Closeup.
Photo
بعضی پروژهها را نمیشود با ساعت کاری اندازه گرفت. تعداد روزها، تعداد نسخهها، تعداد اصلاحیهها هیچکدام نمیتوانند توضیح بدهند چرا هنوز بعد از تمام شدنشان، خستگیشان در بدن آدم میماند. چون مسئله فقط کار نیست. مسئله این است که گاهی روایت از تو بزرگتر میشود. روبهروی حجم عظیمی از تصویر، صدا، خاطره و واقعیت مینشینی و میفهمی هر تصمیم کوچکی میتواند معنای یک زندگی را جابهجا کند. یک کات، یک حذف، یک سکوت چندثانیهای؛ چیزهایی که برای مخاطب شاید دیده نشوند، اما برای تو هرکدام یک انتخاب اخلاقیاند. گاهی دلم میخواهد کاش بعضی روایتها سادهتر بودند. کاش میشد مثل کنار هم گذاشتن چند تصویر، قصه را تعریف کرد و تمام. اما بعضی قصهها زیر بار تعریف شدن نمیروند. مدام از دستت فرار میکنند. هر بار که فکر میکنی به آنها نزدیک شدهای، وجه دیگری از خودشان را نشان میدهند. شاید برای همین این پروژه سختترین پروژهی چند سال اخیر من شد. چون این حس دائمی که هنوز به آن چیزی که باید میشد، نرسیدهای. و شاید حقیقتی وجود دارد که ما تدوینگرها دیر قبولش میکنیم؛ اینکه همهی روایتها قرار نیست کامل شوند. بعضی داستانها از ظرفیت فیلم بلندترند. بعضی آدمها از ظرفیت قاب بزرگترند. بعضی رنجها از ظرفیت کلمات عبور میکنند. ما تمام تلاشمان را میکنیم تا تکههایی از حقیقت را کنار هم بچینیم، اما آخر کار باید بپذیریم که همیشه بخشی از آن بیرون قاب میماند. سالها فکر میکردم ناتمام ماندن یعنی شکست. امروز مطمئن نیستم. «شاید بعضی روایتها ذاتاً ناتماماند.» شاید صداقتِ یک فیلم، گاهی در همین باشد که ادعا نکند همهچیز را فهمیده. شاید بعضی قصهها را فقط میشود تا جایی همراهی کرد و بعد کنار ایستاد. و شاید خستگیای که هنوز در من مانده، بیشتر از آنکه خستگیِ کار باشد، خستگیِ همین پذیرش است. پذیرفتن اینکه گاهی تمام توانت را میگذاری، تمام دقتت را خرج میکنی، تمام تجربهات را وسط میآوری و باز هم چیزی از حقیقت، همانجا بیرون قاب میایستد و حاضر نمیشود وارد فیلم شود. و زندگی، بیشتر از آن چیزی که دوست داریم، شبیه همین روایتهای ناتمام است.
/صادق شاهسون
/صادق شاهسون
دیگه «آدم ذره ذره به بیآبرویی عادت میکنه» جواب نیست، کاش آقای کیارستمی یه جمله جدید بگه.