Closeup.
807 subscribers
138 photos
24 videos
12 links
آدمیزاد.
@sadshahbot
Download Telegram
«ته راهرو، اتاق ۱۰۲»/ پارت دو
آبادان را اگر فقط در روز ببینی، شاید فکر کنی شهر در مکثی طولانی فرو رفته؛ خیابان‌ها کش می‌آیند، مغازه‌ها نیمه‌جان‌اند و آفتاب بی‌عجله روی همه‌چیز پهن می‌شود. اما همین شهر، شب که می‌رسد، انگار از جایی نامرئی روشن می‌شود. برازجونی‌ها چاق می‌شوند، چای هل بخار می‌کند، صداها بالا می‌روند و زندگی، بی‌آن‌که ادعا کند، خودش را نشان می‌دهد. شهری که شعله‌های پالایشگاهش مدام می‌رقصند، شب‌هایش با یک استکان چای آرام می‌شود؛ تناقضی که نه توضیح می‌خواهد، نه حل شدن. تهِ راهرو بودنِ اتاق ۱۰۲ حالا برایم فقط یک موقعیت مکانی نیست؛ بیشتر شبیه نقطه‌ای‌ست که آدم ناچار می‌شود با ذهن خودش تنها بماند. چند روزی‌ست کار، خواب، فکر کردن روتینم شده است. تصویرها را در تایم‌لاین جابه‌جا می‌کنم، اما بیشتر از آن، ذهن خودم را مونتاژ می‌کنم. بعضی فکرها مثل سیم هندزفری در جیب مانده‌اند؛ گره‌خورده، پیچیده، قدیمی. اگر با عجله بکشم، کورتر می‌شوند. باید پذیرفت که همه‌شان قرار نیست همین حالا باز شوند. شاید همین گره‌هاست که باعث می‌شود صبحی تصمیم بگیرم تا خرمشهر بروم؛ انگار شهرِ دیگری بتواند ادامه‌ی همان فکرها را برایم ترجمه کند. مسیر کوتاه است، اما هرچه جلوتر می‌روم، هوا عوض می‌شود؛ نه از نظر دما، از نظر وزن. خرمشهر‌ را که می‌بینم، دیوارها ساکت‌اند اما ساکتِ خالی نیستند. جای گلوله‌ها مانده، نه برای این‌که دیده شوند، نه برای این‌که فراموش شوند؛ فقط مانده‌اند. همان‌جا جمله‌ای از فیلم گیلانه در ذهنم می‌چرخد: «جنگ که تموم شد، دردش تموم نشد.» این جمله روی دیوارها می‌نشیند، روی چهره‌ی آدم‌هایی که بی‌نمایش زندگی می‌کنند. بعضی رنج‌ها تاریخ دارند، اما پایان ندارند؛ فقط شکل عوض می‌کنند. لب شط که می‌ایستم، آب آرام می‌گذرد. یاد جمله‌ای از ناخدا خورشید می‌افتم: «دریا مال هیچ‌کس نیست، اما هیچ‌کس هم ازش بی‌نیاز نیست.» این جمله بیشتر از آن‌که درباره‌ی آب باشد، درباره‌ی زیستن است. درباره‌ی وابستگیِ ناخواسته، درباره‌ی این‌که آدم‌ها در دلِ بی‌ثباتی، باز هم باید ادامه بدهند. خوزستان عجیب است؛ تاریخی که از دلش گذشته بلند است، اما سهمِ شنیده‌شدنش کوتاه‌تر از آن چیزی‌ست که تاب آورده. نفت از زمینش بالا می‌آید، رود از کنارش می‌گذرد، اما انگار همیشه چیزی میان این داشته‌ها و حالِ مردم فاصله افتاده؛ فاصله‌ای که کسی بلند درباره‌اش حرف نمی‌زند، اما در سکوت‌ها حس می‌شود. فاروق راننده‌ای که این چندروز همراه ما بوده وسط یکی از مسیرها، سیگارش را روشن کرد و با لهجه‌ی شیرین خودشان گفت:«زندگی سخته، تو سعی کن با قهوه و وینستون آسونش کنی.» جمله‌اش شوخی دارد، اما شوخی‌ای که از دل تجربه بیرون آمده. جنوب فلسفه‌اش را در حرف‌های کوتاه می‌گوید؛ در همان ترکیب ساده‌ی چای، شب، کار، و ادامه دادن. شب‌ها کنار کارون، هرجا خسته شوی صندلی‌ای هست. چای تازه‌دم می‌آورند و آب بی‌سر و صدا حرکت می‌کند. من می‌نشینم و فکر می‌کنم این گره‌های ذهنی فقط شخصی نیستند؛ انگار تکه‌ای از همین بی‌نظمی بزرگ‌ترند که در شهرها رسوب می‌کند، در خبرها می‌چرخد، در زندگی‌ها ته‌نشین می‌شود. آرامشی اگر هست، از جنس حل شدن نیست؛ از جنس مکث است. چند قدم عقب رفتن تا بتوانی نفس بکشی، نه این‌که میدان خلوت شده باشد. در تمام این روزها، یک چیز عجیب هم هست: من حتی یک عکس نگرفتم. نه از نخل‌ها، نه از دیوارهای زخمی، فقط نگاه کردم، البته با غروب اینجا یک عکس گرفته‌ام که همان را پروفایل گذاشته‌ام. می‌گفتم، شاید دیگر مثل قدیم انگیزه‌ی عکاسی ندارم؛ آن روزهایی که هر صحنه‌ای را باید ثبت می‌کردم، انگار گذشته. حالا بیشتر می‌خواهم ببینم و بگذارم تصویرها در خودم بمانند، بی‌فریم، بی‌کادربندی. شاید خسته‌ام از این‌که همه‌چیز را فوری تبدیل به تصویر کنم. شاید بعضی چیزها فقط باید زیسته شوند، نه ثبت. حالا که به آخرین شب نزدیک شدم، می‌فهمم این سفر نه درمان بوده، نه فرار کامل. بیشتر شبیه مکثی میان دو فشار بوده؛ فرصتی برای این‌که بفهمم بعضی گره‌ها قرار نیست باز شوند، فقط باید با آن‌ها زندگی کرد. آبادان و خرمشهر در ذهنم یکی شده‌اند؛ سفر شاید فردا تمام شود، اما این جریان نه. بعضی جاها را ترک می‌کنی، اما آن‌ها تو را ترک نمی‌کنند. اینجا از آن‌هاست. اینکه توانستم دوباره با کلمات آشتی کنم و متن بلند بنویسم را هم سوغاتی این سفر به خودم می‌دانم./ بیست‌وهشتم بهمن‌ماه‌ چارصدوچهار.
همیشه آماده‌ بودم که رنج بکشم و آماده‌ام که امیدوار باشم.
قال الإمامُ الحسينُ عليه‌السلام: إنّي لا أرى المَوتَ إلاّ سَعادَةً و لا الحَياةَ معَ الظالِمينَ إلاّ بَرَما.
من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز بدبختی نمی‌بینم.
بر ما گذشت آن‌چه نباید می‌گذشت
باقی عمر، هرچه بادا باد.
شب اگر از یک ساعتی بگذرد، تهران کم‌کم شبیه آدمی می‌شود که بعد از یک مهمانی طولانی، دیگر حوصله‌ی نقش بازی کردن ندارد. خیابان‌ها خلوت‌تر می‌شوند، صداها دورتر، و نور مغازه‌هایی که هنوز بازند، بیشتر از حد معمول به چشم می‌آید. در آن ساعت‌ها، شهر دیگر آن هیبتِ شلوغِ روز را ندارد؛ بیشتر شبیه بدنی‌ست که خسته روی خودش افتاده اما هنوز کامل نخوابیده. میان این بیداریِ نصفه‌نیمه، دکه‌های شبانه انگار آخرین سنگرهای روشنِ شهرند. جاهایی کوچک، با نور مهتابی، یخچال نوشابه، بوی سیگار و چای مانده. آدم‌ها چند دقیقه‌ای آن‌جا مکث می‌کنند، چیزی می‌خرند، چیزی نمی‌گویند و دوباره در تاریکی خیابان حل می‌شوند. انگار دکه فقط محل خرید نیست؛ جایی‌ست برای دوام آوردنِ چند لحظه دیگر. دکه‌ی میدان جهاد یکی از همان‌هاست. چسبیده به خیابان، کنار رفت‌وآمد ماشین‌هایی که حتی نصفه‌شب هم تمام نمی‌شوند. آن‌طرف‌تر نور بیمارستان هنوز روشن است؛ جایی که شب برایش فرقی با روز ندارد. بعضی وقت‌ها آمبولانسی رد می‌شود و چند ثانیه همه‌چیز را آبی و قرمز می‌کند، بعد دوباره خیابان برمی‌گردد به همان سکوتِ دودگرفته‌ی خودش. مردی که پشت دکه کار می‌کند، احتمالاً تهران را بیشتر از خیلی‌ها می‌شناسد. نه از روی خیابان‌ها یا نقشه، از روی آدم‌ها. آدم‌هایی که شب، واقعی‌تر از روز به نظر می‌رسند. راننده‌ای که ساعت دو شب قهوه می‌گیرد تا خوابش نبرد. دختری با لباس فرم بیمارستان که خسته‌تر از آن است که حتی پول خردش را بشمارد. مردی که فقط یک نخ سیگار می‌خواهد و بعد چند دقیقه بی‌هدف به میدان نگاه می‌کند. پسری که هر شب می‌آید، قیمت ویپ را می‌پرسد و چیزی نمی‌خرد؛ انگار فقط دنبال چند دقیقه ایستادن زیر نور دکه است. مردِ دکه همه را می‌بیند، اما کسی او را نمی‌بیند. شاید چون آدم‌هایی که همیشه هستند، کم‌کم تبدیل به بخشی از منظره می‌شوند؛ مثل تیر برق، مثل جدول، مثل صدای کولر مغازه‌ها. هیچ‌کس از او نمی‌پرسد چند سال است شب‌ها بیدار می‌ماند. یا وقتی صبح می‌شود و کرکره را پایین می‌کشد، تهران برایش چه شکلی‌ست. شاید شهر را بیشتر از همه‌ی ما فهمیده باشد؛ چون نسخه‌ای از شهر را دیده که کمتر کسی بیدارش مانده تا تماشایش کند. تهرانِ بعد از دو شب، شهر عجیبی‌ست. نه کاملاً زنده، نه کاملاً خاموش. و دکه‌های شبانه، آخرین جاهایی‌اند که این بیداریِ کمرنگ را برای چند ساعت دیگر حفظ می‌کنند.

/صادق شاهسون
شبیه وقتیه که همه‌ از مسافرت برگشتن.
/خردادِچارصدوپنج
به ذیل نام او جز حاشیه متنی نمی‌جوشد
که دارد منشئاتش شان فرعیت به عنوانش
-معنی ‌زنجانی
Closeup.
Photo
بعضی پروژه‌ها را نمی‌شود با ساعت کاری اندازه گرفت. تعداد روزها، تعداد نسخه‌ها، تعداد اصلاحیه‌ها هیچ‌کدام نمی‌توانند توضیح بدهند چرا هنوز بعد از تمام شدنشان، خستگی‌شان در بدن آدم می‌ماند. چون مسئله فقط کار نیست. مسئله این است که گاهی روایت از تو بزرگ‌تر می‌شود. روبه‌روی حجم عظیمی از تصویر، صدا، خاطره و واقعیت می‌نشینی و می‌فهمی هر تصمیم کوچکی می‌تواند معنای یک زندگی را جابه‌جا کند. یک کات، یک حذف، یک سکوت چندثانیه‌ای؛ چیزهایی که برای مخاطب شاید دیده نشوند، اما برای تو هرکدام یک انتخاب اخلاقی‌اند. گاهی دلم می‌خواهد کاش بعضی روایت‌ها ساده‌تر بودند. کاش می‌شد مثل کنار هم گذاشتن چند تصویر، قصه را تعریف کرد و تمام. اما بعضی قصه‌ها زیر بار تعریف شدن نمی‌روند. مدام از دستت فرار می‌کنند. هر بار که فکر می‌کنی به آن‌ها نزدیک شده‌ای، وجه دیگری از خودشان را نشان می‌دهند. شاید برای همین این پروژه سخت‌ترین پروژه‌ی چند سال اخیر من شد. چون این حس دائمی که هنوز به آن چیزی که باید می‌شد، نرسیده‌ای. و شاید حقیقتی وجود دارد که ما تدوین‌گرها دیر قبولش می‌کنیم؛ این‌که همه‌ی روایت‌ها قرار نیست کامل شوند. بعضی داستان‌ها از ظرفیت فیلم بلندترند. بعضی آدم‌ها از ظرفیت قاب بزرگ‌ترند. بعضی رنج‌ها از ظرفیت کلمات عبور می‌کنند. ما تمام تلاشمان را می‌کنیم تا تکه‌هایی از حقیقت را کنار هم بچینیم، اما آخر کار باید بپذیریم که همیشه بخشی از آن بیرون قاب می‌ماند. سال‌ها فکر می‌کردم ناتمام ماندن یعنی شکست. امروز مطمئن نیستم. «شاید بعضی روایت‌ها ذاتاً ناتمام‌اند.» شاید صداقتِ یک فیلم، گاهی در همین باشد که ادعا نکند همه‌چیز را فهمیده. شاید بعضی قصه‌ها را فقط می‌شود تا جایی همراهی کرد و بعد کنار ایستاد. و شاید خستگی‌ای که هنوز در من مانده، بیشتر از آن‌که خستگیِ کار باشد، خستگیِ همین پذیرش است. پذیرفتن این‌که گاهی تمام توانت را می‌گذاری، تمام دقتت را خرج می‌کنی، تمام تجربه‌ات را وسط می‌آوری و باز هم چیزی از حقیقت، همان‌جا بیرون قاب می‌ایستد و حاضر نمی‌شود وارد فیلم شود. و زندگی، بیشتر از آن چیزی که دوست داریم، شبیه همین روایت‌های ناتمام است.

/صادق شاهسون
دیگه «آدم ذره ذره به بی‌آبرویی عادت می‌کنه» جواب نیست، کاش آقای کیارستمی یه جمله جدید بگه.
Closeup.
/خردادِچارصدوپنج
/خردادِچارصدوپنج
تو چه خورشید جمالی که طلوع رخ تو
اول طلعت سال قمری می‌آید
-معنی زنجانی