انسان هزاره هشتم
119 subscribers
1.01K photos
74 videos
16 files
139 links
(ادبی تاریخ فلسفه)

ارتباط با ادمین. @Mithra1991
Download Telegram
تابلو درمه

نشانی اش را روی تپه ای در دامنه البرز داده بودند. می گفتند باید با چشم های خودت ببینی، کپی کار خودت هست، شاید تو کشیده باشی، سیصد سال پیش، در دارالاماره قزوین. امضایت هم هست، با خط خودت.
در هفت خوان چشم هایش مانده بودم، چند ماه بود که تابلو روی دستهایم مانده بود. یکی از رنگها گم بود، باید پیدایش میکردم.
از تپه بالا رفتم، هموار نبود، سنگلاخ هم نبود، باریکه راهی بود اندازه یکنفر، باقی همه سبزه وبوته بود.
دخترک را هم گویا از همین راه آورده بودند، دختر حاکم قزوین، سیصد سال پیش.
می گویند چهارده سال داشت، سل که گرفت آوردندش ییلاق، سوار اسبش کردند واز همین راه تنگ بردندش بالای تپه،شش نفر کنیز همراهش بودند ویک نفر بلد راه ومردی که کاروان را دستش سپرده بودند.
صدای سرفه های خشکش در کوه میپیچید وخون سیاه لخته شده را بیرون میداد.
آفتاب پس رفته بود ولی هنوز نرسیده بودم، لخته های خون دلمه شده با فاصله روی سبزه ها چسبیده بود، هرچه پیش می رفتم راه دشوارتر می شد.
کاروان قزوین عقب مانده بود، زنی ترانه می خواند، صدایش در کوهستان پیچیده بود، چیزی نمی فهمیدم ولی کلمات را حس میکردم،
کوه صدا را پس می داد، زنهایی در دامنه البرز می خواندند :
" قیزیم! قیزیم! قیزیم!
قصه یه مه
یولار گوتار اجاق
دردلر گوتار گوتار گوتار "
نیمه شب بود که رسیدم، برگها در آغوش هم خفته بودند، کوهستان تمام تنهایی اش را به من تکیه داده بود،کلبه را پیدا کردم، زیر درخت پیری خواب رفته بود، در را باز کردم، جیغ آرامی کشید، گویا کسی از خواب پرید، قبر دخترک درون کلبه بود در یک فلز چهارگوش، کلبه تاریک بود، دنبال درش می گشتم، دستم را روی چهار دیواری ضریح کشیدم. انگشتانم در حلقه زنگ زده قفل پیری گیر کرد، از پشت مربع کوچکی به داخل نگاه کردم.
کاروان قزوین رفته بود، سیصد سال پیش. دخترک را زیر درخت جوانی خاک کرده بودند.
باد بیرق های سیاه را بردروازه قزوین تکان می داد، صدای زنی در دشت پیچیده بود :
" قیزیم!
گت مه اون تزیدی
ته زه گل اشمشدون "
روی زانوهایم نشستم، شمعی گیراندم، تابلو بالای سر دختر بر دیواره ضریح تکیه داده بود، تصویر خودش بود، نقاش در رنگ چشم هایش مانده بود، لبخند می زد بادست چپ اش زیر چانه اش را گرفته بود، انگشتری اش در انگشت سبابه با نگینی صورتی و حاشیه ای سبز برق می زد، همه چیز آشنا بود، رنگها را می شناختم، شک نداشتم که همه چیز را از قبل دیده ام، گره کوری در تابلو پنهان بود که یک تجربه تلخ قدیمی را در من بیدار میکرد. چشم هایم را بستم ولی چیزی یادم نمی آمد، صدای سرفه خشکی سکوت کلبه را شکست، چشم هایم را باز کردم، کسی نبود، بیرون دویدم، کوهستان در سکوت سردی خوابیده بود. درخت سخت کلبه را در آغوشش فشرده بود، به درون کلبه برگشتم، خون تازه ای که به سیاهی می زد، زیر تابلو ریخته بود.
سرم را به دیواره ضریح تکیه دادم خواب روی پلکهایم سنگینی می کرد، صدای سرفه قطع نمی شد، چشم هایم را باز کردم، دخترک روی دو
زانو نشسته بود، خون از گوشه لبهایش چکه می کرد، با پشت دست
صورتش را پاک کرد، آشنا بود ولی یادم نمی آمد، جایی دیده بودمش،
مثل حرفی که نوک زبان آدم باشد در مغزم پیچ می خورد وبیرون نمی آمد. ناگهان صدایی در کلبه پیچید :
_ یادت آمد؟!
_نه!
_ فکر کن! یادت می آید، سیصد سال پیش، دارالاماره قزوین، مرضیه خاتون، صورتم را کشیدی، یادت آمد؟!
چیزی یادم نمی آمد ولی همه چیز آشنا بود، حتی صدایش
_ در هفت خوان چشم هایم مانده بودی یادت نیست؟!
جاده راهش را درچشم های دختر باز کرده بود، از اتوبوس پیاده شدم
قزوین در صبح مه آلودی گم شده بود، تنها خودم را میدیدم، مه تپه تپه پایین می آمد، اتومبیل صورتی روبروی آپارتمان پارک بود، زنگ در را زدم، منتظرم بودند، خیلی زود کسی به تالار راهنمایی ام کرد، دختر روی مبل فرو رفته بود، موهایش یک طرف صورتش را پوشانده بود، با انگشتانش مو هایش را کنار زد.
چند ساعت روی تابلو کار کردم، ولی تمام نمی شد، در هفت خوان چشم ها مانده بودم، سیاه بودند که تمام کردم، سیگاری گیراندم، پرده را که کنار زدند از مه خبری نبود، نور آفتاب خودش را تا چشم های دختر رسانده بود، سرم را که بلند کردم، چشم ها دیگر سیاه نبودند، سبز شده بودند سبز سبز، تابلو را بالای سر بردم وروی میز کوبیدم، صدای خنده اش در تالار پیچیده بود، رنگ ها از چهار گوشه میز چکه میکرد،به تابلو نگاه کردم صورت دخترمچاله وخون درشیار پیشانی اش راه باز کرده بود.
از مجموعه تاریخی هزار و یک شب نوشته علی نفیسی
انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
👆🏻👆🏻👆🏻تقدیر و اهدای بالاترین نشان لیاقت سلطنتی انگلیس به پدر صنعت خودرو سازی ایران!

نشان " سی بی ای" از عالیترین نشان های لیاقت سلطنتی در بریتانیا است.
نشانی به پاس تلاش های آقای خیامی در راه فرهنگ، آشتی انسان ها با ادیان و تمدن مختلف است.آقای خیامی اشاره کرده که اگر همین روند ادامه پیدا می کرد ما دیگه بعد از چند سال نیازی به پول نفت نداشتیم!!

مهم نیست کجا باشی اگر لیاقت داشته باشی، وقتی آقای خیامی از ایران رفت ، همه اموالش مصادره شد.

ایرانی در دنیا وجود نداره که با پیکان خاطره نداشته باشه , درود به خالق این همه خاطره برای یک کشور .
افتخار ما هستید

انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
سِر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل سیاست‌مدار و نویسندهٔ بریتانیایی است که بین سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵، یعنی در طول جنگ جهانی دوم، و بار دیگر بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخست‌وزیر بریتانیا بود. او افسر ارتش بریتانیا نیز بود. ویکی‌پدیا
تولد: ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ م.، کاخ بلنهایم، بریتانیا
مرگ: ۲۴ ژانویهٔ ۱۹۶۵ م.، لندن، بریتانیا
حزب: حزب محافظه‌کار
فرزندان: راندولف چرچیل، دایانا چرچیل، سارا چرچیل
والدین: لرد راندولف چرچیل، لیدی رندولف چرچیل
جوایز: جایزهٔ نوبل ادبیات انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل در طول مدت خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده افتخارات زیادی کسب کرده است.مردم بریتانیا در رای گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، سر وینستون چرچیل را به عنوان «بزرگ‌ترین بریتانیایی تمام تاریخ» انتخاب کردند. مارک تواین گفته است چرچیل "مردترین مردها" بود. وینستون چرچیل در کودکی تنبل ترین شاگرد مدرسه بود؛ «اودیس لکسی»، یعنی کندی یادگیری، داشت. در جوانی بهترین خبرنگار دیلی تلگراف بود.

از 5 جنگ در سه قاره گزارش تهیه کرد. در میانسالی منفورترین عضو پارلمان بریتانیا بود؛ به خاطر پیش بینی طولانی شدن جنگ جهانی اول و نیز ارائه طرح تانک جنگ طلب شناخته شد و در پیری محبوب ترین نخست وزیر تاریخ انگلیس شد؛ تنها رهبر اروپا که در برابر هیتلر ایستاد. در کتاب های درسی انگلیس به عنوان سخت کوش ترین فرد معرفی می شود؛ معروف است که تا سی سالگی نمی توانست حرف اس را تلفظ کند اما آن قدر تمرین کرد تا توانست. کمیته نوبل او را ماهرترین سخنران قرن بیست می دانست به خاطر همین سخنرانی ها و شش جلد خاطراتش در سال ۱۹۵۳ جایزه نوبل ادبیات گرفت.

انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(3) بهترین لحظه زندگی چرچیل از زبان روی جنکینز شهرت، محرک همیشگی اش بود، وقتی سخن می گفت کسی را توان مقابله با او نبود و کاملاً می دانست که درباره چه چیز سخن می گوید.او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار، با چند پروژه و طرح غیرممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش می شد اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر می شد اگرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!»چرچیل یک بار گفته است که تاریخ درباره او قضاوت خوبی خواهد داشت. البته او قصد داشت خودش تاریخ را بنویسد! عصر چرچیل به صورتی رؤیایی وهیجان انگیز، به امپراتوری قرن نوزدهم و انقلاب قرن بیستم متصل شده است. مردی نظامی که در «آمدورمن» مبارزه را شروع کرد و حدود شصت سال ، زمانی که بریتانیا مرکز جهان محسوب می شد، آن را ادامه داد. تصور درخشش نور آفتاب بر زرهی ، واهتزاز زیبای پرچمی ، همیشه درمورد او وجود دارد. شخصیت او ، همیشه چند وجهی است. درسال ۱۹۲۱ رئیس مستعمره کاریو بود . در آنجا سرگرم کشتن ملی گراهای مصری شد وشیفته لارنس عربستان ، که سلسله سلطنتی هاشمی را در اردن و ملتی جدید را درعراق به وجود آورده بود.

همان زمان به همراه همسرش به اورشلیم رفت تا با کاشتن درختی درآنجا تعهد انگلستان به یهود را نشان دهد. او رئیس مرکز مطالعات سیاست خارجی کشور هم بود ، هرچند که درآن دوره همیشه چهره ای اخمو داشت اما درآنجا بود که واژه هایی چون «سالهای جنگ سرد»، «پرده آهنین»، «همزیستی مسالمت آمیز» و «اجلاس سران» را ابداع کرد. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(4) بهترین لحظه زندگی چرچیل از زبان روی جنکینز او مرد بزرگی بود ، البته نه از جهت جثه! قد او حدود ۸فوت، وکوتاهتر از هری ترومن بود. اما از نظر دوراندیشی وخویشتنداری مرد بزرگی بود . لجاجتی نداشت وبه راحتی با دشمنان گذشته اش طرح دوستی می ریخت. فرضاً دشمنان جنگ بوئر؛ لوئیس بوتا، جان اسماتس و نیز میشل کالینز. پس از آنکه درسال ۱۹۲۶ اعتصاب عمومی معدنچی ها را در هم شکست، مالکین معادن زغال سنگ را هم مجبور کرد تونل های حفاری معدن را ایمن تر کنند.

بالاترین هدف زندگی اش این بود : مقاومت به هنگام شکست و جوانمردی در زمان پیروزی . سخن گفتن درباره قدرت رهبری او مشکل نیست. رئیس جمهور وران هاردینگ ، سخنران زبردستی بود، جملاتش ارتش باشکوهی از عباراتی بودند که درجست وجوی عقیده ای حرکت می کرد. اما چرچیل سخنانش را به گونه ای دیگر می ساخت. هنگامی که آموزش زبان لاتینی اش درمدرسه شکست خورد، ساختار اصلی جمله عادی انگلیسی را بهتر فهمید. می دانست که مردم به دنبال عبارتی شرطی به حرکت درنمی آیند: «اگر آلمانی ها در سواحل ما فرود آیند، آنگاه باید بجنگیم…» استعارات زبانی اش برای همه بود: «دیکتاتور آلمانی به جای آنکه همه غذا را به یکباره از روی میز بردارد، راضی شده است که آن را به صورت تکه تکه برایش سرو کنند!» چرچیل مجموعه ای از عقاید رنگارنگ بود و در عین حال نمی دانست که کدام یک از آنها درست است. یکی از کارکنان ارشد وزارت کشور می گوید: «او هفته ای یک بار و گاهی هم چند بار، با چند پروژه و طرح غیرممکن و مخاطره آمیز وارد دفترش می شد اما بعد از نیم ساعت، چیزی که ظاهر می شد اگرچه هنوز مخاطره آمیز بود، اما دیگر غیرممکن نبود!») انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(5) دودمان چرچیل سه چهره برجسته دارد 1- جان چرچیل ( 1650 - 1722 ) او سر دودمان دوک های مالبورو و جد وینستون چرچیل میباشد که پس از انقلاب کرومول در دربار پادشاه دودمان دوباره بازگشته به سلطنت، دارای نفوذ و اعتبار فراوان گردید و در شمار گردانندگان چرخهای سیاسی - نظامی دستگاههای حکومت وقت درآمد. او ضمن فرماندهی در جنگهای فئودالی قاره اروپا عنوان دوک را برای خود و خانواده اش بدست آورد.

2- راندولف چرچیل ( 1849- 1895) اواز نوادگان جان چرچیل و سر فرانسیس دریک یکی از مشهورترین دزدان دریائی در زمان ملکه الیزابت یکم می باشد. او پدر چرچیل مشهور می باشد.

3- وینستون چرچیل ( 1874 - 1965 ) او در در شب 30 نوامبر 1874 دو ماه پیش از موعد در کاخ بلنهایم متولد شد. مادرش جنی جروم دختر یک میلیاردر آمریکائی و پدرش راندولف چرچیل یک سیاستمدار عضو مجلس انگلیس بود.
وینستون چرچیل(6) چرچیل و سیگار برگ با آغاز جنگ جهانی دوم، انگلستان در ابتدا از آمادگی کافی برای رویارویی با آلمان برخوردار نبود و شرایط بحرانی را از سر می گذراند. آلمانها فرانسه را به زانو در آورده بودند و تقریباً در تمامی جنگها پیروز میدان بودند.

وینستون چرچیل به عنوان نخست وزیر انگلستان در اوایل جنگ جهانی دوم نیازمند عکس هایی نمادین بود تا عزم راسخ او را در مقابله با آلمانی ها نشان دهد.

در این زمینه، دو عکس از سایر عکسها معروفتر شد و جالب آنکه هر دو ، با «سیگار برگ» مرتبط است، حتی عکسی که در آن سیگار برگی دیده نمی شود! انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
عکس از سسیل بیتون انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
عکس از یوسف کارش انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(7) عکس پرتره از وینستون چرچیل توسط یوسف کارش یوسف کارش فرصتی چند دقیقه ای می یابد تا از چرچیل عکس بگیرد. چرچیل می خواهد سیگار برگش را روشن و دود کند. یوسف کارش که همه چیز را برای گرفتن عکس مهیا کرده، به سمت نخست وزیر می رود و سیگار را از میان لبهای وی بیرون می کشد و سریعاً خودش را به پشت دوربین می رساند تا تصویر دلخواهش را ثبت کند. چرچیل که از گستاخی عکاس جوان جا خورده، خشمگینانه به دوربین نگاه می کند!

یوسف کارش با جسارتش توانست عکسی بیافریند که با عکسهای دیگر چرچیل تفاوت داشت. بسیاری از مردم انگلستان در زمان جنگ جهانی دوم، این عکس را نماد عزم راسخ انگلستان در رویارویی با آلمان نازی دانستند!

چرچیل بعدها به کارش گفت: «تو می توانی حتی یک شیر غران را بی حرکت نگاه داری تا از او عکاسی کنی» و کارش نیز از این رو نام این عکس را "شیر غران" گذاشت. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
وینستون چرچیل(8) حراج ته سيگار برگ چرچیل در بيست و نهم ژانويه سال 2009 در زمان جنگ جهانی دوم، بر اثر شنیدن یک خبر بد جنگی، سیگار نیم سوختۀ وینستون چرچیل از دهانش افتاد. اخیراً ته سیگار مزبور در یك حراجی در شهر نورفولك (Norfolk) انگلیس چكش حراج خورد.

پیش بینی می شد این ته سیگار برگ حدود 300 پوند فروخته شود؛ ولی یك مجموعه دار آن را به مبلغ 4500 پوند خرید. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
حراج ته سيگار برگ چرچیل انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
بیشتر بدانیم از یوسف کارش عکاس عکس معروف انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
یوسف کارش (1) بزرگترین عکاس پرتره از چهره های شاخص جهان یوسف کارش یکی از بزرگ‌ترین عکاسان پرتره قرن بیستم بود. سوژه‌های او افراد بزرگی بودند و چیره‌دستی تکنیکی و فنی وی نیز بسیار بود.

سیگار آویزان از چهره ترشروی وینستون چرچیل از آن دست چیزهایی نیست که هر غریبه‌ای بدون اجازه آن را از سر جایش بردارد. اما زمانی که یوسف کارش در ۱۹۴۱ میلادی، برای ثبت پرتره جناب نخست‌وزیر فقط یک فرصت داشت، دقیقا همین کار را کرد. اخمی که از بابت این حرکت روی چهره چرچیل نشست، دقیقا همان تصویری از بود که کارش می‌خواست.

این عکس که سبب آغاز دوره‌ی عکاسی حرفه‌ای یوسف کارش به عنوان یکی از بزرگ‌ترین عکاسان پرتره‌ی قرن بیستم شد، تنها یکی از پانزده هزار عکسی است که وی تا قبل از بازنشستگی در سال ۱۹۹۲ از دانشمندان، هنرمندان و رهبران بین‌المللی گرفته است. بیش از ۲۰ تا از این پرتره‌ها روی جلد مجله LIFE رفتند.

در آلبوم زیر، پانزده تا از بهترین پرتره های یوسف کارش را مشاهده کنید. این عکس‌ها را لیز رونک، ادیتور عکس مجله LIFE ویرایش و آماده کرده است. می‌توانید او را در توییتر با شناسه @LizabethRonk دنبال کنید. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21
یوسف کارش (2) بزرگترین عکاس پرتره از چهره های شاخص جهان امروزه آثار او جزو گنجینهٔ موزه‌ها و نگارخانه‌هایی همچون موزه هنر مدرن نیویورک، نگارخانه بین‌المللی پرتره لندن و موزه متروپولیتن نیویورک به حساب می‌آید.

او در ثبت لحظاتی که به درون و حالات سوژه اش نزدیک باشد تبحر داشت. کارش می‌گفت:

«درون هر مرد و زنی رازی نهفته‌است و من به عنوان یک عکاس وظیفه دارم تا این را در لحظه‌ای که عکس می‌گیرم فاش کنم.» او این اعتقادش را در تصاویری که از شخصیت‌های مختلف گرفته بود نشان داده‌است.

کارش در اواخر دهه ۱۹۹۰ به بوستون، ماساچوست نقل مکان نمود و در ۱۳ ژوئیه ۲۰۰۲ در سن ۹۳ سالگی پس از یک عمل جراحی درگذشت. انسان هزاره هشتم
https://telegram.me/tarikh21