گاهی تنها کاری که از دستت برمیآد، پذیرفتنه. عجیب اینکه همون سختترین کاره.
ساقی میخواران،آیدا خلیلی
یک خانه کاهگلی
«اونجا که میخونه: دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم تا بیاید.»
خسته از تمام چیزهایی که به ظاهر پذیرفتهام، اما با هر تلنگری دوباره مثل قبل برایم پررنگ میشوند.
تاسیان
یک خانه کاهگلی
[ این نامه را نوشتم که بگویم اگر به تو گفتم دوستت ندارم دیگر،به تو گفتم برو ،اگر به اجبار نقاب سنگدلی به چهره زدم باور نکن.. ]
از روز اولی که با تو سفر کردم، سوراخ قایقت را دیدم. با اینحال باتو دل به دریا زدم، با این فکر که عشق معجزه میسازد.
- داستایفسکی
ای خدا ، هایده
یک خانه کاهگلی
بله بانو هایده، دیگه دنیا واسه من تاریکه.