آنگاه که شعر را گریزگاه یافتم
واژه واژه
از تو فرار کردم
به خودم
شعرهایم شعر نیست
وقتی چمدان از قلم سنگین تر است
و گریزگاه را
گرگ ها در محاصره اش زوزه کشان
آفتاب میگیرند.
-مهسا طلوع
• @Textgraphy
واژه واژه
از تو فرار کردم
به خودم
شعرهایم شعر نیست
وقتی چمدان از قلم سنگین تر است
و گریزگاه را
گرگ ها در محاصره اش زوزه کشان
آفتاب میگیرند.
-مهسا طلوع
• @Textgraphy
اگر دستان خالیام را بکارم
هزار گل سرخ و میخکِ صد پر
سر بر میآورند از دلِ زمین...
-آکورد آزادی / ویکتور خارا
•@Textgraphy
هزار گل سرخ و میخکِ صد پر
سر بر میآورند از دلِ زمین...
-آکورد آزادی / ویکتور خارا
•@Textgraphy
پیکر مرا خراشیدی و خندیدی.
در آن سکوت لایتناهی،
بانگ قهقههی ناهنجار تو و لابهی مرگبار من، لایقترین دیدنی برای انگشتان جماعت رذیل بود و همین مرا به اختناق ابدی گماشت.
خاطرت مانده سرشک دیدهی من؛ خندهی بیدادگرانهی خویش ؟
به یاد میآوری تضرع مرا به زیر جثهی عظیم خودت ؟
نمانده، عجالتاً در خاطرت نمانده و ملالی نیست...
-رها آریا
• @Textgraphy
در آن سکوت لایتناهی،
بانگ قهقههی ناهنجار تو و لابهی مرگبار من، لایقترین دیدنی برای انگشتان جماعت رذیل بود و همین مرا به اختناق ابدی گماشت.
خاطرت مانده سرشک دیدهی من؛ خندهی بیدادگرانهی خویش ؟
به یاد میآوری تضرع مرا به زیر جثهی عظیم خودت ؟
نمانده، عجالتاً در خاطرت نمانده و ملالی نیست...
-رها آریا
• @Textgraphy
باید چیزی نمیپرسیدیم، باید چیزی نمیدانستیم، باید چیزی نمیفهمیدیم...
این "فهمیدن" بود که درد داشت و این ما بودیم که درمانی نداشتیم.
-نرگس صرافیان
• @Textgraphy
این "فهمیدن" بود که درد داشت و این ما بودیم که درمانی نداشتیم.
-نرگس صرافیان
• @Textgraphy
احساس میکنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین...
-احمد شاملو
• @Textgraphy
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین...
-احمد شاملو
• @Textgraphy
وقتی می گوییم: دور!
دور از کجا؟
هر کسی باید یک نفر را داشته باشد
تا فاصله ها را با او بسنجد...
-حسن آذری
• @Textgraphy
دور از کجا؟
هر کسی باید یک نفر را داشته باشد
تا فاصله ها را با او بسنجد...
-حسن آذری
• @Textgraphy