Temp things
138 subscribers
714 photos
60 videos
1 file
24 links
Everything is temporary,even you darling
تمپ مربوط به جهان درون و نه جهان بیرون نیکاست

یه چایی نخوریم؟
@nikadelbot
Download Telegram
Forwarded from Pudding
Never ignore the change in their energy.
#staywoke
اسم کنکور باعث میشه فریک بزنم
👍8
مشکلم با خرید انلاین این نیست که نمیتونم اعتماد کنم
اینه که از منتظر موندن بدم میاد
بگه مثلا یک ماه دیگه میفرستم اصلا نمیرم بخرم در صورتی که فرقی نداره الان داشته باشمش یا یک ماه دیگه
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#داستان اروس و سایکی رو تعریف کنم؟
👍13👎1
دلم یه دیدار به صرف قهوه میخواد
👍1
خب
تو عصر قدیم یونان
زمانی ک خدایان یونان خدایی میکردن
یه پادشاهی ۳ تا دختر داشت و دختر اخرش سایکی بود
سایکی به قدری زیبا بود که مردم کم کم بجای پرستش آفردیت الهه زیبایی شروع به پرستش اون کردن
افرودیت ازین قضیه به خشم اومد اروس رو که الهه عشق بود و با تیر طلاییش موجودات رو عاشق همدیگه میکرد رو به سراغ سایکی فرستاد
که اونو عاشق زشت ترین پسر جهان کنه که به نوعی بتونه خشمش رو به جهان نشون بشده
ولی وقتی اروس میخواست تیر رو به سایکی بزنه اشتباهی دست خودشو میبره و خودش عاشقش میشه..
زمان میگذره و هیچکس خواستگاری سایکی نمیاد.پدرش میره پیش پیشگو و پیشگو بهش میگه که یه دیو عاشق دخترت شده و دخترتو باید ببری بالای کوه با لباس عروس رها کنی وگرنا زندگی و عاقبت سختی در انتظار همتونه
سایکی رو میبرن بالای کوه رهاش میکنن و وقتی اونجا تنها بوده یه باد عظیم بلندش میکنه به یه قصرمیبرتش قصری که به زیبایی کاخ خدایان بود
توی قصر هیچکس نبوده ولی همه چیز خود به خود انجام میشده
شب که میشه وسایکی نمیتونسته جایی رو ببینه اروس میاد
💘1
سایکی با این ک نمیتونست اروس رو ببینه ولی حضورش رو حس میکرد
اروس همون شب میگه بهش که تو همسرم باش تو این قصر هم زندگی کن ولی حق نداری من رو ببینی
سایکی هم قبول میکنه
💔3
اروس شب ها میومد و قبل طلوع افتاب میرفت سایکی طول روز توی قصر زندگی رویایی داشت و تموم مدت شب با اروس صحبت میکرد کنارش بود لمسش میکرد همین باعث شد مدتی که میگذره عاشقش بشه
💔2
با وجود قصر خالی سایکی احساس تنهایی میکرده از اروس میخوادکه خواهر هاشو هم به دیدارش بیاره
اروس قبول میکنه و اونارو میاره
💔2
خواهرهاش بعد دیدن زندگی تجملاتی و خداگونه ای که داشت و تصوری که داشتن
حسودیشون میشه و بهش میگن که با این حال تو با یه دیو زندگی میکنی و اصلا نمیدونی چه شکلیه
شب که شد چراغی بردار و ببینش که همسر واقعیت چه شکلیه
سایکی که به دلش ترس افتاده بود شمع برمیداره ببینه همسرش کیه
چاقو هم برمیداره که اگر دیو بود اونو بکشه