«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، اما وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
عباس معروفی
دلم میخواهد سرم را روی شانهات بگذارم، و از حرفهایی که در سینهام تلنبار شده به تو بگویم.
بعضی وقتها یکی میاد که از تنهایی درت بیاره، اما در واقع تنهاترت میکنه و میره.
تقدیر،شادمهر
یک خانه کاهگلی
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره:)
«یادت بمونه از چه روزهایی داری رد میشی و هی زنده میمونی و طاقت میآری، یادت باشه.»
«روزی حداقل دوبار فکر میکنم که «دیگه نمیتونم»، ولی همچنان دارم میتونم.»
گاهی تنها کاری که از دستت برمیآد، پذیرفتنه. عجیب اینکه همون سختترین کاره.