به یاد ایامی که میخواستم مترجم باشم:
بهاء الدین خرمشاهی در مصاحبه ای گفته بود (نقل به مضمون) مترجمانی که هر متنی به دستشان میرسد، ترجمه می کنند در واقع مسافرکشند، سالهای دانشجویی و حتی همین حالا هر چند کمتر، هر کسی از کار و بارم میپرسید میگفتم مسافر کشی! حالا که به این مسافر کشی فکر میکنم میبینم یکی از دلایل جذابیت ترجمه برای من همین نوبودگی دیگری است که مسافر کش و مترجم هر دو با آن مواجه میشوند، هریک به شیوه خود، شکی نیست که نمیتوان از مواجهه با دیگری اجتناب کرد، چه بهتر که این دیگری ها در متن های ساکت بیایند و قسمتی از لباس خود را به تن زبان تو بپوشانند و تو قسمتی از اندام آنها را در لباس زبان خود بپیچانی. به غیر از این بازی پرشور گشودگی نسبت به دیگری، شاید ترجمه راهی مطمئن برای یادگرفتن گفتگو با دیگری نیز باشد، شیوه ای برای تمرین مدارا، حتی وقتی دیگری چیزی میگوید که مترجم دوست ندارد، باز هم مترجم با تمام قدرتش حرف دیگری را از سکوت بیرون میکشد و دست کم خودش مخاطب آن سخن میشود.
بهاء الدین خرمشاهی در مصاحبه ای گفته بود (نقل به مضمون) مترجمانی که هر متنی به دستشان میرسد، ترجمه می کنند در واقع مسافرکشند، سالهای دانشجویی و حتی همین حالا هر چند کمتر، هر کسی از کار و بارم میپرسید میگفتم مسافر کشی! حالا که به این مسافر کشی فکر میکنم میبینم یکی از دلایل جذابیت ترجمه برای من همین نوبودگی دیگری است که مسافر کش و مترجم هر دو با آن مواجه میشوند، هریک به شیوه خود، شکی نیست که نمیتوان از مواجهه با دیگری اجتناب کرد، چه بهتر که این دیگری ها در متن های ساکت بیایند و قسمتی از لباس خود را به تن زبان تو بپوشانند و تو قسمتی از اندام آنها را در لباس زبان خود بپیچانی. به غیر از این بازی پرشور گشودگی نسبت به دیگری، شاید ترجمه راهی مطمئن برای یادگرفتن گفتگو با دیگری نیز باشد، شیوه ای برای تمرین مدارا، حتی وقتی دیگری چیزی میگوید که مترجم دوست ندارد، باز هم مترجم با تمام قدرتش حرف دیگری را از سکوت بیرون میکشد و دست کم خودش مخاطب آن سخن میشود.
تغییر زبان بعد از کما!/مدارهای خفته غیرقابل دسترس مغز برای زبان "کمپین آگاهی از مغز"
نوروسافاری| Reuben Nsemoh شانزده ساله در مدرسه خود در Gwinnett County در جرجیا فوتبال بازی می کرد که به سرش ضربه ای وارد شد و به کما رفت. با وجود شدت آسیب مغزی Reuben، او هشیاری خود را پس از چند روز به دست آورد. اما چیزی که بعدا اتفاق افتاد یک شگفتی کامل برای اطرافیان او بود. پسری که تنها به زبان انگلیسی صحبت می کرد به ناگهان قادر شده بود به اسپانیایی سلیس صحبت کند. جالبتر اینکه اکنون دیگر قادر نبود انگلیسی صحبت کند! درحالی که هرگز قبل از وارد شدن آسیب به سرش، اسپانیایی را به خوبی صحبت نمی کرد، فقط گاها به هنگام صحبت کردن برادرش و دوستانش شنیده بود. حتی او مطالب اندکی را که از طریق شنیدن فراگرفته بود، به راحتی نمی توانست به اسپانیایی بیان کند.
به گزارش نوروسافاری به نقل از سایکولوژی تودی، متخصص عصب زبانشناسی Michel Paradis از دانشگاه مکگیل به اینکوایرر چنین پاسخ داد: “وضعیت وخیم Reuben ممکن است بسیار ویژه به نظر برسد ولی چنین مواردی آنقدرها هم نادر نیست.” به نظر Paradis نمونه هایی که فرد دو زبانه هست و مغز تنها یک زبان را بازیابی می کند، نادر نیست. هر چند این مورد در واقع از نظر دیگری، خاص است: در این مورد، بهبود یافتن قابل توجه زبان اسپانیایی فرد در نتیجه آسیب مغزی هست که بسیار عجیب به نظر می رسد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ پاسخ به این سوال در چگونگی ذخیره حافظه (منجمله حافظه مربوط به زبانها) در مغز نهفته است. در اغلب نمونه های به یادآوری، ما توانایی به یادآوردن خاطرات را در صورت وجود یک رهاساز صحیح آن خاطره داریم.
گاهی اوقات ما دچار پدیده “نوک زبانمه” می شویم، حالتی که احساس می کنیم می دانیم، اما نمی توانیم به طور کامل حافظه را بازیابی کنیم. این در مورد کلمات و نام ها بسیار اتفاق می افتد. در این موارد، ما اغلب بی خیال به یادآوردن کامل کلمه یا اسمی می شویم که به طور موقت آنرا از یادبرده ایم. همچنین مواردی وجود دارند که شیوه ی ذخیره شدن خاطرات در مغز به گونه ای هست که برای ضمیر هوشیار غیرقابل دسترس هستند و فقط تحت شرایطی استثنایی بازیابی می شوند. نمونه های بارز این موارد، خاطرات شیوه ی عمل به چیزی است. مثلا ممکن است ما حافظه ی عضلانی برای یک رمز عبور داشته باشیم، اما نتوانیم هنگام پرسیدن، آن را از حفظ بگوییم. این بدان معنی است که ما می توانیم رمز عبور را تایپ کنیم ولی نمی توانیم آن را به صورت زبانی بیان کنیم. هنگامی که ما، واژگان زبان و قواعد دستوری را ذخیره می کنیم، پیوندهای عصبی جدیدی را ایجاد می کنیم که همچنین به عنوان تقویت طولانی مدت شناخته می شوند. پروتئین های ویژه ای در شکاف بین نورون ها قرار می گیرند....
نوروسافاری| Reuben Nsemoh شانزده ساله در مدرسه خود در Gwinnett County در جرجیا فوتبال بازی می کرد که به سرش ضربه ای وارد شد و به کما رفت. با وجود شدت آسیب مغزی Reuben، او هشیاری خود را پس از چند روز به دست آورد. اما چیزی که بعدا اتفاق افتاد یک شگفتی کامل برای اطرافیان او بود. پسری که تنها به زبان انگلیسی صحبت می کرد به ناگهان قادر شده بود به اسپانیایی سلیس صحبت کند. جالبتر اینکه اکنون دیگر قادر نبود انگلیسی صحبت کند! درحالی که هرگز قبل از وارد شدن آسیب به سرش، اسپانیایی را به خوبی صحبت نمی کرد، فقط گاها به هنگام صحبت کردن برادرش و دوستانش شنیده بود. حتی او مطالب اندکی را که از طریق شنیدن فراگرفته بود، به راحتی نمی توانست به اسپانیایی بیان کند.
به گزارش نوروسافاری به نقل از سایکولوژی تودی، متخصص عصب زبانشناسی Michel Paradis از دانشگاه مکگیل به اینکوایرر چنین پاسخ داد: “وضعیت وخیم Reuben ممکن است بسیار ویژه به نظر برسد ولی چنین مواردی آنقدرها هم نادر نیست.” به نظر Paradis نمونه هایی که فرد دو زبانه هست و مغز تنها یک زبان را بازیابی می کند، نادر نیست. هر چند این مورد در واقع از نظر دیگری، خاص است: در این مورد، بهبود یافتن قابل توجه زبان اسپانیایی فرد در نتیجه آسیب مغزی هست که بسیار عجیب به نظر می رسد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ پاسخ به این سوال در چگونگی ذخیره حافظه (منجمله حافظه مربوط به زبانها) در مغز نهفته است. در اغلب نمونه های به یادآوری، ما توانایی به یادآوردن خاطرات را در صورت وجود یک رهاساز صحیح آن خاطره داریم.
گاهی اوقات ما دچار پدیده “نوک زبانمه” می شویم، حالتی که احساس می کنیم می دانیم، اما نمی توانیم به طور کامل حافظه را بازیابی کنیم. این در مورد کلمات و نام ها بسیار اتفاق می افتد. در این موارد، ما اغلب بی خیال به یادآوردن کامل کلمه یا اسمی می شویم که به طور موقت آنرا از یادبرده ایم. همچنین مواردی وجود دارند که شیوه ی ذخیره شدن خاطرات در مغز به گونه ای هست که برای ضمیر هوشیار غیرقابل دسترس هستند و فقط تحت شرایطی استثنایی بازیابی می شوند. نمونه های بارز این موارد، خاطرات شیوه ی عمل به چیزی است. مثلا ممکن است ما حافظه ی عضلانی برای یک رمز عبور داشته باشیم، اما نتوانیم هنگام پرسیدن، آن را از حفظ بگوییم. این بدان معنی است که ما می توانیم رمز عبور را تایپ کنیم ولی نمی توانیم آن را به صورت زبانی بیان کنیم. هنگامی که ما، واژگان زبان و قواعد دستوری را ذخیره می کنیم، پیوندهای عصبی جدیدی را ایجاد می کنیم که همچنین به عنوان تقویت طولانی مدت شناخته می شوند. پروتئین های ویژه ای در شکاف بین نورون ها قرار می گیرند....
از این به بعد تعریف برخی از اصطلاحات تخصصی مطالعات ترجمه را در اینجا خواهم آورد. منبع این تعاریف فرهنگ توصیفی مطالعات ترجمه است
#ترجمه #بینازبانی Interlingual Translation#
در طبقهبندي ياکوبسن (1959/1966) يکي از انواع سه گانه ترجمه است. ياکوبسن بنا بر اين طبقهبندي، ترجمه را به صورت کلي تعريف ميکند، زيرا از ميان اين سه نوع ترجمه، ترجمه بينازباني ـ يا ترجمه به معناي اخص ـ تنها ترجمهاي است که با آنچه عموماً واژه ترجمه به ذهن متبادر ميکند، مطابقت دارد. ياکوبسن با به کار گرفتن چارچوبي نشانه شناختي، ترجمه بينازباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از زباني ديگر» تعريف ميکند (1959/233:1966). با اين حال، ترجمه از يک زبان به زباني ديگر، به دليل فقدان تعادل (EQUIVALENCE) يا برابري کامل بين واژگان زبانهاي مختلف، معمولاً کل پيام را جايگزين پيامي ديگر ميکند؛ بنابراين ياکوبسن فرايند ترجمه بينازباني را نوعي نقل قول ميداند که در آن، مترجم «پيام دريافت شده از منبعي ديگر را مجدداً رمزگذاري ميکند و انتقال ميدهد» (1959/233:1966). مشکلاتي که اين نوع رمزگذاري مجدد در پي دارد، البته قابل توجه است. همانگونه که گورلي نيز ميگويد، ترجمه بينازباني «در وهله اول به از هم گسيختن و بر هم زدن ساختارهاي نشانهايِ آشنا و روابط بين نشانهها و سپس به بازآرايي معنادار آنها در پرتو نظام جديد ميپردازد» (161:1994)؛ بنابراين ترجمه بينازباني به «يک مقابله نشانه شناختي بين دو «جهانبيني» (Weltanschaungen) تبديل ميشود» (161:1994). در نتيجه اين دو رمز زباني «با يکديگر مواجه ميشوند، با هم تعامل ميکنند و (سرانجام و در شرايط مطلوب) به يکديگر پيوند ميخورند و ساختار بافتي تازهاي به وجود ميآورند». در اين ميان، زبانهاي مختلف «شباهتهايشان را نشان ميدهند... با اين هدف که بر تفاوتهايشان فائق آيند» (160:1994). بايد دانست که طبقهبندي ياکوبسن خالي از اشکال نيست؛ چنان که توري (1113:1986) ميگويد، به عنوان مثال، ترجمه بيناگويشي در رمز بين ترجمه بينازباني و ترجمه درون زباني قرار ميگيرد.
ياکوبسن در چارچوبي نشانه شناختي، فرايند ترجمه درون زباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از ساير نشانههاي همان زبان کلامي» تعريف ميکند (1959/ 233:1966). به بيان ديگر، ترجمه درون زباني، ترجمه به معناي دقيق کلمه نيست، بلکه اين نوع ترجمه براي عبارتبندي مجدد پيام در همان زبان اوليه آن، يا به کاربرد هم معناها (که همواره، دست کم تا حدي، تقريبي هستند) يا به بهرهگيري از اطناب متکي است. مثلاً ساده کردن يک متن فني براي خواننده غير متخصص، بازنويسي يک اثر کلاسيک براي کودکان، يا توليد نسخهاي از آثار چاوسر به زبان انگليسيِ امروزي، جملگي فرايندهايي هستند که ميتوان آنها را در زمره ترجمه درون زباني قرار داد. البته مشخص کردن اين که آيا بايد برگردانهايي را که فواصل زماني يا گويشي زيادي را در بر ميگيرند، ترجمه درون زباني تلقي کرد يا بينا زباني، بسيار دشوار است، زيرا همانگونه که پيم نيز اشاره ميکند، «مرز مشخصي» وجود ندارد «که بتوان گفت بازنويسي درون زباني محض در فلان نقطه به بازنويسي بينا زباني محض تبديل ميشود» (1992 الف: 25). با وجود اين، بسط يافتنِ تعريف ياکوبسن از ترجمه تا آنجا که «بازنويسي» درون زباني را نيز در بر گيرد، به اندازه ترجمه بينانشانهاي بحثانگيز نبوده است و در اين شعار استاينر که «ارتباط بشر چه درون زبان و چه بين زبانها، در حکم ترجمه است» (1975/ 49:1992) بازتاب مييابد. در واقع، ياکوبسن با ارائه مقولهبندي خويش، صرفاً به اين نکته اشاره ميکند که ترجمه متعلق به گروهي از پديدههاي به هم پيوسته است که ميتوان بين آنها «شباهتهاي خانوادگي» يافت. بنابراين، اين دو نوع ترجمه مسلماً بيشتر از آن که افتراق داشته باشند، اشتراک دارند؛ مثلاً، استوراک معتقد است يکي از مشکلات اصلي ترجمه ـ يعني مشکل تعيينِ هممعنايي ـ «چه در ترجمه از يک زبان طبيعي به زبان طبيعي ديگر، چه در ترجمه در درون يک زبان، در هر صورت مشکلي واحد است» (309:1991). از اين گذشته، ترجمه درون زباني درباره گونه «معيار» ترجمه ـ يعني ترجمه بينازباني ـ و در واقع، راجع به «ماهيت قراردادي اما پوياي زبان کلامي» نکات بسياري را به ما ميآموزد زيرا «بر توانايي يک نظام نشانهايِ زباني در ترسيم کردن چيزي به بيش از يک روش، تأکيد دارد» (گورلي، 159:1994). از سوي ديگر، علاوه بر ويژگيهاي مشهود، ويژگيهاي ديگري نيز هست که ترجمه درون زباني را از دو نوع ديگر ترجمه در طبقهبندي ياکوبسن متمايز ميسازد؛ نمونه آن اين واقعيت است که در ترجمه درون زباني ميزان اطلاعاتي که در حين رمزگذاري مجدد از دست ميرود، کمتر از انواع ديگر ترجمه است (گورلي، 168:1994).
در طبقهبندي ياکوبسن (1959/1966) يکي از انواع سه گانه ترجمه است. ياکوبسن بنا بر اين طبقهبندي، ترجمه را به صورت کلي تعريف ميکند، زيرا از ميان اين سه نوع ترجمه، ترجمه بينازباني ـ يا ترجمه به معناي اخص ـ تنها ترجمهاي است که با آنچه عموماً واژه ترجمه به ذهن متبادر ميکند، مطابقت دارد. ياکوبسن با به کار گرفتن چارچوبي نشانه شناختي، ترجمه بينازباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از زباني ديگر» تعريف ميکند (1959/233:1966). با اين حال، ترجمه از يک زبان به زباني ديگر، به دليل فقدان تعادل (EQUIVALENCE) يا برابري کامل بين واژگان زبانهاي مختلف، معمولاً کل پيام را جايگزين پيامي ديگر ميکند؛ بنابراين ياکوبسن فرايند ترجمه بينازباني را نوعي نقل قول ميداند که در آن، مترجم «پيام دريافت شده از منبعي ديگر را مجدداً رمزگذاري ميکند و انتقال ميدهد» (1959/233:1966). مشکلاتي که اين نوع رمزگذاري مجدد در پي دارد، البته قابل توجه است. همانگونه که گورلي نيز ميگويد، ترجمه بينازباني «در وهله اول به از هم گسيختن و بر هم زدن ساختارهاي نشانهايِ آشنا و روابط بين نشانهها و سپس به بازآرايي معنادار آنها در پرتو نظام جديد ميپردازد» (161:1994)؛ بنابراين ترجمه بينازباني به «يک مقابله نشانه شناختي بين دو «جهانبيني» (Weltanschaungen) تبديل ميشود» (161:1994). در نتيجه اين دو رمز زباني «با يکديگر مواجه ميشوند، با هم تعامل ميکنند و (سرانجام و در شرايط مطلوب) به يکديگر پيوند ميخورند و ساختار بافتي تازهاي به وجود ميآورند». در اين ميان، زبانهاي مختلف «شباهتهايشان را نشان ميدهند... با اين هدف که بر تفاوتهايشان فائق آيند» (160:1994). بايد دانست که طبقهبندي ياکوبسن خالي از اشکال نيست؛ چنان که توري (1113:1986) ميگويد، به عنوان مثال، ترجمه بيناگويشي در رمز بين ترجمه بينازباني و ترجمه درون زباني قرار ميگيرد.
ياکوبسن در چارچوبي نشانه شناختي، فرايند ترجمه درون زباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از ساير نشانههاي همان زبان کلامي» تعريف ميکند (1959/ 233:1966). به بيان ديگر، ترجمه درون زباني، ترجمه به معناي دقيق کلمه نيست، بلکه اين نوع ترجمه براي عبارتبندي مجدد پيام در همان زبان اوليه آن، يا به کاربرد هم معناها (که همواره، دست کم تا حدي، تقريبي هستند) يا به بهرهگيري از اطناب متکي است. مثلاً ساده کردن يک متن فني براي خواننده غير متخصص، بازنويسي يک اثر کلاسيک براي کودکان، يا توليد نسخهاي از آثار چاوسر به زبان انگليسيِ امروزي، جملگي فرايندهايي هستند که ميتوان آنها را در زمره ترجمه درون زباني قرار داد. البته مشخص کردن اين که آيا بايد برگردانهايي را که فواصل زماني يا گويشي زيادي را در بر ميگيرند، ترجمه درون زباني تلقي کرد يا بينا زباني، بسيار دشوار است، زيرا همانگونه که پيم نيز اشاره ميکند، «مرز مشخصي» وجود ندارد «که بتوان گفت بازنويسي درون زباني محض در فلان نقطه به بازنويسي بينا زباني محض تبديل ميشود» (1992 الف: 25). با وجود اين، بسط يافتنِ تعريف ياکوبسن از ترجمه تا آنجا که «بازنويسي» درون زباني را نيز در بر گيرد، به اندازه ترجمه بينانشانهاي بحثانگيز نبوده است و در اين شعار استاينر که «ارتباط بشر چه درون زبان و چه بين زبانها، در حکم ترجمه است» (1975/ 49:1992) بازتاب مييابد. در واقع، ياکوبسن با ارائه مقولهبندي خويش، صرفاً به اين نکته اشاره ميکند که ترجمه متعلق به گروهي از پديدههاي به هم پيوسته است که ميتوان بين آنها «شباهتهاي خانوادگي» يافت. بنابراين، اين دو نوع ترجمه مسلماً بيشتر از آن که افتراق داشته باشند، اشتراک دارند؛ مثلاً، استوراک معتقد است يکي از مشکلات اصلي ترجمه ـ يعني مشکل تعيينِ هممعنايي ـ «چه در ترجمه از يک زبان طبيعي به زبان طبيعي ديگر، چه در ترجمه در درون يک زبان، در هر صورت مشکلي واحد است» (309:1991). از اين گذشته، ترجمه درون زباني درباره گونه «معيار» ترجمه ـ يعني ترجمه بينازباني ـ و در واقع، راجع به «ماهيت قراردادي اما پوياي زبان کلامي» نکات بسياري را به ما ميآموزد زيرا «بر توانايي يک نظام نشانهايِ زباني در ترسيم کردن چيزي به بيش از يک روش، تأکيد دارد» (گورلي، 159:1994). از سوي ديگر، علاوه بر ويژگيهاي مشهود، ويژگيهاي ديگري نيز هست که ترجمه درون زباني را از دو نوع ديگر ترجمه در طبقهبندي ياکوبسن متمايز ميسازد؛ نمونه آن اين واقعيت است که در ترجمه درون زباني ميزان اطلاعاتي که در حين رمزگذاري مجدد از دست ميرود، کمتر از انواع ديگر ترجمه است (گورلي، 168:1994).
#ترجمه #آزاد Free Translation#
در این نوع ترجمه بیشتر به تولید متون مقصد طبیعی توجه میشود تا دست نخورده ماندن عبارت بندی متن مبدأ، ترجمه آزاد، که ترجمه مفهوم به مفهوم (SENSE-FOR-SENSE) نیز خوانده میشود، با ترجمه تحت اللفظی (LITERAL) و ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) تفاوت دارد. سطح این ترجمه، از لحاظ زبانی، «بالاتر از سطحی است که میتوان محتوا را بدون تغییر و با رعایت هنجارهای مقصد انتقال داد» (بارخوداروف 11:1969). به بیان دیگر، حتی اگر بتوان محتوای متن مبدأ را از طریق ترجمه در سطح واژه یا گروه به نحو قابل قبولی باز آفرید، واحد ترجمه در ترجمه آزاد در حد جمله (یا بزرگتر از آن) است. از این گذشته، طبق نظر کتفورد، شرط لازم برای ترجمه آزاد این است که از نظر مرتبه (یا سطحِ) دستوری نامقید (UNBOUNDED) باشد (25:1965). از این رو، ترجمههای آزاد به طور کلی «مقصد ـ مدار»تر از ترجمههای تحتاللفظی هستند. در مباحث سنتی ترجمه، شاید دوگانه آزاد و تحتاللفظی بیش از هر طبقهبندی دیگری به چشم بخورد. اما این دوگانگی به صورتهای مختلف شکل گرفته است. برای مثال، برخی نویسندگان تقابل آن دو را از جنبههای متفاوت تعریف کردهاند، بدون آن که تغییر چندانی در مفاهیم زیربنایی آن بدهند. مثلاً نایدا (1964) تعادل پویا (DYNAMIC EUIVALENCE) و تعادل صوری (FORMAL EUIVALENCE) را مطرح کرده است. دیگران نیز بر مبنای مفاهیم مرتبط اما متفاوت، تقابلهای دیگری را مطرح کردهاند:
مثلاً هاول (1977) ترجمه نهان (COVERT TRANSLATION) و ترجمه آشکار (OVERT TRANSLATION)، گات (1991) ترجمه مستقیم (DIRECT TRANSLATION 3) و ترجمه غیرمستقیم (INDIRECT TRANSLATION 2) و توری (1980، 1995) پذیرفتگی (ACCEPTABILITY) و بسندگی (ADEQUACY 2) را پیشنهاد کردهاند. گرایش سومی نیز وجود داردکه در جهت رهایی کلی از تقابلهای دوگانه است. مثلاً درایدن (1680/1989) تقلید (IMITATION 1)، لفظ گردانی (METAPHRASE) و دگرگویی (PARAPHRASE) را مطرح میکند.
از این گذشته، برخی ترجمه پژوهان تصمیم گرفتهاند موضوع را به کلی کنار بگذارند. این رویکرد شاید با مطالعات مقصد ـ مدار ترجمه (TARGET TEXT-OIRENTED TRANSLATION STUDIES) رابطه نزدیک داشته باشد. با این حال، امروزه به طور کلی بر سر این موضوع توافق است که ترجمه آزاد و تحتاللفظی تقابلی دوگانه به وجود نمیآورند و مناسبترین راهبرد ترجمه بر حسب نوع متن و هدف ترجمه (برای مثال نیز نک. SKOPOS THEORY) تعیین میشود.
در این نوع ترجمه بیشتر به تولید متون مقصد طبیعی توجه میشود تا دست نخورده ماندن عبارت بندی متن مبدأ، ترجمه آزاد، که ترجمه مفهوم به مفهوم (SENSE-FOR-SENSE) نیز خوانده میشود، با ترجمه تحت اللفظی (LITERAL) و ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) تفاوت دارد. سطح این ترجمه، از لحاظ زبانی، «بالاتر از سطحی است که میتوان محتوا را بدون تغییر و با رعایت هنجارهای مقصد انتقال داد» (بارخوداروف 11:1969). به بیان دیگر، حتی اگر بتوان محتوای متن مبدأ را از طریق ترجمه در سطح واژه یا گروه به نحو قابل قبولی باز آفرید، واحد ترجمه در ترجمه آزاد در حد جمله (یا بزرگتر از آن) است. از این گذشته، طبق نظر کتفورد، شرط لازم برای ترجمه آزاد این است که از نظر مرتبه (یا سطحِ) دستوری نامقید (UNBOUNDED) باشد (25:1965). از این رو، ترجمههای آزاد به طور کلی «مقصد ـ مدار»تر از ترجمههای تحتاللفظی هستند. در مباحث سنتی ترجمه، شاید دوگانه آزاد و تحتاللفظی بیش از هر طبقهبندی دیگری به چشم بخورد. اما این دوگانگی به صورتهای مختلف شکل گرفته است. برای مثال، برخی نویسندگان تقابل آن دو را از جنبههای متفاوت تعریف کردهاند، بدون آن که تغییر چندانی در مفاهیم زیربنایی آن بدهند. مثلاً نایدا (1964) تعادل پویا (DYNAMIC EUIVALENCE) و تعادل صوری (FORMAL EUIVALENCE) را مطرح کرده است. دیگران نیز بر مبنای مفاهیم مرتبط اما متفاوت، تقابلهای دیگری را مطرح کردهاند:
مثلاً هاول (1977) ترجمه نهان (COVERT TRANSLATION) و ترجمه آشکار (OVERT TRANSLATION)، گات (1991) ترجمه مستقیم (DIRECT TRANSLATION 3) و ترجمه غیرمستقیم (INDIRECT TRANSLATION 2) و توری (1980، 1995) پذیرفتگی (ACCEPTABILITY) و بسندگی (ADEQUACY 2) را پیشنهاد کردهاند. گرایش سومی نیز وجود داردکه در جهت رهایی کلی از تقابلهای دوگانه است. مثلاً درایدن (1680/1989) تقلید (IMITATION 1)، لفظ گردانی (METAPHRASE) و دگرگویی (PARAPHRASE) را مطرح میکند.
از این گذشته، برخی ترجمه پژوهان تصمیم گرفتهاند موضوع را به کلی کنار بگذارند. این رویکرد شاید با مطالعات مقصد ـ مدار ترجمه (TARGET TEXT-OIRENTED TRANSLATION STUDIES) رابطه نزدیک داشته باشد. با این حال، امروزه به طور کلی بر سر این موضوع توافق است که ترجمه آزاد و تحتاللفظی تقابلی دوگانه به وجود نمیآورند و مناسبترین راهبرد ترجمه بر حسب نوع متن و هدف ترجمه (برای مثال نیز نک. SKOPOS THEORY) تعیین میشود.
ترجمه #تحت_اللفظی Literal Translation#
1- مفهومی که قرنهای متمادی موضوع اکثر مناظرههای ترجمه بوده، به نحوی که در برابرِ رقیبش ـ یعنی ترجمه آزاد (FREE TRANSLATION) ـ یا سرسختانه از آن دفاع شده یا به شدت به آن حمله شده است. با این حال، این اصطلاح به شکلهای گوناگون به کار میرود، زیرا ترجمه تحتاللفظی را گاهی مشتمل بر مفهوم مرتبط با آن، یعنی ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) نیز میدانند.
از لحاظ زبانی، ترجمه تحت اللفظی را میتوان ترجمهای دانست که «در سطحی پایینتر از آنچه لازم است تا محتوا بدون تغییر و با رعایت هنجارهای زبان مقصد انتقال یابد انجام میگیرد» (بارخوداروف 10:1969). کتفورد نیز به همین منوال، برای این نوع ترجمه براساس مفهوم واحد ترجمه (UNIT OF TRANSLATION) تعریفی ارائه میدهد؛ وی معتقد است در ترجمه تحتاللفظی کار با ترجمه واژه به واژه آغاز میشود، هر چند که بنا بر ضرورتِ تطبیق دادن متن با دستور زبان مقصد، ممکن است متن مقصد نهایی تعادلِ (EQUIVALENCE) گروه به گروه یا بند به بند نیز نشان دهد (25:1965).
از این رو، این اصطلاح، اصطلاحی نسبی است، زیرا «به همان تعداد که سطوح ساخت سلسله مراتبی وجود دارد، ترجمه میتواند به درجات مختلف تحتاللفظی یا آزاد باشد» (هاکِت 313:1954).
ترجمه تحتاللفظی به عنوان یک راهبرد ترجمهای، بیگمان کاربردهای خاص خود را دارد؛ برای مثال عموماً برای ترجمه کردن بسیاری از انواع متون فنی رویکردی کمابیش تحتاللفظی مناسب است، و در مواردی نیز، این شیوه میتواند درباره ساختارهای زبان مقصد، بینش ارزشمندی در اختیار زبانآموزان قرار دهد. در ترجمه ادبی نیز این رویکرد مدافعانی دارد. برای نمونه، ناباکوف ترجمه تحتاللفظی را چنین توصیف میکند: «برگرداندن دقیق معنای بافتی متن اصلی تا آن حد که قابلیتهای همایندی و نحوی زبان دیگر مجاز بدانند» و ادعا میکند که فقط این راهبرد را میتوان ترجمه واقعی دانست (ناباکوف 1964/1975: هشت). والتر بنیامین، در سطحی فلسفیتر، استدلال میکند که خویشاوندی زبانها در رویکرد لفظگرا به ترجمه، به وضوح آشکارتر میشود (1923/1963، 1923/1970؛ نک. PURE LANGUAGE). با این حال، در میان مترجمان ادبی معاصر، کمتر مترجمی ترجمۀ تحتاللفظی را ابزار مناسبی برای کار خود میداند. یکی از دلایل اصلی این امر را نایدا چنین بیان میکند: «با توجه به این که هیچ دو زبانی یکسان نیستند ـ چه از لحاظ معناهایی که برای نمادهای متناظر تعیین میشود، چه از نظر شیوههای آرایش این نمادها در قالب گروه یا جمله ـ واضح است که نمیتوان بین زبانها تناظر مطلق یافت. بنابراین، ترجمۀ کاملاً دقیق هم وجود ندارد» (156:1964).
از این گذشته، این نکته را نیز باید افزود که در این نوع ترجمه بازآفريني معاني ضمني متن مبدأ در متن مقصد تقريباً محال است (نک. گات 1991). ترجمه تحتاللفظي غالباً نميتواند چنين عواملي را آنطور که بايد و شايد در نظر بگيرد. گاهي نيز به دليل اين که زبان مبدأ يا متن مبدأ را به جهاتي برتر يا مقدس تلقي ميکنند، به اين ترجمه متوسل ميشوند (شِن 571:1995)؛ گذشته از اينها، ترجمه تحتاللفظي اغلب منجر به «تحريف کامل معناي متن اصلي» ميشود (چوکوفسکي 242:1966 , 6:1984). نايدا مفهوم ترجمه تحتاللفظي را تحت عنوانِ تعادل صوري (FORMAL EQUIVALENCE) مطرح کرده است (1964). اما ويني و داربلنه (1958, 1958/1995) آن را نوعي ترجمه مستقيم (DIRECT TRANSLATION 4) ميدانند و در طبقهبندي خود آن را در رديف يکي از هفت رويه ترجمهاي قرار دادهاند (48:1958 ، 1958/33:1995).
2- لِفِور (1975) در جریان تحلیلی از ترجمههای انگلیسی یکی از اشعار سروده کاتولوس، ترجمه تحتاللفظی را یکی از هفت راهبرد ممکن برای ترجمه شعر تعریف میکند. بدیهی است که در ترجمه شعر، استفاده از رویکرد تحتاللفظی بسیار مشکلآفرین است، زیرا مترجم «با ساخت مایههای از پیش برگزیده و از پیش تعیین شده کار میکند» (لِفِور، 61:1975). در نتیجه، لِفِور میگوید این شیوه محدودیتهای بسیاری دارد. با این حال، وی به این نتیجه میرسد که چون نمیتوان برای عناصر زبان مبدأ در زبان مقصد معادلهای مستقیمی یافت، رویکرد تحتاللفظی به ترجمهم شعر در عمل، دست کم در سطح هنری، نامیسر است؛ وی در این خصوص اعتقاد دارد کار مترجم تحتاللفظی «ثبت موارد متعدد عقبنشینی استراتژیک از اصلی است که وی... تظاهر به طرفداری از آن میکند» (18:1975).
1- مفهومی که قرنهای متمادی موضوع اکثر مناظرههای ترجمه بوده، به نحوی که در برابرِ رقیبش ـ یعنی ترجمه آزاد (FREE TRANSLATION) ـ یا سرسختانه از آن دفاع شده یا به شدت به آن حمله شده است. با این حال، این اصطلاح به شکلهای گوناگون به کار میرود، زیرا ترجمه تحتاللفظی را گاهی مشتمل بر مفهوم مرتبط با آن، یعنی ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) نیز میدانند.
از لحاظ زبانی، ترجمه تحت اللفظی را میتوان ترجمهای دانست که «در سطحی پایینتر از آنچه لازم است تا محتوا بدون تغییر و با رعایت هنجارهای زبان مقصد انتقال یابد انجام میگیرد» (بارخوداروف 10:1969). کتفورد نیز به همین منوال، برای این نوع ترجمه براساس مفهوم واحد ترجمه (UNIT OF TRANSLATION) تعریفی ارائه میدهد؛ وی معتقد است در ترجمه تحتاللفظی کار با ترجمه واژه به واژه آغاز میشود، هر چند که بنا بر ضرورتِ تطبیق دادن متن با دستور زبان مقصد، ممکن است متن مقصد نهایی تعادلِ (EQUIVALENCE) گروه به گروه یا بند به بند نیز نشان دهد (25:1965).
از این رو، این اصطلاح، اصطلاحی نسبی است، زیرا «به همان تعداد که سطوح ساخت سلسله مراتبی وجود دارد، ترجمه میتواند به درجات مختلف تحتاللفظی یا آزاد باشد» (هاکِت 313:1954).
ترجمه تحتاللفظی به عنوان یک راهبرد ترجمهای، بیگمان کاربردهای خاص خود را دارد؛ برای مثال عموماً برای ترجمه کردن بسیاری از انواع متون فنی رویکردی کمابیش تحتاللفظی مناسب است، و در مواردی نیز، این شیوه میتواند درباره ساختارهای زبان مقصد، بینش ارزشمندی در اختیار زبانآموزان قرار دهد. در ترجمه ادبی نیز این رویکرد مدافعانی دارد. برای نمونه، ناباکوف ترجمه تحتاللفظی را چنین توصیف میکند: «برگرداندن دقیق معنای بافتی متن اصلی تا آن حد که قابلیتهای همایندی و نحوی زبان دیگر مجاز بدانند» و ادعا میکند که فقط این راهبرد را میتوان ترجمه واقعی دانست (ناباکوف 1964/1975: هشت). والتر بنیامین، در سطحی فلسفیتر، استدلال میکند که خویشاوندی زبانها در رویکرد لفظگرا به ترجمه، به وضوح آشکارتر میشود (1923/1963، 1923/1970؛ نک. PURE LANGUAGE). با این حال، در میان مترجمان ادبی معاصر، کمتر مترجمی ترجمۀ تحتاللفظی را ابزار مناسبی برای کار خود میداند. یکی از دلایل اصلی این امر را نایدا چنین بیان میکند: «با توجه به این که هیچ دو زبانی یکسان نیستند ـ چه از لحاظ معناهایی که برای نمادهای متناظر تعیین میشود، چه از نظر شیوههای آرایش این نمادها در قالب گروه یا جمله ـ واضح است که نمیتوان بین زبانها تناظر مطلق یافت. بنابراین، ترجمۀ کاملاً دقیق هم وجود ندارد» (156:1964).
از این گذشته، این نکته را نیز باید افزود که در این نوع ترجمه بازآفريني معاني ضمني متن مبدأ در متن مقصد تقريباً محال است (نک. گات 1991). ترجمه تحتاللفظي غالباً نميتواند چنين عواملي را آنطور که بايد و شايد در نظر بگيرد. گاهي نيز به دليل اين که زبان مبدأ يا متن مبدأ را به جهاتي برتر يا مقدس تلقي ميکنند، به اين ترجمه متوسل ميشوند (شِن 571:1995)؛ گذشته از اينها، ترجمه تحتاللفظي اغلب منجر به «تحريف کامل معناي متن اصلي» ميشود (چوکوفسکي 242:1966 , 6:1984). نايدا مفهوم ترجمه تحتاللفظي را تحت عنوانِ تعادل صوري (FORMAL EQUIVALENCE) مطرح کرده است (1964). اما ويني و داربلنه (1958, 1958/1995) آن را نوعي ترجمه مستقيم (DIRECT TRANSLATION 4) ميدانند و در طبقهبندي خود آن را در رديف يکي از هفت رويه ترجمهاي قرار دادهاند (48:1958 ، 1958/33:1995).
2- لِفِور (1975) در جریان تحلیلی از ترجمههای انگلیسی یکی از اشعار سروده کاتولوس، ترجمه تحتاللفظی را یکی از هفت راهبرد ممکن برای ترجمه شعر تعریف میکند. بدیهی است که در ترجمه شعر، استفاده از رویکرد تحتاللفظی بسیار مشکلآفرین است، زیرا مترجم «با ساخت مایههای از پیش برگزیده و از پیش تعیین شده کار میکند» (لِفِور، 61:1975). در نتیجه، لِفِور میگوید این شیوه محدودیتهای بسیاری دارد. با این حال، وی به این نتیجه میرسد که چون نمیتوان برای عناصر زبان مبدأ در زبان مقصد معادلهای مستقیمی یافت، رویکرد تحتاللفظی به ترجمهم شعر در عمل، دست کم در سطح هنری، نامیسر است؛ وی در این خصوص اعتقاد دارد کار مترجم تحتاللفظی «ثبت موارد متعدد عقبنشینی استراتژیک از اصلی است که وی... تظاهر به طرفداری از آن میکند» (18:1975).
#لفظ_گردانی (ترجمه لفظی)
#Metaphrase (or Verbal Translation)
این اصطلاح را درایدن (1680/1989) شاعر و مترجم قرن هفدهم برای اشاره به یکی از سه روش ترجمهای خویش به کار برده است.
درایدن لفظ گردانی را فرایند «برگرداندن واژه به واژه و سطر به سطر ]اثر[ یک نویسنده از زبانی به زبان دیگر» (1680/ 7:1989) تعریف میکند؛ به بیان دیگر، این اصطلاح به فرایند ترجمه تحت اللفظی (LITERAL TRANSLATION) اطلاق میشود. درایدن با این استدلال که «تقریباً غیر ممکن است بتوان متنی را لفظ به لفظ و در عین حال خوب ترجمه کرد» (1680/ 8:1989)، صریحاً چنین شیوهای را مطرود میداند. در واقع، توصیف او از لفظ گردانی سراسر به زبانی بسیار انتقادی است چنان که میگوید ترجمهای که به این شیوه انجام شده باشد، پرتکلف (1680/ 8:1989) و بردهوار (1680/ 9:1989) است، و مترجم را نمیتوان کسی جز یک رونوشتبردار دانست (1680/ 9:1989). با این حال، فقط در تشبیه معروف زیر است که درایدن تحقیرآمیزترین توصیف خویش را نثار این نوع ترجمه میکند: «این ]ترجمه[ بسیار شبیه به رقصیدن روی طناب با پاهای بسته در غل و زنجیر است: شاید بتوان احتیاط کرد و نیفتاد؛ اما دیگر نباید انتظار حرکات زیبا و موزون داشت: و بهترین توصیفی که میتوانیم از آن بکنیم، این است که بگوییم کاری است بس ابلهانه، زیرا هیچ انسان عاقلی خود را به خطر نمیاندازد تا دیگران تحسیناش کنند و بگویند جان به در برده بی آن که گردن خود را بشکند». (1680/ 9:1989).
#Metaphrase (or Verbal Translation)
این اصطلاح را درایدن (1680/1989) شاعر و مترجم قرن هفدهم برای اشاره به یکی از سه روش ترجمهای خویش به کار برده است.
درایدن لفظ گردانی را فرایند «برگرداندن واژه به واژه و سطر به سطر ]اثر[ یک نویسنده از زبانی به زبان دیگر» (1680/ 7:1989) تعریف میکند؛ به بیان دیگر، این اصطلاح به فرایند ترجمه تحت اللفظی (LITERAL TRANSLATION) اطلاق میشود. درایدن با این استدلال که «تقریباً غیر ممکن است بتوان متنی را لفظ به لفظ و در عین حال خوب ترجمه کرد» (1680/ 8:1989)، صریحاً چنین شیوهای را مطرود میداند. در واقع، توصیف او از لفظ گردانی سراسر به زبانی بسیار انتقادی است چنان که میگوید ترجمهای که به این شیوه انجام شده باشد، پرتکلف (1680/ 8:1989) و بردهوار (1680/ 9:1989) است، و مترجم را نمیتوان کسی جز یک رونوشتبردار دانست (1680/ 9:1989). با این حال، فقط در تشبیه معروف زیر است که درایدن تحقیرآمیزترین توصیف خویش را نثار این نوع ترجمه میکند: «این ]ترجمه[ بسیار شبیه به رقصیدن روی طناب با پاهای بسته در غل و زنجیر است: شاید بتوان احتیاط کرد و نیفتاد؛ اما دیگر نباید انتظار حرکات زیبا و موزون داشت: و بهترین توصیفی که میتوانیم از آن بکنیم، این است که بگوییم کاری است بس ابلهانه، زیرا هیچ انسان عاقلی خود را به خطر نمیاندازد تا دیگران تحسیناش کنند و بگویند جان به در برده بی آن که گردن خود را بشکند». (1680/ 9:1989).
ترجمه درون زباني (#Intralingual)
ياکوبسن در چارچوبي نشانه شناختي، فرايند ترجمه درون زباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از ساير نشانههاي همان زبان کلامي» تعريف ميکند (1959/ 233:1966). به بيان ديگر، ترجمه درون زباني، ترجمه به معناي دقيق کلمه نيست، بلکه اين نوع ترجمه براي عبارتبندي مجدد پيام در همان زبان اوليه آن، يا به کاربرد هم معناها (که همواره، دست کم تا حدي، تقريبي هستند) يا به بهرهگيري از اطناب متکي است. مثلاً ساده کردن يک متن فني براي خواننده غير متخصص، بازنويسي يک اثر کلاسيک براي کودکان، يا توليد نسخهاي از آثار چاوسر به زبان انگليسيِ امروزي، جملگي فرايندهايي هستند که ميتوان آنها را در زمره ترجمه درون زباني قرار داد. البته مشخص کردن اين که آيا بايد برگردانهايي را که فواصل زماني يا گويشي زيادي را در بر ميگيرند، ترجمه درون زباني تلقي کرد يا بينا زباني، بسيار دشوار است، زيرا همانگونه که پيم نيز اشاره ميکند، «مرز مشخصي» وجود ندارد «که بتوان گفت بازنويسي درون زباني محض در فلان نقطه به بازنويسي بينا زباني محض تبديل ميشود» (1992 الف: 25). با وجود اين، بسط يافتنِ تعريف ياکوبسن از ترجمه تا آنجا که «بازنويسي» درون زباني را نيز در بر گيرد، به اندازه ترجمه بينانشانهاي بحثانگيز نبوده است و در اين شعار استاينر که «ارتباط بشر چه درون زبان و چه بين زبانها، در حکم ترجمه است» (1975/ 49:1992) بازتاب مييابد. در واقع، ياکوبسن با ارائه مقولهبندي خويش، صرفاً به اين نکته اشاره ميکند که ترجمه متعلق به گروهي از پديدههاي به هم پيوسته است که ميتوان بين آنها «شباهتهاي خانوادگي» يافت. بنابراين، اين دو نوع ترجمه مسلماً بيشتر از آن که افتراق داشته باشند، اشتراک دارند؛ مثلاً، استوراک معتقد است يکي از مشکلات اصلي ترجمه ـ يعني مشکل تعيينِ هممعنايي ـ «چه در ترجمه از يک زبان طبيعي به زبان طبيعي ديگر، چه در ترجمه در درون يک زبان، در هر صورت مشکلي واحد است» (309:1991). از اين گذشته، ترجمه درون زباني درباره گونه «معيار» ترجمه ـ يعني ترجمه بينازباني ـ و در واقع، راجع به «ماهيت قراردادي اما پوياي زبان کلامي» نکات بسياري را به ما ميآموزد زيرا «بر توانايي يک نظام نشانهايِ زباني در ترسيم کردن چيزي به بيش از يک روش، تأکيد دارد» (گورلي، 159:1994). از سوي ديگر، علاوه بر ويژگيهاي مشهود، ويژگيهاي ديگري نيز هست که ترجمه درون زباني را از دو نوع ديگر ترجمه در طبقهبندي ياکوبسن متمايز ميسازد؛ نمونه آن اين واقعيت است که در ترجمه درون زباني ميزان اطلاعاتي که در حين رمزگذاري مجدد از دست ميرود، کمتر از انواع ديگر ترجمه است (گورلي، 168:1994).
ياکوبسن در چارچوبي نشانه شناختي، فرايند ترجمه درون زباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از ساير نشانههاي همان زبان کلامي» تعريف ميکند (1959/ 233:1966). به بيان ديگر، ترجمه درون زباني، ترجمه به معناي دقيق کلمه نيست، بلکه اين نوع ترجمه براي عبارتبندي مجدد پيام در همان زبان اوليه آن، يا به کاربرد هم معناها (که همواره، دست کم تا حدي، تقريبي هستند) يا به بهرهگيري از اطناب متکي است. مثلاً ساده کردن يک متن فني براي خواننده غير متخصص، بازنويسي يک اثر کلاسيک براي کودکان، يا توليد نسخهاي از آثار چاوسر به زبان انگليسيِ امروزي، جملگي فرايندهايي هستند که ميتوان آنها را در زمره ترجمه درون زباني قرار داد. البته مشخص کردن اين که آيا بايد برگردانهايي را که فواصل زماني يا گويشي زيادي را در بر ميگيرند، ترجمه درون زباني تلقي کرد يا بينا زباني، بسيار دشوار است، زيرا همانگونه که پيم نيز اشاره ميکند، «مرز مشخصي» وجود ندارد «که بتوان گفت بازنويسي درون زباني محض در فلان نقطه به بازنويسي بينا زباني محض تبديل ميشود» (1992 الف: 25). با وجود اين، بسط يافتنِ تعريف ياکوبسن از ترجمه تا آنجا که «بازنويسي» درون زباني را نيز در بر گيرد، به اندازه ترجمه بينانشانهاي بحثانگيز نبوده است و در اين شعار استاينر که «ارتباط بشر چه درون زبان و چه بين زبانها، در حکم ترجمه است» (1975/ 49:1992) بازتاب مييابد. در واقع، ياکوبسن با ارائه مقولهبندي خويش، صرفاً به اين نکته اشاره ميکند که ترجمه متعلق به گروهي از پديدههاي به هم پيوسته است که ميتوان بين آنها «شباهتهاي خانوادگي» يافت. بنابراين، اين دو نوع ترجمه مسلماً بيشتر از آن که افتراق داشته باشند، اشتراک دارند؛ مثلاً، استوراک معتقد است يکي از مشکلات اصلي ترجمه ـ يعني مشکل تعيينِ هممعنايي ـ «چه در ترجمه از يک زبان طبيعي به زبان طبيعي ديگر، چه در ترجمه در درون يک زبان، در هر صورت مشکلي واحد است» (309:1991). از اين گذشته، ترجمه درون زباني درباره گونه «معيار» ترجمه ـ يعني ترجمه بينازباني ـ و در واقع، راجع به «ماهيت قراردادي اما پوياي زبان کلامي» نکات بسياري را به ما ميآموزد زيرا «بر توانايي يک نظام نشانهايِ زباني در ترسيم کردن چيزي به بيش از يک روش، تأکيد دارد» (گورلي، 159:1994). از سوي ديگر، علاوه بر ويژگيهاي مشهود، ويژگيهاي ديگري نيز هست که ترجمه درون زباني را از دو نوع ديگر ترجمه در طبقهبندي ياکوبسن متمايز ميسازد؛ نمونه آن اين واقعيت است که در ترجمه درون زباني ميزان اطلاعاتي که در حين رمزگذاري مجدد از دست ميرود، کمتر از انواع ديگر ترجمه است (گورلي، 168:1994).
#ترجمه #بینازبانی Interlingual Translation#
در طبقهبندي ياکوبسن (1959/1966) يکي از انواع سه گانه ترجمه است. ياکوبسن بنا بر اين طبقهبندي، ترجمه را به صورت کلي تعريف ميکند، زيرا از ميان اين سه نوع ترجمه، ترجمه بينازباني ـ يا ترجمه به معناي اخص ـ تنها ترجمهاي است که با آنچه عموماً واژه ترجمه به ذهن متبادر ميکند، مطابقت دارد. ياکوبسن با به کار گرفتن چارچوبي نشانه شناختي، ترجمه بينازباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از زباني ديگر» تعريف ميکند (1959/233:1966). با اين حال، ترجمه از يک زبان به زباني ديگر، به دليل فقدان تعادل (EQUIVALENCE) يا برابري کامل بين واژگان زبانهاي مختلف، معمولاً کل پيام را جايگزين پيامي ديگر ميکند؛ بنابراين ياکوبسن فرايند ترجمه بينازباني را نوعي نقل قول ميداند که در آن، مترجم «پيام دريافت شده از منبعي ديگر را مجدداً رمزگذاري ميکند و انتقال ميدهد» (1959/233:1966). مشکلاتي که اين نوع رمزگذاري مجدد در پي دارد، البته قابل توجه است. همانگونه که گورلي نيز ميگويد، ترجمه بينازباني «در وهله اول به از هم گسيختن و بر هم زدن ساختارهاي نشانهايِ آشنا و روابط بين نشانهها و سپس به بازآرايي معنادار آنها در پرتو نظام جديد ميپردازد» (161:1994)؛ بنابراين ترجمه بينازباني به «يک مقابله نشانه شناختي بين دو «جهانبيني» (Weltanschaungen) تبديل ميشود» (161:1994). در نتيجه اين دو رمز زباني «با يکديگر مواجه ميشوند، با هم تعامل ميکنند و (سرانجام و در شرايط مطلوب) به يکديگر پيوند ميخورند و ساختار بافتي تازهاي به وجود ميآورند». در اين ميان، زبانهاي مختلف «شباهتهايشان را نشان ميدهند... با اين هدف که بر تفاوتهايشان فائق آيند» (160:1994). بايد دانست که طبقهبندي ياکوبسن خالي از اشکال نيست؛ چنان که توري (1113:1986) ميگويد، به عنوان مثال، ترجمه بيناگويشي در رمز بين ترجمه بينازباني و ترجمه درون زباني قرار ميگيرد.
در طبقهبندي ياکوبسن (1959/1966) يکي از انواع سه گانه ترجمه است. ياکوبسن بنا بر اين طبقهبندي، ترجمه را به صورت کلي تعريف ميکند، زيرا از ميان اين سه نوع ترجمه، ترجمه بينازباني ـ يا ترجمه به معناي اخص ـ تنها ترجمهاي است که با آنچه عموماً واژه ترجمه به ذهن متبادر ميکند، مطابقت دارد. ياکوبسن با به کار گرفتن چارچوبي نشانه شناختي، ترجمه بينازباني را «تفسير نشانههاي کلامي با استفاده از زباني ديگر» تعريف ميکند (1959/233:1966). با اين حال، ترجمه از يک زبان به زباني ديگر، به دليل فقدان تعادل (EQUIVALENCE) يا برابري کامل بين واژگان زبانهاي مختلف، معمولاً کل پيام را جايگزين پيامي ديگر ميکند؛ بنابراين ياکوبسن فرايند ترجمه بينازباني را نوعي نقل قول ميداند که در آن، مترجم «پيام دريافت شده از منبعي ديگر را مجدداً رمزگذاري ميکند و انتقال ميدهد» (1959/233:1966). مشکلاتي که اين نوع رمزگذاري مجدد در پي دارد، البته قابل توجه است. همانگونه که گورلي نيز ميگويد، ترجمه بينازباني «در وهله اول به از هم گسيختن و بر هم زدن ساختارهاي نشانهايِ آشنا و روابط بين نشانهها و سپس به بازآرايي معنادار آنها در پرتو نظام جديد ميپردازد» (161:1994)؛ بنابراين ترجمه بينازباني به «يک مقابله نشانه شناختي بين دو «جهانبيني» (Weltanschaungen) تبديل ميشود» (161:1994). در نتيجه اين دو رمز زباني «با يکديگر مواجه ميشوند، با هم تعامل ميکنند و (سرانجام و در شرايط مطلوب) به يکديگر پيوند ميخورند و ساختار بافتي تازهاي به وجود ميآورند». در اين ميان، زبانهاي مختلف «شباهتهايشان را نشان ميدهند... با اين هدف که بر تفاوتهايشان فائق آيند» (160:1994). بايد دانست که طبقهبندي ياکوبسن خالي از اشکال نيست؛ چنان که توري (1113:1986) ميگويد، به عنوان مثال، ترجمه بيناگويشي در رمز بين ترجمه بينازباني و ترجمه درون زباني قرار ميگيرد.
#ترجمه #آزاد Free Translation#
در این نوع ترجمه بیشتر به تولید متون مقصد طبیعی توجه میشود تا دست نخورده ماندن عبارت بندی متن مبدأ، ترجمه آزاد، که ترجمه مفهوم به مفهوم (SENSE-FOR-SENSE) نیز خوانده میشود، با ترجمه تحت اللفظی (LITERAL) و ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) تفاوت دارد. سطح این ترجمه، از لحاظ زبانی، «بالاتر از سطحی است که میتوان محتوا را بدون تغییر و با رعایت هنجارهای مقصد انتقال داد» (بارخوداروف 11:1969). به بیان دیگر، حتی اگر بتوان محتوای متن مبدأ را از طریق ترجمه در سطح واژه یا گروه به نحو قابل قبولی باز آفرید، واحد ترجمه در ترجمه آزاد در حد جمله (یا بزرگتر از آن) است. از این گذشته، طبق نظر کتفورد، شرط لازم برای ترجمه آزاد این است که از نظر مرتبه (یا سطحِ) دستوری نامقید (UNBOUNDED) باشد (25:1965). از این رو، ترجمههای آزاد به طور کلی «مقصد ـ مدار»تر از ترجمههای تحتاللفظی هستند. در مباحث سنتی ترجمه، شاید دوگانه آزاد و تحتاللفظی بیش از هر طبقهبندی دیگری به چشم بخورد. اما این دوگانگی به صورتهای مختلف شکل گرفته است. برای مثال، برخی نویسندگان تقابل آن دو را از جنبههای متفاوت تعریف کردهاند، بدون آن که تغییر چندانی در مفاهیم زیربنایی آن بدهند. مثلاً نایدا (1964) تعادل پویا (DYNAMIC EUIVALENCE) و تعادل صوری (FORMAL EUIVALENCE) را مطرح کرده است. دیگران نیز بر مبنای مفاهیم مرتبط اما متفاوت، تقابلهای دیگری را مطرح کردهاند:
مثلاً هاول (1977) ترجمه نهان (COVERT TRANSLATION) و ترجمه آشکار (OVERT TRANSLATION)، گات (1991) ترجمه مستقیم (DIRECT TRANSLATION 3) و ترجمه غیرمستقیم (INDIRECT TRANSLATION 2) و توری (1980، 1995) پذیرفتگی (ACCEPTABILITY) و بسندگی (ADEQUACY 2) را پیشنهاد کردهاند. گرایش سومی نیز وجود داردکه در جهت رهایی کلی از تقابلهای دوگانه است. مثلاً درایدن (1680/1989) تقلید (IMITATION 1)، لفظ گردانی (METAPHRASE) و دگرگویی (PARAPHRASE) را مطرح میکند.
از این گذشته، برخی ترجمه پژوهان تصمیم گرفتهاند موضوع را به کلی کنار بگذارند. این رویکرد شاید با مطالعات مقصد ـ مدار ترجمه (TARGET TEXT-OIRENTED TRANSLATION STUDIES) رابطه نزدیک داشته باشد. با این حال، امروزه به طور کلی بر سر این موضوع توافق است که ترجمه آزاد و تحتاللفظی تقابلی دوگانه به وجود نمیآورند و مناسبترین راهبرد ترجمه بر حسب نوع متن و هدف ترجمه (برای مثال نیز نک. SKOPOS THEORY) تعیین میشود.
در این نوع ترجمه بیشتر به تولید متون مقصد طبیعی توجه میشود تا دست نخورده ماندن عبارت بندی متن مبدأ، ترجمه آزاد، که ترجمه مفهوم به مفهوم (SENSE-FOR-SENSE) نیز خوانده میشود، با ترجمه تحت اللفظی (LITERAL) و ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) تفاوت دارد. سطح این ترجمه، از لحاظ زبانی، «بالاتر از سطحی است که میتوان محتوا را بدون تغییر و با رعایت هنجارهای مقصد انتقال داد» (بارخوداروف 11:1969). به بیان دیگر، حتی اگر بتوان محتوای متن مبدأ را از طریق ترجمه در سطح واژه یا گروه به نحو قابل قبولی باز آفرید، واحد ترجمه در ترجمه آزاد در حد جمله (یا بزرگتر از آن) است. از این گذشته، طبق نظر کتفورد، شرط لازم برای ترجمه آزاد این است که از نظر مرتبه (یا سطحِ) دستوری نامقید (UNBOUNDED) باشد (25:1965). از این رو، ترجمههای آزاد به طور کلی «مقصد ـ مدار»تر از ترجمههای تحتاللفظی هستند. در مباحث سنتی ترجمه، شاید دوگانه آزاد و تحتاللفظی بیش از هر طبقهبندی دیگری به چشم بخورد. اما این دوگانگی به صورتهای مختلف شکل گرفته است. برای مثال، برخی نویسندگان تقابل آن دو را از جنبههای متفاوت تعریف کردهاند، بدون آن که تغییر چندانی در مفاهیم زیربنایی آن بدهند. مثلاً نایدا (1964) تعادل پویا (DYNAMIC EUIVALENCE) و تعادل صوری (FORMAL EUIVALENCE) را مطرح کرده است. دیگران نیز بر مبنای مفاهیم مرتبط اما متفاوت، تقابلهای دیگری را مطرح کردهاند:
مثلاً هاول (1977) ترجمه نهان (COVERT TRANSLATION) و ترجمه آشکار (OVERT TRANSLATION)، گات (1991) ترجمه مستقیم (DIRECT TRANSLATION 3) و ترجمه غیرمستقیم (INDIRECT TRANSLATION 2) و توری (1980، 1995) پذیرفتگی (ACCEPTABILITY) و بسندگی (ADEQUACY 2) را پیشنهاد کردهاند. گرایش سومی نیز وجود داردکه در جهت رهایی کلی از تقابلهای دوگانه است. مثلاً درایدن (1680/1989) تقلید (IMITATION 1)، لفظ گردانی (METAPHRASE) و دگرگویی (PARAPHRASE) را مطرح میکند.
از این گذشته، برخی ترجمه پژوهان تصمیم گرفتهاند موضوع را به کلی کنار بگذارند. این رویکرد شاید با مطالعات مقصد ـ مدار ترجمه (TARGET TEXT-OIRENTED TRANSLATION STUDIES) رابطه نزدیک داشته باشد. با این حال، امروزه به طور کلی بر سر این موضوع توافق است که ترجمه آزاد و تحتاللفظی تقابلی دوگانه به وجود نمیآورند و مناسبترین راهبرد ترجمه بر حسب نوع متن و هدف ترجمه (برای مثال نیز نک. SKOPOS THEORY) تعیین میشود.
ترجمه #تحت_اللفظی Literal Translation#
1- مفهومی که قرنهای متمادی موضوع اکثر مناظرههای ترجمه بوده، به نحوی که در برابرِ رقیبش ـ یعنی ترجمه آزاد (FREE TRANSLATION) ـ یا سرسختانه از آن دفاع شده یا به شدت به آن حمله شده است. با این حال، این اصطلاح به شکلهای گوناگون به کار میرود، زیرا ترجمه تحتاللفظی را گاهی مشتمل بر مفهوم مرتبط با آن، یعنی ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) نیز میدانند.
از لحاظ زبانی، ترجمه تحت اللفظی را میتوان ترجمهای دانست که «در سطحی پایینتر از آنچه لازم است تا محتوا بدون تغییر و با رعایت هنجارهای زبان مقصد انتقال یابد انجام میگیرد» (بارخوداروف 10:1969). کتفورد نیز به همین منوال، برای این نوع ترجمه براساس مفهوم واحد ترجمه (UNIT OF TRANSLATION) تعریفی ارائه میدهد؛ وی معتقد است در ترجمه تحتاللفظی کار با ترجمه واژه به واژه آغاز میشود، هر چند که بنا بر ضرورتِ تطبیق دادن متن با دستور زبان مقصد، ممکن است متن مقصد نهایی تعادلِ (EQUIVALENCE) گروه به گروه یا بند به بند نیز نشان دهد (25:1965).
از این رو، این اصطلاح، اصطلاحی نسبی است، زیرا «به همان تعداد که سطوح ساخت سلسله مراتبی وجود دارد، ترجمه میتواند به درجات مختلف تحتاللفظی یا آزاد باشد» (هاکِت 313:1954).
ترجمه تحتاللفظی به عنوان یک راهبرد ترجمهای، بیگمان کاربردهای خاص خود را دارد؛ برای مثال عموماً برای ترجمه کردن بسیاری از انواع متون فنی رویکردی کمابیش تحتاللفظی مناسب است، و در مواردی نیز، این شیوه میتواند درباره ساختارهای زبان مقصد، بینش ارزشمندی در اختیار زبانآموزان قرار دهد. در ترجمه ادبی نیز این رویکرد مدافعانی دارد. برای نمونه، ناباکوف ترجمه تحتاللفظی را چنین توصیف میکند: «برگرداندن دقیق معنای بافتی متن اصلی تا آن حد که قابلیتهای همایندی و نحوی زبان دیگر مجاز بدانند» و ادعا میکند که فقط این راهبرد را میتوان ترجمه واقعی دانست (ناباکوف 1964/1975: هشت). والتر بنیامین، در سطحی فلسفیتر، استدلال میکند که خویشاوندی زبانها در رویکرد لفظگرا به ترجمه، به وضوح آشکارتر میشود (1923/1963، 1923/1970؛ نک. PURE LANGUAGE). با این حال، در میان مترجمان ادبی معاصر، کمتر مترجمی ترجمۀ تحتاللفظی را ابزار مناسبی برای کار خود میداند. یکی از دلایل اصلی این امر را نایدا چنین بیان میکند: «با توجه به این که هیچ دو زبانی یکسان نیستند ـ چه از لحاظ معناهایی که برای نمادهای متناظر تعیین میشود، چه از نظر شیوههای آرایش این نمادها در قالب گروه یا جمله ـ واضح است که نمیتوان بین زبانها تناظر مطلق یافت. بنابراین، ترجمۀ کاملاً دقیق هم وجود ندارد» (156:1964).
از این گذشته، این نکته را نیز باید افزود که در این نوع ترجمه بازآفريني معاني ضمني متن مبدأ در متن مقصد تقريباً محال است (نک. گات 1991). ترجمه تحتاللفظي غالباً نميتواند چنين عواملي را آنطور که بايد و شايد در نظر بگيرد. گاهي نيز به دليل اين که زبان مبدأ يا متن مبدأ را به جهاتي برتر يا مقدس تلقي ميکنند، به اين ترجمه متوسل ميشوند (شِن 571:1995)؛ گذشته از اينها، ترجمه تحتاللفظي اغلب منجر به «تحريف کامل معناي متن اصلي» ميشود (چوکوفسکي 242:1966 , 6:1984). نايدا مفهوم ترجمه تحتاللفظي را تحت عنوانِ تعادل صوري (FORMAL EQUIVALENCE) مطرح کرده است (1964). اما ويني و داربلنه (1958, 1958/1995) آن را نوعي ترجمه مستقيم (DIRECT TRANSLATION 4) ميدانند و در طبقهبندي خود آن را در رديف يکي از هفت رويه ترجمهاي قرار دادهاند (48:1958 ، 1958/33:1995).
2- لِفِور (1975) در جریان تحلیلی از ترجمههای انگلیسی یکی از اشعار سروده کاتولوس، ترجمه تحتاللفظی را یکی از هفت راهبرد ممکن برای ترجمه شعر تعریف میکند. بدیهی است که در ترجمه شعر، استفاده از رویکرد تحتاللفظی بسیار مشکلآفرین است، زیرا مترجم «با ساخت مایههای از پیش برگزیده و از پیش تعیین شده کار میکند» (لِفِور، 61:1975). در نتیجه، لِفِور میگوید این شیوه محدودیتهای بسیاری دارد. با این حال، وی به این نتیجه میرسد که چون نمیتوان برای عناصر زبان مبدأ در زبان مقصد معادلهای مستقیمی یافت، رویکرد تحتاللفظی به ترجمهم شعر در عمل، دست کم در سطح هنری، نامیسر است؛ وی در این خصوص اعتقاد دارد کار مترجم تحتاللفظی «ثبت موارد متعدد عقبنشینی استراتژیک از اصلی است که وی... تظاهر به طرفداری از آن میکند» (18:1975).
1- مفهومی که قرنهای متمادی موضوع اکثر مناظرههای ترجمه بوده، به نحوی که در برابرِ رقیبش ـ یعنی ترجمه آزاد (FREE TRANSLATION) ـ یا سرسختانه از آن دفاع شده یا به شدت به آن حمله شده است. با این حال، این اصطلاح به شکلهای گوناگون به کار میرود، زیرا ترجمه تحتاللفظی را گاهی مشتمل بر مفهوم مرتبط با آن، یعنی ترجمه واژه به واژه (WORD-FOR-WORD TRANSLATION) نیز میدانند.
از لحاظ زبانی، ترجمه تحت اللفظی را میتوان ترجمهای دانست که «در سطحی پایینتر از آنچه لازم است تا محتوا بدون تغییر و با رعایت هنجارهای زبان مقصد انتقال یابد انجام میگیرد» (بارخوداروف 10:1969). کتفورد نیز به همین منوال، برای این نوع ترجمه براساس مفهوم واحد ترجمه (UNIT OF TRANSLATION) تعریفی ارائه میدهد؛ وی معتقد است در ترجمه تحتاللفظی کار با ترجمه واژه به واژه آغاز میشود، هر چند که بنا بر ضرورتِ تطبیق دادن متن با دستور زبان مقصد، ممکن است متن مقصد نهایی تعادلِ (EQUIVALENCE) گروه به گروه یا بند به بند نیز نشان دهد (25:1965).
از این رو، این اصطلاح، اصطلاحی نسبی است، زیرا «به همان تعداد که سطوح ساخت سلسله مراتبی وجود دارد، ترجمه میتواند به درجات مختلف تحتاللفظی یا آزاد باشد» (هاکِت 313:1954).
ترجمه تحتاللفظی به عنوان یک راهبرد ترجمهای، بیگمان کاربردهای خاص خود را دارد؛ برای مثال عموماً برای ترجمه کردن بسیاری از انواع متون فنی رویکردی کمابیش تحتاللفظی مناسب است، و در مواردی نیز، این شیوه میتواند درباره ساختارهای زبان مقصد، بینش ارزشمندی در اختیار زبانآموزان قرار دهد. در ترجمه ادبی نیز این رویکرد مدافعانی دارد. برای نمونه، ناباکوف ترجمه تحتاللفظی را چنین توصیف میکند: «برگرداندن دقیق معنای بافتی متن اصلی تا آن حد که قابلیتهای همایندی و نحوی زبان دیگر مجاز بدانند» و ادعا میکند که فقط این راهبرد را میتوان ترجمه واقعی دانست (ناباکوف 1964/1975: هشت). والتر بنیامین، در سطحی فلسفیتر، استدلال میکند که خویشاوندی زبانها در رویکرد لفظگرا به ترجمه، به وضوح آشکارتر میشود (1923/1963، 1923/1970؛ نک. PURE LANGUAGE). با این حال، در میان مترجمان ادبی معاصر، کمتر مترجمی ترجمۀ تحتاللفظی را ابزار مناسبی برای کار خود میداند. یکی از دلایل اصلی این امر را نایدا چنین بیان میکند: «با توجه به این که هیچ دو زبانی یکسان نیستند ـ چه از لحاظ معناهایی که برای نمادهای متناظر تعیین میشود، چه از نظر شیوههای آرایش این نمادها در قالب گروه یا جمله ـ واضح است که نمیتوان بین زبانها تناظر مطلق یافت. بنابراین، ترجمۀ کاملاً دقیق هم وجود ندارد» (156:1964).
از این گذشته، این نکته را نیز باید افزود که در این نوع ترجمه بازآفريني معاني ضمني متن مبدأ در متن مقصد تقريباً محال است (نک. گات 1991). ترجمه تحتاللفظي غالباً نميتواند چنين عواملي را آنطور که بايد و شايد در نظر بگيرد. گاهي نيز به دليل اين که زبان مبدأ يا متن مبدأ را به جهاتي برتر يا مقدس تلقي ميکنند، به اين ترجمه متوسل ميشوند (شِن 571:1995)؛ گذشته از اينها، ترجمه تحتاللفظي اغلب منجر به «تحريف کامل معناي متن اصلي» ميشود (چوکوفسکي 242:1966 , 6:1984). نايدا مفهوم ترجمه تحتاللفظي را تحت عنوانِ تعادل صوري (FORMAL EQUIVALENCE) مطرح کرده است (1964). اما ويني و داربلنه (1958, 1958/1995) آن را نوعي ترجمه مستقيم (DIRECT TRANSLATION 4) ميدانند و در طبقهبندي خود آن را در رديف يکي از هفت رويه ترجمهاي قرار دادهاند (48:1958 ، 1958/33:1995).
2- لِفِور (1975) در جریان تحلیلی از ترجمههای انگلیسی یکی از اشعار سروده کاتولوس، ترجمه تحتاللفظی را یکی از هفت راهبرد ممکن برای ترجمه شعر تعریف میکند. بدیهی است که در ترجمه شعر، استفاده از رویکرد تحتاللفظی بسیار مشکلآفرین است، زیرا مترجم «با ساخت مایههای از پیش برگزیده و از پیش تعیین شده کار میکند» (لِفِور، 61:1975). در نتیجه، لِفِور میگوید این شیوه محدودیتهای بسیاری دارد. با این حال، وی به این نتیجه میرسد که چون نمیتوان برای عناصر زبان مبدأ در زبان مقصد معادلهای مستقیمی یافت، رویکرد تحتاللفظی به ترجمهم شعر در عمل، دست کم در سطح هنری، نامیسر است؛ وی در این خصوص اعتقاد دارد کار مترجم تحتاللفظی «ثبت موارد متعدد عقبنشینی استراتژیک از اصلی است که وی... تظاهر به طرفداری از آن میکند» (18:1975).
#لفظ_گردانی (ترجمه لفظی)
#Metaphrase (or Verbal Translation)
این اصطلاح را درایدن (1680/1989) شاعر و مترجم قرن هفدهم برای اشاره به یکی از سه روش ترجمهای خویش به کار برده است.
درایدن لفظ گردانی را فرایند «برگرداندن واژه به واژه و سطر به سطر ]اثر[ یک نویسنده از زبانی به زبان دیگر» (1680/ 7:1989) تعریف میکند؛ به بیان دیگر، این اصطلاح به فرایند ترجمه تحت اللفظی (LITERAL TRANSLATION) اطلاق میشود. درایدن با این استدلال که «تقریباً غیر ممکن است بتوان متنی را لفظ به لفظ و در عین حال خوب ترجمه کرد» (1680/ 8:1989)، صریحاً چنین شیوهای را مطرود میداند. در واقع، توصیف او از لفظ گردانی سراسر به زبانی بسیار انتقادی است چنان که میگوید ترجمهای که به این شیوه انجام شده باشد، پرتکلف (1680/ 8:1989) و بردهوار (1680/ 9:1989) است، و مترجم را نمیتوان کسی جز یک رونوشتبردار دانست (1680/ 9:1989). با این حال، فقط در تشبیه معروف زیر است که درایدن تحقیرآمیزترین توصیف خویش را نثار این نوع ترجمه میکند: «این ]ترجمه[ بسیار شبیه به رقصیدن روی طناب با پاهای بسته در غل و زنجیر است: شاید بتوان احتیاط کرد و نیفتاد؛ اما دیگر نباید انتظار حرکات زیبا و موزون داشت: و بهترین توصیفی که میتوانیم از آن بکنیم، این است که بگوییم کاری است بس ابلهانه، زیرا هیچ انسان عاقلی خود را به خطر نمیاندازد تا دیگران تحسیناش کنند و بگویند جان به در برده بی آن که گردن خود را بشکند». (1680/ 9:1989).
#Metaphrase (or Verbal Translation)
این اصطلاح را درایدن (1680/1989) شاعر و مترجم قرن هفدهم برای اشاره به یکی از سه روش ترجمهای خویش به کار برده است.
درایدن لفظ گردانی را فرایند «برگرداندن واژه به واژه و سطر به سطر ]اثر[ یک نویسنده از زبانی به زبان دیگر» (1680/ 7:1989) تعریف میکند؛ به بیان دیگر، این اصطلاح به فرایند ترجمه تحت اللفظی (LITERAL TRANSLATION) اطلاق میشود. درایدن با این استدلال که «تقریباً غیر ممکن است بتوان متنی را لفظ به لفظ و در عین حال خوب ترجمه کرد» (1680/ 8:1989)، صریحاً چنین شیوهای را مطرود میداند. در واقع، توصیف او از لفظ گردانی سراسر به زبانی بسیار انتقادی است چنان که میگوید ترجمهای که به این شیوه انجام شده باشد، پرتکلف (1680/ 8:1989) و بردهوار (1680/ 9:1989) است، و مترجم را نمیتوان کسی جز یک رونوشتبردار دانست (1680/ 9:1989). با این حال، فقط در تشبیه معروف زیر است که درایدن تحقیرآمیزترین توصیف خویش را نثار این نوع ترجمه میکند: «این ]ترجمه[ بسیار شبیه به رقصیدن روی طناب با پاهای بسته در غل و زنجیر است: شاید بتوان احتیاط کرد و نیفتاد؛ اما دیگر نباید انتظار حرکات زیبا و موزون داشت: و بهترین توصیفی که میتوانیم از آن بکنیم، این است که بگوییم کاری است بس ابلهانه، زیرا هیچ انسان عاقلی خود را به خطر نمیاندازد تا دیگران تحسیناش کنند و بگویند جان به در برده بی آن که گردن خود را بشکند». (1680/ 9:1989).
میان زبان (معنای مورد نظر) (زبان میانجی)
#Tertium Comparationis (Latin) or Interlingua
این اصطلاح را برخی ترجمه پژوهشان برای اشاره به زبانی نظری که بین زبان مبدأ و زبان مقصد واسطه میشود به کار بردهاند. ترجمه پژوهانی که این مفهوم را به کار میبرند، استدلال میکنند که طبق نظر اکو، «باید... یک میان زبان وجود داشته باشد که به ما امکان دهد عبارتی را از زبانِ الف به عبارتی در زبانِ ب تبدیل کنیم، به شرط آن که مطمئن شویم هر دو عبارت معادلِ عبارتی از فرازبانِ ج هستند» (346:1995). این فرازبان به صورت یک وجه مشترک معنایی مفروض است و از طریق آن معنای متن مبدأ که یک تغییر ناپذیرِ (INVARIANT) مستقل از خود متن مبدأ تلقی میگردد، از متن مبدأ به متن مقصد انتقال مییابد. کوشمیدر (1965 الف، 1965 ب) این تغییرناپذیرِ میان زبانی را Gemeinte یا معنای مورد نظر مینامد اما پوپوویچ (]1976[: 11) آن را زبان میانجی میخواند. پذیرش چنین «ارزش پایدار بینازبانی» (کُلِر 1979/ 97:1992) نشان دهندۀ اعتقاد ذاتی به ترجمهپذیریِ (TRANSLATABILITY) نامحدود (ویلس 46:1982) و اهمیت تعادلِ (EQUIVALENCE) زبانی است؛ به همین علت، بیشتر نظریههای زبانشناختی ترجمه تلویحاً بر مفهوم میان زبانی متکی هستند (نک. اسنل هورنبی 1988/16:1995-15). استفاده از مفهوم میان زبان مخصوصاً به مدلهای زایشی دو زبانۀ ترجمه که متأثر از زبانشناسی چامسکی است و در آن ترجمه فرایند رمزگشایی و رمزگذاریِ مجدد یک پیامِ تغییرناپذیر تلقی میگردد مربوط است، بنابراین، میان زبان در این چارچوب یک «نقطۀ ارشمیدسی» است که میتوان از آن روساخت هر دو زبان را پدید آورد (هونیگ 49:1976). مدل فرایند ترجمۀ نایدا و تیبر (1969/1982) نمونه بارز این دیدگاه است (برای مثال نک ANALYSIS). با این حال، چنان که هونیگ اظهار میدارد، مفهوم میان زبان «معرف مبنای واقعی فعالیتهای مترجم نیست» (50:1976).
دلائل متعددی را میتوان در توضیح آن ذکر کرد. اولین دلیل این است که نمیتوان وجود میان زبان را ثابت کرد. دلیل دوم به آنچه نظریهپردازان ادبی «سوء تعبیر غرضی» (گنتزلر 57:1993) مینامند مربوط میشود ـ یعنی این که معنای مورد نظر نویسنده و معنایی که یک اثر بیان میکند یکسان نیستند ـ با توجه به این تعدد معنایی، اعتقاد به این که میتوان معنای متن را به چند صورت زیربنایی بنیادی محدود نمود حکم یک سادهانگاریِ افراطی و غیرواقع بینانه را پیدا میکند. مسأله سوم آن است که ترجمه اساساً رویهای مبتنی ـ بر ـ گفتار است (کُلِر 1979/ 98:1992، 223)؛ به بیان دیگر، ترجمه صرفاً تبدیل جملهها و عبارتهای آرمانیِ بافت زدوده از یک زبان به زبان دیگر نیست، بلکه مستلزم رمزگذاریِ مجدد یک متن مبدأ مبهم، مقید ـ به ـ بافت و آکنده از تلویح به مناسبترین شیوه در زبان مقصد است (نک گات 1991). با این حال، با وجود چنین مشکلاتی، گاهی استفاده از نوعی میان زبان را در مقایسۀ ترجمه (نک ARCHITRANSEME) و ارزیابی ترجمه (سیگر 1994) توصیه میکنند؛ در ضمن میان زبان، رویهای معیار در بسیاری از سیستمهای ترجمۀ ماشینیِ (MACHINE TRANSLATION) چند زبانه است (که در آن بافت interlingua نامیده میشود؛ نک آرنولد و دیگران 1994 و شوبرت 1992).
#Tertium Comparationis (Latin) or Interlingua
این اصطلاح را برخی ترجمه پژوهشان برای اشاره به زبانی نظری که بین زبان مبدأ و زبان مقصد واسطه میشود به کار بردهاند. ترجمه پژوهانی که این مفهوم را به کار میبرند، استدلال میکنند که طبق نظر اکو، «باید... یک میان زبان وجود داشته باشد که به ما امکان دهد عبارتی را از زبانِ الف به عبارتی در زبانِ ب تبدیل کنیم، به شرط آن که مطمئن شویم هر دو عبارت معادلِ عبارتی از فرازبانِ ج هستند» (346:1995). این فرازبان به صورت یک وجه مشترک معنایی مفروض است و از طریق آن معنای متن مبدأ که یک تغییر ناپذیرِ (INVARIANT) مستقل از خود متن مبدأ تلقی میگردد، از متن مبدأ به متن مقصد انتقال مییابد. کوشمیدر (1965 الف، 1965 ب) این تغییرناپذیرِ میان زبانی را Gemeinte یا معنای مورد نظر مینامد اما پوپوویچ (]1976[: 11) آن را زبان میانجی میخواند. پذیرش چنین «ارزش پایدار بینازبانی» (کُلِر 1979/ 97:1992) نشان دهندۀ اعتقاد ذاتی به ترجمهپذیریِ (TRANSLATABILITY) نامحدود (ویلس 46:1982) و اهمیت تعادلِ (EQUIVALENCE) زبانی است؛ به همین علت، بیشتر نظریههای زبانشناختی ترجمه تلویحاً بر مفهوم میان زبانی متکی هستند (نک. اسنل هورنبی 1988/16:1995-15). استفاده از مفهوم میان زبان مخصوصاً به مدلهای زایشی دو زبانۀ ترجمه که متأثر از زبانشناسی چامسکی است و در آن ترجمه فرایند رمزگشایی و رمزگذاریِ مجدد یک پیامِ تغییرناپذیر تلقی میگردد مربوط است، بنابراین، میان زبان در این چارچوب یک «نقطۀ ارشمیدسی» است که میتوان از آن روساخت هر دو زبان را پدید آورد (هونیگ 49:1976). مدل فرایند ترجمۀ نایدا و تیبر (1969/1982) نمونه بارز این دیدگاه است (برای مثال نک ANALYSIS). با این حال، چنان که هونیگ اظهار میدارد، مفهوم میان زبان «معرف مبنای واقعی فعالیتهای مترجم نیست» (50:1976).
دلائل متعددی را میتوان در توضیح آن ذکر کرد. اولین دلیل این است که نمیتوان وجود میان زبان را ثابت کرد. دلیل دوم به آنچه نظریهپردازان ادبی «سوء تعبیر غرضی» (گنتزلر 57:1993) مینامند مربوط میشود ـ یعنی این که معنای مورد نظر نویسنده و معنایی که یک اثر بیان میکند یکسان نیستند ـ با توجه به این تعدد معنایی، اعتقاد به این که میتوان معنای متن را به چند صورت زیربنایی بنیادی محدود نمود حکم یک سادهانگاریِ افراطی و غیرواقع بینانه را پیدا میکند. مسأله سوم آن است که ترجمه اساساً رویهای مبتنی ـ بر ـ گفتار است (کُلِر 1979/ 98:1992، 223)؛ به بیان دیگر، ترجمه صرفاً تبدیل جملهها و عبارتهای آرمانیِ بافت زدوده از یک زبان به زبان دیگر نیست، بلکه مستلزم رمزگذاریِ مجدد یک متن مبدأ مبهم، مقید ـ به ـ بافت و آکنده از تلویح به مناسبترین شیوه در زبان مقصد است (نک گات 1991). با این حال، با وجود چنین مشکلاتی، گاهی استفاده از نوعی میان زبان را در مقایسۀ ترجمه (نک ARCHITRANSEME) و ارزیابی ترجمه (سیگر 1994) توصیه میکنند؛ در ضمن میان زبان، رویهای معیار در بسیاری از سیستمهای ترجمۀ ماشینیِ (MACHINE TRANSLATION) چند زبانه است (که در آن بافت interlingua نامیده میشود؛ نک آرنولد و دیگران 1994 و شوبرت 1992).
ترجمه معنایی Semantic Translation
ترجمه معنایی یکی از دو روش ترجمه در طبقهبندی نیومارک است (نیزنک. COMMUNICATIVE TRANSLATION 2) که در آن «مترجم میکوشد، در چارچوب محدودیتهای نحوی و معنایی خاص زبان مقصد، معنای دقیق بافتی مورد نظر نویسنده را بازآفریند» (1981/22:1988). در نتیجه، در ترجمۀ معنایی مترجم میکوشد صور متن اصلی را تا آنجا که هنجارهای زبان مقصد اجازه میدهند، باز آفریند؛ از این گذشته هیچ تلاشی برای قراردادن متن مبدأ در بافت فرهنگی مقصد صورت نمیگیرد. در این نوع ترجمه بیشتر به برگرداندن فرایندهای فکری اصلی نویسنده به زبان مقصد توجه میشود تا ارائه برداشتی تازه از متن مبدأ که از نظر مترجم برای محیط مقصد مناسبتر است؛ از این رو، ترجمۀ معنایی واژههای متن اصلی را مقدس قلمداد میکند، حتی اگر این تلقی مستلزم باز آفریدن ناسازگاریها، ابهامها و خطاها باشد. ترجمۀ معنایی معمولاً برای متنهای ادبی، فنی و علمی و نیز دیگر بافتهایی که زبان متن مبدأ به اندازۀ محتوای آن اهمیت دارد مناسب است. با این حال، باید دانست که قرار نیست ترجمۀ معنایی مقولهای کاملاً تخطیناپذیر باشد؛ از این گذشته، این نوع ترجمه در کنار ترجمۀ ارتباطی نمایانگر «ناحیۀ میانیِ عرف ترجمه» (حتیم و میسون 7:1990) است که بین راهبردهایی چون اقتباس (ADAPTATION) و ترجمۀ میان خطی (INTERLINEAR TRANSLATION) قرار میگیرد (نک. نیومارک 45:1988).
ترجمه معنایی یکی از دو روش ترجمه در طبقهبندی نیومارک است (نیزنک. COMMUNICATIVE TRANSLATION 2) که در آن «مترجم میکوشد، در چارچوب محدودیتهای نحوی و معنایی خاص زبان مقصد، معنای دقیق بافتی مورد نظر نویسنده را بازآفریند» (1981/22:1988). در نتیجه، در ترجمۀ معنایی مترجم میکوشد صور متن اصلی را تا آنجا که هنجارهای زبان مقصد اجازه میدهند، باز آفریند؛ از این گذشته هیچ تلاشی برای قراردادن متن مبدأ در بافت فرهنگی مقصد صورت نمیگیرد. در این نوع ترجمه بیشتر به برگرداندن فرایندهای فکری اصلی نویسنده به زبان مقصد توجه میشود تا ارائه برداشتی تازه از متن مبدأ که از نظر مترجم برای محیط مقصد مناسبتر است؛ از این رو، ترجمۀ معنایی واژههای متن اصلی را مقدس قلمداد میکند، حتی اگر این تلقی مستلزم باز آفریدن ناسازگاریها، ابهامها و خطاها باشد. ترجمۀ معنایی معمولاً برای متنهای ادبی، فنی و علمی و نیز دیگر بافتهایی که زبان متن مبدأ به اندازۀ محتوای آن اهمیت دارد مناسب است. با این حال، باید دانست که قرار نیست ترجمۀ معنایی مقولهای کاملاً تخطیناپذیر باشد؛ از این گذشته، این نوع ترجمه در کنار ترجمۀ ارتباطی نمایانگر «ناحیۀ میانیِ عرف ترجمه» (حتیم و میسون 7:1990) است که بین راهبردهایی چون اقتباس (ADAPTATION) و ترجمۀ میان خطی (INTERLINEAR TRANSLATION) قرار میگیرد (نک. نیومارک 45:1988).
تناظر صوری Formal Correspondence
طبق مدل کتفورد، رابطهای صوری است که در شرایط زیر ایجاد میشود:
وقتی که مقولۀ مقصدی «در «اقتصاد» زبان مقصد «همان» فضایی را» اشغال کند «که یک مقولۀ مبدأ در زبان مبدأ» (27:1965). تناظر صوری، برخلاف تعادل متنی (TEXTUAL EQUIVALENCE 1)، مقولهای نظری و سازگاری است که با تطبیق صوری زبان مبدأ و زبان مقصد برقرار میشود. تناظر صوری به علت تفاوتهای اجتنابناپذیر نظامهای دو زبان اغلب تقریبی است نه مطلق، با وجود این، ایجاد آن در سطوحِ بالاترِ انتزاع زبانی آسانتر است. مثلاً فرانسه و انگلیسی زبانهایی هستند که در پنج مرتبه دستوری (یعنی جمله، بند، گروه، واژه و تکواژ) عمل میکنند. در نتیجه منطقی است اگر بگویند در این دو زبان بین این دو سلسله مراتبِ واحدها، تناظر صوری وجود دارد، هر چند که همیشه نمیتوان هر مرتبۀ زبانی را به همان مرتبه در زبان دیگر ترجمه کرد. با این حال، نباید اصطلاحات دستوری مشابه را با تناظر صوری اشتباه گرفت. از این رو، مثلاً اصطلاحِ اسم مصدر (gerund) در لاتین و روسی به طبقههای واژگانی متفاوتی دلالت دارد، اما مقولۀ نامعینها در انگلیسی و مقولۀ جایگاه پایانی جمله در روسی با یکدیگر متناظر هستند. ایویر (1969، 1981)، که این مفهوم را از دیدگاه زبانشناسی مقابلهای بررسی میکند، در تشریح نظر کتفورد، میگوید تناظر صوری میان عناصر زبان مبدأ و زبان مقصد را باید به صورت رابطهای یک ـ به ـ چند در نظر گرفت و وجود آن تنها با بررسی متنهایی که «از لحاظ ترجمهای معادلاند» (55:1981) ثابت میشود. در ضمن باید دانست که نایدا و تیبر (1969/1982) اصطلاح تناظر صوری را برای اشاره به آنچه در جای دیگر تعادل صوریت (FORMAL EQUIVALENCE) نامیدهاند به کار بردهاند.
طبق مدل کتفورد، رابطهای صوری است که در شرایط زیر ایجاد میشود:
وقتی که مقولۀ مقصدی «در «اقتصاد» زبان مقصد «همان» فضایی را» اشغال کند «که یک مقولۀ مبدأ در زبان مبدأ» (27:1965). تناظر صوری، برخلاف تعادل متنی (TEXTUAL EQUIVALENCE 1)، مقولهای نظری و سازگاری است که با تطبیق صوری زبان مبدأ و زبان مقصد برقرار میشود. تناظر صوری به علت تفاوتهای اجتنابناپذیر نظامهای دو زبان اغلب تقریبی است نه مطلق، با وجود این، ایجاد آن در سطوحِ بالاترِ انتزاع زبانی آسانتر است. مثلاً فرانسه و انگلیسی زبانهایی هستند که در پنج مرتبه دستوری (یعنی جمله، بند، گروه، واژه و تکواژ) عمل میکنند. در نتیجه منطقی است اگر بگویند در این دو زبان بین این دو سلسله مراتبِ واحدها، تناظر صوری وجود دارد، هر چند که همیشه نمیتوان هر مرتبۀ زبانی را به همان مرتبه در زبان دیگر ترجمه کرد. با این حال، نباید اصطلاحات دستوری مشابه را با تناظر صوری اشتباه گرفت. از این رو، مثلاً اصطلاحِ اسم مصدر (gerund) در لاتین و روسی به طبقههای واژگانی متفاوتی دلالت دارد، اما مقولۀ نامعینها در انگلیسی و مقولۀ جایگاه پایانی جمله در روسی با یکدیگر متناظر هستند. ایویر (1969، 1981)، که این مفهوم را از دیدگاه زبانشناسی مقابلهای بررسی میکند، در تشریح نظر کتفورد، میگوید تناظر صوری میان عناصر زبان مبدأ و زبان مقصد را باید به صورت رابطهای یک ـ به ـ چند در نظر گرفت و وجود آن تنها با بررسی متنهایی که «از لحاظ ترجمهای معادلاند» (55:1981) ثابت میشود. در ضمن باید دانست که نایدا و تیبر (1969/1982) اصطلاح تناظر صوری را برای اشاره به آنچه در جای دیگر تعادل صوریت (FORMAL EQUIVALENCE) نامیدهاند به کار بردهاند.
تعادل پویا Dynamic Equivalence
اصطلاحی که نایدا در بافت ترجمۀ کتاب مقدس برای توصیف یکی از دو جهتگیری اصلی در ترجمه (نیزنک. FORMAL EQUIVALENCE) مطرح کرده است. تعادل پویا ویژگی ترجمهای است که در آن «پیام متن اصلی به نحوی به زبان گیرنده انتقال یافته که واکنش گیرندۀ این زبان اساساً شبیه به واکنش گیرندۀ متن اصلی است» (نایدا و تیبر 1969/200:1982). به بیان دیگر، ترجمهای معادل پویای متن مبدأ قلمداد میشود که بنابر فرایندی سه مرحلهای، شامل تحلیل (ANALYSIS)، انتقال (TRANSFER 2) و بازسازی (RESTRUCTURING) تولید شده باشد (نایدا و تیبر 1969/200:1982). چنین ترجمهای مستلزم شیوههایی است از جمله جایگزین کردن عناصر مبهم زبان مبدأ با عناصری از زبان مقصد که از لحاظ فرهنگی مناسبترند، تصریح اطلاعاتی که در متن مبدأ به صورت معنای ضمنی آمده و افزودن مقداری حشو (REDUNDANCY) (131:1964) برای کمک به درک مفهوم. از این رو، در این نوع ترجمه «تطبیق دادن پیام زبان گیرنده با پیام زبان مبدأ» چندان مورد نظر نیست. هدف بیشتر «پیوند دادن گیرنده با آن دسته از شیوههای رفتار است که در بافت فرهنگی وی معنادار هستند» (نایدا 159:1964). شاید معروفترین نمونه برای معادل پویا، این است که عبارت «Lamb of God» را که در کتاب مقدس آمده، در یک زبان اسکیمویی به «Seal of God» ترجمه کنند. این واقعیت که برّه در مناطق قطبی ناشناخته است به جانشین شدن عنصری منجر شده که از لحاظ فرهنگی معنادار است و حداقل از لحاظ بعضی مؤلفههای معنایی با لفظ زبان مبدأ اشتراک دارد (نک. اسنل ـ هورنبی 1988/19:1995). به استدلال نایدا و تیبر، برای این که ترجمه به هدف خود دست یابد، لازم است واکنش معادلی در خوانندۀ مقصد برانگیخته شود، هر چند که این واکنش هرگز با واکنشی که متن مبدأ پدید آورده یکسان نخواهد بود (1969/24:1982). با وجود این، نایدا و تیبر دربارۀ مواردی که ایجاد تعادل پویا توجیهپذیر است، هشدار میدهند. مثلاً مقایسه معادل پویا با مقولۀ مشابه آن یعنی ترجمۀ زبانی (LINGUISTIC TRANSLATION 3) نشان میدهد که فقط تصریح عناصری در متن مقصد موجه است که از لحاظ زبانی در متن مبدأ ضمنی هستند، وگرنه هر اطلاعات بافتی اضافی که ممکن است برای مخاطب جدید ضروری باشد نیاز به تصریح ندارد. البته مفهوم تعادل پویا مخصوصاً مربوط به ترجمه کتاب مقدس است، زیرا در این مورد ترجمههایی لازم است که علاوه بر آگاهی دادن، به امید برانگیختن واکنشی در خوانندگان، پیام معناداری به آنها ارائه دهند (1969/24:1982). با این حال، بیگمان تعادل پویا را میتوان برای متنهای دیگر نیز به کار برد. در واقع در بسیاری حوزهها (مانند ترجمۀ ادبی) تعادل پویا بیتردید بر رویکردهای دیگر ارجح بوده است (نایدا 160:1964).
اصطلاحی که نایدا در بافت ترجمۀ کتاب مقدس برای توصیف یکی از دو جهتگیری اصلی در ترجمه (نیزنک. FORMAL EQUIVALENCE) مطرح کرده است. تعادل پویا ویژگی ترجمهای است که در آن «پیام متن اصلی به نحوی به زبان گیرنده انتقال یافته که واکنش گیرندۀ این زبان اساساً شبیه به واکنش گیرندۀ متن اصلی است» (نایدا و تیبر 1969/200:1982). به بیان دیگر، ترجمهای معادل پویای متن مبدأ قلمداد میشود که بنابر فرایندی سه مرحلهای، شامل تحلیل (ANALYSIS)، انتقال (TRANSFER 2) و بازسازی (RESTRUCTURING) تولید شده باشد (نایدا و تیبر 1969/200:1982). چنین ترجمهای مستلزم شیوههایی است از جمله جایگزین کردن عناصر مبهم زبان مبدأ با عناصری از زبان مقصد که از لحاظ فرهنگی مناسبترند، تصریح اطلاعاتی که در متن مبدأ به صورت معنای ضمنی آمده و افزودن مقداری حشو (REDUNDANCY) (131:1964) برای کمک به درک مفهوم. از این رو، در این نوع ترجمه «تطبیق دادن پیام زبان گیرنده با پیام زبان مبدأ» چندان مورد نظر نیست. هدف بیشتر «پیوند دادن گیرنده با آن دسته از شیوههای رفتار است که در بافت فرهنگی وی معنادار هستند» (نایدا 159:1964). شاید معروفترین نمونه برای معادل پویا، این است که عبارت «Lamb of God» را که در کتاب مقدس آمده، در یک زبان اسکیمویی به «Seal of God» ترجمه کنند. این واقعیت که برّه در مناطق قطبی ناشناخته است به جانشین شدن عنصری منجر شده که از لحاظ فرهنگی معنادار است و حداقل از لحاظ بعضی مؤلفههای معنایی با لفظ زبان مبدأ اشتراک دارد (نک. اسنل ـ هورنبی 1988/19:1995). به استدلال نایدا و تیبر، برای این که ترجمه به هدف خود دست یابد، لازم است واکنش معادلی در خوانندۀ مقصد برانگیخته شود، هر چند که این واکنش هرگز با واکنشی که متن مبدأ پدید آورده یکسان نخواهد بود (1969/24:1982). با وجود این، نایدا و تیبر دربارۀ مواردی که ایجاد تعادل پویا توجیهپذیر است، هشدار میدهند. مثلاً مقایسه معادل پویا با مقولۀ مشابه آن یعنی ترجمۀ زبانی (LINGUISTIC TRANSLATION 3) نشان میدهد که فقط تصریح عناصری در متن مقصد موجه است که از لحاظ زبانی در متن مبدأ ضمنی هستند، وگرنه هر اطلاعات بافتی اضافی که ممکن است برای مخاطب جدید ضروری باشد نیاز به تصریح ندارد. البته مفهوم تعادل پویا مخصوصاً مربوط به ترجمه کتاب مقدس است، زیرا در این مورد ترجمههایی لازم است که علاوه بر آگاهی دادن، به امید برانگیختن واکنشی در خوانندگان، پیام معناداری به آنها ارائه دهند (1969/24:1982). با این حال، بیگمان تعادل پویا را میتوان برای متنهای دیگر نیز به کار برد. در واقع در بسیاری حوزهها (مانند ترجمۀ ادبی) تعادل پویا بیتردید بر رویکردهای دیگر ارجح بوده است (نایدا 160:1964).