هرچقدر که سنم میره بالا، متوجه حق بودن این عبارت که میگه «میگذره و میفهمی چقدر نمی ارزید» میشم.
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی؟
یک خانه کاهگلی
جهانِ من از گریه ات ، خیسِ باران …
اونجا که میخوای بهش پیام بدی ولی فکر میکنی انقدی که تو دوس داری باهاش حرف بزنی، اون دوس نداره. همونجا اوجه غمه.
تو از تلاشهای بی وقفهی من برای پیدا کردن نخهای اتصال به زندگی خبر نداری.
نمیگم کاش هیچوقت نمیشناختمت میگم کاش همونجوری که شناخته بودمت میموندی.