«هزاران قاتل اگر سویِ من روانه شوند،
هیچکس شبیه تو، دیگر مرا نخواهد کشت…»
هیچکس شبیه تو، دیگر مرا نخواهد کشت…»
«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، اما وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
عباس معروفی
دلم میخواهد سرم را روی شانهات بگذارم، و از حرفهایی که در سینهام تلنبار شده به تو بگویم.
بعضی وقتها یکی میاد که از تنهایی درت بیاره، اما در واقع تنهاترت میکنه و میره.
تقدیر،شادمهر
یک خانه کاهگلی
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره:)
«یادت بمونه از چه روزهایی داری رد میشی و هی زنده میمونی و طاقت میآری، یادت باشه.»
«روزی حداقل دوبار فکر میکنم که «دیگه نمیتونم»، ولی همچنان دارم میتونم.»
گاهی تنها کاری که از دستت برمیآد، پذیرفتنه. عجیب اینکه همون سختترین کاره.