توو این فضای هرزهگو و وقیح که از فرط تکرار و بیهوده بودن به قاعده تبدیل شده، کلمات، عقاید، تاریخ، حتی دیدههای عینی جایگاهی نداره. هرچی بنویسی با هرلحنی بازم هستن کسایی که آماده فحاشی باشن. انگاری هرچی فحش بیشتری بدی مبارزتری. چندلحظه سکوت کن ایرانی شاید فعل و انفعالاتی درونت رخ داد.
Forwarded from Closeup.
تکراره آقا، دواش تکراره. آدمیزاد با از قبل فکرکردن برای هیچی آماده نمیشه، غم هرموقع برسه غمه. هیچوقت نمیتونی موقعیتی که بهت تحمیل شده رو دوست داشته باشی. فقط با تکرارشه که زهرش گرفته میشه، با زیاد غصه خوردنه که یاد میگیری. حتی حرف زدن ازشم کمکی نمیکنه، بذار گندش دربیاد، اجازه بده روزگار هر بازیای که دوست داره سرت دربیاره، عصبی شو، بترس، دادبزن، کناره بگیر، ولی بدون بهقول اون راننده تاکسی توو پاتریک ملروز، چندماه بعد به الانت نگاه میکنی و نمیفهمی اینهمه شلوغبازی برای چی بوده. آره خلاصه دواش تکراره.
«ته راهرو، اتاق ۱۰۲»/ پارت یک
بعد از یک پروژهی سنگین و چندماهه که خستگیاش هنوز به تنم مانده بود، آبادان برایم بیشتر از یک پیشنهاد کاری است؛ یک فاصله، فرصتی برای به هیچی فکرنکردن.
در فرودگاه هوای شرجی در روزهای بهمنماه، پوست صورتم را لمس میکند. از پنجرهی تاکسی، نخلها، تابلوهایی با نوشته عربی/فارسی و شعلههای پالایشگاه در دوردست چشمم را میگیرد، یاد دیالوگ لیلا حاتمی در «ارتفاع پست» میافتد: «نه کار بود، نه آب بود، نه برق بود، تو که خورستانی نیستی…» انگار شهر، پیش از آنکه چیزی به من نشان دهد، با سینمای ذهنم همصدا است.
روزها کمکم ریتم خودشان را پیدا میکنند: صبحها با صبحانه و قهوه دله شروع میشود، وسطهای روز گاهی با پرس فلافل و لیموناد سپری میشود، گشت و گذار توی بازار و نگاه کردن به جنسهای ته لنجی و آدمهای خونگرم. عصرها چای کنار پنجره، صدای اذان با صدای بازی بچهها قاطی میشود و غروب نارنجی، نسیمی خنک که چند روزی آمده، «به هیچی فکرنکردن را» به ذهنم بازمیگرداند. برای چند دقیقه هیچ خبر فوریای در جهان نیست؛ انگار ذهنم هم مثل هوا، کمی نفس میکشد. حالا با تمرکز بیشتری میتوانم پشت کامپیوتر بنشینم و کارم را شروع کنم. چینش کلمات بالا گوشهای از چند روز تجربهی من است و هنوز ادامه دارد. سفر اول همیشه «تماشای اول است» بعدها که دوباره بروی، دیگر شهر برایت عادی میشود. هر روز چیزهای کوچک جدیدی میبینم، حس میکنم و جمع میکنم؛ و این همان چیزی است که شاید چیزی مثل سفرنامهام را شکل دهد.
بعد از یک پروژهی سنگین و چندماهه که خستگیاش هنوز به تنم مانده بود، آبادان برایم بیشتر از یک پیشنهاد کاری است؛ یک فاصله، فرصتی برای به هیچی فکرنکردن.
در فرودگاه هوای شرجی در روزهای بهمنماه، پوست صورتم را لمس میکند. از پنجرهی تاکسی، نخلها، تابلوهایی با نوشته عربی/فارسی و شعلههای پالایشگاه در دوردست چشمم را میگیرد، یاد دیالوگ لیلا حاتمی در «ارتفاع پست» میافتد: «نه کار بود، نه آب بود، نه برق بود، تو که خورستانی نیستی…» انگار شهر، پیش از آنکه چیزی به من نشان دهد، با سینمای ذهنم همصدا است.
روزها کمکم ریتم خودشان را پیدا میکنند: صبحها با صبحانه و قهوه دله شروع میشود، وسطهای روز گاهی با پرس فلافل و لیموناد سپری میشود، گشت و گذار توی بازار و نگاه کردن به جنسهای ته لنجی و آدمهای خونگرم. عصرها چای کنار پنجره، صدای اذان با صدای بازی بچهها قاطی میشود و غروب نارنجی، نسیمی خنک که چند روزی آمده، «به هیچی فکرنکردن را» به ذهنم بازمیگرداند. برای چند دقیقه هیچ خبر فوریای در جهان نیست؛ انگار ذهنم هم مثل هوا، کمی نفس میکشد. حالا با تمرکز بیشتری میتوانم پشت کامپیوتر بنشینم و کارم را شروع کنم. چینش کلمات بالا گوشهای از چند روز تجربهی من است و هنوز ادامه دارد. سفر اول همیشه «تماشای اول است» بعدها که دوباره بروی، دیگر شهر برایت عادی میشود. هر روز چیزهای کوچک جدیدی میبینم، حس میکنم و جمع میکنم؛ و این همان چیزی است که شاید چیزی مثل سفرنامهام را شکل دهد.