انگار اندوهِ یک جهان در من خانه کرده
و درونم سرزمینیست که در سوگ مینالد.
و درونم سرزمینیست که در سوگ مینالد.
وحشی،حیدو هیدایتی
یک خانه کاهگلی
چی شد که یهو تو دلوم جنگ شد؟
چرا شیشه عمر مو سنگ شد؟
دیگه نه پوست لبی موند برای کندن، نه مویی موند برای ریختن نه سلامت روانی برای داشتن.
«هزاران قاتل اگر سویِ من روانه شوند،
هیچکس شبیه تو، دیگر مرا نخواهد کشت…»
هیچکس شبیه تو، دیگر مرا نخواهد کشت…»
«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، اما وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
عباس معروفی
دلم میخواهد سرم را روی شانهات بگذارم، و از حرفهایی که در سینهام تلنبار شده به تو بگویم.
بعضی وقتها یکی میاد که از تنهایی درت بیاره، اما در واقع تنهاترت میکنه و میره.
تقدیر،شادمهر
یک خانه کاهگلی
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره:)
«یادت بمونه از چه روزهایی داری رد میشی و هی زنده میمونی و طاقت میآری، یادت باشه.»