زندگی چیست؟
احمد ظاهر
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن!
زندگی را به عشـق بخشیـدن
زنده است آن که عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد ...
#هوشنگ_ابتهاج
زندگی را به عشـق بخشیـدن
زنده است آن که عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد ...
#هوشنگ_ابتهاج
❤4
#خوراک مغز و ذهن
قند حکمت از کجا زاغ از کجا؟
کِرمِ سرگین از کجا باغ از کجا؟
#مثنوی_مولانا
خوردنی ها فقط از طریق دهان وارد
بدن ما نمی شوند.
آنچه که می بینیم و می خوانیم و می شنویم نیز وارد مغز و ذهن ما می شوند
و خوردنی های نامحسوس می باشند.
همانطور که غذاها مزه دارند، حکمت و دانایی هم مزه دارند ولی مزۀ آنها را هر حسی درک نمی کند.
شیرینی حکمت را کلاغ درک نمی کند و زیبایی تصاویر باغ را چشم کِرم نمی بیند.
هرکسی هرجایی می رود و هر چیزی
را که می خواند و می جوید، به خاطر آن است که مزۀ آن را چشیده و درک می کند.
اگر شیرینی سخنان حکیمانه را درک
نمی کنیم عیب از آن سخنان نیست،
عیب از وجود ما و مغز ما است.
و اگر مزۀ شیرین حکمت را گوش و
مغز ما می چشند، از سرگین خوردن
بیزار خواهیم شد.
اگر کسی را می خواهی بشناسی، ببین
با گوش و چشم خود چه خوراکی برای
# مغز خود تهیه می کند.
قند حکمت از کجا زاغ از کجا؟
کِرمِ سرگین از کجا باغ از کجا؟
#مثنوی_مولانا
خوردنی ها فقط از طریق دهان وارد
بدن ما نمی شوند.
آنچه که می بینیم و می خوانیم و می شنویم نیز وارد مغز و ذهن ما می شوند
و خوردنی های نامحسوس می باشند.
همانطور که غذاها مزه دارند، حکمت و دانایی هم مزه دارند ولی مزۀ آنها را هر حسی درک نمی کند.
شیرینی حکمت را کلاغ درک نمی کند و زیبایی تصاویر باغ را چشم کِرم نمی بیند.
هرکسی هرجایی می رود و هر چیزی
را که می خواند و می جوید، به خاطر آن است که مزۀ آن را چشیده و درک می کند.
اگر شیرینی سخنان حکیمانه را درک
نمی کنیم عیب از آن سخنان نیست،
عیب از وجود ما و مغز ما است.
و اگر مزۀ شیرین حکمت را گوش و
مغز ما می چشند، از سرگین خوردن
بیزار خواهیم شد.
اگر کسی را می خواهی بشناسی، ببین
با گوش و چشم خود چه خوراکی برای
# مغز خود تهیه می کند.
❤3
بهترین نصیحت پدرانه رو صادق کامیاب میکنه که میگه:
«هر کس به اندازهای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم.»
هر روز بخونیدش، هر روز.
.
«هر کس به اندازهای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم.»
هر روز بخونیدش، هر روز.
.
❤2
گیرم ایدوست قمار از همه عالم بردی
دست آخر همه را باخته میباید رفت!
صائب تبریزی
دست آخر همه را باخته میباید رفت!
صائب تبریزی
❤2
درویشی به در خانه خواجه اصفهانی رفت. به او گفت آدم پدر من و تو است و حوا نیز مادر ماست. پس ما با هم برادریم، تو اینهمه ثروت داری و میخواهم برادرانه سهم مرا بدهی.
خواجه به غلام خود گفت یک فلوس (سکه سیاه) به او بده.
درویش گفت ای خواجه چرا در تقسیم، برابری را رعایت نمیکنی؟
خواجه گفت:
ساکت باش که اگر برادرانت با خبر شوند همین قدرهم به تو نمیرسد...
📚 کشکول شیخ بهائی
خواجه به غلام خود گفت یک فلوس (سکه سیاه) به او بده.
درویش گفت ای خواجه چرا در تقسیم، برابری را رعایت نمیکنی؟
خواجه گفت:
ساکت باش که اگر برادرانت با خبر شوند همین قدرهم به تو نمیرسد...
📚 کشکول شیخ بهائی
👍4
به چه کسی میگویند «امن»؟
کسی که وقتی جای زخمهایت را به او نشان میدهی، از آن پس همه تلاشش را میکند که از آن سمت به تو آسیبی نرسد.
کسی که وقتی جای زخمهایت را به او نشان میدهی، از آن پس همه تلاشش را میکند که از آن سمت به تو آسیبی نرسد.
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه استادی میگفت اگه دقت کنی همه نعمت های زندگی رایگانه
نفس کشیدن رایگانه ، نگاه کردن زیبایی ها رایگانه ، آفتاب گرفتن رایگانه ، اگه به دور و برت خوب دقت کنی نعمت های رایگان زیادی میبینی...
به قول آندره ژید :
عظمت در نگاه توست
نه آنچه به آن می نگری 🙂
نفس کشیدن رایگانه ، نگاه کردن زیبایی ها رایگانه ، آفتاب گرفتن رایگانه ، اگه به دور و برت خوب دقت کنی نعمت های رایگان زیادی میبینی...
به قول آندره ژید :
عظمت در نگاه توست
نه آنچه به آن می نگری 🙂
❤1
یکی از پلیدی های روحی و شخصیتی،
عیب جویی است.
و آن عبارت است از این که شخص
در صدد یافتن معایب دیگران برآید
حال آن که همان عیب ها و
شاید بیشتر از آن در خود او باشد.
چنانکه حضرت مسیح (ع) فرماید:
خسی را در چشم دیگری می بینی
اما چوبی را در چشم خود نمی بینی!
ای بسی ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان، ای فلان!
اندر ایشان تافته هستیِّ تو
از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو
آن توی و آن زخم بر خود می زنی
بر خود آن ساعت تو لعنت می کنی
در خود آن بد را نمی بینی عیان
ورنه دشمن بودی ای خود را به جان
حمله بر خود می کُنی ای ساده مرد!
همچون آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعرِ خویِ خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکَسی
عیب جویی است.
و آن عبارت است از این که شخص
در صدد یافتن معایب دیگران برآید
حال آن که همان عیب ها و
شاید بیشتر از آن در خود او باشد.
چنانکه حضرت مسیح (ع) فرماید:
خسی را در چشم دیگری می بینی
اما چوبی را در چشم خود نمی بینی!
ای بسی ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان، ای فلان!
اندر ایشان تافته هستیِّ تو
از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو
آن توی و آن زخم بر خود می زنی
بر خود آن ساعت تو لعنت می کنی
در خود آن بد را نمی بینی عیان
ورنه دشمن بودی ای خود را به جان
حمله بر خود می کُنی ای ساده مرد!
همچون آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعرِ خویِ خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکَسی
❤3
❤1
هر شمعي که روشن کني،
جهان، جاي بهتري مي شود
هر نور کوچک،
ذکر خداوند است
شیطان، باد در مشت دارد
تا هر روز شمع و چراغت را خاموش کند
تو اما دوباره روشن کن
شمع دلت را و چراغ روحت را ...
.
جهان، جاي بهتري مي شود
هر نور کوچک،
ذکر خداوند است
شیطان، باد در مشت دارد
تا هر روز شمع و چراغت را خاموش کند
تو اما دوباره روشن کن
شمع دلت را و چراغ روحت را ...
.
❤2
سیمین دانشور چقدر زیبا میگه:
اگر حجاب مرد چشمش باشد
و مصونیت زن نگاهش،
نه مرد متجاوز فرض می شود،
نه زن کالا!
نه مرد ویروس محسوب می شود،
نه زن نیازمند آنتی ویروس!
قبل از زن بودن، قبل از مرد بودن
ما انسانیم و سزاوار احترام!
اگر حجاب مرد چشمش باشد
و مصونیت زن نگاهش،
نه مرد متجاوز فرض می شود،
نه زن کالا!
نه مرد ویروس محسوب می شود،
نه زن نیازمند آنتی ویروس!
قبل از زن بودن، قبل از مرد بودن
ما انسانیم و سزاوار احترام!
سلام بر تو
که نوری برای کسی شدی،
حتی وقتی تاریک تاریک بودی
سلام های امن
سلامها به تعبیر مولانا بر دو نوعاند؛ دودآگین و عطرآگین:
«بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید! و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مُشک آید. این، کسی دریابد که او را مَشامی باشد.»
(فیه ما فیه، شرح کامل کریم زمانی، ص۴۹۹)
در نگاه او سلام بیشترِ آدمها امنیتبخش نیست. سلامی نیست که بتوان در آن آرمید و از آن امنیّت جُست:
آدمیخوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان
(مثنوی، ۲: ۲۵۱)
چرا؟ چه چیز سلامها را ناامن و دودآگین میکند؟ پاسخ در نگاه مولانا «چشمداشت» است. طمع، چشمداشت و توقع منفعت و فایده است که سلامها را از امنیت خالی میکند:
یک سلامی نشنوی ای مردِ دین
که نگیرد آخِرت آن، آستین
بیطمع نشنیدهام از خاص و عام
من سلامی، ای برادر، وَالسّلام
(مثنوی، ۳: ۳۳۶۰_۳۳۶۱)
از نظر او تنها سلام خداوند است که بیغرض و از اینرو ایمنیبخش است. تنها خداست که بیچشمداشت سود، میبخشد و مینوازد:
آنکه بدْهد بی امیدِ سودها
آن خدای است، آن خدای است، آن خدا
یا ولیّ حق که خوی حق گرفت
نور گشت و تابشِ مطلق گرفت
(مثنوی، ۳: ۳۳۵۴_۳۳۵۵)
جز سلامِ حقّ؛ هین، آن را بجو
خانه خانه، جا به جا و کو به کو
از دهانِ آدمیِّ خوشمشام
هم پیامِ حق شنودم، هم سلام
(مثنوی، ۳: ۳۳۶۲_۳۳۷۳)
البته، در گوش جان مولانا سلام آنان که خوی خدا گرفتهاند و همچون خداوند، بیعوض و غرض، مهربانی میکنند، سلام و پیغام خداست. آنان که از خود رهیدهاند سلامشان سلام خداست. همان سلام نابِ بیغبار، همان سلامِ پاکِ بیطمع است. و او مشتاقانه هر سلامی را در هوای سلام صافیِ خدا به جان میپذیرد و در دل مینشاند:
وین سلامِ باقیان بر بوی آن
من همی نوشم به دل خوشتر ز جان
زآن سلامِ او سلامِ حق شدهست
کآتش اندر دودمانِ خود زدهست
مرده است از خود، شده زنده به رب
زآن بوَد اسرارِ حقّش در دو لب
(مثنوی، ۳: ۳۳۶۴_۳۳۶۶)
چرا سلامشان همان سلام خداست؟ توضیح مولانا این است که از بندِ خود رستگان صفت خدا دارند. مانند خداوند بینیازانه مهرباناند. بینیازانه لبخند میزنند. و چنین سلامی است که شنیدن آن نیکبختی است:
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد
چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
(کلیات شمس، غزل ۲۸۳۴)
که نوری برای کسی شدی،
حتی وقتی تاریک تاریک بودی
سلام های امن
سلامها به تعبیر مولانا بر دو نوعاند؛ دودآگین و عطرآگین:
«بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید! و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مُشک آید. این، کسی دریابد که او را مَشامی باشد.»
(فیه ما فیه، شرح کامل کریم زمانی، ص۴۹۹)
در نگاه او سلام بیشترِ آدمها امنیتبخش نیست. سلامی نیست که بتوان در آن آرمید و از آن امنیّت جُست:
آدمیخوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان
(مثنوی، ۲: ۲۵۱)
چرا؟ چه چیز سلامها را ناامن و دودآگین میکند؟ پاسخ در نگاه مولانا «چشمداشت» است. طمع، چشمداشت و توقع منفعت و فایده است که سلامها را از امنیت خالی میکند:
یک سلامی نشنوی ای مردِ دین
که نگیرد آخِرت آن، آستین
بیطمع نشنیدهام از خاص و عام
من سلامی، ای برادر، وَالسّلام
(مثنوی، ۳: ۳۳۶۰_۳۳۶۱)
از نظر او تنها سلام خداوند است که بیغرض و از اینرو ایمنیبخش است. تنها خداست که بیچشمداشت سود، میبخشد و مینوازد:
آنکه بدْهد بی امیدِ سودها
آن خدای است، آن خدای است، آن خدا
یا ولیّ حق که خوی حق گرفت
نور گشت و تابشِ مطلق گرفت
(مثنوی، ۳: ۳۳۵۴_۳۳۵۵)
جز سلامِ حقّ؛ هین، آن را بجو
خانه خانه، جا به جا و کو به کو
از دهانِ آدمیِّ خوشمشام
هم پیامِ حق شنودم، هم سلام
(مثنوی، ۳: ۳۳۶۲_۳۳۷۳)
البته، در گوش جان مولانا سلام آنان که خوی خدا گرفتهاند و همچون خداوند، بیعوض و غرض، مهربانی میکنند، سلام و پیغام خداست. آنان که از خود رهیدهاند سلامشان سلام خداست. همان سلام نابِ بیغبار، همان سلامِ پاکِ بیطمع است. و او مشتاقانه هر سلامی را در هوای سلام صافیِ خدا به جان میپذیرد و در دل مینشاند:
وین سلامِ باقیان بر بوی آن
من همی نوشم به دل خوشتر ز جان
زآن سلامِ او سلامِ حق شدهست
کآتش اندر دودمانِ خود زدهست
مرده است از خود، شده زنده به رب
زآن بوَد اسرارِ حقّش در دو لب
(مثنوی، ۳: ۳۳۶۴_۳۳۶۶)
چرا سلامشان همان سلام خداست؟ توضیح مولانا این است که از بندِ خود رستگان صفت خدا دارند. مانند خداوند بینیازانه مهرباناند. بینیازانه لبخند میزنند. و چنین سلامی است که شنیدن آن نیکبختی است:
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد
چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
(کلیات شمس، غزل ۲۸۳۴)
❤4
چگونه کسی میتواند با خدا انس بگیرد در حالی که هنوز میان مخلوقات احساس تنهایی نمیکند؟
حضرت علی (ع)
حضرت علی (ع)
❤5
شیخ گفت «از بسیار جانها آواز ماتم برآید، و از بعضی آواز دف. هرچند در دل خود مینگرم همه آواز ماتم میبرآید، آواز دف نی.»
#خرقانی
#خرقانی
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
دل چون آبِ زلال گردد
نورِ حقیقت را بازمیتاباند✨
دل چون آبِ زلال گردد
نورِ حقیقت را بازمیتاباند✨
❤6