که هفت کتاب منتشر کرده بود. اما خودش حدس میزد که این یکی گیر پیدا کند. سال ۱۹۴۳ بود، اواسط جنگ جهانی دوم. اتحاد جماهیر شوروی از همپیمانان بریتانیا و متفقین بود که در مقابل نازیها میجنگیدند.
کتاب زمانهای برای ناشر آماده شده بود که در بریتانیا میشد چرچیل، نخستوزیر وقت، را به باد انتقاد گرفت اما گفتن اینکه بالای چشم استالین ابروست میتوانست همه را علیهات بشوراند و بایکوت روشنفکران و مطبوعات را به دنبال داشته باشد. برای اورول روشن بود که کتابش در این وضع سیاسی پس زده خواهد. در نامهای به ناشر کتابهای قبلیاش ویکتور گُلانسز مینویسد: «یک حکایت فانتزی نوشتهام حدود سیهزار کلمه با پیام سیاسی. باید بهت بگویم که فکر میکنم کاملا از نقطهنظر سیاسیِ تو غیرقابلقبول باشد. (ضد استالین است)»
ناشر با وجود این هشدار، کتاب را از اورول میگیرد و میخواند اما بعد هرچه سبک سنگین میکند میبیند نمیصرفد و سال ۱۹۴۴ به اورول مینویسد: «من به شدت به بسیاری از جنبههای داخلی و خارجی سیاست اتحاد جماهیر شوری انتقاد دارم اما امکان ندارد بتوانم این را منتشر کنم چون حملهای کلی به ذات آن است.»
ناشرهای دیگر هم به تبعیت از گلانسز با دلایلی کم و بیش مشابه، کتاب را رد کردند: جاناتان کیپ، نیکلسون اند واتسون و همینطور فیبر اند فیبر.
نشر جاناتان کیپ که کتاب را بعد از گلانسز دریافت کرد، تصمیم به انتشار گرفت اما پس از مدتی پشیمان شد. دلیلش هم این بود که از وزارت اطلاعات مشاوره گرفته بود و فردی به آنها گفته بود که انتشارش در شرایط فعلی تصمیم درستی نیست. سالها بعد گفته شد که این فرد جاسوس روسی بوده که در وزارت اطلاعات بریتانیا نفوذ کرده بوده!
تی اس الیوت، شاعر و نمایشنامهنویس آمریکایی-بریتانیایی که آن زمان مدیر انتشارات فیبر اند فیبر بود، جوابیهی رد کتاب را پیچیدهتر و پرتعارفتر از گلانسز برای اورول فرستاد. الیوت برایش نوشت که اثر برجستهای است، حکایتی که با زبردستی بیان شده و روایتش طوری است که انسان را معطوف به خود نگه میدارد… ولی دیدگاهش قانعکننده نیست» او حتی برای بهانهتراشی تا آنجا پیش میرود که میگوید «خوکهای قصهات از تمام حیوانات دیگر مزرعه باهوشترند و به همین دلیل شایستهترین گزینه برای ادارهی مزرعهاند» و با این استدلال از زیر انتشارش شانه خالی میکند.
اورول کمکم به این فکر افتاد که اینطوری فایده ندارد و شاید اصلا کتاب را خودش شخصا منتشر کند که خوشبختانه نشر سِکر اند واربرگ پا پیش گذاشت و با او قرارداد بست. کتاب در نهایت اوت ۱۹۴۵ منتشر شد. وقتی دیگر گردوخاک جنگ فرونشسته بود، بریتانیا لازم نبود وانمود کند استالین خوب است و کمکم همه شروع کردند به انتقاد مستقیم از اتحاد جماهیر شوروی.
پیش از انتشار، ناشر چندصفحهای را برای پیشگفتاری از اورول خالی گذاشته بود. پیشگفتاری که به مقالهی «آزادی مطبوعات» شهرت دارد و در وصف عریانِ خودسانسوری زمانه و مصائب نشر «مزرعهی حیوانات» بود. اما این چندصفحه هیچگاه پُر نشد! کتاب به «دلایلی» بدون این مقاله منتشر شد و ۲۷ سال طول کشید تا این پیشگفتار برای اولین بار منتشر شود.
صراحتِ این پیشگفتار از خود کتاب هم بُرندهتر است و خطابش به هموطنان خودش است. او ترس از واکنش افکار عمومی را «بزدلی روشنفکری» میخواند و میگوید حتی با اینکه سانسور در زمان جنگ وجود داشته، انتشار عقاید و نظرات نامحبوب باعث نمیشده جان کسی به خطر بیفتد یا مثلا زندانی شود. اما روشنفکران، روزنامهنگاران و ناشران با نوعی بیاعتنایی و بایکوت، سانسوری «داوطلبانه» را در جامعهی آن زمان جا انداخته بودند تا نظرات و عقاید «بیجا» و «بیموقع» منتشر نشود.
امروز هفتادوهشتمین سالگرد انتشار کتاب «مزرعهی حیوانات» نوشتهی جرج اورول است که شهرتش جهانی است و حتی اگر نخوانده باشیدش، حتما جملاتی از آن را بر در و دیوار صفحات اینستاگرام و توئیتر (ایکس!) دیدهاید. کتابی تمثیلی در انتقاد از «دیکتاتوری» که حوادث انقلاب روسیه و دورهی حکومت استالین در اتحاد جماهیر شوروی را صریح و بیتعارف نشانه رفته است.
«همهی حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند»
ایدهی این داستان اولین بار سال ۱۹۳۷ به ذهن اورول خطور کرد، وقتی برای جنگ علیه فرانکو به اسپانیا رفته بود. چندسالی طول کشید تا کتاب شکل نهایی خود را پیدا کند و آمادهی انتشار شود. زمانی که اورول آماده میشد تا کتاب را برای ناشرش بفرستد، نویسندهای شناخته شده بود که هفت کتاب منتشر کرده بود. اما خودش حدس میزد که این یکی گیر پیدا کند. سال ۱۹۴۳ بود، اواسط جنگ جهانی دوم. اتحاد جماهیر شوروی از همپیمانان بریتانیا و متفقین بود که در مقابل نازیها میجنگیدند.
کتاب زمانهای برای ناشر آماده شده بود که در بریتانیا میشد چرچیل، نخستوزیر وقت، را به باد انتقاد گرفت اما گفتن اینکه بالای چشم استالین ابروست میتوانست همه را علیهات بشوراند و بایکوت روشنفکران و مطبوعات را به دنبال داشته باشد. برای اورول روشن بود که کتابش در این وضع سیاسی پس زده خواهد. در نامهای به ناشر کتابهای قبلیاش ویکتور گُلانسز مینویسد: «یک حکایت فانتزی نوشتهام حدود سیهزار کلمه با پیام سیاسی. باید بهت بگویم که فکر میکنم کاملا از نقطهنظر سیاسیِ تو غیرقابلقبول باشد. (ضد استالین است)»
ناشر با وجود این هشدار، کتاب را از اورول میگیرد و میخواند اما بعد هرچه سبک سنگین میکند میبیند نمیصرفد و سال ۱۹۴۴ به اورول مینویسد: «من به شدت به بسیاری از جنبههای داخلی و خارجی سیاست اتحاد جماهیر شوری انتقاد دارم اما امکان ندارد بتوانم این را منتشر کنم چون حملهای کلی به ذات آن است.»
ناشرهای دیگر هم به تبعیت از گلانسز با دلایلی کم و بیش مشابه، کتاب را رد کردند: جاناتان کیپ، نیکلسون اند واتسون و همینطور فیبر اند فیبر.
نشر جاناتان کیپ که کتاب را بعد از گلانسز دریافت کرد، تصمیم به انتشار گرفت اما پس از مدتی پشیمان شد. دلیلش هم این بود که از وزارت اطلاعات مشاوره گرفته بود و فردی به آنها گفته بود که انتشارش در شرایط فعلی تصمیم درستی نیست. سالها بعد گفته شد که این فرد جاسوس روسی بوده که در وزارت اطلاعات بریتانیا نفوذ کرده بوده!
تی اس الیوت، شاعر و نمایشنامهنویس آمریکایی-بریتانیایی که آن زمان مدیر انتشارات فیبر اند فیبر بود، جوابیهی رد کتاب را پیچیدهتر و پرتعارفتر از گلانسز برای اورول فرستاد. الیوت برایش نوشت که اثر برجستهای است، حکایتی که با زبردستی بیان شده و روایتش طوری است که انسان را معطوف به خود نگه میدارد… ولی دیدگاهش قانعکننده نیست» او حتی برای بهانهتراشی تا آنجا پیش میرود که میگوید «خوکهای قصهات از تمام حیوانات دیگر مزرعه باهوشترند و به همین دلیل شایستهترین گزینه برای ادارهی مزرعهاند» و با این استدلال از زیر انتشارش شانه خالی میکند.
اورول کمکم به این فکر افتاد که اینطوری فایده ندارد و شاید اصلا کتاب را خودش شخصا منتشر کند که خوشبختانه نشر سِکر اند واربرگ پا پیش گذاشت و با او قرارداد بست. کتاب در نهایت اوت ۱۹۴۵ منتشر شد. وقتی دیگر گردوخاک جنگ فرونشسته بود، بریتانیا لازم نبود وانمود کند استالین خوب است و کمکم همه شروع کردند به انتقاد مستقیم از اتحاد جماهیر شوروی.
پیش از انتشار، ناشر چندصفحهای را برای پیشگفتاری از اورول خالی گذاشته بود. پیشگفتاری که به مقالهی «آزادی مطبوعات» شهرت دارد و در وصف عریانِ خودسانسوری زمانه و مصائب نشر «مزرعهی حیوانات» بود. اما این چندصفحه هیچگاه پُر نشد! کتاب به «دلایلی» بدون این مقاله منتشر شد و ۲۷ سال طول کشید تا این پیشگفتار برای اولین بار منتشر شود.
صراحتِ این پیشگفتار از خود کتاب هم بُرندهتر است و خطابش به هموطنان خودش است. او ترس از واکنش افکار عمومی را «بزدلی روشنفکری» میخواند و میگوید حتی با اینکه سانسور در زمان جنگ وجود داشته، انتشار عقاید و نظرات نامحبوب باعث نمیشده جان کسی به خطر بیفتد یا مثلا زندانی شود. اما روشنفکران، روزنامهنگاران و ناشران با نوعی بیاعتنایی و بایکوت، سانسوری «داوطلبانه» را در جامعهی آن زمان جا انداخته بودند تا نظرات و عقاید «بیجا» و «بیموقع» منتشر نشود.
او قضیه را با سوالی ساده باز میکند: «آیا هر نظری، هرچند نامحبوب - هرچند احمقانه - شایستهی شنیدهشدن است؟ اگر این را به همین شکل، مقابل یک روشنفکر انگلیسی بگذاری، حس میکند باید پاسخ بدهد «بله». اما اگر به این سوال شکلی واقعی و ملموس بدهیم و بپرسیم «حمله به استالین چطور؟» آیا صلاحیت شنیده شدن دارد؟ پاسخشان اکثرا «خیر» خواهد بود.»
اورول از خطر دفاع از دموکراسی با استفاده از روشهای تمامیتخواهانه میگوید. از روزگاری که برای حفظ دموکراسی هر ایده و نظر مستقلی را نابود کنیم. اگر عادتمان بشود که فاشیستها را بدون محاکمهی عادلانه زندانی کنیم، احتمالا این فرایند فقط به فاشیستها ختم نخواهد شد و دوباره گریبان خودمان را خواهد گرفت.
خواندن این پیشگفتار به تمامی کسانی که به مبحث آزادی بیان علاقهمندند توصیه میشود.
کتاب البته موفقیتی بینظیر داشت و صدهاهزار نسخه از آن در بریتانیا و آمریکا فروخته شد. جرج اورول پس از انتشار «مزرعهی حیوانات»، به بهانهی رد شدن این کتاب، طی مذاکراتی قراردادش را با گلانسز- که او را ملزم میکرد کتابهای بعدیاش را هم با او منتشر کند- فسخ کرد. به این ترتیب رمان موفق بعدی او هم به نشر سکر اند واربرگ رسید. پس از انتشار کتاب مدتها حرف و حدیث بسیار پشت سر گلانسز بود و میگفتند لگد به بخت خودش زد و از آن اشتباهات تاریخی کرد چون شانس انتشار رمان «۱۹۸۴» را هم از دست داد. اما اظهارات مکتوب گلانسز موجود است که همچنان سر حرفش بوده و از تصمیمش دفاع کرده: «کتاب را با لذت خواندم و با تکتک کلمات موافق بودم اما انتشار حملهای وحشیانه به روسیه در زمانی که دوشادوش ما برای موجودیتمان میجنگید، قابل توجیه نبود… عقیده دارم کارم درست بوده است.»
هر چهار نشری که کتاب را رد کردهاند سعی داشتهاند با زبان بیزبانی به اورول بفهمانند که، بله درست میگویی و چقدر خوب میگویی، آفرین به این قلم و هنر اما «الان وقتش نیست» دوست عزیز!
رویکردی که احتمالا برای ما ایرانیان بسیار آشناست.
#هزارویک_قیچی
#جرج_اورول
#مزرعه_حیوانات
#آزادی_بیان
#سانسور
اورول از خطر دفاع از دموکراسی با استفاده از روشهای تمامیتخواهانه میگوید. از روزگاری که برای حفظ دموکراسی هر ایده و نظر مستقلی را نابود کنیم. اگر عادتمان بشود که فاشیستها را بدون محاکمهی عادلانه زندانی کنیم، احتمالا این فرایند فقط به فاشیستها ختم نخواهد شد و دوباره گریبان خودمان را خواهد گرفت.
خواندن این پیشگفتار به تمامی کسانی که به مبحث آزادی بیان علاقهمندند توصیه میشود.
کتاب البته موفقیتی بینظیر داشت و صدهاهزار نسخه از آن در بریتانیا و آمریکا فروخته شد. جرج اورول پس از انتشار «مزرعهی حیوانات»، به بهانهی رد شدن این کتاب، طی مذاکراتی قراردادش را با گلانسز- که او را ملزم میکرد کتابهای بعدیاش را هم با او منتشر کند- فسخ کرد. به این ترتیب رمان موفق بعدی او هم به نشر سکر اند واربرگ رسید. پس از انتشار کتاب مدتها حرف و حدیث بسیار پشت سر گلانسز بود و میگفتند لگد به بخت خودش زد و از آن اشتباهات تاریخی کرد چون شانس انتشار رمان «۱۹۸۴» را هم از دست داد. اما اظهارات مکتوب گلانسز موجود است که همچنان سر حرفش بوده و از تصمیمش دفاع کرده: «کتاب را با لذت خواندم و با تکتک کلمات موافق بودم اما انتشار حملهای وحشیانه به روسیه در زمانی که دوشادوش ما برای موجودیتمان میجنگید، قابل توجیه نبود… عقیده دارم کارم درست بوده است.»
هر چهار نشری که کتاب را رد کردهاند سعی داشتهاند با زبان بیزبانی به اورول بفهمانند که، بله درست میگویی و چقدر خوب میگویی، آفرین به این قلم و هنر اما «الان وقتش نیست» دوست عزیز!
رویکردی که احتمالا برای ما ایرانیان بسیار آشناست.
#هزارویک_قیچی
#جرج_اورول
#مزرعه_حیوانات
#آزادی_بیان
#سانسور
