𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
204 subscribers
68 photos
12 videos
7 files
50 links
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود."
صندوقِ دریافتیِ نظراتِ‌شما: @Teexio_bot
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سـومـین‌روزازمـاهِ‌می، روبـاه‌نقره‌ای.
خـاکـسـتـ‌رِ نـقـ‌ره‌ای؛ دسـآمبر.
سـومـین‌روزازمـاهِ‌می، روبـاه‌نقره‌ای.
مـسافـرانِ بـی‌وداع.
عقربه‌ها از کار خواهند افتاد، و این دست‌ها هستند که کدر می‌شوند.
زمان، آن‌قدر آرام از کنارشان عبور خواهد کرد که گویی هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند؛ تنها سکوتی خواهد ماند و عقربه‌هایی که دیگر میلی به شمردن ندارند.
و دست‌هایِ آمیخته به خونش، تا چه اندازه می‌توانستند در پسِ پرده‌هایِ خونِ سردش پنهان شوند؟
الهه‌ها او را می‌دیدند، بی‌آنکه کلامی بر زبان آورند، و ماه، خاموش و دور، شاهدی بود بر قتلِ هر تکه از روحش.
گویی هر شب، چیزی از او در تاریکی به جا می‌ماند و صبح، تنها پوسته‌ای از آن انسانِ پیشین بازمی‌گشت.
اجسادی وهمناک از سکوتِ عقربه‌ی ساعت‌شمار، در واپسین لحظاتِ شمردنِ ثانیه‌هایِ آخرِ هر نفس، با هر تکه از روحش، در کفِ مهمانخانه‌ی ماه لگد می‌شد.
صدای قدم‌ها می‌آمد و می‌رفت؛ اما هیچ‌کس نمی‌پرسید چه چیزی زیرِ این سکوت دفن شده است.
دردی احساس نمی‌شد؛ جسم گاه رگه‌هایی از روح را جا می‌گذارد، درست مانند ردِ انگشتانی بر شیشه‌ای بخارگرفته که اندکی بعد، محو می‌شوند.
سیگارِ نیمه‌سوخته‌اش که به درازایِ زمان کش آمده بود، میان انگشتانش خاموش مانده بود؛ گویی خودش نیز فراموش کرده بود برای چه روشن شده است.
سرانجام، در جاسیگاریِ یشمی، که عطرِ همان روزها را بر خود به یادگار داشت، به خاموشیِ ابدی سپرده شد.
بویِ دود، برای لحظه‌ای در هوا ماند؛ شبیه خاطره‌ای که نمی‌خواست به پایان برسد، و بعد آرام‌آرام در تاریکی گم شد.
در پشتِ پرده‌ی شبِ تیره‌ی روزهایش، او نشست.
پنجره نیمه‌باز بود و هوایِ سرد، پرده را اندکی تکان می‌داد؛ آن‌قدر آهسته که می‌شد خیال کرد کسی هنوز آن سویِ اتاق ایستاده است.
چشم‌هایش که بسته شد، ردی از نوازش، دست‌هایِ او را در هر تارِ مویش نجوا می‌کرد؛ خاطره‌ای دور که نه می‌شد لمسش کرد و نه می‌شد از آن گریخت.
برای لحظه‌ای، همه‌چیز شبیهِ گذشته شد؛ همان سکوت، همان بویِ آشنا، همان دستی که زمانی می‌توانست جهان را برایش آرام کند.
اما خاطره‌ها نیز مسافرند؛ می‌آیند، اندکی می‌مانند و سرانجام، بی‌آنکه خداحافظی کنند، می‌روند.
اندوهگین‌ترین مسافران، انسان‌هایی هستند که مقصدی مشخص دارند.
کسانی که از تمامِ راه خبر دارند، اما خوب می‌دانند هیچ جاده‌ای قرار نیست آنان را به آنچه می‌خواهند برساند.
و مقصدِ او، مشخص بود؛ غیرقابلِ رسیدن.
شاید برای همین بود که دیگر عجله‌ای نداشت.
نشست، چشم‌هایش را بست و گذاشت عقربه‌ها، هرچقدر می‌خواهند، بی‌رحمانه دورِ صفحه‌ی ساعت بچرخند.
برای او، زمان مدت‌ها بود که تمام شده بود.
- ایـوان؛ مـهمانـخانـه‌ی‌ مـاه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝖨𝖿 𝗒𝗈𝗎 𝗁𝖺𝗏𝖾𝗇’𝗍 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝒞𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋𝗌: 𝟣, 𝟤, 𝟥-𝟦, 𝟧; 𝖲𝗍𝖺𝗋𝗍 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر دو به فراموشی پناه بردیم؛ تو نام دیگری را بر لب آوردی و من آغوش دیگری را پذیرفتم.

𓂃  𝐏𝖺𝗋𝗍 𝟕 - ‌𝟖
💘16🕊1😭1
در این کنجِ بی‌کسی حبس شده‌ام، جایی که تاریکی از هر سو مرا احاطه‌ کرده. سپیده‌دم که از راه می‌رسد آوازِ دورِ پرنده‌ها در سکوتِ گرگ‌ومیش، صدایِ نشستنِ قلم بر کاغذ و گلدانی ترک‌خورده با شاخه‌های خشکیده‌اش تنها همدمانِ من در این خلوتِ غریب‌اند. نگاهم هر بامداد پژواکِ زمستانی را که می‌دانستم چند صباحی بیشتر مهمانِ این سرزمین نخواهد بود به تماشا می‌نشست و زین پس باید فصلی را تماشا کنم که مدت‌هاست در من ریشه کرده. بهار که از راه رسد روح دوباره به درختانِ این سرزمین بازخواهد گشت، آب‌ها روان خواهند شد و نیلوفرها را بر شانه‌ی نسیم به سویِ روشنایی خواهند فرستاد. وقتی که جهان دوباره سبز شود من اینجا مانده‌ام؛ با دفتری گشوده، قلمی میانِ انگشتانم و فنجانی که بخارِ سردش مدت‌هاست به خاموشی نشسته، همراهِ تاریکی و تنها سایه‌ای کم‌رنگ از پشتِ پرده بر کفِ چوبیِ اتاق. می‌نویسم شاید قلبم بتواند تکه‌ای از خودش را میانِ واژه‌ها پنهان کند؛ می‌نویسم شاید برایِ لحظاتی سردیِ خاموش را از یاد ببرد.