Forwarded from 𝒟𝖺𝗋𝖼𝖾𝗅 شیپ پارتیـ
آن پاکےِ زلال را نـخستینبار در چشمانت دیدم؛صفحـهای از میـانِ فصلهایِ انتظـار، لـے هـیسونگ.
پاکیِ آرام و بیانتهایی که گویی هیچگاه غباری بر آن ننشسته بود. چشمانت انعکاسی از دریایی بودند که دلِ من تمام عمر بیآنکه بداند در جستوجویش سرگردان بود؛ دریایی آرام، عمیق و بیانتها.
به خاطر داری؟
آن نخلِ کهنسال را میگویم؛ همان درختِ قدیمی در قلبِ جزیره شاهدِ خاموشِ تمامِ روزهایی که نمیدانستیم به خاطره بدل خواهند شد. زیر سایهی برگهای بلندش نخستین بوسهمان را با جهان قسمت کردیم؛ آنجا که نسیم آرام از میان شاخهها میگذشت و سایهی برگها را بر پوستِ روشن تو به رقص درمیآورد.
لبهایت.
لبهایی که با تلاطمی شیرین بر لبانم مینشستند؛ مثل موجی که آرام به ساحل نزدیک میشود. در آن لحظهها جهان برای من به اندازهی فاصلهی میان نفسهایمان کوچک میشد و هیچچیز جز حضور تو معنایی نداشت.
پسرِ دریا..
چه کسی جز این میتوانست تو را بنامد؟
تو از جنسِ همان آرامشِ فریبندهای بودی که پیش از هر طوفانی بر پهنهی آب مینشیند؛ گاهی آنقدر آرام که تمامِ خستگیهای جهان در آغوشت آرامآرام رنگ میباختند و گاهی آنقدر عمیق که هرچه بیشتر در تو پیش میرفتم ساحلی برای بازگشت نمییافتم.
و نور.
آن انبوهِ طلاییِ خورشید را به یاد داری؟
غروبهایی که آسمان و دریا را در رنگی گرم و رؤیایی غرق میکردند و تو در میان آن همه طلایی شبیه رؤیایی بودی که دلم هرگز نمیخواست از آن بیدار شود.
عزیزِ من، آیا وعدهمان را به خاطر داری؟
آن وعدهی کوچک و خاموش را، زیر سایهی همان نخلِ پیر؟
آیا هنوز صدای مرا به یاد داری؟
سالهاست که زیر سایهی همان درخت به انتظار نشستهام.
فصلها آمدهاند و رفتهاند. بادها مسیرشان را عوض کردهاند. موجها هزارانبار خود را بر ساحل کوبیدهاند و من هنوز اینجا ماندهام.
گاهی به این فکر میکنم که از زادگاهت راهیِ کدام سوی جهان شدی؟
کدام ساحل تو را از من ربود؟
کدام افق نام مرا از خاطرت شست؟
هرکس چیزی میگوید.
یکی میگوید رفتهای، دیگری میگوید بازنمیگردی.
یکی از دوردستها سخن میگوید و دیگری از فراموشی.
اما هیچیک نمیدانند که من به حرفهایشان ایمان ندارم.
چگونه میتوانم باور کنم که تو رفتهای، وقتی هنوز دریا نامت را با موجهایش برایم زمزمه میکند؟
چگونه باور کنم که بازنمیگردی، وقتی هر غروب سایهی آن نخلِ پیر مرا وامیدارد سر برآورم و چشم به دوردست بدوزم؟
بگذار دریا مرا پیر کند.
بگذار آفتاب تمامِ روزهای جوانیام را از من بگیرد.
بگذار فصلها یکییکی از کنارم بگذرند و نامم را به فراموشی بسپارند.
من منتظرت میمانم و یقین دارم روزی صدای قدمهایت دوباره بر شنهای این ساحل خواهد نشست؛ با نورِ خورشید بر شانههایت و دریا در پشتِ سرت.
و آنگاه گویی تمامِ سالهای دوری تنها فاصلهای کوتاه میانِ دو نگاه بودهاند.
Forwarded from خـاکـسـتـرِ نـقـرهای؛ دسـآمبر. (Эмиль)
خـاکـسـتـرِ نـقـرهای؛ دسـآمبر.
سـومـینروزازمـاهِمی، روبـاهنقرهای.
مـسافـرانِ بـیوداع.
عقربهها از کار خواهند افتاد، و این دستها هستند که کدر میشوند.- ایـوان؛ مـهمانـخانـهی مـاه.
زمان، آنقدر آرام از کنارشان عبور خواهد کرد که گویی هیچگاه وجود نداشتهاند؛ تنها سکوتی خواهد ماند و عقربههایی که دیگر میلی به شمردن ندارند.
و دستهایِ آمیخته به خونش، تا چه اندازه میتوانستند در پسِ پردههایِ خونِ سردش پنهان شوند؟
الههها او را میدیدند، بیآنکه کلامی بر زبان آورند، و ماه، خاموش و دور، شاهدی بود بر قتلِ هر تکه از روحش.
گویی هر شب، چیزی از او در تاریکی به جا میماند و صبح، تنها پوستهای از آن انسانِ پیشین بازمیگشت.
اجسادی وهمناک از سکوتِ عقربهی ساعتشمار، در واپسین لحظاتِ شمردنِ ثانیههایِ آخرِ هر نفس، با هر تکه از روحش، در کفِ مهمانخانهی ماه لگد میشد.
صدای قدمها میآمد و میرفت؛ اما هیچکس نمیپرسید چه چیزی زیرِ این سکوت دفن شده است.
دردی احساس نمیشد؛ جسم گاه رگههایی از روح را جا میگذارد، درست مانند ردِ انگشتانی بر شیشهای بخارگرفته که اندکی بعد، محو میشوند.
سیگارِ نیمهسوختهاش که به درازایِ زمان کش آمده بود، میان انگشتانش خاموش مانده بود؛ گویی خودش نیز فراموش کرده بود برای چه روشن شده است.
سرانجام، در جاسیگاریِ یشمی، که عطرِ همان روزها را بر خود به یادگار داشت، به خاموشیِ ابدی سپرده شد.
بویِ دود، برای لحظهای در هوا ماند؛ شبیه خاطرهای که نمیخواست به پایان برسد، و بعد آرامآرام در تاریکی گم شد.
در پشتِ پردهی شبِ تیرهی روزهایش، او نشست.
پنجره نیمهباز بود و هوایِ سرد، پرده را اندکی تکان میداد؛ آنقدر آهسته که میشد خیال کرد کسی هنوز آن سویِ اتاق ایستاده است.
چشمهایش که بسته شد، ردی از نوازش، دستهایِ او را در هر تارِ مویش نجوا میکرد؛ خاطرهای دور که نه میشد لمسش کرد و نه میشد از آن گریخت.
برای لحظهای، همهچیز شبیهِ گذشته شد؛ همان سکوت، همان بویِ آشنا، همان دستی که زمانی میتوانست جهان را برایش آرام کند.
اما خاطرهها نیز مسافرند؛ میآیند، اندکی میمانند و سرانجام، بیآنکه خداحافظی کنند، میروند.
اندوهگینترین مسافران، انسانهایی هستند که مقصدی مشخص دارند.
کسانی که از تمامِ راه خبر دارند، اما خوب میدانند هیچ جادهای قرار نیست آنان را به آنچه میخواهند برساند.
و مقصدِ او، مشخص بود؛ غیرقابلِ رسیدن.
شاید برای همین بود که دیگر عجلهای نداشت.
نشست، چشمهایش را بست و گذاشت عقربهها، هرچقدر میخواهند، بیرحمانه دورِ صفحهی ساعت بچرخند.
برای او، زمان مدتها بود که تمام شده بود.
Forwarded from خـاکـسـتـرِ نـقـرهای؛ دسـآمبر. (Эмиль)
آوازِآخـریـنمـسـافر،
- نقـرهای
Forwarded from دنیـای خاکستـری
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مـآرنِل؛ آسـتانهٔ پـگاه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مـآرنِل؛ آسـتانهٔ پـگاه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مـآرنِل؛ آسـتانهٔ پـگاه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM