🍂 𝒮𝗎𝗇𝗄𝗂𝗌𝗌𝖾𝖽⁷ 𓍼 ִֶָ🔒
سناریوی سوم` 𔘏 گردن خشکشدش رو ماساژ داد اما انگار که اصلا قصد نرم شدن و دوباره صاف شدن نداشت! پس تصمیم گرفت به سمت آشپزخونه بره تا حداقل کمی چای بتونه آرومش کنه. وسط راه توی راهپلهها، ایستاد. سرش رو کج کرد و از دور به تابلوی نقاشی جدیدی که از یه عتیقه…
آن روز برای اولین بار، ترسیدم. نه از غریبهای که در خانهام پرسه میزد. از این احتمال که شاید او این خانه را بهتر از من میشناخت.
"و هر تکهیشکسته از من عاشقانه دیوانهاش بود"
#heehoon
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭21🕊6❤🔥1
𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
Written To Stand Out "I'm The Architect Of These Words"
«یادت هست؟ پاییز دو سال پیش... روی پلههای سنگی آن حیاط قدیمی نشسته بودیم. تو داشتی با حرکت سریع انگشتهایت در هوا، کلمهای را بیصدا تمرین میکردی. آفتاب که غروب کرد، نور افتاد روی دستهایت و یک سایهی کشیده روی دیوار ساخت... من آن روز اصلاً حواسم به منظره یا حرفهایت نبود. تمام مدت فقط محو آن بریدگی خیلی کوچک روی بند انگشت اشاره بودم که چطور در هوا میرقصید و با خودم فکر میکردم، کاش میشد درد همان زخم کوچک را هم من به جای تو بکشم...»
😭11🕊2
𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
«یادت هست؟ پاییز دو سال پیش... روی پلههای سنگی آن حیاط قدیمی نشسته بودیم. تو داشتی با حرکت سریع انگشتهایت در هوا، کلمهای را بیصدا تمرین میکردی. آفتاب که غروب کرد، نور افتاد روی دستهایت و یک سایهی کشیده روی دیوار ساخت... من آن روز اصلاً حواسم به منظره…
گاهی احساس میکنم که دیگر ظرافت انگشتان هیچکس قلبم را نخواهد لرزاند؛ صدای خندههای هیچکس بدنم را سوزنسوزن نخواهد کرد و بوی عطر هیچکس ریههایم را نخواهد سوزاند. چگونه انسانی که از خاک و گل، مقداری خون و پوست و اندکی سلول ساخته شده، میتواند دستش را از درون سینهام عبور دهد، دندههایم را بشکند و قلبم را در مشت خود بگیرد؟ در حالی که من نگرانم مبادا فشردن قلبم موجب آزار مچ دست ظریفش شود.
😭3