جایی که احترام به قانون نباشد، انقلاب احتمالاً یا به هرج و مرج خواهد انجامید یا به دیکتاتوری.
#برتراند_راسل
سخنرانی: اخلاق فردی و اجتماعی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#برتراند_راسل
سخنرانی: اخلاق فردی و اجتماعی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"می توانیم هر قدر دوست داریم بر این نکته تاکید کنیم که عقل بشر ضعیف تر از غرایز اوست و حق نیز با ماست ولی این ضعف ویژگی عجیبی دارد. صدای عقل ملایم و تدریجی است ولی تا گوش شنوایی نیابد آرام نمی گیرد و درنهایت بعد از تکرار بی پایان، موفق می شود. این یکی از نکات معدودی است که ما را به آینده انسان امیدوار می کند".
"آینده یک پندار"
#زيگموند_فرويد
ترجمه:هاشم رضي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"می توانیم هر قدر دوست داریم بر این نکته تاکید کنیم که عقل بشر ضعیف تر از غرایز اوست و حق نیز با ماست ولی این ضعف ویژگی عجیبی دارد. صدای عقل ملایم و تدریجی است ولی تا گوش شنوایی نیابد آرام نمی گیرد و درنهایت بعد از تکرار بی پایان، موفق می شود. این یکی از نکات معدودی است که ما را به آینده انسان امیدوار می کند".
"آینده یک پندار"
#زيگموند_فرويد
ترجمه:هاشم رضي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
اعراب، با آنکه قسمت بزرگی از جهان را بهنام دین تصرف کردند، خود نژاد چندان متدینی نبودند. انگیزۀ فتوحات آنان بیشتر ثروت و غنیمت بود تا دیانت، و در نتیجۀ همین عدم تعصب بود که جنگجویانی چند توانستند بیدشواری بسیار بر تودههای عظیمی که تمدنی عالیتر و دینی جداگانه داشتند حکومت کنند.
ایرانیان برعکس از قدیمیترین روزگاران عمیقاً و قویاً متفکر بودند. این مردم پس از آنکه اسلام آوردند، از اسلام چیزی ساختند بسیار جالبتر و دینیتر و فلسفیتر از آنچه بهتصور پیغمبر و آل او در آمده بود. از زمان مرگ علی داماد محمد در 661، مسلمانان بهدو فرقۀ سنی و شیعه تقسیم شدهاند. فرقۀ اول فرقۀ بزرگتر است و فرقۀ دوم از علی پیروی میکند خلفای بنیامیه را غاصب میداند. ایرانیان همیشه متعلق بهفرقۀ شیعه بودهاند. بنیامیه، بیشتر بهواسطۀ فشار ایرانیان، سرانجام از خلافت افتادند و خلفای عباسی که نمایندۀ منافع ایرانیان بودند جانشین آنان شدند. این تغییر با انتقال مقر خلافت از دمشق بهبغداد آغاز میشود.
"تاريخ فلسفه غرب"
#برتراند_راسل
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
اعراب، با آنکه قسمت بزرگی از جهان را بهنام دین تصرف کردند، خود نژاد چندان متدینی نبودند. انگیزۀ فتوحات آنان بیشتر ثروت و غنیمت بود تا دیانت، و در نتیجۀ همین عدم تعصب بود که جنگجویانی چند توانستند بیدشواری بسیار بر تودههای عظیمی که تمدنی عالیتر و دینی جداگانه داشتند حکومت کنند.
ایرانیان برعکس از قدیمیترین روزگاران عمیقاً و قویاً متفکر بودند. این مردم پس از آنکه اسلام آوردند، از اسلام چیزی ساختند بسیار جالبتر و دینیتر و فلسفیتر از آنچه بهتصور پیغمبر و آل او در آمده بود. از زمان مرگ علی داماد محمد در 661، مسلمانان بهدو فرقۀ سنی و شیعه تقسیم شدهاند. فرقۀ اول فرقۀ بزرگتر است و فرقۀ دوم از علی پیروی میکند خلفای بنیامیه را غاصب میداند. ایرانیان همیشه متعلق بهفرقۀ شیعه بودهاند. بنیامیه، بیشتر بهواسطۀ فشار ایرانیان، سرانجام از خلافت افتادند و خلفای عباسی که نمایندۀ منافع ایرانیان بودند جانشین آنان شدند. این تغییر با انتقال مقر خلافت از دمشق بهبغداد آغاز میشود.
"تاريخ فلسفه غرب"
#برتراند_راسل
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
"همین است .من یک بادبادک هستم. اگر کسی ماسوره را نگه ندارد پرواز می کنم. میروم. و تو جالب است.. اغلب به خودم می گویم تو به اندازه ی کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم..."
"من او را دوست داشتم"
#آنا_گاوالدا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"همین است .من یک بادبادک هستم. اگر کسی ماسوره را نگه ندارد پرواز می کنم. میروم. و تو جالب است.. اغلب به خودم می گویم تو به اندازه ی کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم..."
"من او را دوست داشتم"
#آنا_گاوالدا
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
برای نخستین بار با اندوه جانکاه جدایی آشنا شد.و این برای هر قلب سودازده شکنجۀ تحمل ناپذیری است. جهان خالی شده، زندگی خالی، همه چیز خالی است. دیگر نمی توان نفس کشید: دلهره ای کشنده به انسان دست می دهد. خاصه آن وقت که نشانه های مادی اقامت دوست گرداگرد انسان برجاست، آن وقت که هر چه گرد انسان است پیوسته دوست را به او یادآوری می کند،آن وقت است که انسان در محیط آشنایی که با دوست به سر برده است تنها می ماند، آن وقت که انسان با سرسختی می خواهد سعادت از دست رفته را در همان جاهای پیشین بازیابد.آن وقت گویی پرتگاهی زیر پایش باز شده است.....زنده زنده انسان شاهد انهدام گرامی ترین پارۀ قلب خویش می گرد؛ زندگی ناپدید می شود، ظلمات نیستی دهن می گشاید.
"ژان كريستف"
#رومن_رولان
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
برای نخستین بار با اندوه جانکاه جدایی آشنا شد.و این برای هر قلب سودازده شکنجۀ تحمل ناپذیری است. جهان خالی شده، زندگی خالی، همه چیز خالی است. دیگر نمی توان نفس کشید: دلهره ای کشنده به انسان دست می دهد. خاصه آن وقت که نشانه های مادی اقامت دوست گرداگرد انسان برجاست، آن وقت که هر چه گرد انسان است پیوسته دوست را به او یادآوری می کند،آن وقت است که انسان در محیط آشنایی که با دوست به سر برده است تنها می ماند، آن وقت که انسان با سرسختی می خواهد سعادت از دست رفته را در همان جاهای پیشین بازیابد.آن وقت گویی پرتگاهی زیر پایش باز شده است.....زنده زنده انسان شاهد انهدام گرامی ترین پارۀ قلب خویش می گرد؛ زندگی ناپدید می شود، ظلمات نیستی دهن می گشاید.
"ژان كريستف"
#رومن_رولان
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خدا می داند که من نخواسته بودم عاشق او بشوم ، من نخواسته بودم عاشق هیچ کس بشوم . ولی خدا می داند که شده بودم.
"وداع با اسلحه"
#ارنست_همينگوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Angelo_merendino :عكاس
"وداع با اسلحه"
#ارنست_همينگوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
Angelo_merendino :عكاس
از دست دادن زندگی چیزی نیست و هر وقت که لازم باشد من این شهامت را خواهم داشت . اما از دست رفتن معنای زندگی و نابود شدن بهانه ی هستی ، این است آنچه تحمّل کردنی نیست .نمی شود بی دلیل زندگی کرد
كاليگولا
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كاليگولا
#آلبر_كامو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تو هيچ مترس چون بخشوده شدى اما براي جامعه فاسدى كه تو را مجبور كرده است كه بين مرگ وبى آبرويى يكى را انتخاب كنى بخششى وجود ندارد
#اینیاتسیو_سیلونه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كاريكاتور:آتنا فرقدانى
#اینیاتسیو_سیلونه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
كاريكاتور:آتنا فرقدانى
@tarikh21
گفته اند: وقتى مردى به "بودا" دشنام داد، به او گوش سپرد. وقتى مرد خاموش شد، بودا پرسيد: اى فرزند! اگر مردى نخواهد پيشكشى را كه به او مى دهند بپذيرد، آن پيشكش از آن كى خواهد شد؟ مرد پاسخ داد: از آن پيشكش دهنده؛ بودا گفت: پسرم! من نمى خواهم دشنامت را بپذيرم، تمنا دارم كه آنرا خود نگهدارى
"تاريخ تمدن"
(مشرق زمين گاهواره ىِ تمدن)
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
گفته اند: وقتى مردى به "بودا" دشنام داد، به او گوش سپرد. وقتى مرد خاموش شد، بودا پرسيد: اى فرزند! اگر مردى نخواهد پيشكشى را كه به او مى دهند بپذيرد، آن پيشكش از آن كى خواهد شد؟ مرد پاسخ داد: از آن پيشكش دهنده؛ بودا گفت: پسرم! من نمى خواهم دشنامت را بپذيرم، تمنا دارم كه آنرا خود نگهدارى
"تاريخ تمدن"
(مشرق زمين گاهواره ىِ تمدن)
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
خوشبختی ما
مثل آب است در تور ماهیگیری
توی آب که حرکتش میدهی
باز می شود و پر از آب است
بیرونش که می کشی خالی است
جنگ و صلح
#لئو_تولستوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
قصه تعريف كردن تولستوي براي نوه هايش
مثل آب است در تور ماهیگیری
توی آب که حرکتش میدهی
باز می شود و پر از آب است
بیرونش که می کشی خالی است
جنگ و صلح
#لئو_تولستوي
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
قصه تعريف كردن تولستوي براي نوه هايش
عکسی جالب از مهاجران آفریقایی که در ساحل شهر جیبوتی می کوشند سیگنال های ارزان قیمت تلفنی را از کشور همسایه، سومالی، دریافت کنند.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
منبع: بي بي سي فارسي
عكاس: جان استنمیر
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
منبع: بي بي سي فارسي
عكاس: جان استنمیر
@tarikh21
"استدلال عشق" (٥)
روسو معتقد بود عشق سرشار از شور به وابستگی و پیوستن به دیگری است. این وابستگی شخص عاشق را مجبور می كند خود را به نفع تمایلات شخصی دیگر تغییر دهد.
خود را به ذهنیت و خواست او نزدیك كند و از آنجا كه خوشبختی بدون احساس استقلال و خود بودن میسر نخواهد بود لذا عشق مساله ای است كه موجب بدبختی و حقارت عاشق است.
روسو به این نكته اشاره می كرد كه عشق و فرآیند آن سبب به وجود آمدن رذیلت های مختلف اخلاقی می شود. ما دلمان می خواهد همان احساسی را كه داریم در دیگری نیز برانگیزیم؛ عشق باید دو طرفه باشد. و برای این كه ما را دوست بدارند باید در خور عشق باشیم؛ برای آن كه ما را بر دیگری ترجیح دهند، باید (دست كم در چشم محبوبمان) از دیگری ارزشمندتر باشیم. بنابراین شروع می كنیم همقطاران خود را برانداز كردن، شروع می كنیم خود را با آنها مقایسه كردن و اینجاست كه چشم و همچشمی، رقابت و حسادت آغاز می شود.
روسو با طبع لطیف و احساساتی خود نه از جهت منكوب كردن روح احساسی و لطیف عشق بلكه اتفاقا برای دفاع از جان های حساس و جلوگیری از آلودگی نفس بر عشق می تاخت.او نگران آن خدشه و ضربه هایی بود كه عاشق به سبب وارد شدن در رقابت و حسادت به خود می زند. عاشق در این نگاه مدام از خود فاصله می گیرد و به چیزی نزدیك می شود كه خود نیست. اگر همین فاصله از نفس را مبنا قرار دهیم و آن را به حوزه های روان شناسی شخصیت ارتباط دهیم، می توانیم عشق را به سبب تردید به خود و ضربه زدن به اعتماد به نفس توسط خود عاشق در رقابت ها و حسادت های مصنوعی و نابرابر با دیگران صرفاً برای رضایت انسانی دیگر (كه احتمالاً آغشته به خودخواهی و ضعف نفس است) علت ناهنجاری های روانی و افسردگی دانست
#استدلال_عشق
#ژان_ژاك_روسو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"استدلال عشق" (٥)
روسو معتقد بود عشق سرشار از شور به وابستگی و پیوستن به دیگری است. این وابستگی شخص عاشق را مجبور می كند خود را به نفع تمایلات شخصی دیگر تغییر دهد.
خود را به ذهنیت و خواست او نزدیك كند و از آنجا كه خوشبختی بدون احساس استقلال و خود بودن میسر نخواهد بود لذا عشق مساله ای است كه موجب بدبختی و حقارت عاشق است.
روسو به این نكته اشاره می كرد كه عشق و فرآیند آن سبب به وجود آمدن رذیلت های مختلف اخلاقی می شود. ما دلمان می خواهد همان احساسی را كه داریم در دیگری نیز برانگیزیم؛ عشق باید دو طرفه باشد. و برای این كه ما را دوست بدارند باید در خور عشق باشیم؛ برای آن كه ما را بر دیگری ترجیح دهند، باید (دست كم در چشم محبوبمان) از دیگری ارزشمندتر باشیم. بنابراین شروع می كنیم همقطاران خود را برانداز كردن، شروع می كنیم خود را با آنها مقایسه كردن و اینجاست كه چشم و همچشمی، رقابت و حسادت آغاز می شود.
روسو با طبع لطیف و احساساتی خود نه از جهت منكوب كردن روح احساسی و لطیف عشق بلكه اتفاقا برای دفاع از جان های حساس و جلوگیری از آلودگی نفس بر عشق می تاخت.او نگران آن خدشه و ضربه هایی بود كه عاشق به سبب وارد شدن در رقابت و حسادت به خود می زند. عاشق در این نگاه مدام از خود فاصله می گیرد و به چیزی نزدیك می شود كه خود نیست. اگر همین فاصله از نفس را مبنا قرار دهیم و آن را به حوزه های روان شناسی شخصیت ارتباط دهیم، می توانیم عشق را به سبب تردید به خود و ضربه زدن به اعتماد به نفس توسط خود عاشق در رقابت ها و حسادت های مصنوعی و نابرابر با دیگران صرفاً برای رضایت انسانی دیگر (كه احتمالاً آغشته به خودخواهی و ضعف نفس است) علت ناهنجاری های روانی و افسردگی دانست
#استدلال_عشق
#ژان_ژاك_روسو
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
فروغ و مامان هر دو کند می رفتند. فروغ به خاطر چاقی اش و مامان به خاطر زانو دردش. از پشت سرشان می رفتم و فکر می کردم بهتر است مثل کدام یک از اینها پیر شوم. مامان لاغر و قبراق بود ولی با در و دیوار خانه هم درگیر بود. به شیر آب دهن کجی می کرد و به قصابی که ازش گوشت می خرید مظنون بود. شاد بودن حکم لخت بودن را برایش داشت. از هر دو به یک اندازه احساس گناه می کرد. با اخم تسبیح می گرداند و با چهره رنج کشیده پیش خدا حاضر می شد. آدم های مظلوم را دوست داشت و تا وقتی مظلوم مانده بودند، به آنها کمک می کرد.
"رویای تبت"
#فريبا_وفي
#داستان_هاي_ايراني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
فروغ و مامان هر دو کند می رفتند. فروغ به خاطر چاقی اش و مامان به خاطر زانو دردش. از پشت سرشان می رفتم و فکر می کردم بهتر است مثل کدام یک از اینها پیر شوم. مامان لاغر و قبراق بود ولی با در و دیوار خانه هم درگیر بود. به شیر آب دهن کجی می کرد و به قصابی که ازش گوشت می خرید مظنون بود. شاد بودن حکم لخت بودن را برایش داشت. از هر دو به یک اندازه احساس گناه می کرد. با اخم تسبیح می گرداند و با چهره رنج کشیده پیش خدا حاضر می شد. آدم های مظلوم را دوست داشت و تا وقتی مظلوم مانده بودند، به آنها کمک می کرد.
"رویای تبت"
#فريبا_وفي
#داستان_هاي_ايراني
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
تعداد ابله ها از برگ درختان و قناری ها بیشتر است
تمامی کبوترهای سرنشین این جهان
تعدادشان به شمار احمق های این شهر نمی رسد
ای دوست...
کودن ها اینجا،پادشاه اند،منتقد اند،حاکم اند،
استاد استاتیک هستند،موسیقادانند،روزنامه نگاراند،شاعراند
تعداد ابله ها از شمار ستارگان بیشتر است
تعداد ابله ها بیشتر می شود...
چه ساده می توانند بکشند...
ای دوست
من می میرم و ابله ها هرگز هرگز نخواهند مرد.
"تعداد ابله ها"
#بختیار_علی
ترجمه : صلاح کهنه پوشی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تعداد ابله ها از برگ درختان و قناری ها بیشتر است
تمامی کبوترهای سرنشین این جهان
تعدادشان به شمار احمق های این شهر نمی رسد
ای دوست...
کودن ها اینجا،پادشاه اند،منتقد اند،حاکم اند،
استاد استاتیک هستند،موسیقادانند،روزنامه نگاراند،شاعراند
تعداد ابله ها از شمار ستارگان بیشتر است
تعداد ابله ها بیشتر می شود...
چه ساده می توانند بکشند...
ای دوست
من می میرم و ابله ها هرگز هرگز نخواهند مرد.
"تعداد ابله ها"
#بختیار_علی
ترجمه : صلاح کهنه پوشی
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
می دانی ، ما می خواستیم دنیا را عوض کنیم ، حالا می بینیم فقط خودمان عوض شده ایم .
"آينه هاي دردار"
#هوشنگ_گلشيري
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير:تظاهرات انقلاب ٥٧
"آينه هاي دردار"
#هوشنگ_گلشيري
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير:تظاهرات انقلاب ٥٧
@tarikh21
آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است؛
چنانکه "اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف" قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند، آن گاه تقریباً همه ی تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت. و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد...
"كتاب انقیاد زنان"
#جان_استوارت_میل
برگردان:علاءالدین طباطبايي
آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است، که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است؛
چنانکه "اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف" قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند، آن گاه تقریباً همه ی تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت. و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود، زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد...
"كتاب انقیاد زنان"
#جان_استوارت_میل
برگردان:علاءالدین طباطبايي
در این زمینه تردید وجود دارد که آیا فردی جهان دیده در گوشه ای از جهان شیئی منفورتر از چهره انسانی دیده است یا خیر .
#انسانی_بسیار_انسانی
(منفورترین)
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
#انسانی_بسیار_انسانی
(منفورترین)
#فردريش_نيچه
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
ترس نخستين مادر خدايان است و از ميان اقسام ترس، خوف از مرگ مقام مهمتري دارد.
"تاريخ تمدن"
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير: ژوپيتر خداي يونان باستان
"تاريخ تمدن"
#ويل_دورانت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
تصوير: ژوپيتر خداي يونان باستان
@tarikh21
و ابراهیم در نیمه شبی بیدارگردیدو به تنها فرزندش ،اسحاق بگفت:رویایی دیده ام که در ان ندای خدای را بشنیده ام که باید تنها فرزندم را برایش قربانی کنم.پسر،شلوارتو پات کن که بریم.اسحاق برخود لرزیدو بگفت:چی میگی تو؟وقتی اینوگفت،تو چی کفتی؟
ابراهیم فرمود:چی بگم؟وقتی خودم فقط با لباس زیر شلواری ،اونم توی ساعت دو صبح دارم با خدای خالق هستی حرف میزنم،چی میتونم بگم؟
-اسحاق به پدر گفت:اون گفته چرا میخواد منو قربونی کنه؟
ابراهیم پاسخ داد :ان که ایمان دارد و وفادار است را سوال روا نیست.حالا بدو بریم، چون من فردا کار دارم.
و سارا،همسر ابراهیم که از این ازمون دشوارکه سبب رَنجَش بود مطلع گردید گفت: از کجا میدونی اون یارو خود خدا بوده؟یا مثلا دوستش نبوده؟مثلا یه دوستی که شوخی های این طوری دوست داره.خود خدا هم از این شوخی های خرکی زیاد میکنه.حالا اگه این شوخی های خدا دست دشمنش بیفته ،امثال ماها باید تاوونش رو بدیم.
ابراهیم پاسخ داد:نه ،خود خدا بود ،یک صدای رسا و عمیق و درست تنظیم شده بود .هیچ کس نمیتونه تو صحرا چنین صدای تنظیم و درستی رو سر صحنه تولید کنه.
ساراگفت:حالا واقعا میخوای چنین کار احمقانه ای بکنی؟
ابراهیم گفت:راستشو بخوای ،اره چون میخوام کلام خدا رو به زیر سوال ببرم ونشون بدم یکی از احمقانه ترین کارایی که میشه کرد همون کاریه که خدا کفته انجامش بدین.مخصوصا با وضعیت اقتصادی این منطقه ای که ما داریم.
ابراهیم اسحاق را به قربانگاه برد اما در اخرین لحظه خداوند دستش را گرفت و بگفت:چگونه توانستی چنین کنی؟
ابراهیم گفت:اما خودت اینو خواستی....
خداوند گفت:حال من چنین اراده کرده باشم ،هرکسی که کار احمقانه ای را ز تو طلب نموده ،باید انجام دهی؟
ابراهیم گفت:نه والله.....نه.
خداوند گفت:من به مزاح امر کردم که تو اسحاق را قربانی کنی و تو دراین کار لحظه ای درنگ نکردی.
ابراهیم در برابر خالق هستی به زانو افتاد و گفت:اخه اصلا تو فکرم نبود که داری شوخی میکنی!
خداوند کفت:از مزاح که بگذریم ،واقعا نمی توانم این کار تو را باور کنم.
ابراهیم گفت :ایا این ثابت نمیکند که من عاشقت هستم و برای تو هرکاری میکنم؟
و پروردگار بفرمود:این به ثبوت میرساند که بعضی انسانها حاضرند هرکاری را برای صدایی خوش و زیبا انجام دهند و اصلا هم مهم نیست که نیت ان صدا چه باشد .
خداوند به ابراهیم رخصت داد و دگر روز ،باری دیگر به دیدارش رفت....
"بخش دوم از طومارها"
#وودی_آلن
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
و ابراهیم در نیمه شبی بیدارگردیدو به تنها فرزندش ،اسحاق بگفت:رویایی دیده ام که در ان ندای خدای را بشنیده ام که باید تنها فرزندم را برایش قربانی کنم.پسر،شلوارتو پات کن که بریم.اسحاق برخود لرزیدو بگفت:چی میگی تو؟وقتی اینوگفت،تو چی کفتی؟
ابراهیم فرمود:چی بگم؟وقتی خودم فقط با لباس زیر شلواری ،اونم توی ساعت دو صبح دارم با خدای خالق هستی حرف میزنم،چی میتونم بگم؟
-اسحاق به پدر گفت:اون گفته چرا میخواد منو قربونی کنه؟
ابراهیم پاسخ داد :ان که ایمان دارد و وفادار است را سوال روا نیست.حالا بدو بریم، چون من فردا کار دارم.
و سارا،همسر ابراهیم که از این ازمون دشوارکه سبب رَنجَش بود مطلع گردید گفت: از کجا میدونی اون یارو خود خدا بوده؟یا مثلا دوستش نبوده؟مثلا یه دوستی که شوخی های این طوری دوست داره.خود خدا هم از این شوخی های خرکی زیاد میکنه.حالا اگه این شوخی های خدا دست دشمنش بیفته ،امثال ماها باید تاوونش رو بدیم.
ابراهیم پاسخ داد:نه ،خود خدا بود ،یک صدای رسا و عمیق و درست تنظیم شده بود .هیچ کس نمیتونه تو صحرا چنین صدای تنظیم و درستی رو سر صحنه تولید کنه.
ساراگفت:حالا واقعا میخوای چنین کار احمقانه ای بکنی؟
ابراهیم گفت:راستشو بخوای ،اره چون میخوام کلام خدا رو به زیر سوال ببرم ونشون بدم یکی از احمقانه ترین کارایی که میشه کرد همون کاریه که خدا کفته انجامش بدین.مخصوصا با وضعیت اقتصادی این منطقه ای که ما داریم.
ابراهیم اسحاق را به قربانگاه برد اما در اخرین لحظه خداوند دستش را گرفت و بگفت:چگونه توانستی چنین کنی؟
ابراهیم گفت:اما خودت اینو خواستی....
خداوند گفت:حال من چنین اراده کرده باشم ،هرکسی که کار احمقانه ای را ز تو طلب نموده ،باید انجام دهی؟
ابراهیم گفت:نه والله.....نه.
خداوند گفت:من به مزاح امر کردم که تو اسحاق را قربانی کنی و تو دراین کار لحظه ای درنگ نکردی.
ابراهیم در برابر خالق هستی به زانو افتاد و گفت:اخه اصلا تو فکرم نبود که داری شوخی میکنی!
خداوند کفت:از مزاح که بگذریم ،واقعا نمی توانم این کار تو را باور کنم.
ابراهیم گفت :ایا این ثابت نمیکند که من عاشقت هستم و برای تو هرکاری میکنم؟
و پروردگار بفرمود:این به ثبوت میرساند که بعضی انسانها حاضرند هرکاری را برای صدایی خوش و زیبا انجام دهند و اصلا هم مهم نیست که نیت ان صدا چه باشد .
خداوند به ابراهیم رخصت داد و دگر روز ،باری دیگر به دیدارش رفت....
"بخش دوم از طومارها"
#وودی_آلن
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
گالی گی: یک آدم هر چه باشد به حساب نمی آید، باید کسی باشد که اسمش را صدا بزند...
"آدم آدم است"
#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
"آدم آدم است"
#برتولت_برشت
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
@tarikh21
حدود 100 سال پیش، یعنی در ابتدای قرن بیستم، ایده ابعاد بالاتر، در جامعه انگلستان، رواج پیدا کرد. مردم شروع به بررسی این موضوع کردند و این سوال ساده در بین مردم مطرح شد:
"اگر ما در ابعاد بالاتر باشیم و به یکی در ابعاد پایین نگاه کنیم، به نظر ما چه شکلی خواهند داشت؟"
مردم متوجه شدند که برای کسانی که در یک دنیای مسطحِ دو بعدی زندگی می کنند، ما که در جهانی 3 بعدی هستیم، به نوعی خدا گونه جلوه خواهیم کرد. یعنی ما می توانیم در آنجا از دیوارها عبور کنیم{به همان راحتی که از روی خطی که روی زمین کشیده ایم قدم بر می داریم}. می توانیم ناپدید شویم { وقتی در بعد سوم، یعنی ارتفاع قرار بگیریم، از نظر آنان غیب می شویم}. می توانیم وارد گاوصندوق ها شده و طلاها را بدون باز کردن در آن بدزدیم.
اگر بخواهند زندانی در آنجا داشته باشند، خطی دایره ای دور موجودات مسطح آنجا می کشند.
اگر از زندانی بپرسید: "چرا از آنجا فرار نمی کنی؟"
به شما می گوید: "چطوری فرار کنم؟ هر طرف که بروم به دیوار می خورم!"
شما هم احتمالا خواهید گفت: "خوب چرا بالا نمی آیی؟"
او هم خواهد گفت: "چیزی به اسم بالا وجود ندارد، فقط عرفا و دیوانه ها در باره بالا صحبت می کنند. چنین چیزی اصلا معنی نداره."
خوب اگر بخواهید آنها را بلند کنید چه چیزی خواهند دید؟ همینطور که آنها در دنیای سه بعدی معلق هستند، محل تقاطع دنیای دو بعدی و سه بعدی را خواهند دید. خوب ما را چگونه خواهند دید؟ اگر به سینه من نگاه کنند، سه خط بسته می بینند، یعنی دو دایره که با زوهای من هستند و مقطع کشیده شده قفسه سینه من. اگر او را تا سطح گردنم بالا بیاورم، آن سه خط تبدیل به یک دایره می شوند که گردنم است. اگر بالاتر ببریم، دایره هم محو می شود چون از سرم بالاتر است. آنها ما را اینطور می بینند.
آنها ممکن است فکر کنند ما نوعی موجود با توانایی های خدا گونه هستیم، چون می توانیم از زندان فرار کنیم، می توانیم از دیوارها رد شویم
و بعد جنبشهایی بوجود آمدند که معتقد بودند اشباح در این ابعاد بالاتر زندگی می کنند. کلیسا هم وارد ماجرا شد و حتی گفتند که خدا هم ممکن است در بعد چهارم باشد.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21
حدود 100 سال پیش، یعنی در ابتدای قرن بیستم، ایده ابعاد بالاتر، در جامعه انگلستان، رواج پیدا کرد. مردم شروع به بررسی این موضوع کردند و این سوال ساده در بین مردم مطرح شد:
"اگر ما در ابعاد بالاتر باشیم و به یکی در ابعاد پایین نگاه کنیم، به نظر ما چه شکلی خواهند داشت؟"
مردم متوجه شدند که برای کسانی که در یک دنیای مسطحِ دو بعدی زندگی می کنند، ما که در جهانی 3 بعدی هستیم، به نوعی خدا گونه جلوه خواهیم کرد. یعنی ما می توانیم در آنجا از دیوارها عبور کنیم{به همان راحتی که از روی خطی که روی زمین کشیده ایم قدم بر می داریم}. می توانیم ناپدید شویم { وقتی در بعد سوم، یعنی ارتفاع قرار بگیریم، از نظر آنان غیب می شویم}. می توانیم وارد گاوصندوق ها شده و طلاها را بدون باز کردن در آن بدزدیم.
اگر بخواهند زندانی در آنجا داشته باشند، خطی دایره ای دور موجودات مسطح آنجا می کشند.
اگر از زندانی بپرسید: "چرا از آنجا فرار نمی کنی؟"
به شما می گوید: "چطوری فرار کنم؟ هر طرف که بروم به دیوار می خورم!"
شما هم احتمالا خواهید گفت: "خوب چرا بالا نمی آیی؟"
او هم خواهد گفت: "چیزی به اسم بالا وجود ندارد، فقط عرفا و دیوانه ها در باره بالا صحبت می کنند. چنین چیزی اصلا معنی نداره."
خوب اگر بخواهید آنها را بلند کنید چه چیزی خواهند دید؟ همینطور که آنها در دنیای سه بعدی معلق هستند، محل تقاطع دنیای دو بعدی و سه بعدی را خواهند دید. خوب ما را چگونه خواهند دید؟ اگر به سینه من نگاه کنند، سه خط بسته می بینند، یعنی دو دایره که با زوهای من هستند و مقطع کشیده شده قفسه سینه من. اگر او را تا سطح گردنم بالا بیاورم، آن سه خط تبدیل به یک دایره می شوند که گردنم است. اگر بالاتر ببریم، دایره هم محو می شود چون از سرم بالاتر است. آنها ما را اینطور می بینند.
آنها ممکن است فکر کنند ما نوعی موجود با توانایی های خدا گونه هستیم، چون می توانیم از زندان فرار کنیم، می توانیم از دیوارها رد شویم
و بعد جنبشهایی بوجود آمدند که معتقد بودند اشباح در این ابعاد بالاتر زندگی می کنند. کلیسا هم وارد ماجرا شد و حتی گفتند که خدا هم ممکن است در بعد چهارم باشد.
#انسان_هزاره_هشتم
@tarikh21