«یادت بمونه از چه روزهایی داری رد میشی و هی زنده میمونی و طاقت میآری، یادت باشه.»
«روزی حداقل دوبار فکر میکنم که «دیگه نمیتونم»، ولی همچنان دارم میتونم.»
گاهی تنها کاری که از دستت برمیآد، پذیرفتنه. عجیب اینکه همون سختترین کاره.
ساقی میخواران،آیدا خلیلی
یک خانه کاهگلی
«اونجا که میخونه: دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم تا بیاید.»
خسته از تمام چیزهایی که به ظاهر پذیرفتهام، اما با هر تلنگری دوباره مثل قبل برایم پررنگ میشوند.
تاسیان
یک خانه کاهگلی
[ این نامه را نوشتم که بگویم اگر به تو گفتم دوستت ندارم دیگر،به تو گفتم برو ،اگر به اجبار نقاب سنگدلی به چهره زدم باور نکن.. ]