RideOrDie
داستانتوباصِدایدیگری.
سَرم را بالا آوردم و به چِشمانش نگاه کردم. خال کَمرنگی زیر چِشم سَمت راستش جا خشک کرده بود؛ راستی، سیاهخالِ تو زیر کدام چشمت بود؟
𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
EVAN – 灰色と青
‘ 灰色と青 ’
”پایان تابستون، با آستین هايي که نه کوتاهن نه بلند. تکون خوردن قطار صبحگاهي منو یاد اون منظره ي نوستالژیك و خاطرهانگیز میندازه، با کلي مسیر فرعي و دور زدن هاي پشت سر هم، منظره ي آشناي شهر يکي يکي از جلوي چشمم رد میشه، و تصویر خودم و توي شیشه ي قطار میبینم، نمیدونم هنوز هم مثل اون موقعي یا نه. همون موقع ها که با اون دوچرخه ي خراب این طرف و اون طرف میرفتي، یا احمقانه روي طناب تعادلت ک نگه میداشتي و در نهایت زانوت زخمي میشد و خون میومد. حالا همه ي اون خاطرات خیلي خالي و بي روح بنظر میرسن، مهم نیست چقدر قد و اندازه هامون تغییر کنه، فقط دعا میکنم یه چیز همیشه همونطور باقي بمونه و تغییر نکنه. با دلگرمي گرفتن از اون ردپاهاي ساده و کودکانه اي که هنوز باقي موندن، من هنوز میخونم، هنوز میخونم، هنوز میخونم...توي یه تاکسي که با عجله از بین شهر شلوغ رد میشه، عطسه کردم، انگار یه حس مبهمي روي دلم سنگینی میکرد، و از پنجره بیرون و نگاه کردم. همون لحظه وقتي قلبم از احساس میلرزید، خيلي آرزو کردم که دوباره بتونم تو رو ببینم، هیچوقت نمیتونم تورو فراموش کنم، نمیدونم هنوز هم مثل اون زمان هستي یا نه. وقتي کفشم رو توي بوته ها گم کردم و دنبالش گشتم، و میگفتیم هر اتفاقي هم بیوفته میدونم آخرش براي ما درست میشه. یاد روزهايي میوفتم که میتونستیم با پاکم و سادگي بخندیم.مهم نیست چقدر زشت، زخمي یا آسیب دیده بشم، بازم به این روزهاي بي پایان یه دسته گل هدیه میدم. در جست و جوي اون ردپاهاي ساده و موندگاري که از گذشته باقي موندن، من هنوز میخونم، هنوز میخونم، هنوز میخونم...نمیدونم شاید تو هم یه جايي هستي و به همون ماه نگاه میکني، همون ماهي که قبل از طلوع خورشید کم کم محو میشه. بدون هیچ دلیل خاصي یه دفعه قلبم سنگین میشه، اشك توي چشمام جمع میشه، همه چیز تار و رنگا محو میشن، نمیدونم دیگه خيلي دیر شده یا نه که بعد از این همه مدت بالاخره غمم و فریاد بزنم. اگر میتونستم دوباره از اول شروع کنم و همون مسیر رو یبار دیگه طي کنم، دوست داشتم دوباره تورو ببینم، انگار فقط دو غریبه بودیم که اتفاقي از کنار هم رد میشدن، مهم نیست چقدر قد و اندازه هامون تغییر کنه، فقط دعا میکنم یه چیز همیشه همونطور باقي بمونه و تغییر نکنه. با دلگرمي گرفتن از اون ردپاهاي ساده و کودکانه اي که هنوز باقي موندن، من هنوز میخونم، هنوز میخونم، هنوز میخونم...نمیدونم شاید تو هم یه جايي هستي و به همون ماه نگاه میکني، همون ماهي که قبل از طلوع خورشید کم کم محو میشه. بالاخره یه صبح میرسه که میتونیم به همه ي این چیزا بخندیم و ازشون عبور کنیم. شروع ما آبي بود“
😭9
Forwarded from 𝒟𝖺𝗋𝖼𝖾𝗅 شیپ پارتیـ
آن پاکےِ زلال را نـخستینبار در چشمانت دیدم؛صفحـهای از میـانِ فصلهایِ انتظـار، لـے هـیسونگ.
پاکیِ آرام و بیانتهایی که گویی هیچگاه غباری بر آن ننشسته بود. چشمانت انعکاسی از دریایی بودند که دلِ من تمام عمر بیآنکه بداند در جستوجویش سرگردان بود؛ دریایی آرام، عمیق و بیانتها.
به خاطر داری؟
آن نخلِ کهنسال را میگویم؛ همان درختِ قدیمی در قلبِ جزیره شاهدِ خاموشِ تمامِ روزهایی که نمیدانستیم به خاطره بدل خواهند شد. زیر سایهی برگهای بلندش نخستین بوسهمان را با جهان قسمت کردیم؛ آنجا که نسیم آرام از میان شاخهها میگذشت و سایهی برگها را بر پوستِ روشن تو به رقص درمیآورد.
لبهایت.
لبهایی که با تلاطمی شیرین بر لبانم مینشستند؛ مثل موجی که آرام به ساحل نزدیک میشود. در آن لحظهها جهان برای من به اندازهی فاصلهی میان نفسهایمان کوچک میشد و هیچچیز جز حضور تو معنایی نداشت.
پسرِ دریا..
چه کسی جز این میتوانست تو را بنامد؟
تو از جنسِ همان آرامشِ فریبندهای بودی که پیش از هر طوفانی بر پهنهی آب مینشیند؛ گاهی آنقدر آرام که تمامِ خستگیهای جهان در آغوشت آرامآرام رنگ میباختند و گاهی آنقدر عمیق که هرچه بیشتر در تو پیش میرفتم ساحلی برای بازگشت نمییافتم.
و نور.
آن انبوهِ طلاییِ خورشید را به یاد داری؟
غروبهایی که آسمان و دریا را در رنگی گرم و رؤیایی غرق میکردند و تو در میان آن همه طلایی شبیه رؤیایی بودی که دلم هرگز نمیخواست از آن بیدار شود.
عزیزِ من، آیا وعدهمان را به خاطر داری؟
آن وعدهی کوچک و خاموش را، زیر سایهی همان نخلِ پیر؟
آیا هنوز صدای مرا به یاد داری؟
سالهاست که زیر سایهی همان درخت به انتظار نشستهام.
فصلها آمدهاند و رفتهاند. بادها مسیرشان را عوض کردهاند. موجها هزارانبار خود را بر ساحل کوبیدهاند و من هنوز اینجا ماندهام.
گاهی به این فکر میکنم که از زادگاهت راهیِ کدام سوی جهان شدی؟
کدام ساحل تو را از من ربود؟
کدام افق نام مرا از خاطرت شست؟
هرکس چیزی میگوید.
یکی میگوید رفتهای، دیگری میگوید بازنمیگردی.
یکی از دوردستها سخن میگوید و دیگری از فراموشی.
اما هیچیک نمیدانند که من به حرفهایشان ایمان ندارم.
چگونه میتوانم باور کنم که تو رفتهای، وقتی هنوز دریا نامت را با موجهایش برایم زمزمه میکند؟
چگونه باور کنم که بازنمیگردی، وقتی هر غروب سایهی آن نخلِ پیر مرا وامیدارد سر برآورم و چشم به دوردست بدوزم؟
بگذار دریا مرا پیر کند.
بگذار آفتاب تمامِ روزهای جوانیام را از من بگیرد.
بگذار فصلها یکییکی از کنارم بگذرند و نامم را به فراموشی بسپارند.
من منتظرت میمانم و یقین دارم روزی صدای قدمهایت دوباره بر شنهای این ساحل خواهد نشست؛ با نورِ خورشید بر شانههایت و دریا در پشتِ سرت.
و آنگاه گویی تمامِ سالهای دوری تنها فاصلهای کوتاه میانِ دو نگاه بودهاند.
Forwarded from خـاکـسـتـرِ نـقـرهای؛ دسـآمبر. (Эмиль)
خـاکـسـتـرِ نـقـرهای؛ دسـآمبر.
سـومـینروزازمـاهِمی، روبـاهنقرهای.
مـسافـرانِ بـیوداع.
عقربهها از کار خواهند افتاد، و این دستها هستند که کدر میشوند.- ایـوان؛ مـهمانـخانـهی مـاه.
زمان، آنقدر آرام از کنارشان عبور خواهد کرد که گویی هیچگاه وجود نداشتهاند؛ تنها سکوتی خواهد ماند و عقربههایی که دیگر میلی به شمردن ندارند.
و دستهایِ آمیخته به خونش، تا چه اندازه میتوانستند در پسِ پردههایِ خونِ سردش پنهان شوند؟
الههها او را میدیدند، بیآنکه کلامی بر زبان آورند، و ماه، خاموش و دور، شاهدی بود بر قتلِ هر تکه از روحش.
گویی هر شب، چیزی از او در تاریکی به جا میماند و صبح، تنها پوستهای از آن انسانِ پیشین بازمیگشت.
اجسادی وهمناک از سکوتِ عقربهی ساعتشمار، در واپسین لحظاتِ شمردنِ ثانیههایِ آخرِ هر نفس، با هر تکه از روحش، در کفِ مهمانخانهی ماه لگد میشد.
صدای قدمها میآمد و میرفت؛ اما هیچکس نمیپرسید چه چیزی زیرِ این سکوت دفن شده است.
دردی احساس نمیشد؛ جسم گاه رگههایی از روح را جا میگذارد، درست مانند ردِ انگشتانی بر شیشهای بخارگرفته که اندکی بعد، محو میشوند.
سیگارِ نیمهسوختهاش که به درازایِ زمان کش آمده بود، میان انگشتانش خاموش مانده بود؛ گویی خودش نیز فراموش کرده بود برای چه روشن شده است.
سرانجام، در جاسیگاریِ یشمی، که عطرِ همان روزها را بر خود به یادگار داشت، به خاموشیِ ابدی سپرده شد.
بویِ دود، برای لحظهای در هوا ماند؛ شبیه خاطرهای که نمیخواست به پایان برسد، و بعد آرامآرام در تاریکی گم شد.
در پشتِ پردهی شبِ تیرهی روزهایش، او نشست.
پنجره نیمهباز بود و هوایِ سرد، پرده را اندکی تکان میداد؛ آنقدر آهسته که میشد خیال کرد کسی هنوز آن سویِ اتاق ایستاده است.
چشمهایش که بسته شد، ردی از نوازش، دستهایِ او را در هر تارِ مویش نجوا میکرد؛ خاطرهای دور که نه میشد لمسش کرد و نه میشد از آن گریخت.
برای لحظهای، همهچیز شبیهِ گذشته شد؛ همان سکوت، همان بویِ آشنا، همان دستی که زمانی میتوانست جهان را برایش آرام کند.
اما خاطرهها نیز مسافرند؛ میآیند، اندکی میمانند و سرانجام، بیآنکه خداحافظی کنند، میروند.
اندوهگینترین مسافران، انسانهایی هستند که مقصدی مشخص دارند.
کسانی که از تمامِ راه خبر دارند، اما خوب میدانند هیچ جادهای قرار نیست آنان را به آنچه میخواهند برساند.
و مقصدِ او، مشخص بود؛ غیرقابلِ رسیدن.
شاید برای همین بود که دیگر عجلهای نداشت.
نشست، چشمهایش را بست و گذاشت عقربهها، هرچقدر میخواهند، بیرحمانه دورِ صفحهی ساعت بچرخند.
برای او، زمان مدتها بود که تمام شده بود.