Closeup.
807 subscribers
138 photos
24 videos
12 links
آدمیزاد.
@sadshahbot
Download Telegram
مِیثَمِشون
Photo
وقتی قرار بود دیگه کسی رو مسخره نکنیم
دودیقه بعدش:
از رشت که..
در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت‌وشنود ای ساقی.
توو این فضای هرزه‌گو و وقیح که از فرط تکرار و بیهوده بودن به قاعده تبدیل شده، کلمات، عقاید، تاریخ، حتی دیده‌های عینی جایگاهی نداره. هرچی بنویسی با هرلحنی بازم هستن کسایی که آماده فحاشی باشن. انگاری هرچی فحش بیشتری بدی مبارزتری. چندلحظه سکوت کن ایرانی شاید فعل و انفعالاتی درونت رخ داد.
Forwarded from Closeup.
تکراره آقا، دواش تکراره. آدمیزاد با از قبل فکرکردن برای هیچی آماده نمی‌شه، غم هرموقع برسه غمه. هیچ‌وقت نمی‌تونی موقعیتی که بهت تحمیل شده رو دوست داشته باشی. فقط با تکرارشه که زهرش گرفته می‌شه، با زیاد غصه خوردنه که یاد می‌گیری. حتی حرف زدن ازشم کمکی نمی‌کنه، بذار گندش دربیاد، اجازه بده روزگار هر بازی‌ای که دوست داره سرت دربیاره، عصبی شو، بترس، دادبزن، کناره بگیر، ولی بدون به‌قول اون راننده تاکسی توو پاتریک ملروز، چندماه بعد به الان‌ت نگاه می‌کنی و نمی‌فهمی اینهمه شلوغ‌بازی برای چی بوده. آره خلاصه دواش تکراره.
اشتباه می‌کنیم که بعضی‌وقتا ناراحت نمی‌شیم، همه باشعور نیستن.
ما شرقی غمگین‌یم چه بذارند چه نذارند.
«ته راهرو، اتاق ۱۰۲»/ پارت یک
بعد از یک پروژه‌ی سنگین و چندماهه که خستگی‌اش هنوز به تنم مانده بود، آبادان برایم بیشتر از یک پیشنهاد کاری است؛ یک فاصله، فرصتی برای به هیچی فکرنکردن.
در فرودگاه هوای شرجی در روزهای بهمن‌ماه، پوست صورتم را لمس می‌کند. از پنجره‌ی تاکسی، نخل‌ها، تابلوهایی با نوشته عربی/فارسی و شعله‌های پالایشگاه در دوردست چشمم را می‌گیرد، یاد دیالوگ لیلا حاتمی در «ارتفاع پست» می‌افتد: «نه کار بود، نه آب بود، نه برق بود، تو که خورستانی نیستی…» انگار شهر، پیش از آن‌که چیزی به من نشان دهد، با سینمای ذهنم هم‌صدا است.
روزها کم‌کم ریتم خودشان را پیدا می‌کنند: صبح‌ها با صبحانه و قهوه دله شروع می‌شود، وسط‌های روز گاهی با پرس فلافل و لیموناد سپری می‌شود، گشت و گذار توی بازار و نگاه کردن به جنس‌های ته لنجی و آدم‌های خون‌گرم. عصرها چای کنار پنجره، صدای اذان با صدای بازی بچه‌ها قاطی می‌شود و غروب نارنجی، نسیمی خنک که چند روزی آمده، «به هیچی فکرنکردن را» به ذهنم بازمی‌گرداند. برای چند دقیقه هیچ خبر فوری‌ای در جهان نیست؛ انگار ذهنم هم مثل هوا، کمی نفس می‌کشد. حالا با تمرکز بیشتری می‌توانم پشت کامپیوتر بنشینم و کارم را شروع کنم. چینش کلمات بالا گوشه‌ای از چند روز تجربه‌ی من است و هنوز ادامه دارد. سفر اول همیشه «تماشای اول است» بعدها که دوباره بروی، دیگر شهر برایت عادی می‌شود. هر روز چیزهای کوچک جدیدی می‌بینم، حس می‌کنم و جمع می‌کنم؛ و این همان چیزی است که شاید چیزی مثل سفرنامه‌ام را شکل دهد.
«ته راهرو، اتاق ۱۰۲»/ پارت دو
آبادان را اگر فقط در روز ببینی، شاید فکر کنی شهر در مکثی طولانی فرو رفته؛ خیابان‌ها کش می‌آیند، مغازه‌ها نیمه‌جان‌اند و آفتاب بی‌عجله روی همه‌چیز پهن می‌شود. اما همین شهر، شب که می‌رسد، انگار از جایی نامرئی روشن می‌شود. برازجونی‌ها چاق می‌شوند، چای هل بخار می‌کند، صداها بالا می‌روند و زندگی، بی‌آن‌که ادعا کند، خودش را نشان می‌دهد. شهری که شعله‌های پالایشگاهش مدام می‌رقصند، شب‌هایش با یک استکان چای آرام می‌شود؛ تناقضی که نه توضیح می‌خواهد، نه حل شدن. تهِ راهرو بودنِ اتاق ۱۰۲ حالا برایم فقط یک موقعیت مکانی نیست؛ بیشتر شبیه نقطه‌ای‌ست که آدم ناچار می‌شود با ذهن خودش تنها بماند. چند روزی‌ست کار، خواب، فکر کردن روتینم شده است. تصویرها را در تایم‌لاین جابه‌جا می‌کنم، اما بیشتر از آن، ذهن خودم را مونتاژ می‌کنم. بعضی فکرها مثل سیم هندزفری در جیب مانده‌اند؛ گره‌خورده، پیچیده، قدیمی. اگر با عجله بکشم، کورتر می‌شوند. باید پذیرفت که همه‌شان قرار نیست همین حالا باز شوند. شاید همین گره‌هاست که باعث می‌شود صبحی تصمیم بگیرم تا خرمشهر بروم؛ انگار شهرِ دیگری بتواند ادامه‌ی همان فکرها را برایم ترجمه کند. مسیر کوتاه است، اما هرچه جلوتر می‌روم، هوا عوض می‌شود؛ نه از نظر دما، از نظر وزن. خرمشهر‌ را که می‌بینم، دیوارها ساکت‌اند اما ساکتِ خالی نیستند. جای گلوله‌ها مانده، نه برای این‌که دیده شوند، نه برای این‌که فراموش شوند؛ فقط مانده‌اند. همان‌جا جمله‌ای از فیلم گیلانه در ذهنم می‌چرخد: «جنگ که تموم شد، دردش تموم نشد.» این جمله روی دیوارها می‌نشیند، روی چهره‌ی آدم‌هایی که بی‌نمایش زندگی می‌کنند. بعضی رنج‌ها تاریخ دارند، اما پایان ندارند؛ فقط شکل عوض می‌کنند. لب شط که می‌ایستم، آب آرام می‌گذرد. یاد جمله‌ای از ناخدا خورشید می‌افتم: «دریا مال هیچ‌کس نیست، اما هیچ‌کس هم ازش بی‌نیاز نیست.» این جمله بیشتر از آن‌که درباره‌ی آب باشد، درباره‌ی زیستن است. درباره‌ی وابستگیِ ناخواسته، درباره‌ی این‌که آدم‌ها در دلِ بی‌ثباتی، باز هم باید ادامه بدهند. خوزستان عجیب است؛ تاریخی که از دلش گذشته بلند است، اما سهمِ شنیده‌شدنش کوتاه‌تر از آن چیزی‌ست که تاب آورده. نفت از زمینش بالا می‌آید، رود از کنارش می‌گذرد، اما انگار همیشه چیزی میان این داشته‌ها و حالِ مردم فاصله افتاده؛ فاصله‌ای که کسی بلند درباره‌اش حرف نمی‌زند، اما در سکوت‌ها حس می‌شود. فاروق راننده‌ای که این چندروز همراه ما بوده وسط یکی از مسیرها، سیگارش را روشن کرد و با لهجه‌ی شیرین خودشان گفت:«زندگی سخته، تو سعی کن با قهوه و وینستون آسونش کنی.» جمله‌اش شوخی دارد، اما شوخی‌ای که از دل تجربه بیرون آمده. جنوب فلسفه‌اش را در حرف‌های کوتاه می‌گوید؛ در همان ترکیب ساده‌ی چای، شب، کار، و ادامه دادن. شب‌ها کنار کارون، هرجا خسته شوی صندلی‌ای هست. چای تازه‌دم می‌آورند و آب بی‌سر و صدا حرکت می‌کند. من می‌نشینم و فکر می‌کنم این گره‌های ذهنی فقط شخصی نیستند؛ انگار تکه‌ای از همین بی‌نظمی بزرگ‌ترند که در شهرها رسوب می‌کند، در خبرها می‌چرخد، در زندگی‌ها ته‌نشین می‌شود. آرامشی اگر هست، از جنس حل شدن نیست؛ از جنس مکث است. چند قدم عقب رفتن تا بتوانی نفس بکشی، نه این‌که میدان خلوت شده باشد. در تمام این روزها، یک چیز عجیب هم هست: من حتی یک عکس نگرفتم. نه از نخل‌ها، نه از دیوارهای زخمی، فقط نگاه کردم، البته با غروب اینجا یک عکس گرفته‌ام که همان را پروفایل گذاشته‌ام. می‌گفتم، شاید دیگر مثل قدیم انگیزه‌ی عکاسی ندارم؛ آن روزهایی که هر صحنه‌ای را باید ثبت می‌کردم، انگار گذشته. حالا بیشتر می‌خواهم ببینم و بگذارم تصویرها در خودم بمانند، بی‌فریم، بی‌کادربندی. شاید خسته‌ام از این‌که همه‌چیز را فوری تبدیل به تصویر کنم. شاید بعضی چیزها فقط باید زیسته شوند، نه ثبت. حالا که به آخرین شب نزدیک شدم، می‌فهمم این سفر نه درمان بوده، نه فرار کامل. بیشتر شبیه مکثی میان دو فشار بوده؛ فرصتی برای این‌که بفهمم بعضی گره‌ها قرار نیست باز شوند، فقط باید با آن‌ها زندگی کرد. آبادان و خرمشهر در ذهنم یکی شده‌اند؛ سفر شاید فردا تمام شود، اما این جریان نه. بعضی جاها را ترک می‌کنی، اما آن‌ها تو را ترک نمی‌کنند. اینجا از آن‌هاست. اینکه توانستم دوباره با کلمات آشتی کنم و متن بلند بنویسم را هم سوغاتی این سفر به خودم می‌دانم./ بیست‌وهشتم بهمن‌ماه‌ چارصدوچهار.
همیشه آماده‌ بودم که رنج بکشم و آماده‌ام که امیدوار باشم.
قال الإمامُ الحسينُ عليه‌السلام: إنّي لا أرى المَوتَ إلاّ سَعادَةً و لا الحَياةَ معَ الظالِمينَ إلاّ بَرَما.
من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز بدبختی نمی‌بینم.
بر ما گذشت آن‌چه نباید می‌گذشت
باقی عمر، هرچه بادا باد.
شب اگر از یک ساعتی بگذرد، تهران کم‌کم شبیه آدمی می‌شود که بعد از یک مهمانی طولانی، دیگر حوصله‌ی نقش بازی کردن ندارد. خیابان‌ها خلوت‌تر می‌شوند، صداها دورتر، و نور مغازه‌هایی که هنوز بازند، بیشتر از حد معمول به چشم می‌آید. در آن ساعت‌ها، شهر دیگر آن هیبتِ شلوغِ روز را ندارد؛ بیشتر شبیه بدنی‌ست که خسته روی خودش افتاده اما هنوز کامل نخوابیده. میان این بیداریِ نصفه‌نیمه، دکه‌های شبانه انگار آخرین سنگرهای روشنِ شهرند. جاهایی کوچک، با نور مهتابی، یخچال نوشابه، بوی سیگار و چای مانده. آدم‌ها چند دقیقه‌ای آن‌جا مکث می‌کنند، چیزی می‌خرند، چیزی نمی‌گویند و دوباره در تاریکی خیابان حل می‌شوند. انگار دکه فقط محل خرید نیست؛ جایی‌ست برای دوام آوردنِ چند لحظه دیگر. دکه‌ی میدان جهاد یکی از همان‌هاست. چسبیده به خیابان، کنار رفت‌وآمد ماشین‌هایی که حتی نصفه‌شب هم تمام نمی‌شوند. آن‌طرف‌تر نور بیمارستان هنوز روشن است؛ جایی که شب برایش فرقی با روز ندارد. بعضی وقت‌ها آمبولانسی رد می‌شود و چند ثانیه همه‌چیز را آبی و قرمز می‌کند، بعد دوباره خیابان برمی‌گردد به همان سکوتِ دودگرفته‌ی خودش. مردی که پشت دکه کار می‌کند، احتمالاً تهران را بیشتر از خیلی‌ها می‌شناسد. نه از روی خیابان‌ها یا نقشه، از روی آدم‌ها. آدم‌هایی که شب، واقعی‌تر از روز به نظر می‌رسند. راننده‌ای که ساعت دو شب قهوه می‌گیرد تا خوابش نبرد. دختری با لباس فرم بیمارستان که خسته‌تر از آن است که حتی پول خردش را بشمارد. مردی که فقط یک نخ سیگار می‌خواهد و بعد چند دقیقه بی‌هدف به میدان نگاه می‌کند. پسری که هر شب می‌آید، قیمت ویپ را می‌پرسد و چیزی نمی‌خرد؛ انگار فقط دنبال چند دقیقه ایستادن زیر نور دکه است. مردِ دکه همه را می‌بیند، اما کسی او را نمی‌بیند. شاید چون آدم‌هایی که همیشه هستند، کم‌کم تبدیل به بخشی از منظره می‌شوند؛ مثل تیر برق، مثل جدول، مثل صدای کولر مغازه‌ها. هیچ‌کس از او نمی‌پرسد چند سال است شب‌ها بیدار می‌ماند. یا وقتی صبح می‌شود و کرکره را پایین می‌کشد، تهران برایش چه شکلی‌ست. شاید شهر را بیشتر از همه‌ی ما فهمیده باشد؛ چون نسخه‌ای از شهر را دیده که کمتر کسی بیدارش مانده تا تماشایش کند. تهرانِ بعد از دو شب، شهر عجیبی‌ست. نه کاملاً زنده، نه کاملاً خاموش. و دکه‌های شبانه، آخرین جاهایی‌اند که این بیداریِ کمرنگ را برای چند ساعت دیگر حفظ می‌کنند.

/صادق شاهسون
شبیه وقتیه که همه‌ از مسافرت برگشتن.