عشق، گاهی یک اندوهِ شیشهای است.
از آن اندوههایی که با هر تپش قلب، گوشهی سینهات را میخراشد و یادت میاندازد که در برابرِ یک نفر، چقدر بیدفاعی. دوست داشتنِ تو، شبیهِ ایستادن بر لبهی یک پرتگاهِ مهآلود است؛ هراسانگیز، اما بهشدت مسحورکننده. وقتی نگاهم به آن دو گویِ تاریک و عمیقِ چشمانت میافتد، دیگر دستوپا زدن بیفایده است. اقیانوسی در نگاهت پنهان است که مرا به اعماق میکشد و من در نقطهی تلاقیِ مردمکهایت غرق میشوم، بیآنکه هرگز تقاضای نجاتی داشته باشم.اما کنارت که میایستم، ترسی عجیب به جانم میافتد. دستهایم یخ میزنند، نفسهایم به شماره میافتند و کلافه میشوم. این عصبانیت و آشفتگیِ پنهانِ من از سرِ خشم نیست؛ از سرِ وحشت است. وحشتِ اینکه تو آنقدر ظریف، آنقدر دستنیافتنی و آنقدر بینقصی که میترسم حتی با یک لمسِ اشتباه، با یک نوازشِ لرزان و ناشیانه، تَرَک برداری و میانِ انگشتانِ من بشکنی.من در برابرِ تو، محتاطترین ویرانهی جهانم.- اورفلو، چهارمین روز از ماهِ فوریه.
💘10
RideOrDie
داستانتوباصِدایدیگری.
سَرم را بالا آوردم و به چِشمانش نگاه کردم. خال کَمرنگی زیر چِشم سَمت راستش جا خشک کرده بود؛ راستی، سیاهخالِ تو زیر کدام چشمت بود؟